fa
Feedback
SevenHells

SevenHells

رفتن به کانال در Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

نمایش بیشتر
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها

اون اول نوشته باسلام. انگار نامهٔ اداریه. الهی دورت بگردم که تا ابد نامه می‌نویسی 😭

بابام برای اولین بار بهم گفت دوستت دارم. نمیدونم کی گریه‌م بند میاد. 😭
بابام برای اولین بار بهم گفت دوستت دارم. نمیدونم کی گریه‌م بند میاد. 😭

امروز برای اولین بار بی‌استرس به یکی زنگ زدم و صحبت کردم. باورتون بشه یا نشه چند دقیقه‌ای از خوشحالی گریه کردم. بیماری‌های روحی ذره ذره زندگیو خراب می‌کنن؛ همینقدر ناچیز و همینقدر دور از چشم. آدم فکر می‌کنه این تشویش و عذاب عادیه، در حالی که نیست. این زندگی نیست عزیزانم. یه زنگ زدن نباید ساختمان روان آدمو بیاره پایین.

مکن سرگشته آن دل را که دست‌آموز غم کردی به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی قلم بر بی‌دلان گفتی نخواهم راند و هم راندی جفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی - سعدی

نصفشو خوندم و زندگیم چند درجه زیباتر شده.

وای اروپا خشک شه من دلم خنک شه. چقدر خشم فرو خورده دارم. -____-

عصر همهٔ گربه‌ها مخصوصا نارنجی-گارفیلدیاشون بخیر.
عصر همهٔ گربه‌ها مخصوصا نارنجی-گارفیلدیاشون بخیر.

بعضی خنده‌ها آدمو بغل می‌کنه. مثل خندهٔ بابا پشت تلفن وقتی دستت می‌ندازه، مثل خندهٔ مامان وقتی داره می‌گه می‌خوای برات توی جعبه سوپ پست کنم؟ همون خنده‌هایی که دلتو گرم می‌کنن و قلبتو آروم...

نمی‌دونید چقدر پرواز می‌کنم وقتی سر کلاس ترجمه‌ام. اصلا می‌خوام یقهٔ گذشته‌مو بگیرم تف کنم به خودم که تغییر رشته ندادم.

نتیجهٔ امروز: ترجمه عشق منه.

چند سال پیش که به گذشته‌م که نگاه می‌کردم مدام از خودم می‌پرسیدم که چطور چنین دروغگوی قهاری بودم. ولی الان که گذشته می‌بینم من واقعا دروغگو نبودم. واقعا عقب‌مونده بودم، نه به معنای بد! فقط یک سال زودتر رفته بودم مدرسه و لوازم کافی نداشتم که بفهمم دنیای واقعی با خیالاتم متفاوته. فکر می‌کردم مرکز زمین منم و هرچی رو تصور می‌کردم با واقعیت یکی می‌دیدم. اینقدر باهوش بودم که با توجه به محیط دروغ می‌ساختم و حتی یه سری دروغا رو تا مدت‌ها ادامه می‌دادم اونقدر که خودمم یادم نمی‌موند این حرفا همه‌ش توی خیالاتم بوده؛ همه هم باور می‌کردن! چقدر مدیرای مدرسه‌م عصبانی می‌شدن و سرم داد می‌زدن. ولی من بازم نمی‌فهمیدم. همه‌چیز رو عین واقعیت می‌دیدم. پدر و مادرم دعوام می‌کردن؛ بازم نمی‌فهمیدم چرا یادم نمی‌آد که کجا دروغ گفتم. یادمه یک داستان تخیلی رو که خودم باور کرده بودم برای بچه‌های فامیل تعریف کردم و هیچ‌کس بجز سرزنش حرفی نداشت. هیچ‌کس سعی نکرد بفهمه اینا رو از کجا می‌گم و چرا می‌گم. هیچ‌کس برام توضیح نداد خیالات با واقعیت فرق می‌کنن. حالا رسیدم اینجا، هنوزم هر روز دارم تلاش می‌کنم از خیالاتم دور بشم. من هنوز فکر می‌کنم گوسفندای مریضو می‌کشن فقط. هنوز فکر می‌کنم بزغاله‌های بچگیم یه جایی زنده‌ان. هنوز فکر می‌کنم کبوتر پشت پنجره یک روز باهام دوست می‌شه. هنوزم همون‌قدر احمقم و هنوزم همون‌قدر از واقعیت نداشتن خیالاتم ضربه می‌خورم. همون‌قدر شدید که یک بچهٔ شیش ساله از دیدن قربونیای عید قربان می‌ترسه و ضربه می‌خوره!

یکیو پیدا کنین که حتی وقتی حال بدتونو درک نمی‌کنه کنارتون باشه، نه کسی که به محض اینکه درک نمی‌کنه چی حالتونو بد کرده شما رو پس می‌زنه و دردتونو نادیده می‌گیره.

وقتی حس می‌کنی بالاخره از پس زندگیت برمیای:
وقتی حس می‌کنی بالاخره از پس زندگیت برمیای:

نمی‌دونم چی باعث شده خوی حیوانیم به ذات انسانیم غلبه کنه ولی اخبار بدبختی اروپا رو که می‌خونم دلم خنک می‌شه. خیلی هم از کارم خجالت می‌کشم ولی همه‌ش یه صدایی کف مغزم می‌گه بهتر، اونا هم بکشن ببینن دنیا می‌تونه با چش رنگیای جهان‌اولی هم مثل کله‌سیاهای خاورمیانه‌ایِ جهان‌سومی بی‌رحم باشه. -_-

وقتی بالاخره با یه اتفاق بد از هم نمی‌پاشی:
وقتی بالاخره با یه اتفاق بد از هم نمی‌پاشی:

دروغ گفتم حالتون بهتر نمی‌شه. غمتون بزرگ‌تر هم می‌شه چون این همه عظمت در حال حرکته ولی شما بازم ناچارید با غم زندگی کنید. :(

اگه یک روز حس کردید غمتون بزرگه به این فکر کنید که ما یه مشت مورچه‌ایم روی یه تیکه سنگ زندگی می‌کنیم که توی یک کهکشانه و اون کهکشان با سرعت معینی به سمت هیچی پرواز می‌کنه. غمتون حل نمی‌شه ولی یه حس پوچی بهتون دست می‌ده که جلوش غمتون هیچی نیست. :(