SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
487
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
487
داره بارون میآد. با صدای اولین رعدوبرق چنان سیخ شدم که گویی رعدوبرق خورده تو سر خودم. با استرس کانالامو بالا پایین میکردم ببینم دارن کجا رو میزنن. نمیدانم چی بگم. واقعا این زندگی حقمون نبود.
487
در هر صورت هم آمریکا رو گاییدم هم اسرائیل رو، هم جنگطلب رو دو بار گاییدم، و هم رضا رو ده بار.
دو روز دیگه میآن بمب میریزن دوباره رو سرمون. همهتونو گاییدم.
487
قبل از تمام این هیاهوهای اخیر در جنگ، وسط یک بحث معمولی، یکی گفت «ما اسیر هم بگیریم پابرهنه پسشون میدیم که خاک ایران کف کفششون از این مرز خارج نشه».
امروز خیلی بهش فکر میکنم.
487
ده دقیقهٔ اول گریهٔ امروزم رو هم تقدیم این بچهفیل میکنم که موقعی که این وایتای کوننشور وحشی نکبت کیری کشتنش و داشت جون میداد، دست و پاش رو اینجوری کرده و مثل حالت جنینی فیلها سرش رو گذاشته زمین.
همهشونو گاییدم. از ازل تا ابد، وایت خودگوزپندار غارتگر رو گاییدم.
بقیهٔ گریهم تصاویرش خیلی دلخراشتره، بهتون رحم میکنم.
487
ناخودآگاه آدم درگیر چه چیزایی میشه. حالا پریشب خواب میدیدم خواهرزادهم رو کشتن و با عرق سرد بیدار شدم. امروز اینجوری.
487
خواب میدیدم رفتم روانپزشک و داره ازم حالم رو میپرسه. منم داشتم میگفتم خوب نیستم و جنگ حالم رو بد کرده. اینجا یه چیزی نوشت و تو خوابم انگار یادداشتهاش بهم نازل شد یه دفعه. خلاصه یکم حرف زدیم، گفت میدونم چی حالت رو خوب میکنه. بعد رفت یه اسلحهٔ سنگین آورد گذاشت روی میز، منم گفتم یاحسین. تو یادداشتهاش نوشت «مسلمان و حسینی است». =)))
منم تو خواب فکرام دست خودم نبود، اینقدر نگران این بودم که جاسوس باشه و بابت همین یا حسین من رو بکُشه که تو خواب گوشم سوت میکشید. از خواب پریدم. :)))))))))
487
دیشب تا ساعت ۳-۴ خوابم نبرد. خیلی حالم بد بود. یهو از دور صدای خیشخیش جاروی پاکبان اومد. نشستم تو سکوت منتظر که خیشخیش برسه زیر پنجرهٔ ما. همینجوری هی نزدیک میشد و من هی به این فکر میکردم که زیر بمب هم همین صدا میاومد. هر شبی که از ترس بیدار بودم، حتی وقتی صدای انفجار میاومد، این صدای خیشخیش عین ساعت میاومد و میرفت. نرسیده به پنجرهمون خوابم برد.
آقای پاکبان، سگتم. :(
487
این ویدئوی موسوی خیلی پخش میشه که میگه «ملت ایران، دوستتان دارم».
من یادمه که اوایل همین جنگ، نایینی توی یه مصاحبهش گفت «مردم بدونن عزیز ما هستن»، یا چنین چیزی. تو همین مایههای «ملت ایران دوستتان دارم» بود. پیداش نمیکنم. کاش یکی بره پیداش کنه برام بیارتش. روزی دو وعده هم برای اون گریه کنم.
487
ولی هر جور فکر میکنم، میبینم که واقعا دلم نمیخواد یک انسان کسدغدغه در شمال جهانی باشم. همین که در جنوب جهانی به دنیا بیای خودش بیست سال پختهترت میکنه (و ایضا پیرتر). فقط از پروردگار آسمانها گله دارم که عمر منو جایی شروع کرد که در اوج جوانیم بیفتیم به کشمکش دنیا و زایش نظم جدید و اوج نظام سرمایهداری و فلاکت. دلم حتی برای روزای سیاه قبل از این جنگ هم تنگ شده. روزامون سیاهتر شد فقط و قراره سیاهترتر هم بشه. از گریهکردن خستهم.
487
حس میکنم این نکبتای کفتارصفت میخوان دوباره بزنن زیر میز و بهمون حمله کنن. از شدت استرس چند روزه تهوع دارم و اصلا حال مناسبی ندارم. در دوران صلح و آتشبس هم قسمت ما اینه. ای زندگی، تف به روت.
487
یادش بخیر. یه زمانی میشد کتاب فیزیکی خرید. برای تولد هماتاقیم هر دو جلد آنا کارنینا رو خریده بودم. الان برای خودم نمیتونم بخرم. ☺️
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
