SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
484
من دیدن چروک های روزانه ی زیر چشم های مادر را، بوی شیر تازه را، بوی گندمزارِ میان لباس های پدر را، دویدن میان گله ی گوسفندهای مهربان سیاه و سفید پشمالو را، من پرده سفید توری خانه مادربزرگ به وقت بهار را، خنده های بدون دندان بابابزرگ را، دویدن دنبال دوچرخه برادرم را، انشا نوشتن پشت پنجره ی رو به حیاط پر از درخت خانه کلنگی را، من مژه های چشم های تو زیر باران را به تمام لحظات زندگی ام در این دنیا ترجیح میدهم...
484
بنظرم تنها خوبی این بلا و مصیبتی که هم اکنون بر سر ما نازل شده اینه که همه ملت فهمیدن در بعضی مشاغل هیچ اهمیتی نداره که تو خونه نشسته باشی یا تو اداره یا تو شرکت و دورکاری به معنای بیکاری یا از زیر کار در رفتن یا تنبل بودن نیست.
البته سطح بهداشت شخصی هم حس میکنم افزایش چشمگیری داشته در طول این مدت! :)))
484
کاشکی بارون بیاد، تو هم باشی، با هم راه بریم و پاتو بکوبی تو چاله های آب تا خیس بشم. کاشکی دستمو بگیری تا از روی پل هوایی رد بشم. کاشکی بیای شونه مو ازم بگیری و موهامو خودت شونه کنی. کاشکی برای بار هزارم ازم بپرسی چجوری موهامو ببافی؟ تا منم بهت بخندم. کاشکی ۲ ساعت در مورد انواع قهوه سخنرانی کنی منم دستمو بذارم زیر چونه م اشتیاقتو تماشا کنم. کاشکی آلبالو بخری بیاری خونه، تا با هم چای آلبالو درست کنیم. کاشکی بهت اسمس بدم "خامه، شکر، ۴ تا تخم مرغ، ۲۰۰ گرم شکلات"، تو هم بگی "کیک؟" تا با ذوق بگم آره. کاشکی دوباره ۱۹ ساله بشم تا دوباره برام مدادرنگی بگیری. کاشکی دوباره بیای لپامو بکشی بهم بگی فقط بخاطر لپام دوسم داری. اصلا کاشکی بیای فقط بخندی، منم بشینم نگات کنم و برای خندهت بمیرم.
484
یوحنا، چرا من به یک جایی توی کودکیام کوک خوردهام؟ چرا این کلاف سردرگم را هرچه باز میکنم برمیگردم به دخترک احمقی که با درخت زردآلوی توی حیاط خانه کلنگی حرف میزد؟ چرا هرچه میچرخم برمیگردم به دامن مخملی لباسی که پدرم برایم از مکه آورده بود؟ چرا برمیگردم به زیرزمین نموری که توش، خواهر برادرهام دم کنکورشان برام کباب غاز میخواندند و بهم ریاضی می آموختند؟ چرا هر چه میگردم چیزی بیشتر از یک دختر کوچک موخرمایی با دم های خرگوشی توی لباس های گشاد خواهر برادر هایش با کفش های سفید و صورتی و چشم های قهوه ای نامتقارن و درشت پیدا نمیکنم؟ یوحنا، چه چیزی آدم را چنین به کودکی اش گره میزند که حتی با فکر نقاشی کشیدنش هم گریه اش میگیرد؟ چه چیزی آدم را برمیگرداند به روزهایی که با درخت پسته حرف میزد و گریه میکرد...؟
484
در حال حاضر دلم میخواد ۸ ساله باشم، ظهر تابستون باشه، بابام بعد از کلاس زبان یواشکی برام بستنی خریده باشه ولی گفته باشه باید توی خونه بازش کنم، برسیم خونه و من بدون هیچ سلام و علیکی از ترس اینکه مامانم بگه اول ناهار، بدوام توی یکی از اتاقا، کنج اتاق پشت جاروبرقی کهنه ی مامانم و بین کمد دیواری و میز اتو بشینم بستنیمو باز کنم، اول کاکائوی روشو بخورم و بعد با صورت پر از بستنی بقیه بستنیمو تموم کنم. بعدم با آستینم صورتمو پاک کنم و بدوام برم پیش مامانم توی آشپزخونه با هیجان داد بزنم "مامان بابا برام بستنی خریده بود" و مامانمم بخنده و بگه میدونم و منم با تعجب نگاه کنم و اونم بگه تو هرکاری بکنی من میفهمم. بعد بخنده بگه نوش جونت منم بخندم و بغلش کنم.
ولی در حال حاضر کنج اتاق، کنار دو تا چمدون نیمه باز شده توی خودم جمع شدم و برای روزهایی که گذشت و خونه نبودم و مامانم بغلم نکرد و بهش نخندیدم و بابام برام بستنی نخرید و برای روزهایی که قراره بیان و دیگه دختر کوچولوی ۸ ساله ی احمقشون نیستم غصه میخورم.
484
مصیبت هایی که سال ۹۸ پشت سر هم وارد زندگی مردم کرد واقعا نمونه ان و این بار روانی بدبختی که روی زندگی هممون چنبره زده بی نظیره. در حال حاضر به نقطه ای رسیدیم که اینکه توی تابستون میگفتیم " مارا به سخت جانی خود این گمان نبود " یه جوک بیشتر به نظر نمیاد و به خودِ تابستونمون به چشم یه بچه سوسول نگاه میکنیم. اینقدر تغییر و تحول پی در پی رو ما چجوری داریم برمیتابیم آقای عزیز؟ چطوری؟ هان؟ چطور؟؟؟
484
بنظرم زمان به تنهایی آدمو پیر نمیکنه. انتظاره که میشینه روی موهات و سفیدشون میکنه و میخزه زیر پوستت و چروکش میکنه. انتظاره که استخوناتو خورد میکنه. زمان به تنهایی مسئول پیری ما نیست. ما هرچی منتظرتریم پیرتریم...
484
اگه در جواب هر حرف احمقانهای بلند میگفتیم "اینقدر حرف مفت نزن" شاید آمار حرفهای احمقانه خیلی پایینتر از الان میبود.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
