افرای آبی
رفتن به کانال در Telegram
هیچ کس قبل از رسیدن به آنجایی که باید باشد؛ در هیچ راهی گم نمیشود هویت من آرزوهام رو میسازه همون اندازه که تو دوست داشتن صبورم، در درد کشیدن کُندم
نمایش بیشتر412
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
412
چه طور میشه دوتا پست اینطور ریزش فالور ایجاد کنه؟
بله! ما منتظر منجی و نجات دهنده هستیم بدون اینکه ثانیه ای به خودمون نکاه کنیم.
بالاخره باید یاد بگیریم که مستقل فکر کنیم و درک کنیم منجی هر کسی توی آینه رو به روش ایستاده... سطح دانش و آگاهی ما دیگه مثل پنجاه سال پیش نیست... برای همین میگم به گذشته بر نمیگردیم.
412
https://www.instagram.com/reel/DS4gvBQjUMM/?igsh=MXAyazNuN3kxa25jcg==
شعار نباید حول محور یک شخص باشد یعنی چه؟
ببینید
412
https://www.instagram.com/reel/DUX5mAhCNkt/?igsh=cWN6YXVoOWJ2NzM4
یک لحظه اسم و رسم آدم ها رو فراموش کنید و این ویدئو رو تماشا کنید.
این ویدئو دلیل اصلی ضدیت ما با آقای پهلویه.
اگر این اشکالات و شباهت های واضح در دفترچه گذار نبود؛ مطمئن باشید ما هم میتونستیم در کنار شما باشیم.
حالا وظیفه شما که حامی آقای پهلوی هستید چیه؟ ازش بخواید جواب گو باشه... وگرنه چه فرقی بین قانونگذاری کلان دفترچه اضطرار و جمهوری اسلامی وجود داره؟
چرا باید جواب طرفداران آقای پهلوی در مواجه با این سوال سکوت باشه؟
یادتون باشه، ما به گذشته بر نمیگردیم.
412
ده سال پیش، شبهایی بود که شادی یا هانیه پیشم بودن.
یه چیزی رفته بود رو مخمون؛ حرفی، آدمی، رفتاری.
اول غر میزدیم، بعد از همه زاویهها بررسی میکردیم و منم دیتیلهای جاافتاده رو میگفتم تا روایت کامل بشه؛ بعد رأی صادر میشد و تصمیم میگرفتیم بخوابیم.
پنج دقیقه نمیگذشت که یکیمون تکون میخورد:
«آخه میدونی چیه؟»
و بحث یک ساعت دیگه ادامه داشت.
این روزها بین اسمها و روایتها و تصویرها له میشدم.
دست خودم رو گرفتم و بردم حیاط خلوت؛ که خودم رو آروم کنم، مشغول کنم، خبرها رو چک نکنم.
اما فقط یه لحظه کافیه:
یه کلمه، یه تصویر، یه صدا، سکوت…
حتی یه نفس.
و اشکه که بیاختیار گرگر از صورتم میریزه.
من اسمشو گذاشتم:
سونامیِ اندوه.
وقتی وسعتش رو میبینی و فقط باید فرار کنی. تا چشم کار میکنه ادامه داره. و حتی نمیتونی پایانی براش تصور کنی.
کاش کسی بود که چیزی بیشتر از ما میدونست و آروم میگفت:
«آخه میدونی چیه؟»
412
چهل روزه کاری برای انجام دادن ندارم.
دو هفته نشستم وصد و بیستویک جلد کتاب و دفتر کوچولو ساختم.
حالا موندم با سکوتِ بعد از ساختن؛ با دستهایی که هنوز آرام نگرفتن و نمی دونن دیگه باید چیکار کنن.
صدای درون سرم ساکت نمیشه. بدنم آروم نمیگیره... باید مدام و مدام کاری برای انجام باشه... سوژه ای برای فکر کردن.
شاید از فردا بنشینم و نخود و لوبیا جدا کنم، یا برنج بشمرم...
نمیدونین جه قدر خوشبختین، اگر هنوز کاری برای انجام دادن دارین که ازش لذت میبرین.
412
سالهاست که به مرگ مولف ایمان آوردم.
شعر رو بخونید بدون اینکه به اسم احمد شاملو اتکا کنید.
با چشمها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچهی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیدهی این روزِ پابهزای،
دستانِ بستهام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم:
«ــ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیصِ نیمشب را از فجر
در چشمهای کوردلیتان
سویی به جای اگر
ماندهست آنقدر،
تا
از
کیسهتان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را !
با گوشهای ناشنواییتان
این طُرفه بشنوید:
در نیمپردهی شب
آوازِ آفتاب را!»
«ــ دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پروازِ روشنش را. آری!»
نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:
«ــ با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشنش را!»
باری
من با دهانِ حیرت گفتم:
«ــ ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر میکنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»
□
هر گاوگَندچاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:
«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل میطلبد.»
توفانِ خندهها…
«ــ خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعتِ شماطهدارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز برنگذشتهست.»
توفانِ خندهها…
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.
سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطرهیی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمیاش
مفهومِ بیریای رفاقت بود
با تابناکیاش
مفهومِ بیفریبِ صداقت بود.
□
(ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بیدریغ باشند
در دردها و شادیهاشان
حتا
با نانِ خشکِشان. ــ
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)
□
افسوس!
آفتاب
مفهومِ بیدریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتابگونهیی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!
□
ای کاش میتوانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
ــ یک لحظه میتوانستم ای کاش ــ
بر شانههای خود بنشانم
این خلقِ بیشمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
میتوانستم!
۱۳۴۶
412
یه عزیزی بهم گفت فیلم های علمی تخلی رو ببین، واقعن آینده رو نشون میدن.
هر چی دیدم الان شده واقعیتی که توی جزیره اپستین اتفاق افتاده.
412
سالهاست که به مرگ مولف ایمان آوردم.
شعر رو بخونید بدون اینکه به اسم احمد شاملو اتکا کنید.
با چشمها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچهی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیدهی این روزِ پابهزای،
دستانِ بستهام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم:
«ــ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیصِ نیمشب را از فجر
در چشمهای کوردلیتان
سویی به جای اگر
ماندهست آنقدر،
تا
از
کیسهتان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را !
با گوشهای ناشنواییتان
این طُرفه بشنوید:
در نیمپردهی شب
آوازِ آفتاب را!»
«ــ دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پروازِ روشنش را. آری!»
نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:
«ــ با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشنش را!»
باری
من با دهانِ حیرت گفتم:
«ــ ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر میکنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»
□
هر گاوگَندچاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:
«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل میطلبد.»
توفانِ خندهها…
«ــ خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعتِ شماطهدارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز برنگذشتهست.»
توفانِ خندهها…
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.
سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطرهیی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمیاش
مفهومِ بیریای رفاقت بود
با تابناکیاش
مفهومِ بیفریبِ صداقت بود.
□
(ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بیدریغ باشند
در دردها و شادیهاشان
حتا
با نانِ خشکِشان. ــ
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)
□
افسوس!
آفتاب
مفهومِ بیدریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتابگونهیی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!
□
ای کاش میتوانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
ــ یک لحظه میتوانستم ای کاش ــ
بر شانههای خود بنشانم
این خلقِ بیشمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
میتوانستم!
۱۳۴۶
412
کاش میشد یکبار
تا تهِ رنج رفت
و بعد کسی بگوید:
تمام شد.
نه اینکه سیاهی
هر روز
خوردهای از جانم بگیرد.
412
https://www.instagram.com/reel/DUbgx7djNeX/?igsh=dDZxZDV5MnlhY2E0
این لایو طولانیه
اولش شاید حرفهای ساده باشه اما...
اما کنار مدت زمانی که تو اخبار میگردیم خیلی کوتاهه
وقت بذار و گوش کن
تو میتونی مخالف باشی، اما وقتی مخالفت درسته که وقت بذاری و گوش کنی... خواهش میکنم گوش بدید
412
بازی رو واقعاً متوجه نشدین؟
این مجریِ بیهمهچیز رو خودِ همونا نشوندن روی اون صندلی؛
نه برای شوخی،
برای گفتنِ جملههایی حسابشده،
تا کبکهایی که سرشون رو کرده بودن زیر برف بیان بیرون و بگن:
«وای، بچههای مردم رو کشتن و شما شوخی میکنین؟»
اینطوری نگاههای خشمگین رو از علت برمیدارن، میدوزن به معلول و خودشون پشت اشک و هم دردی پنهان میشن.
اما سؤال اصلی گم میشه.
دقت کنین
اولین کسایی که با حرفهای این مجری سکوتشون شکست،
کیا بودن.
412
بازی رو متوجه نشدین؟
این مجری بی همه چیز رو خودشون نشاشوندن روی اون صندلی تا حرف هایی بزنه که کبک هایی که سرشون زیر برف بود بیان بیرون و بگن: وای بچه های مردم و کشتن و شما شوخی میکنین؟
اینجوری چشمهای خشمگین رو از روی علت بدارن و چشم ها رو بدوزن به معلول و اشک بریزن.
دقت کنید که چه کسانی با صحبت های مجری بی همه چیز سکوتشون رو شکستن.
412
خواستم بنویسم
چشمم به هر جا می افته، خیال میکنم دارم به قبرستون نگاه میکنم... تو آینه، دیوار اتاق یا تو خیابون.
اللن دیدم مامان یکی از ما که اسم دخترش پرنیان بود هر شب بعد از بسته شدن درهای بهشت زهرا میره بالای پل و توی تاریکی شب چشم میدوزه به قبرستون.
