fa
Feedback
شب پر

شب پر

رفتن به کانال در Telegram

🌹تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران🌹 ⛔کپی کردن رمان ممنوع است ⛔ جهت رفاه حال کاربران محترم کانال شب پر بدون تبادل های آزار دهنده است ... لطفا کانال را ترک نکنید و از مطالب لذت ببرید😍

نمایش بیشتر
4 381
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
به جای لایک یه صلوات برای شهدای وطن بفرستین🖤

#پارت_۳۴۸ ♡دشمن های عاشق♡ نگاهی به صورت شایان که، چشماش بهم بود کردم. انگار منتظر بود ببینه من چی میگم. آروم چرخیدم سمت ملیحه و گفتم: _شکر خوبم. چیزی نبود حل میشه. ملیحه با تعجب خیره به لبهام موند! با چشم به شایان اشاره کردم و گفتم: _نگاهِ شایان میگه انگار خسته شده. میخوای برو داخل بپرس. اگه اوکی دادن ببرش تو اتاقش. ملیحه باشه ای گفت و به سمت خونه ی حشمت حرکت کرد. چشم از رفتن ملیحه برداشتم و به سمت شایان رفتم. کنار ویلچرش نشستم و گفتم: _دوست داری یه قصه برات بگم؟ بر خلاف همیشه که شایان از این کار به وجد میومد، این بار سرش رو به طرفین تکون داد و گفت: _نه. با تعجب بهش نگاه کردم. انگار صداهایی که شنیده بود ناراحتش کرده بود. بی حال تر از اون بودم که بخوام سر به سرش بذارم تا از لاکش در بیاد. ساکت کنارش ایستادم. کمی که گذشت ملیحه از در خونه خارج شد و به سمتمون اومد. وقتی رسید بهم آروم دستمو گرفت کشید زیر درخت و بعد با صدای آرومی گفت: _بهنوش خانوم گفت این بالا قیامته. همون پایین بمونین تا ببینم چی میشه. با حرفش لپامو باد کردم و بعد خالی کردم. روز خسته کننده ای بود. دیگه گرسنه م شده بود. رو به ملیحه کردم و گفتم: _من گشنمه. میرم بیرون یه چیزی بخرم. ملیحه سریع با دست علامت نه رو نشون داد و گفت: _اتفاقا غذای منم حاضره. بهنوش خانوم گفت این دکتره بیاد و بره غذا میخوریم. تاکید کرد تو هم بیای. پنچرتر از قبل زیر درخت روی یه بلوک نشستم. دستام رو قفل هم کردم گذاشتم زیر چونه م. جویی اومد کنار پام دراز کشید. دست راستمو به سمت سرش بردم مشغول نوازش کردنش شدم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بهنوش خانوم از در هال زد بیرون و رو به ملیحه گفت: _ملیحه بیاین تو غذا رو بکش. دکتره گفت نیم ساعت دیگه میاد. ملیحه باشه ای گفت و پشت ویلچر شایان قرار گرفت. بهنوش خانوم که دید همچنان سر جام نشستم رو به من گفت: _سمیرا تو هم بیا. نشین اونجا. اونقدر صداش ناراحت بود که دلم نیومد باهاش مخالفت کنم. آروم از جام بلند شدم و پشت سر ملیحه به راه افتادم. وقتی وارد خونه شدم حشمت رو دیدم که روی همون مبل نشسته بود. سر به زیر و ناراحت به نظر میرسید. اثری از آوا، شاهین و شیوا نبود. بهنوش خانوم که مشغول خوردن یه قرص بود رو به حشمت گفت: _پاشو بیا ناهارتو بخور. حشمت نگاهش که به من افتاد نفس عمیقی کشید. انگار میخواست حرفی بزنه که چیزی مانعش میشد. با بی حوصلگی چرخید سمت بهنوش خانوم و گفت: _نمیخورم. ابروهام از جوابش بالا پرید. این اولین بار بود که حشمت از شکمش میزد. ملیحه غذا رو که کشید، دیس لوبیا پلو رو گذاشت وسط میز. بعد چرخید که بره گوشه ای بایسته، اما بهنوش خانوم در حالیکه کنار شایان روی صندلی خودش مینشست رو به ملیحه گفت: _تو هم بشین. امروز غذا خور نداریم. ملیحه چشمی گفت و کنار من روی صندلی نشست. توی سکوت مشغول خوردن غذا شدیم. چند دقیقه که گذشت شاهین با سر و وضعی آشفته از پله ها به سمت پایین اومد. به پایین پله که رسید نگاهش رو اول به نشیمن داد. وقتی پدرش رو دید با حرص گفت: _جوری که تو گوه زدی تو زندگیمون هیچ دشمنی نمیتونست بزنه. الان خیالت راحت شد؟ کی میخوای دست از کارات بکشی؟ کی تموم میشه نقشه کشیدنات؟! حشمت با چشم غره به شاهین نگاه کرد. بر خلاف همیشه این بار سکوت کرد. بهنوش خانوم چرخید به سمت شاهین و گفت: _این سوالا رو نپرس. چون قرار نیست جوابی بهت بده. بیا بشین غذاتو بخور. آوا و شیوا غذا نمیخورن؟ شاهین نگاه پر از نفرتی به پدرش کرد و بعد چرخید سمت آشپزخونه. وقتی نگاهش به ما افتاد نفس عمیقی کشید و گفت: _از امروز دیگه هیچ کوفتی به اون دوتا نمیدین. حناق بخورن جای غذا. بهنوش خانم سرش رو به علامت تاسف تکون داد و سکوت کرد. شاهین به سمت سینک رفت بعد اینکه دستش رو با آب خالی شست اومد روی صندلی دست راستم که خالی بود نشست. چند ثانیه به صورتم خیره شد. اصلا به این کارهاش محل ندادم. باقی مونده ی غذام رو به سرعت خوردم. بعد از روی صندلی بلند شدم. با صدای آرومی گفتم: _ممنون بابت غذا. بعد اینکه بهنوش خانوم و ملیحه جوابم رو دادن به سمت حیاط به راه افتادم. هنوز چند قدم دور نشده بودم که شاهین خطاب بهم گفت: _بشین اونجا باهات کار دارم. بدون توجه بهش به راهم ادامه دادم. این بار با صدای بلند فریاد زد: _سمیرا! اخمو و عصبی به سمتش چرخیدم و گفتم: _دست از سرم بردار. عصبی از پشت میز بلند شد و با قدم های بلند به سمتم اومد. با خشم بهم نگاه کرد. بعد با صدای محکم و آرومی گفت: _با همه باید کل کل کنم با تو هم باید کل کل کنم؟ نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم: _چرا حالت نمیشه میگم خبط و ربط ما دیگه تموم شده؟! ولم کن. خستم کردی. با اخم کمی جلوتر اومد. خواست جواب حرفم رو بده که، آیفون به صدا در اومد. با دست به مبل اشاره کرد و گفت: _بشین اونجا. بحث نکن.

روزگارمان وصل خدا باشد و بس🤍

به جز مرگ همه چیز دروغه 🖤

404 سال نبود ارور بود!

باشد که روزگار، بچرخد به کام دل، باشد که غم، خجل شود از صبر قلب ما...

یه روز قشنگ میشه این زندگی...

یه روز قشنگ میشه این زندگی...

امروز هجدهم بهمن است. یک ماه پیش، هزاران نفر، بی آن‌که بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند برای آخرین بار صبحانه خوردند برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند برای آخرین بار کار کردند برای آخرین بار آهنگ گوش دادند برای آخرین بار رویا بافتند برای آخرین بار لباسی را پوشیدند برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند برای آخرین بار خندیدند برای آخرین بار بند کفش‌های خود را بستند برای آخرین بار گفتند: نگران نباشید، مواظبم برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند برای آخرین بار شجاع و شریف ماندند برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند برای آخرین بار عاشق ایران بودند برای آخرین بار امید داشتند برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند و برای آخرین بار زیستند؛ و دیگر هیچ‌وقت بازنگشتند. تا وقتی زنده ایم نمیزاریم خونشون پایمال بشه، به یاد همگیشون 💔 #دی_1404

"غَریبَم .. ساکِتَم .. بی‌هَمدمَم .. (ایرانَم) اِنگاری... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

به جای لایک یه صلوات برای شهدای وطن بفرستین🖤

#پارت_۳۴۷ ♡دشمن های عاشق♡ _تو که گفته بودی یاسر رو دیدی الان میگی مارو دیدی. این دیوثو چی؟ اینم دیدی؟ هان؟ شیش ساعت یارو رو آوردی تو خونه یادت نمونده؟ بعد در حالیکه دوباره شیوا رو با شدت میزد با حرص حرف میزد. _تو چه حروم لقمه ای هستی. چطور تونستی اون همه خوبیاشو فراموش کنی این همه دری وری راجع بهش ببافی؟ چه غلطی با این پسره ی الدنگ کردی؟ حرف بزن لعنتی. تو مگه چند سالته که پی این گوه خوریا رفتی؟! اونقدر شیوارو زد که خودش خسته شد. دست از زدنش کشید. روی اولین مبل نشست و رو به حشمت چرخید. با نفرت گفت: _گفتم براش گوشی نگیر. این وقت گوشی گرفتنش نیست. حالا فهمیدی حق با من بود؟ حشمت با خشم به شیوا نگاه کرد و در جواب شاهین گفت: _من مگه کف دست بو کرده بودم که میخواد اینجوری بی ذات باشه. بهنوش خانوم که همچنان در حال اشک ریختن بود رو به شوهرش کرد و گفت: _تو همیشه با عقل خودت پیش رفتی. هیچ وقتم اشتباهاتت رو گردن نمیگیری. شاهین از جاش بلند شد. کلافگی و سردرگمی کاملا از چهره ش مشخص بود. چند بار یه مسیر ثابت رفت و برگشت. بعد با صدای بلند گفت: _خدا لعنتتون کنه. که از صد تا دشمن بدترین. بعد نگاهش رو به چشمام دوخت. هیچ کدوم از کارای امروز باعث نمیشد که من بتونم ببخشمش! من دلمو بهش داده بودم. اما اون هم دلم رو شکوند هم مشخص شد که هیچ اعتمادی بهم نداره. نگاه ازش گرفتم و به فرش خیره شدم. شنیدم نفس عمیقی کشید و به پدرش گفت: _یادته زنگ زده بودی برای سمیرا اون دکتره رو آورده بودی خونه؟ الان زنگ بزن بگو بیاد ببین دخترت چه دسته گلی برات به آب داده. با حرف شاهین شیوا با گریه گفت: _نه من نمیذارم کسی بهم نزدیک بشه. بهنوش خانوم به سمت شیوا چرخید و گفت: _چرا؟ مگه کاری کردی؟ این همه میگفتی بمونم خونه حوصله ی روستا رو ندارم. اونجا حوصله م سر میره. انگار اینجا بیشتر برنامه داشتی. خاک تو سرت بکنن که لیاقت اعتماد کردن رو نداشتی! تو کی وقت کردی اینجوری هرز بپری؟ شیوا در حالیکه گریه میکرد در جواب مادرش گفت: _وقتی بیست و چهار ساعتت رو با شایان میگذرونی حواست بود که یه دخترم داری؟ کسی اصلا منو تو این خونه میبینه؟ بود و نبودم برای هیچ کس مهم نیست. حشمت عصبی و خشمگین غرید. _خفه شو دختره ی دریده. این باعث میشه تو بری هر گوهی بخوری؟ جان به جانتون کنن بی لیاقتین. پوزخندی زدم و سرم رو به سمتش چرخوندم. یه جوری حرف میزد که انگار خودش چه انسان وارسته ای باشه! میخواستم برگردم بگم صد رحمت به توله هات. تو از شیطانم بدتری. ترجیح دادم سکوت کنم تا توی درد خودش بمیره. چند ثانیه که گذشت حشمت گوشی رو از جیبش در آورد و مشغول تماس گرفتن شد. شیوا از جاش بلند شد با گریه به راه افتاد. انگار میخواست به اتاقش پناه ببره. شاهین وقتی متوجه شیوا شد با سرعت از جاش بلند شد به سمت شیوا رفت. اونو از بازو گرفت به سمت اتاق مهمون برد. _تو این اتاق میتمرگی تا دکتره بیاد. بشین برای گوهایی که خوردی مویه کن. که من هنوز باهات کار دارم! بعد اینکه شیوا رو انداخت توی اتاق و درش رو قفل کرد به سمت آوا رفت. اونو هم به زور بلند کرد و گفت: _تو هم با من بیا. باید به سوالام جواب بدی. هنوز روز خوشتونه. به عزا میشونمتون. وقتی داشت از پله ها بالا میرفت گفتم: _کلید اون خراب شده رو اول به من بده بعد برو بروسلی بازی در بیار. با حرفم آوا با اینکه صورتش پر زخم و بهم ریختگی بود پوزخندی زد و گفت: _لیاقتت همینه‌. یه دختر دهاتی پاپتی. این بار دیگه کنترل اعصابم از دستم خارج شد. با صدای رسا و ریلکسی گفتم: _آدم دهاتی باشه. فقیر و ندار باشه، ولی مثل تو لاشی و لجن و کثافت نباشه. معلوم نیست چه لقمه ای خوردی که این همه رذل و پست شدی! شاهین آوا رو به سمت پله ها هل داد و گفت: _صداتو ببر. وگرنه خودم یه کاری میکنم حرف زدن برات آرزو بشه. بعد هم چرخید به سمت من و گفت: _ کجا؟ مگه نمیخوای آخر و عاقبت این آدمایی که این همه بلا به سرت آوردن رو ببینی؟ با نفرت نگاهش کردم و گفتم: _کلید تمام بلا ها خود تو بودی. گناه تو از همه اونا سنگین تره. در ضمن برام مهم نیست کی چی به سرش میاد. همین که همه تون رو سیاه شدین برام کافیه. یا کلیدو بده یا میرم خونه ی مادرم. همین الانم فقط بخاطر مادرت صبر کردم نرفتم. باید برم منم کارای مهمی دارم. شاهین چند ثانیه عمیق نگاهم کرد. با جمله ی آخری که گفتم حس کردم حشمت ترسید اما بهش محل ندادم. شاهین بعد چند ثانیه گفت: _بشین همینجا کارم تموم شد خودم میبرمت. به سمت در حرکت کردم و گفتم: _یهو باز غیرتت قلمبه نشه. تو بی غیرت تر از این حرفایی‌. گفتم و به سمت در حرکت کردم. وقتی از خونه شون خارج شدم ملیحه رو دیدم که با شایان زیر درخت زیتون ایستاده. جویی هم کنار پای شایان بازی میکرد. ملیحه به محض دیدنم به سمتم اومد و گفت: _خوبی سمیرا؟ اون داخل جنگ بود؟ چقدر صدای کتک میومد!

به جای لایک یه صلوات برای شهدای وطن بفرستین🖤

#پارت_۳۴۶ ♡دشمن های عاشق♡ چندین و چند بار کارش رو تکرار کرد، تا جایی که نفس کم آورد. آوا رو به سمت تکیه گاه مبل پرت کرد و بعد با عربده گفت: _چه بلایی اون شب سرم آورده بودین که حتی یه ثانیه ش رو یادم نمیاد؟ تو با حامد ک...کش چه صنمی داری که داره کمکت میکنه؟ حرف بزن تا چشاتو از کاسه در نیاوردم! آوا که حالا گوشه ی لبش پاره شده بود، با نفرت به حشمت نگاه کرد. بعد چرخید سمت شاهین و گفت: _وحشی! دستت بشکنه. حیوون. بی شرف... آوا به جای اینکه جواب سوالو بده یه ریز داشت بد و بیراه میگفت. شاهین وقتی دید آوا رگباری داره حرف میزنه جلو رفت با دست چونه ش رو گرفت. با حرص فشارش داد و گفت: _کم مزخرف بگو. جواب منو بده. تو با حامد بی ناموس چه سر و سری داری؟! آوا که از درد صورتش چین خورد و چشماش اشکی شد. با نفرت به عموش نگاه کرد و گفت: _چرا حرف نمیزنی عمو حشمت؟ صرف نداره حرف بزنی؟ چرا نمیگی در جریان بودی؟ هان؟ به اینجا که رسید پاتو کنار کشیدی؟ وای میستی این بی خاصیت منو بزنه؟ با حرفش سر شاهین از تعجب به سمت حشمت چرخید. حشمت از ابروشو بالا داد و گفت: _چرا چرت و پرت میگی؟ تو مگه بعدش نیومدی نگفتی اون برنامه کنسل شده نتونستی اجراش کنی؟ شاهین دست از صورت آوا برداشت و به سمت پدرش رفت. با عصبانیت گفت: _تو با آوا قرار گذاشتی که منو چیزخور کنه بعدش بیاره سروقت سمیرا؟ حشمت گلویی صاف کرد. به مبلش تکیه داد و گفت: _فکر خودش بود منم دیدم شما دس دس میکنین موافقت کردم. البته در ازاش سه دنگ دوم ماشینش رو به نامش زدم. ولی بعدش اومد گفت نشد و هزار جور بهانه آورد. شاهین چند بار از عصبانیت تو نشیمن رژه رفت بعد چرخید سمت مادرش و گفت: _می بینی با کیا داریم زندگی میکنیم؟ روی شیطانو سفید کردن. بهنوش خانوم با نفرت به حشمت نگاه کرد. با جمله ی دوم شاهین حشمت عصبی غرید. _خجالت بکش. شاهین طلاقت نیاورد در جواب پدرش بلندتر داد زد: _من خجالت بکشم یا تو؟ خسته نشدی از ریدن تو زندگیم؟ رفتی به این زن دیوانه گفتی چیز خورم کنه بعد برم سراغ سمیرا؟ تو چه جور آدمی هستی؟ تو کی هستی اصلا؟ با این فکرای تخمیت زندگیمو جهنم کردی. تو که میدونستی این سلیطه چه گهی خورده چرا حرف نزدی؟ حشمت با پرخاش از جاش بلند شد و گفت: _بسه دری وری نگو. میگم اومد بهم گفت کاری نکردن. من از این کاراش خبری نداشتم. شاهین به سمت آوا رفت. انگار خشمش بیشتر از هر موقع دیگه ای بود. دیگه بهش مجال نداد. این بار به صورتش نزد! به هر نطقه از تن و بدنش که دستش میرسید میکوبید. هی تکرار میکرد. _چشم نداشتی ببینی یکی از تو آدم تره؟! بعد به من میگی حیوون؟ چی به خوردم دادین هان؟ من که اهل مشروب نبودم. از کی گرفتی؟ حرف بزن آشغال. وسط اون همه جمعیت تو ویلا چه جوری منو کشیدی بیرون؟ چی به اونا گفتی؟ حرف بزن تا پاره ت نکردم. آوا با گریه و درد گفت: _نزن کثافت. ما رفتیم تا دم در اتاقش بعد دیدیم که اون پسره یاسر داخل اتاقشه برگشتیم. با حرفش پوزخند زدم. تحت هر شرایطی میخواست نقشه ش رو عملی کنه. شاهین دوباره پرتش رو مبل و به سمت کنترل رفت. در حالیکه فیلم رو پلی میکرد گفت: _مثل سگ دروغ میگی. بعد نشست لبه ی مبل و فیلم رو روی دور تند گذاشت. نزدیک به ساعت دو و پنجاه دقیقه فیلم رو به حالت عادی در آورد. حامد در حال مکالمه با گوشیش از ماشین پیاده شد. جلوی در که رسید گوشیش رو گذاشت توی جیبش. چند ثانیه منتظر ایستاد. این بار در توسط آوا باز شد. حامد به داخل حیاط رفت. بسته شد. بعد چند دقیقه در حیاط باز شد. حامد و آوا دو طرف بازوی شاهین رو گرفته بودن. حال و احوال شاهین کاملا بهم ریخته بود! این حالش منو یاد تمام اتفاقاتی که اون شب برام افتاده بود انداخت. آروم اشک میریختم تا کمی از غمم کم کنه. شاهین به طرف آوا برگشت و گفت: _دیدی زر زدی؟ دیدی گوه خوردی؟ دو ساعت و چهل دقیقه من تو خونه بودم. سر قبرت بودم؟ توی بی پدر چه جوری این همه نقشه کشیدی؟ آوا با دست موهای پریشونش رو کنار زد و گفت: _تو خری نمیخوای باور کنی. بعد اینکه از در اتاقش برگشتیم تو رو بردم تو خونه. یه کم استراحت کنی. روی مبل خوابت برد. شاهین این بار دیگه صبر نکرد تا آوا ادامه بده. این بار با مشت کوبید تو قفسه ی سینه ش. بعد با نعره گفت: _خفه شو پتیاره. خفه شو لجن. حالم ازت بهم میخوره. هیچ وقت فکرشم نمیکردم تا این حد کثافت و چرک باشی. خفه شوووو نمیخوام صداتو بشنوم. شیوا که کنج مبل نشسته بود با صدای آرومی گفت: _آوا درست میگه من دیدم شما پایین تو سالن. شاهین با چشمایی که از عصبانیت کاملا سرخ شده بود به شیوا خیره شد. بعد چند ثانیه کنترل رو برداشت و دوباره مثل قبل فیلم رو پلی کرد. این بار روی ساعت چهار صبح نگه داشت. در حیاط باز شد شیوا به همراه بردیا تا دم در اومده بود. بردیا خم شد صورت شیوا رو بوسید بعد اینکه باهاش خداحافظی کرد رفت. شاهین به سمت شیوا رفت..

قبل از اینکه بحث کنی و حرص بخوری این نقل قول رو یادت بیار؛ یه زنبور هیچ وقت وقتش رو تلف نمی کنه که به مگس توضیح بده عسل از کثافت بهتره بعضی ذهنها قرار نیست تغییر کنن انرژیت رو برای چیزای مهم تر نگه دار...

به جای لایک یه صلوات برای شهدای وطن بفرستین🖤

به جای لایک یه صلوات برای شهدای وطن بفرستین🖤

#پارت_۳۴۵ ♡دشمن های عاشق♡ شیوا خواست دهنش رو باز کنه که شاهین مجال نداد. چند تا سیلی محکم تو صورت شیوا زد و بعد با فریاد گفت: _حواست به زری که میزنی باشه. بهت گفتم حرف مفت بزنی تاوان داره. پس خوب حرفتو مزه مزه کن. شیوا که صورتش با میت فرقی نمیکرد چند بار مثل ماهی دهنش رو باز و بسته کرد و بعد با مِن مِن گفت: _من نمیشناسمش. نمیدونم کیه! اون داره الکی میگه! شاهین عصبی یه کشیده ی آبدار دیگه به صورتش زد و گفت: _همینجا بمیر تا بهت ثابت کنم کیه. گوشیت کجاست هرزه ی هر جایی؟! شیوا اشک ریزان گوشه ی ناخنش رو میجوید. ولی در جواب شاهین سکوت کرده بود. شاهین یقه ی لباس شیوا رو که توی مشتش بود رو چند بار جلو عقب کرد و با تشر گفت: _حرف بزن لجن. حرف بزن تا نزدم مثل سوسک لهت نکردم. بهنوش خانوم که نمیدونم کی صورتش خیس از اشک شده بود رو به شاهین گفت: _شاهین. سمیرا درست میگه. من اون پسره رو یه بار دیدم داداش اون دختره بنیتاس! حرفش که تمام شد با دست مویه کنان کوبید روی پاش و ادامه داد. _وای وای شیوا. با سیزده سال سن پسر غریبه رو شبونه آوردی خونه؟ خاک به سرم شد. تا کجا پیش رفتین؟ خدایا منو بکش تحمل این یکی بلا رو دیگه ندارم. اخ قلبم. شاهین که از اشکای مادرش عصبی تر شده بود شیوا رو از همون یقه ی لباسی که توی چنگش بود بلند کرد. به سمت اتاق مهمان برد. صدای گریه های بلند شیوا کل اتاق رو گرفته بود! بهنوش خانوم اشک میریخت. حشمت اما مات و مبهوت خیره به نقطه مونده بود! آوا که از نظر چهره فرقی با شیوا نداشت با نفرت بهم نگاه میکرد. چند ثانیه که گذشت صدای مشت و لگدای شاهین و گریه های از سر درد شیوا بلند شد. نه بهنوش خانوم و نه حشمت هیچ کدوم به سراغ کمک کردن شیوا نرفتن! تو حال خودم بودم که آوا با حرص و کینه از جاش بلند شد به سمتم حمله ور شد. دست انداخت به گلوم و شروع کرد به فشار دادنش. بعد با چندش ترین حالت ممکن گفت: _همه ی اینا تقصیر توی جن&ده س. پاشو گمشو برو پت&یاره. دست از سرمون بردار. بمیییییر. فشار دستش هر لحظه بیشتر میشد. بهنوش خانوم با دیدنش جیغ بلندی کشید. کم کم داشتم نفس کم می آوردم که این بار کسی آوا رو به ضرب به عقب پرت کرد. با سرعت دستم رو روی گلوم گذاشتم. جای چنگش درد گرفته بود. هوا رو با ولع به ریه هام کشیدم. با دست آزادم اشک چشمام رو پاک کردم. _دیگه دستت بهش نمیخوره. اگه بخوره خودم قلمش میکنم. حشمت بود که داشت با عصبانیت و داد این حرفو میزد. سرم رو به طرفش چرخوندم. داشت با آوا حرف میزد. آوا با گریه به حشمت نگاه میکرد. شاهین با عجله از اتاق اومد بیرون و نگاهی به آوا و من و پدرش کرد و گفت: _اینجا چه خبره؟ حشمت عصبی رفت سر جاش نشست. بهنوش خانوم با دست به من اشاره کرد و گفت: _داشت سمیرا رو خفه میکرد. این دختره دیگه مغز تو سرش نیست. روانی شده. شاهین به سمت آوا رفت. موهای دم اسبیش رو توی دستش گرفت. با زور کشیدش بالا. و حرص گفت: _تو گوه خوردی همچین غلطی کردی. بمیر سرجات تا بیام حرومزادگیتو نشونت بدم. آوا که از درد اشک تو چشماش جمع شده بود با ضرب دست شاهین تو مبل کوبیده شد. شاهین به سمت اتاق برگشت. شیوا رو از بازو گرفت و دنبال خودش کشید. وقتی رسید به مبلِ آوا، شیوارو که حالا از کتک وضع بسیار بد و آشفته ای داشت، به ضرب کنار آوا نشوند. بعد با حرص به سمت کنترل رفت و دکمه پلی رو زد. فیلم دوباره سیاهی شب رو نشون میداد. شاهین فیلم رو دور تند گذاشت تا اینکه رسید به ساعت دوازده و ده دقیقه ی شب. این بار وقتی فیلم رو به حالت طبیعیش برگردوند، بعد چند ثانیه یه ماشین سفید دقیقا شبیه ماشین آوا نزدیک در خونه ی حشمت پارک کرد. کمی که گذشت هم راننده و هم یه زن از صندلی عقب پیاده شدن. از تعجب دهنم باز مونده بود. زن که شباهت زیادی به آوا داشت، خم شده بود به داخل ماشین. انگار سعی داشت چیزی رو به سمت بیرون بکشه. بعد چند ثانیه زن دست کسی رو که توی دستش بود رو کشید به سمت بیرون. مردی در پی این کشیدن، از ماشین خارج شد. مات و مبهوت به صفحه نگاه میکردم. اون مردی که بزور پیاده شده بود، شاهین بود! انگار حالت طبیعی نداشت! آوا به سمت راننده چرخید و چیزی گفت. راننده که به شدت برام آشنا میزد به کمک آوا اومد. به کمک هم، شاهین رو به داخل خونه بردن‌. شاهین پنج دقیقه فیلم رو جلو برد. این بار اون مرد تنها از خونه خارج شد. حالا که چهره ش مشخص بود تشخیص دادم که اون آدم کسی نبود جز حامد! حامد آروم در حیاط رو بست. رفت پشت فرمون نشست. از تعجب کم مونده بود شاخ در بیارم. شاهین فیلم رو نگه داشت. کنترل رو پرت کرد روی اولین مبل و بعد به سمت آوا رفت. شیوا از ترس تو خودش مچاله شده بود و گریه میکرد. شاهین دوباره چنگ انداخت توی موهای آوا. سرش رو به عقب کشید و با دست آزادش چندین بار سیلی به صورت آوا زد. منتهی این بار محکم تر و قوی تر میزد.

به جای لایک یه صلوات برای شهدای وطن بفرستین🖤

#پارت_۳۴۴ ♡دشمن های عاشق♡ بهنوش خانوم چند ثانیه خیره شد به شیوا. شیوا سر به زیر شد و روی یکی از مبل ها نشست. پاهاش رو تو شکمش جمع کرد. بهنوش خانوم سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد. نفس کش داری کشید. هنوز چشم از شیوا برنداشته بود که ملیحه ناراحت و عصبی غرغرکنان با سرعت از پله ها به سمت پایین اومد. هم من، هم بهنوش خانوم نگاهمون رو به ملیحه دادیم. ملیحه خودش رو رسوند به بهنوش خانوم و با حرص گفت: _هر چی به عروستون گفتم بیا پایین گوش نکرد. سر آخر هم کلی لیچار... استغفرالله. بهنوش خانوم من دیگه دنبالش نمیرم. بهنوش خانوم نگاهی به حشمت کرد و گفت: _دستت درد نکنه ملیحه. الان حشمت خودش میره سراغش. تو برو به کارت برس. حشمت با غضب چرخید سمت بهنوش خانوم. تا دهن باز کرد جوابش رو بده در هال شد. شاهین با عجله به سمت نشیمن حرکت میکرد. در حالی که نگاهش به سمت جمع بود اخم کرد و گفت: _آوا کدوم گوریه؟ حشمت سریع گفت: _خودت برو دنبالش. هی مارو حواله نده. نمیاد پایین. شاهین عصبی به سمت راه پله ها رفت. با سرعت پله هارو دوتا یکی بالا رفت. چند ثانیه بعد صدای به ضرب کوبیده شدن در از بالا میومد. _باز کن این در لعنتی رو تا نزدم نشکوندمش! گمشو بیا بیرون ببینم. صدای عصبی شاهین بود که کل خونه رو گرفته بود. بهنوش خانوم چرخید سمت ملیحه و گفت: _ملیحه شایان رو ببر تو حیاط زیر درختا بچرخون. وضع این خونه انگار قرار نیست درست بشه. ملیحه که از خدا خواسته بود. سریع به سمت شایان اومد و به سمت حیاط بردش. شاهین دوباره بلندتر به در کوبید. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که این بار در با صدای بدی به دیوار کوبیده شده بود. _مگه من به تو نمیگم درو باز کن عوضی! کری مگه کثافت؟ صدای جیغ آوا بود که پشت بند شاهین به گوش میرسید. چند لحظه بد شاهین در حالیکه که آستین سرشونه ی آوا تو چنگش بود با هم به سمت پایین پله ها اومدن. آوا با گریه رو به سمت حشمت کرد و گفت: _عمو تو اینجایی و این وحشی اینجوری میکنه؟ حشمت اخم کرد و گفت: _مثل بچه ی آدم میومدی پایین اینجوری نمیشد. تو هم تنت میخاره دنبال شر میگردی. وقتی رسیدن پایین پله ها شاهین آوا رو به سمت یه مبل هل داد و گفت: _بتمرگ اینجا. از جات جم نمیخوری! بعد چرخید به سمت جمع و گفت: _حالا نوبت تماشای یه فیلم هیجان انگیزه. به سمت تلویزیون رفت و فلشی رو که از جیبش در آورده بود رو بهش وصل کرد. به سمت پدرش رفت و گفت: _بده من اون کنترلو که چیزای مهم تری داریم. کنجکاو بودم ببینم چی میخواد بذاره. با کنترل کمی ور رفت تا اینکه یه چیزی رو زد تا پخش بشه. صفحه ی تلویزیون سیاه شد. با دقت نگاه میکردم که شاهین با صدای رسایی گفت: _این فیلم مربوط به اون شب کذاییه. تاریخم داره. بالا گوشه ی سمت چپ. از دور بین همسایه گرفتم. تا الان خارج بود دیشب برگشته. خوب نگاه کنین تا بفهمیم کی چه‌گهی خورده. به محض تموم شدن حرف شاهین. شیوا و آوا هر دو با چهره های برزخی از جاشون بلند شدن. البته من متوجه بلند شدنشون نشده بودم تا اینکه صدای داد شاهین رو شنیدم. _بتمرگین سر جاتون. وگرنه همینجا چالتون میکنم. شیوا و آوا به ناچار از سر ترس نشستن. سر برگردوندم سمت تلویزیون. صفحه شب رو نشون میداد. ساعت حوالی ده شب بود. تصویر فضای جلوی خونه همسایه و جلوی خونه ی حشمت رو که درست مقابلش بود نشون میداد. شاهین با کنترل سرعت فیلم رو بیشتر کرد، تا رسید به دقیقه ی ده و بیست دقیقه ی شب. یه پسر لاغر و کشیده رفت جلوی در خونه ی حشمت. زنگ خونه رو زد. چند ثانیه که گذشت در حیاط باز شد. یکی که روسری سرش بود اومد دم در. پسر وارد حیاط شد. زن که حالا چهره ش بهتر مشخص بود کسی نبود جز شیوا. بلافاصله پشت سر پسره رفت داخل و درو بست. شاهین فیلم رو نگه داشت و به سمت شیوا چرخید. _که دیدی یه مرد جون و لاغر اومد تو حیاط؟ خیلی تاکیدم داشتی که شبیه یاسره؟ این الدنگ دراز کی برد ده شب آوردیش تو خونه؟ بهنوش خانوم که رنگش مث گچ سفید شده بود آروم پرسید: _این یارو کیه شیوا؟ دوباره بذارش شاهین. شاهین برای یک دقیقه فیلم رو کشید عقب و دوباره دکمه ی پخش رو زد. بهنوش و حشمت با بهت و وحشت نگاه به تلویزیون کردن.حشمت انگار باورش نمیشد. بهنوش خانوم که انگار شوک شده بود با چشمای لرزون چشم دوخت به تلویزیون. شیوا که حالا اشک میریخت فقط نگاه میکرد. شاهین با حالتی کفری و پرحرص به سمتش رفت. دست انداخت یقه ی شیوا رو جمع کرد. با تشر گفت: _زود باش بنال. این دیوث کیه؟ شیوا همچنان سکوت کرده بود! شاهین سیلی محکمی به صورت شیوا زد. شیوا از از درد نالید. شاهین عصبی گفت: _حرف بزن. زود باش. وگرنه میکشمت. شیوا زد زیر گریه و گفت: _من نمیدونم. با سمیرا کار داشت. رفت حیاط پشتی. از تعجب چشمام گرد شد. اینکه وقاحتش تمامی نداشت. دیگه صبرم سر اومده بود. با پوزخند گفتم: _بردیا جون داداش بنیتا دوست پسرته جانم.