Lost Lake
رفتن به کانال در Telegram
374
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
374
موهای من رفتار به شدت وزپذیری دارن (سریع وز میشن)
حالا زندگی من به قبل از خرید کلاه خواب ساتن و بعد از اون تقسیم میشه.
با سیصد سال سن تازه از موهام راضیام.
374
چند روزیه یه سری مورچه کوچولوی زرد گوشه کابینت جمع شدن.
مامان میگه چرا اینا رو پاک نمیکنی؟
بهش یادآوری کردم وقتی ۳ ساله بودم و دست و پاها و سیبیلای بچه موش مردهای که توی انباری پیدا کرده بودم رو بوس کرده بودم و ساعتها نشسته بودم نازش کرده بودم.
و بعد یادآوری کردم ۵ سالگی برای مورچههای دستشویی خونه فندق میریختم که غذا داشته باشن.
قانع شد.
374
خسته و اندوهگین رسیدم خونه و مستقیم رفتم بخوابم.
روباهک دوز روزانه بغل و نازشو دریافت نکرده بود، اومد سرشو گذاشت روی صورتم جهت گرفتن حقش ❤️
374
یه قسمت از This is us هست که یکی از برادرا میپرسه " تا حالا به این فکر کردی که اگر بابا الان بود، چقدر زندگیامون فرق میکرد"؟
و قسمت بعد جواب این سوالو نشون میده...
374
یه جایی داشت میگفت آدما دچار "خستگی از امید" Hope fatigue میشن. یعنی اینقدر امیدشونو نگه میدارن و اون اتفاقه نمیفته که دیگه مغز نمیتونه نگهش داره و ناامید میشن.
کاش من دچار "خستگی از ترس" میشدم. اینقد همش از همه چی میترسم، مخصوصا ترس از شکست، که کاش مغزم ول کنه بذاره زندگیمونو بکنیم.
374
یکی از ترسای ناگفتهم همیشه اینه که آلزایمر بگیرم.
چون اینقدر همه چیو یادم میره و به وقتایی باعث خرابکاری میشه که نرمال نیست. هر چقدرم سعی میکنم به مغزم فشار بیارم اینطوری نباشم، نمیشه.
374
میدونین گاهی صبحها میریم توی پارکی که نزدیک یه مرکز دولتیه و تا ساعت ۹ پررر از کساییه که لباس اداری دارن و میان یکی دو ساعت اونجا قدم میزنن و میچرخن.
هر دفعه که میبینمشون از شدت عصبانیت روانی میشم. دلم میخواد دونه دونهشونو اینقدر بزنم که جای این ناعدالتی کمتر درد بگیره.
374
امروز یه سری کارهای اداری تو دانشگاه داشتیم و الان احتیاج به جلسات فشرده روان درمانی پیشرفته داریم...
بعد از دعواها و اعتراض به ساعت کتری دوستان، همینطور که منتظر نشسته بودیم یکی از کارمندها تصمیم بگیره تشریف خودش رو بیاره:
- بیا توی سامانه ازش شکایت کنیم.
+ عزیزم این کارمند رده بالائه واقعاً فکر کردی یه آدم عادی بوده استخدام شده و الان میتونیم ازش شکایت کنیم چون سر کار نیومده؟ پشتش گرمه بابا
و دقیقا همون موقع صدای یه نفر اومد که پشت تلفن داشت میگفت سلام من پسرم میخواد فلان بیمارستان کارمند بشه... چشم من الان میگم مشخصاتشو بفرسته.... الان خودمم میام اونجا... ۲۷ سالشه... مرسی مرسی.
بله. بقیه ۲۷ سالههای ما دارن زیر بار فشار داغون میشن و یه سریشون اینطوری :)
374
با توجه به تجربهای که تا حالا به دست آوردم و هیچ استناد علمیای هم ندارم و تجربهم هم آنچنانی نیست ولی متوجه شدم بچهها هر چقدر که توی رفاه و آرامش بیشتری بزرگ شدن، موقع کار انرژی بیشتری لازم دارن که بتونم آروم نگهشون دارم.
چون هم عادت دارن که حقشونو طلب کنن و هم احساساتشون شنیده شده و راحت بیانش میکنن و یاد گرفتن اگر چیزیو دوس ندارن، اعتراض کنن.
برای همین هر وقت بچهای میاد که بدون هیچ سوال یا اذیتی تمام مدت رو تحمل میکنه، با اینکه خودم خیلی راحتترم اما دلم درد میگیره ناخودآگاه.
همش ازش میپرسم خوبی؟ خسته نشدی؟ سوالی نداری؟ حرف بزن اعتراض کن اگه اذیت شدی
374
۴ تا گلدون بزرگ و خیلی قشنگ هدیه گرفتیم و دغدغهم شده زنده نگه داشتنشون.
با استرس بهشون آب میدم، نازشون میکنم، سعی میکنم هر روز نور بخورن.
حتی نمیذارم کسی جز خودم بهشون آب بده.
قدیما میگفتم من هیچوقت گیاه زنده نگه نمیدارم چون همیشه passion مامانم بوده و من ازش فراری بودم.
حالا حرفی که میزدم دور زد، برگشت و مثل یه سیلی خورد تو صورتم :)))
*کاربر در حال قانع کردن گیاه که تو رو خدا زنده و قشنگ بمون*
374
شازده کوچولو در مورد من با یه نفر حرف میزد و حرفش باعث شد از تصمیمات شغلیم راضی باشم. در جهت حس و حال و شخصیتم پیش رفتم.
داشت بهش میگفت " کلاً کودکان کار میکنه، برا آدم بزرگا به زور شاااید کار کنه."
374
پماد آوردم برای چشم روباهک بزنم. اول بوش کرد و یادش اومد چیه و فرار کرد.
بعد تا من برم برگردم اومده پماد رو دزدیده رفته زیر میز که من نتونم براش بزنم 😂
374
واقعا تا اینجا که فصل اول رو دیدم عمیق و قشنگه. آماده این حجم از گریه کردن نبودم اما worth it...
374
به پیشنهاد Mah دارم This Is Us میبینم. تازه شروعش کردم
واو... واقعاً محشره تا اینجا...
و چقد دلم میخواد باباهه رو نشون همه بدم بگم ببینید بابای منم همینقد پدر بود و نبودنش همینقد ouch.
374
*وقتی تلاش میکنی زندگی رو بدون کمک پرخوری عصبی، سیگار، الکل، مواد، کوفت و زهرمار هندل کنی و تازه با مردم هم عادی رفتار کنی و مسواک بزنی*
