♥️نشمیل قربانی(گیسویپاییز)♥️
رفتن به کانال در Telegram
✍️نویسنده:گیسوی پاییز (نشمیل قربانی) 📚 آثار چاپ شده ♥️عطر یوسف، شمیم یاس ♥️آدم و حوا ♥️برزخ اما... ♥️تندیسساحلی 📚در دست چاپ ♥️سرزمین من باران میخواهد 🖊در حال تایپ: ساعت زندگی هفت و پنجاه و نه دقیقه است/ترنج
نمایش بیشترإيران193 491دسته بندی مشخص نشده است
1 116
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
دسامبر '24
دسامبر '24
+9
در 0 کانالها
نوامبر '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '240
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '240
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '240
در 0 کانالها
Get PRO
مه '240
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '240
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '240
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '240
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+4
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+5
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+5
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+10
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+5
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+14
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+19
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+10
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+8
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+11
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+13
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+28
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+30
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+25
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+22
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+24
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+27
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+15
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+21
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+1 944
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 21 دسامبر | 0 | |||
| 20 دسامبر | 0 | |||
| 19 دسامبر | 0 | |||
| 18 دسامبر | 0 | |||
| 17 دسامبر | +4 | |||
| 16 دسامبر | 0 | |||
| 15 دسامبر | +1 | |||
| 14 دسامبر | 0 | |||
| 13 دسامبر | 0 | |||
| 12 دسامبر | 0 | |||
| 11 دسامبر | 0 | |||
| 10 دسامبر | 0 | |||
| 09 دسامبر | +1 | |||
| 08 دسامبر | +1 | |||
| 07 دسامبر | 0 | |||
| 06 دسامبر | 0 | |||
| 05 دسامبر | 0 | |||
| 04 دسامبر | +1 | |||
| 03 دسامبر | 0 | |||
| 02 دسامبر | +1 | |||
| 01 دسامبر | 0 |
پستهای کانال
| 2 | سلام. من فکر میکردم دیروز پستا رو فرستادم😐😐😐😐 حواس جمعی دارم🤦♀🤦♀🤦♀ | 319 |
| 3 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۹
از بازو به شدت داخل اتاق کشیده میشوم. ریحانه باز ریز میخندد و درِ اتاق را میبندد. دردانه بازویم را رها کرده و سرش را به حالت نمایشی رو به آسمان میکند:
- کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا. اون که خودش تو رو اصلاً نمیخواد، کل خانوادهشونم که اصلاً نظر مثبتی روی تو ندارن. فقط بفهمم دردِ این بشر چیه، خیلی خوبه.
کیفم را گوشهای گذاشته و خودم کنار دیوار سُر میخورم. در این نیمساعت آنقدر چیزهای عجیب شنیدهام که نمیدانم باید روی کدام تمرکز کنم! حواسم به پیشنهاد حاجی و کمک حافظ بودن، باشد یا نگرانِ دردانه و رفتار آرش باشم یا به دنبال راهی باشم که علاقهام به حافظ به گوش آقاجان نرسد تا دوستی چندسالهشان تبدیل به دلگیری نشود؟ مستاصلتر از قبل دست دور زانوهایم میاندازم و به فرش اتاق خیره میشوم. دردانه آهسته میپرسد:
- چرا غمبرک زدی؟
نگران نگاهش میکنم:
- باید چیکار کنم؟
شانه بالا میاندازد:
- پیشنهادشون رو قبول نکن.
سر روی زانو میگذارم:
- منظورم اون نبود.
- پس چی بود؟
سر بلند میکنم:
- با همه چی بود. با تو چیکار کنم؟ با مامان و دلنگرونیاش؟ با پیشنهاد حاجی؟ با حافظ؟ با دورهمی دوازدهم تو باغ؟ با خبر برای نسترن؟ با این همه فکر تو سرم؟
میخندد:
- دستت رو بیار جلو همه هندونهها رو با هم بردار. فکر منم نباش از پس آرش برمیآم.
آرام میپرسم:
- شوخی میکردی دیگه؟
دلم میخواهد بگوید تمام حرفهایش شوخی نابه.جا دربارهی آرش بوده تا کمی مرا آزار دهد اما نگاهش و " اون رو ولش کن"ی که میگوید دوباره دل و ذهنم را در هم میپیچاند. من با پیشنهاد حاجی میتوانم کنار بیایم، یا با تهیهی خبر و راضی کردن مادر، یا با سختگیری مامان هنگامه و مامان شیرین، حتی با کنارهگیری حافظ از من و علاقهام، اما با ناآرامی زندگی خواهرم نمیتوانم. دست میان موهایم فرو میبرم، چگونه میتوانم کمکش کنم؟
***
مادرجان برای بار چندم تذکر میدهد:
- چیزی جا نذارینا. قابلمههای برنج رو برداشتین؟
دایی شاهرخ و ایمان و مرصاد پاسخش را میدهند و دایی شهرام رو به همه میگوید:
- همه ماشیناشون رو چک کنن لطفاً.
و رو به مامان میپرسد:
- آقا رضا رسیدن؟
مامان پاسخ میدهد:
- ده دقیقه دیگه اینجاست.
احسان آستین مرا میکشد:
- برو تو ماشین ما.
مهدخت سریع اعتراض میکند:
- نخیرم برو تو ماشین ما.
و به احسان غر میزند:
- نمیذاری نزدیکش بشهها! | 319 |
| 4 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۸
مادرجان لبش را انحنا میدهد:
- وا! حاجی چه حرفی با یگانه داره؟
آقاجان لیوان آب را به مادرجان برمیگرداند:
- میخوان کارگاه قالی رو بزرگترش کنن، سر حافظ خیلی شلوغ میشه. دنبال یکی بود که تو حسابرسی کارا و کارگاه یه مدت کمکشون باشه. مثل اینکه یگانه قبلاً بهشون کمک کرده بود میخواد ازش بخواد بازم کمک کنه. میگفت میخواد حساب کتابا رو بده دست یه آدم امین.
دست خودم نیست که ضربان قلبم بالا میرود. دنبال یک آدم امین میگردند؟ و مرا انتخاب کردهاند؟ که کنار حافظ باشم؟ نگاه حیرانم میان نگاه کنجکاو خاله و مامان و مادرجان معلق میماند. مامان موشکافانه میپرسد:
- کِی کمکشون کردی؟
نگاهم ملتمسانه سمتِ دردانه میدود. ابرویی بالا میدهد و با لبخند مچگیرانهای به جای من جواب میدهد:
- همین چند وقت پیش، اون موقعم دنبال یه حسابدار میگشتن. هنوز پیدا نکردن؟
و گویا خودش میداند سوالی که مخاطب ندارد، پاسخی هم نمییابد که منتظر نمیماند. دستبهسینه به چهارچوب در اتاق تکیه میدهد و میگوید:
- آقاجون نگفتین یگانه سرش شلوغه؟ از بعد تعطیلات هم باید بره شرکت احسان هم باید به خبرایی که نسترن میخواد رسیدگی کنه.
مامان بیدرنگ میگوید:
- بیجا میکنه. خبر بی خبر.
میخواهم به حرفش واکنش نشان دهم که سریع دست جلویم میگیرد:
- همون یه بار برا هفت پشتم بس بود.
حالش را درک میکنم اما آدم عقب کشیدن نیستم. برای اینکه ناراحت نشود با لحن آرامی اعتراض میکنم:
- من اون کار رو دوست دارم.
تشر میزند:
- نه.
کوتاه نمیآیم:
- مامان هزاربار خطرناکترم باشه، هزاربار پلاسکو پیش بیاد من میرم اونجا حتی اگر بدونم کل اون ساختمون رو سرم خراب میشه.
مامان بغض میکند و مادرجان ملامتم میکند:
- باز داری این مادر رو حرص میدی؟ تو اون خبر چیه که ولش نمیکنی؟
دلم میخواهد بگویم من هم حق دارم به دنبال علایق خود بروم وقتی قرار از است از چندماه دیگر تنها باشم و همه به دنبال زندگی خود بروند. مادرجان همیشه اولویتش با فرزندانش است بعد نوههایش، گرچه که کم برای ما مادری نکرده و حق زیادی بر گردنمان دارد. این رُک بودنش در جانبداری از مامان شیرین به مذاقم خوش نمیآید و این را آقاجان به خوبی میفهمد که پادرمیانی میکند:
- خب کارش رو دوست داره. جوونه قرار نیست بیکار بشینِ تو خونه که!
مامان با همان بغض میگوید:
- بره سراغ یه کار دیگه. یه بار حافظ بود نذاشت بلایی سرش بیاد. همیشه که حافظ نیست مراقبش باشه.
و معنیدار نگاهم میکند. آقاجان سر به تایید حرفش تکان میدهد:
- شمام درست میگی دخترم. حالا بذار حاجی باهاش حرف بزنه، ببینن با برنامههاش جور در میآد کمک حالشون باشه یا نه. بعد برای این یکی کارش هم یه فکر اساسی میکنه که شما هم دائم دلنگرونش نباشی.
مامان با تردید نگاهم میکند و گویا تازه یادش میافتد یک سر این کار، به حافظ وصل است که سریع مخالفت میکند:
- حاجی اون همه نوه داره، به اونا بگه.
آقاجان خیره به چشمان مادر ابرویی بالا میاندازد:
- اگه راضی نیستی بابا بهشون بگم یگانه نمیتونه کمک کنه.
مادر دستپاچه از اینکه دست دلش رو شده کمی خود را جمع و جور میکند:
- نه آقاجان بحث رضایت من نیست. یه وقت بقیه ناراحت نشن به غریبه گفتن بره کمکشون.
آقاجان لبخندی زده سر بالا میاندازد:
- نه باباجان. اولاً که این پیشنهاد خود حاجی بوده و میدونی که تا از کاری مطمئن نباشه انجامش نمیده، دوماً کارای کارگاه و کتابفروشی دست حافظه نوههای دیگه دخالتی توش ندارن. کسری و صدرا هم قراره روزایی که حافظ نیست به جاش بالاسرِ کارگرا وایسن. دیگه وقت نمیکنن به کارای دیگه برسن برا همین کمک نیاز دارن.
مامان به ناچار با تکان سر قبول میکند اما نگاه نگرانش دست از سر من برنمیدارد. خاله هشدار میدهد:
- اگه نگرانیت برا بقیه تموم شد بیا برو رو چشمات یخ بذار پُفش بخوابه، دو ساعت دیگه باید بری آرایشگاه.
مادرجان هم حرف خاله را تایید میکند و مامان شیرین را همراه خود به آشپزخانه میبرند. | 271 |
| 5 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۷
با دست مادر را به جلو میراند و مرا همراه خود تا داخل خانه میبرد. دردانه به استقبالم میآید و کیفم را میگیرد، با دور شدن خاله و مامان شیرین آرام نجوا میکند:
- باز انداختیش به جون مامان؟ کم حرص میخورد از دستشون حالام حرص بخوره؟
چشمانش کمی قرمز است و نگاهش منبع اندوهپراکنی، با اینکه نگاه میدزدد اما مگر میشود نفهمم ساعتی را در دلِ طوفان گذرانده؟
آرام میپرسم:
- چی شده؟
اخم کرده نگاهم میکند:
- چی، چیشده؟
با سر به صورتش اشاره میکنم:
- تو، تو چی شدی؟ چرا چشمات قرمزه؟
با تحکم " هیش" گفته و میتوپد:
- مامان میشنوه!
ناباورانه میپرسم:
- نباید بفهمه؟
تشر میزند:
- بفهمه که چی؟ باز بگه اسماعیل رو میخوام، اسماعیل کو، بگید اسماعیل بیاد؟ بیخیال بابا. خودم از پس مشکلاتم برمیآم.
فهمیدهام که یکی از مشکلات او آرش است برای همین میپرسم:
- باز آرش چیزی گفته؟
ابرو بالا میدهد و در حالی که با نگاه محتاط اطراف را میپاید تا کسی نزدیکمان نباشد،میگوید:
- باز؟ این اخلاق نرمالِ آرشه. غیر از این رفتار کنه عادی نیست و باید ببینی چی تو سرشه که غیرعادی رفتار میکنه.
پوف کلافهای میکشم:
- باز چی گفته؟
صدایش را پایینتر میآورد:
- هیچی، شاکیه، داد و هوار کرده که چرا از دیشب اومدم اینجا و نرفتم خونهشون.
دیگر چشمانم بیشتر از این باز نمیشود:
- خب میاومد دنبالت، دیگه داد و هوار نداره که.
پوزخند دردناکی چهرهاش را میپوشاند:
- چطوری میاومد وقتی با دوستاش مجردی رفتن بیرون و معلوم نیست کدوم گوری بودن و چیکار میکردن؟
کمی دودوتا چهارتا میکنم و بعد میپرسم:
- خب خودش که نبود، تو چرا باید میرفتی؟
عصبی جواب میدهد:
- باید میرفتم منتظر میموندم آقا یک، دو یا سه نصف شب بیاد خونه.
و در حالی که سعی میکند صدایش بالا نرود، من و کیفم را سمت اتاق میکشد:
- مسئله اینه که من حق ندارم اینجا با آدمایی باشم که دوسشون دارم ولی اون حق داره هر غلطی خواست بکنه. اسمم رو عوض میکنم اگر دیشب جایی که بودن چندتا دختر بینشون نبوده باشه.
به گوشهایم اطمینان نمیکنم، یعنی درست شنیدهام؟ گیج و گُنگ میپرسم:
- شوخی میکنی دیگه! مگه نه؟
سر به سمتم میچرخاند و با اخم غلیظی جوابم را میدهد:
- نخیر. عادتشه.
و با حرصی مشهود ادامه میدهد:
- به قول مادرش جوونه، دل داره، الان خوش نگذرونه پس کی بگذرونه؟
مات و متحیر نگاهش میکنم. هضم حرفهایش خیلی مشکل است. مگر آرش خود را به آب و آتش نمیزد تا زودتر مراسم ازدواجشان را بگیرند و سرِ خانه و زندگیشان بروند؟ این چیزها که نمیتواند دروغ باشد، میتواند؟!
نمیدانم برای زدودن آن اخمها و ابرهایی که میل شدیدی به بارانی کردن نگاه خواهرم دارند؛ چه بگویم. مستاصل در آستانهی در اتاق ایستادهام و کاری از دستم برنمیآید. من برای گفتن هر حرفی یا حتی انتخاب راهکار مناسبی بینهایت بیتجربه هستم و کاش دردانه بفهمد سکوتم برای این است که چقدر خود را ضعیف و ناچیز میپندارم از اینکه نمیتوانم کاری برایش انجام دهم.
صدای آقاجان خط نگاهمان را قطع میکند:
- خانوم بیا به بچهها زنگ بزن بگو حاجی همه رو برا دوازدهم باغشون دعوت کرد.
مادرجان از آشپزخانه بیرون میآید، لیوانی آب و یک خشاب قرص دستش میدهد و حق به جانب میپرسد:
- چرا دوازدهم؟ سیزدهم بریم بهتر نیست؟
آقاجان قرص را با آب فرو میدهد و سر بالا میاندازد:
- گویا حافظ سیزدهم شیفته، دوازدهم برنامه گذاشتن که اونم باشه.
ابروهای من بالا میرود و نگاههای خاله و مامان شیرین و دردانه روی من مینشیند. ریحانهای که تا الان در اتاق بوده سرک میکشد و ریز میخندد:
- حافظم میآد؟
او مدتهاست که در این باغ رفتنها همراهیمان نمیکند و آمدنش اینبار ذهنها را سمتِ من میکشاند. مامان با دهانی که باز مانده نگاهش را بین من و دیگران گردش میدهد و با مِنمِن میگوید:
- تو اون روز باید پیش مادربزرگت باشی؟
حرف دو پهلویش را به خوبی میگیرم، یعنی اگر حافظ بیاید من نباید همراهیشان کنم. بدون رضایت قلبیام سر به تایید حرفش تکان میدهم که آقاجان سریع میگوید:
- اگه برنامه داری باباجان بندازش یه وقت دیگه، حاجی میخواد باهات حرف بزنه.
حالا ابروهای من بالا میرود، دهانم باز میماند و نگاهم میانِ نگاههای معنیدار جمع سرگردان میماند. | 280 |
| 6 | سلام صبحتون بخیر.
این روزا انقدر گرفتار درس و مدرسه هستم که برای کارای عادی خودمم وقت کم میآرم.
اگر پست نیست یا کمه یا نامنظمه به این خاطر هست نه اینکه بخوام اذیتتون کنم یا بیمسئولیتی.
امروز از ۴ صبح بیدار شدم فقط برای نوشتن این پستا که برسه دستتون. منتی نیست، نوشتن برای شما لذتیه که تموم شدنی نیست.
مرسی که هستید❤️❤️❤️❤️❤️❤️ | 357 |
| 7 | میگن:
اگر خواستید قدرت مرد رو ببینید:
به پول، ماشین و ظاهرش نگاه نکنید!
به لبخند زنی که کنارش زندگی میکنه نگاه کنید
مردی که دو متر قد داره اما نمیتونه زنش رو خشنود و خوشحال کنه، نه قدرتمنده و نه جنتلمن! | 324 |
| 8 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۶
مادرجان دستی در هوا تکان میدهد:
- هیچی در مورد همین ازدواج شیرین نشسته کلی حرف زده. منم رفتم بهش گفتم من همینم، صدتا دخترم داشته باشم هرکدوم بیوه بشن شوهرشون میدم دوباره. عروسامم بیوه بشن شوهرشون میدم، از نظر من زن و مرد نباید تنها زندگی کنن. تو دوست نداری، خب دخترات و عروسات بیوه شدن شوهرشون نده. نگهشوندار پیش خودت تا از تنهایی دق کنن.
چشمانِ ما گشاد میشود و نگاهِ آقاجان ناباور، دهانش باز میشود و با لحنی آرام اما ملامتبار میگوید:
- خانوم؟
مادرجان دوباره دست در هوا تکان میدهد و حق به جانب میگوید:
- چقدر هیچی نگم؟ این رو گفتم تا دیگه نَشینِ بقیهی گناهای ما رو چَنگ بزنه بشوره بندازه رو دوش خودش.
از استدلالِ مادرجان خندهام میگیرد. مثلاً میخواهد بگوید اینگونه جلوی غیبت کردن او را گرفته اما در اصل او را ناکاوت کرده است.
آقاجان با خنده سر به تاسف تکان میدهد که مادرجان فوری میپرسد:
- شما کجا رفته بودی؟
آقاجان با دست سمت مخاف خانه را نشان میدهد:
- شما که رفتی، حاجی زنگ زد برم پیشش. اونجا بودم.
مادرجان چشم ریز میکند:
- چی میگفت حاجی؟
آقاجان سربالا میاندازد:
- هیچی، نَقلِ همین حرفای در و همسایه بود. میخواست دلجویی کنه. گفت یه وقت این حرفا جلوی دست و پات رو نگیره، هرکاری به صلاح خونوادهتونه انجام بده. گفتم حاجی این دختر بچههاش چند وقت دیگه میرن سر خونه زندگی خودشون و تنها میمونه. آقارضا هم مرد خوبیه، تنهاست میخواد تنها نمونه. غیر این بود خودمم راضی نمیشدم. گفت کار خوبی میکنی.
مادرجان گویی حرف دلش را شنیده باشد چهرهاش باز شده و بلند میگوید:
- بفرما، حاج تککل با اینکه مَرده خیلی بیشتر از این زَنا میفهمه. همون سالا گفتم بذار براش آستین بالا بزنم تنها نمونه.
آقاجان با خنده دست به سمت ساختمان میگیرد:
- بیا برو خانوم. به شما باشه همه زن و مردای دنیا رو میخوای دست به دست بدی.
مادرجان راه میافتد و حینِ رفتن جوابش را میدهد:
- معلومه. زن و مرد نباید تنها بمونن.
- اگه من مُردم چی؟
- دور از جونت، ولی اگر رفتی منم دنبالت میآم.
- حالا اگه تو زودتر رفتی من چیکار کنم؟
- اونوقت برو یکی رو بگیر که وقتی بچهها میآن اینجا، بتونِ اینجا رو جمع و جور کنه. از اینا نباشه که این دستش به اون دستش میگه سلام چطوری!
نمیتوانم لبخندم را جمع کنم. این کلکل کردنهایشان در عینِ آرامش پر از حرفهای دلشان و افکارشان است. هم با آرامش میشنوند و هم با آرامش پاسخ میدهند. به عقاید هم احترام میگذارند و اگر قرار است مخالفتی باشد قطعاً در خفاست چرا که من تا به حال ندیدم جلوی جمع، نازکتر از گل به یکدیگر بگویند. حین حرف زدن آرام آرام از ما دور میشوند و باز خاله نجوا میکند:
- آقاجون چیزی نفهمهها. به خاطر نوهها یه دفعه از دست هم دلخور میشن، حیف این دوستی چندین سالشونه.
من و مامان سر به تایید حرفش تکان میدهیم. | 320 |
| 9 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۵
آغوشم را برایش باز میکنم و سرش را روی شانهام میگذارم:
- مامان جان به خدا هرکاری بابا میتونست برا ما انجام بده شما هم میتونی. چرا فکر میکنی چون بابا نیست ما قراره بدبخت بشیم؟
خاله دست نوازش روی کمرش میکشد:
- شیرین جان باباش هم بود برا این دختر عزت و احترام میخرید نه اینکه بره بگه بیاین دختر خانوم و خوشگل و همهچی تمومم رو دو دستی تقدیمتون کنم. مادربزرگش درست گفت که این دختر بره اونجا بمونه.
لبخندی از سر اجبار میزنم و با هوم گفتن حرف خاله را تایید میکنم. ولی ذهنم دست به کارشده تا بفهمد اگر خانوادهی محمدحافظ هم از این دلدادگی باخبر شوند دیگر چه کسی میماند که خبر نداشته باشد؟
مامان اشکهایش را پاک میکند و نگاه مر غمش در نگاهم میدوزد:
- میتونی فراموشش کنی؟
انقدر جملهاش پر تردید بیان میشود و آنقدر حزنآلود که خندهام میگیرد، خبر ندارد این دل چندسالیست که گرفتار شده و دائم در حال کنار آمدن با خواستهنشدن و دیدهنشدن است. آن رویِ سرخوشم میان این آشفتگی سرک میکشد و وادارم میکند بگویم:
- اووو! این که کاری نداره. شما جون بخواه. اصلاً من میرم پیش مامان هنگامه. اونم که که میخواد خونهش رو بفروشه بره پیش خواهرش، دیگه دوتا نگهبان بالا سرم هستن. نخوام فراموش کنمم اونا نمیذارن.
و لبخندم را کِش میدهم تا متوجه درد پنهان در دلم نشود.
از دست تو آجوشی، که به لطفت بازیگر خوبی شدهام!
مامان دوبهشک نگاهم میکند اما خاله با گفتنِ "دیدی گفتم دخترت بزرگ و عاقل شده" سعی دارد او را آرام کند. اما مامان تغییر مسیر صحبتم را سریع میگیرد که میپرسد:
- برا چی خونه رو بفروشه؟
شانهای بالا میاندازم:
- نگرانه اگر اتفاقی براش افتاد یه وقت عمو و عمه سهم ما رو ندن.
اخم میکند و حینِ دست کشیدن زیر چشمانش محکم میگوید:
- ما سهمی نخواستیم که! همهش مال اونا. تو این سن و سال آوارهی خونهی این و اون بشه که چی؟ خدارو خوش نمیآد، باباتم بود نمیذاشت مادرش چنین کاری رو بکنه.
خاله نمیگذارد بحثمان ادامه پیدا کند:
- اینا رو به خودش بگو. سر فرصت زنگ بزن هم تشکر کن نگران بچهها هستن هم منصرفشون کن از فروش. والا مادربزرگ خوبیه که نگران نوههاشه.
آخرش هم تذکر میدهد:
- حالام بیا برو رو چشمات یخ بذار که برا شب پفکرده نباشه. ناسلامتی قراره یه فامیل تو رو امشب ببینن.
مامانشیرین پشت چشمی نازک میکند:
- نیست دختر چهاردهساله هستم؟
و باعث خندهی واقعی من میشود. با صدای تیکِ در حیاط، سرم به سمت مخالف میچرخد. مادرجان وارد شده و با دیدنمان رو تُرش میکند. بلند میپرسد:
- چی شده این دختر باز گریه میکنه؟
دست خاله به معنای سکوت کردن سریع روی دستم مینشیند و خودش پیش از ما جواب میدهد:
- هیچی، نگران دخترش بود.
اینطور به ما میفهماند بهتر از است از اصل ماجرا چیزی نگوییم و همهچیز را بین خودمان نگهداریم. زیر لب هم تاکید میکند:
- یه وقت آقاجون نفهمه که ممکنه دوستیشون با حاج توکل خراب بشه.
من و مامان همزمان "هوم" میگوییم و من سریع در جواب مادرجان که سرزنشم میکند:
- باز این دختر من رو اذیت کردی؟
"ببخشید"ی میگویم تا زودتر به داخل خانه رفته و این بحثها تمام شود. اما با صدای تیکِ دوبارهی در و آمدن آقاجان همگی سرِ جایمان میایستیم.
آقاجان آرامآرام جلو میآید و جوابِ سلاممان را میدهد و رو به مادرجان میپرسد:
- شما کجا رفتی خانوم؟ یه تلفن بهت شد و سریع شال و کلاه کردی!
مادرجان دوباره رو تُرش میکند:
- شمسسادات زنگ زد گفت باز این زیور نشسته پشت سرمون به این و اون حرف زده. منم دیدم نرم جوابشو ندم این زن زبون به دهن نمیگیره.
خوبیِ محلههای قدیمی و همسایههای چندساله همین است که یکدیگر را با نام کوچک صدا میکنند. حالا فرقی ندارد خانهی یکی دوخانه آنطرفتر یا درست روبهرویمان باشد.
آقاجان متعجب میپرسد:
- مگه چی گفته؟ | 277 |
| 10 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۴
*
وارد حیاط خانهی آقاجان که میشوم میدانم باید منتظر طوفانی باشم که مامان هنگامه پیش از آنکه خانهاش را ترک کنم، آن را پایهریزی کرد. هنوز در خانهاش را نبسته بودم که صدای "شیرین" گفتنش را شنیدم و سعی کردم با سریعترین حالت ممکن راه بروم و با تاکسی دربست خود را به مامان برسانم.
با صورت گرفته و چشمانی قرمز از خانه خارج میشود و روی ایوان میایستد. مثلاً قرار است امروز در عروسی مرضیه شرکت کند ولی چشمانش داد میزنند اگر دست خودش بود دوباره به اتاق تنهاییهایش فرار میکرد و باز هم برای بخت بدش زار میزد.
به حالت دو حیاط را طی میکنم، او هم پلهها را آرام پایین میآید. به محض نزدیک شدنم محزون میگوید:
- با آقارضا حرف میزنم تا وقتی تو هم عروسی نکردی نمیرم اونجا زندگی کنم.
حاجی را میگوید و اینکه اسم کوچکش را میبرد نشان میدهد در این مدت توانستهاند به هم نزدیک شوند و این خیلی خوب است. سر به رد حرفش تکان میدهم:
- نه، شما از بعد سیزده میرید اون خونه. به حرفای مامان هنگامه کاری نداشته باشین، فقط نگران منه همین.
سرش را کمی کج میکند و با لحنی که دلخوریاش مشهود است، میپرسد:
- من از دل تو خبر ندارم؟ من نمیدونم تو دلت چی میگذره؟ اگر خبرم نداشتم اون شب که اون ساعت با اون وضعِ دست و پات پرواز کردی پیشش همهی دوزاریام افتاد. ولی چیکار میتونم بکنم؟ برم یقهی پسر مردم رو بگیرم بگم بیا دختر من رو بگیر؟ اگه خودش بخواد میآد جلو دیگه!
برای لحظهای پلک میبندم، مامان هنگامه این از محمدحافظ گفتنت برای چه بود؟ منکه رسوای عالم هستم دیگر چرا در بوق و کرنا کردهای؟
پلک باز کرده و دست دو طرف شانههای مادر میگذارم:
- مامان جان پسر مردم بخواد نخواد فرقی نداره، الان اولویت من، شما و دردانه و ریحانه هستین. نگران منم نباشین بعد عروسی بچهها میرم پیش مامان هنگامه میمونم که انقدر دلنگرون من نباشه.
میخواهد چیزی بگوید که مانع میشوم:
- مامان هنگامه رو درک کنید، پسرش و شوهرش هر دو رفتن. الان نگران یادگاریای پسرشه، مثلاً میخواد نبود بابا زندگی ما رو خراب نکنه.
یک دنیا غم میان نگاهش لانه میکند:
- فکر میکنی من نگران تو نیستم؟
لبخند میزنم تا اندکی از غم نگاهش کاسته شود:
- میدونم که هستین وگرنه دائم برنامهتون رو به خاطر من عوض نمیکردین.
کف دستش را روی گونهام میگذارد:
- برا دل تو چیکار کنم؟
کاش هیچوقت ماجرای گرفتاری این دل را نمیفهمید. کف دستش را میبوسم:
- دل من زیاد دیوونهبازی در میآره نگرانش نباشین.
بغض میکند:
- کاش بابات بود.
بغض و اشک من همزمان میشوند و نمیگذارند بگویم پدر هم اگر بود کاری از دستش برای من برنمیآمد. حرف این دل را باید محمدحافظ بفهمد که به قول دخترها فهمیده اما درمانی برایش ندارد.
صدای خاله از کنار درِ خانه، خلوتمان را بر هم میزند:
- خواهرِ من انقدر خون به دل خودت و این بچهها نکن. به خدا سختیش یکی دو هفتهست. بابا اینا دو روز دیگه میرن سر خونه و زندگیشون نمیشه که همش پیش تو باشن.
بغضم را قورت داده، سرم را کمی کج میکنم تا بتوانم صورت خاله را بهتر ببینم. کنار چهارچوب در ایستاده و نگاهمان میکند. هماهنگی تیشرت و موهای شرابی رنگش خیلی به او میآید. با لبخند سلام کرده و میگویم:
- مگه شما بتونین راضیش کنین به حرف کسی گوش نکنه و با خیال راحت بره به زندگیش برسه.
خاله دمپایی پا کرده به سمتمان میآید:
- شیرین جان به خدا دخترات بچه نیستن. بزرگ شدن، خانوم شدن. وقتی خودشون میگن برو ازدواج کن یعنی فکر همهجا رو کردن.
مادر با همان چشمانِ به اشک نشسته سر به سمتِ خاله که حالا کنارش ایستاده میچرخاند و با بغض میگوید:
- من نگران بچههامم مهلقا.
خاله دستی بر روی موهایش میکشد:
- از شور به درش کردی خواهرِ من. نگرانشون باش ولی اینطوری خودت رو داغون نکن.
مامان دو دست روی صورتش میگذارد و صدای هقهقش بلند میشود:
- من الان اسماعیل رو میخوام. الان باید بالا سر بچههاش باشه. من چیکار کنم برا اینا؟
این هقهق در تحمل من نمیگنجد. مثلاً میخواستیم او دوباره طعم آرامش را مزهمزه کند نه اینکه دردی روی دردهایش اضافه شود. | 273 |
| 11 | برایت آرزو میکنم
بعضی از صداها را هیچگاه نشنوی؛
بعضی از افکار را هیچگاه نفهمی؛
و بعضی از حالات را هیچگاه حس نکنی!
آنچه حس میکنی،تنها عشق باشد و خوشبختی! آرزو میکنم چشمانت اگر تَر شد به شوق اجابت آرزویت باشد،
نه تکرار غم دیروز❤️❤️❤️ | 331 |
| 12 | سلام. پاییزتون به خیر.🍁🍁🍁🍁🍁🦊🦊🦊🦊🦊 | 302 |
| 13 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۳
روی مبل صاف شده و به جلو خم میشوم. میخواهم از او دفاع کنم و بگویم دچار سوءتفاهم شده که چشم تنگ کرده میپرسد:
- میشناسمش؟
بدنم از حالت تدافعی و انقباض ماهیچه به حالتِ آزاد در میآید و لَخت میشود. تکیه میدهم و با تردید میگویم:
- محمدحافظ، نوهی حاج توکل.
همانطور که پا روی پا دارد دست زیر چانه زده نگاهم میکند. حس میکنم شاید نشناخته و نیاز دارد برایش بیشتر توضیح دهم که به یکباره سر میچرخاند و حیننگاه به روبهرویاش کجخندی میزند:
- هه! پسری بابات دوسش داشت. همسایهی پدربزرگت، درسته؟
و نگاهم میکند. سر به آری تکان میدهم و منتظر میمانم باران شماتتش بر سر و رویام ببارد. اما به جایاش فقط یک سوال میپرسد:
- و تو قراره درست جلو چشمش باشی؟
میخواهم بگویم میتوانم جلوی چشمش نباشم درست مثل این سه هفته و حتی چهارشنبهسوریای که او سر کار بود و اصلاً ندید چگونه از روی آتشهای به آسمان زبانه کشیده پریدم، اما او پیش دستی میکند:
- که دوری و دوستی؟
اینبار سریع پاسخ میدهم:
- ما همدیگه رو نمیبینیم. اون اکثراً سر کاره منم سرِ کار. ساعت رفت و آمدمون هم با هم یکی نیست.
دیگر نمیگویم تنها جایی که به راحتی میتوانیم یکدیگر را ببینیم شرکت است که آن هم به لطف سفارشها و غرزدن دخترها، احسان ناچار است یا او را بپیچاند که شرکت نیاید و یا مرا دنبال نخود سیاه بفرستد. اما باز هم حرفم مامان هنگامه را قانع نمیکند.
- به هرحال امکان اینکه تو هفته چندبار همدیگه رو ببینین هست. تو اونجا نمیمونی.
حرفش یک پیشنهاد نیست که یک دستور است، نباید آنجا بمانم اما منچارهی دیگری ندارم. سریع بهانه میآورم:
- از بعد عید خیلی سرمون شلوغ میشه. مامان که میره خونهی حاجی. ریحانه کنکور داره باید بشینه سر درسش، من و مامان و دردانه هم دنبال خرید جهیزیهشون. اصلاً وقت ندارم سرم رو بخارونم. تازه بعدشم عروسی بچههاست.
سر به آری تکان میدهد:
- بعدش میآی پیش من، اونجا نمیمونی تا ببینم دوری و دوستیش به کجا میرسه!
و از جایاش بلند میشود. دنبالش راه میافتم:
- شما که میخواین خونه رو بفروشین!؟
میچرخد و نگاهم میکند:
- آره. اگر عمو یا عمهت سهمشون رو نخواستن یه آپارتمان کوچیک میگیرم، اگرم نشد میرم خونهی خواهرم با اون زندگی میکنم. تو هم هرجا برم با من میآی.
بهتزده از تصمیمش میپرسم:
- حالا چه اصراریه به فروش خونه؟
به سمتِ آشپزخانه راه میافتد:
- شما که با عمو و عمهت رابطهای ندارین. میترسم سرم رو گذاشتم زمین چیزی بهتون ندن. الان خودم سهمتون رو بدم خیالم راحت میشه. حالا فهمیدی؟ دیگه هم در مورد این موضوع سوال نکن، هم من زن ابراهیمم رو میشناسم هم تو زنعموت رو، نمیذاره یه قرون از این خونه برسه دست شما.
سکوت میکنم. او بچهها و بالطبع عروس و دامادش را خوب میشناسد. اینکه زنعمو از بعد فوت پدر، دشمنی دیرینهاش با مادر را علنیتر کرد و خود عمو هم ما را به دست فراموشی سپرد فرصت را برای عمه بازتر کرد تا بتواند راحتتر طعنههایش را بر سر و رویمان ببارد. تا جایی که عطا و لقای فامیل بودن را به او ببخشیم و با او هم قطع رابطه کنیم. مامان هنگامه بنا بر هر مصلحتی اگر سکوت کرد اما حالا نمیخواهد چیزی که سهم ما میخواند را دو دستی به آنها بدهد. | 302 |
| 14 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۲
لبخندی به حرفش میزنم و با یادآوری پدر میگویم:
- مثل بابا. من خیلی کم دیدم عصبی بشه. همیشه آروم و مهربون بود حتی با آدمایی که باعث آزارش میشدن.
یک شیرینی نارگیلی برمیدارد و ابرو بالا میدهد:
- مثل باباش بود.
سر به آری تکان میدهم و چایام را میخورم.
- مرد باید به زنش احترام بذاره. نه اینکه همش جلوش دولا راست بشهها، یعنی بفهمه اونم آدمه یه روزایی خستهست، حوصله نداره، کم آورده، اونم نیاز داره یه وقتایی رو برا خودش بگذرونه و همش متوقع نباشه که یه تنه آرامش به خونه بیاره.
ذهن من سمت تو میآید آجوشی. گویا امروز باید جور تمام این روزهایی که با دسیسهی دخترها تو را ندیدهام، بکشم و فقط به تو فکر کنم. واقعاً سههفته شده که تو را ندیدهام؟
- از این نظرا من خوشبخت بود، مادرتم خوشبخت بود.
در چهرهاش دقیق میشوم. برق رضایت در چشمانش آنقدر واضح است که نمیگذارد لبخندم تمام شود. اصلاً این حرفها و خاطرات او با پاتک ذهن من به سمتِ محمدحافظ، عجیب دلچسب و دوستداشتنیست. او بار خانوادهاش را به دوش کشیده و همیشه سعی داشته برایشان منبع آرامش باشد. یعنی برای همسرش هم چنین میکند؟ نمیدانم چرا انقدر دلم به او اطمینان دارد که با قاطعیت به سوالم پاسخ بله میدهد.
- کاظم نه تنها مرد خوبی برای من بود، برای پدر و مادرشم پسر خوبی بود. اما هیچوقت نمیذاشت به خاطر کمکش به اونا، من احساس بدی داشته باشم. اولویتش من و بچهها بودیم و بعد که خیالش از ما راحت میشد میرفت سراغ پدر و مادرش. باباتم همینطور بود، اولویتش مادرت و شماها بودین اما برای ما هم کم نمیذاشت.
بیاختیار میگویم:
- بعضی وقتا که مامان خواب بود میدیدم نشسته داره نگاهش میکنه. فرقی نداشت مامان با یه عالمه آرایش باشه یا ساده و صورت نشسته.
باز دلم در هوای او بال و پر میزند. او هم مرا در هر شکل و شمایلی دیده و چشم نگرفته، چه زمانی که یلدای امسال به خود رسیده بودم، چه زمانی که در مراسم دوستش حال خوشی نداشتم و چه زمانی که در بدترین شرایط پلاسکو گیرافتاده بودیم. به ذهنم تشر میزنم این بازی دلبرانه را تمام کند. این دل طاقت ندارد از او یاد شود و دلتنگ نشود.
آه میکشد:
- اسماعیل من تک بود.
با تکان سر حرفش را تایید میکنم. پدرم نمونه نداشت و همیشه هم محمدحافظ را تایید میکرد، پس او هم باید خاص باشد وگرنه در چشمان پدرم آن همه لایق به نظر نمیآمد.
- سبک سنگینش نکن، مشکلتون چیه؟
ابروهایم بالا میروند چرا که نمیفهمم منظورش چیست.
- من میشناسمش؟
- چیو؟
- همون که باعث شده با انگشت لبهی استکانت رو بسابی و هِی بری تو فکر.
حس میکنم مغزم عریان شده و او دارد هنهی افکارم را مانند فیلمی سینمایی نگاه میکند. در فکر بودنم خیلی تابلو بوده؟ خممیشود و استکان خالیاش را درون سینی میگذارد:
- تو یکی رو دوست داری.
صاف مینشیند و نگاهم میکند. خلع سلاح شده فقط نگاهش میکنم. ابرو بالا میدهد:
- نمیخوادت؟
در ذهنم دودوتا چهارتا میکنم که ببینم میتوانم انکار کنم یا نه اما عقلم نهیب میزند که او پیرِ دِیر است و موهایش را در آسیاب سفید نکرده، پس آرام پاسخش را میدهم:
- خیلی حواسش به من هست، فکر کنم...
نمیگذارد حرفم تمام شود که سوال بعد را میپرسد:
- خونوادهش مخالفن؟
سر به نه تکان میدهم:
- بعید میدونم چیزی بدونن.
- مامانت مخالفه؟
میخواهم بگویم نمیدانم چرا که او در تمام مدتی که فهمیده در من کششی نسبت به محمدحافظ وجود دارد، چیزی به روی خودش نیاورده، شاید منتظر است من قفل سکوتم را بشکنم یا اتفاق خاصی بیفتد تا چیزی بگوید گرچه که اتفاقهای خاص در نبود او افتاده و صدای دخترها را درآورده؛ اما به جایاش میگویم:
- فکر میکنه اگر کنارش باشم برام اتفاقای بد میافته برا همین ترجیح میده ازش دور بمونم.
تند و تیز میپرسد:
- دوری و دوستی؟ افکارش خیلی عاقلانه به نظر نمیآد! | 272 |
| 15 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۱
اخمش بیشتر میشود:
- این زندگی نیست که، میخوای زندگی اون دوتا رو بگردونی. پس کی به خودت برسی؟ کی با دوستات بری بیرون؟ کی شوهر کنی؟ حتماً دو روز دیگه هم باید بچههاشون رو نگه داری.
از جملهی آخرش ذوق میکنم و دو دست بر هم میکوبم:
- وای آره. الهی خاله قربونشون بره چرا که نه؟ خودم بزرگشون میکنم که دردانه و ریحانه به درس و کارشون برسن.
اخمش باز که نمیشود هیچ، عصبیتر هم میشود. با حرصی مشهود استکان چایاش را برمیدارد و پا روی پا میاندازد:
- خانم میرزایی رو که میشناسی، همون که دوتا خونه اون طرفتر میشینه؟
حین برداشتن استکان چایام "اوهوم"ی به معنای آری میگویم و او ادامه میدهد:
- خونوادهی خوبی دارن سالهاست میشناسمشون. دنبال دختر خوب برای نوهش میگردن. یه وقت بذار بگم بهشون با هم برین بیرون که همدیگه رو ببینین و حرف بزنین شاید به درد هم خوردین.
خیره نگاهش میکنم:
- من قصد ازدواج ندارم.
صدایش کمی بالا میرود:
- زنگ بزنم مامانت باهاش دعوا کنم که بدون اینکه فکر دخترش باشه داره برا خودش زندگی جدید درست میکنه؟
گاردی که گرفته بودم را پایین میآورم. خوب میداند نقطه ضعف من خانوادهام هستند و به این طریق میخواهد حرفش را به کرسی بنشاند. با اینکه میدانم هدفش خیر و صلاح من است اما این، یکی از خط قرمزهای من محسوب میشود؛ من با طناب هیچکس خود را به چاه نمیاندازم. پس با آرامترین لحن ممکن میگویم:
- نیازی به دعوا نیست. من فعلاً میخوام زندگی خواهرام رو ببینم و یاد بگیرم چطوری باید زندگی کنم. برعکس ریحانه من نمیتونم با دیدن تیپ و قیافه و صدای کسی تصمیم بگیرم باهاش برم زیر یه سقف.
و دست خودم نیست که ذهنم به سوی آجوشی پرواز میکند. تیپ و قیافهاش هم در به لرزه درآوردنِ پایههای دل من تاثیر داشت دیگر مگر نه؟ گرچه که اولینبار مهربانیاش، نگرانیاش برای حالم، کمک کردنش مرا مجذوب خود کرد. سریع جرعهای از چایام را مینوشم تا لبخندم دیده نشود.
- به وقتش تو هم اسیر تیپ و قیافه و صدای کسی میشی. عشق آدم رو کور میکنه.
نگاهم تا چشمانش که متفکر به میز دوخته شده بالا میرود. شاید هم شدهام، شاید من هم آنقدر اسیرِ چشمانِ تو شدهام آجوشی که آنچه باید را ندیدهام.
- چاییت رو خوردی یه زنگ به مادرت بزن بگو اینجا میمونی که نگرانت نشه.
دوباره مرا از دنیای محمدحافظ جدا میکند. "چشم" میگویم و یک باقلوا برمیدارم تا تلخی کامم را جبران کند.
- مرد باید با مهربونیش دل آدم رو نرم کنه. تیپ و قیافه رو که خیلیا دارن. | 232 |
| 16 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۲۰۰
پشت چشمی نازک میکند:
- خودمم آب نکنم بقیه انقدر حرصم میدن که آب میشه.
همه را که میآورم ناخنکی به نانبرنجیها میزنم و حین نشستن میگویم:
- حواسم هست غیر مستقیم ما رو میگینا!
- والا منم دارم تنها زندگی میکنم، رفتم شوهر گیر آوردم برا خودم؟
پلک میبندم، شروع شد. بدون ناقوس و طبلزدن و آتش به پا کردن، یک راست مغزم را هدف گرفت. نفس عمیق میکشم و پلک باز میکنم:
- این تنهایی واقعاً خوبه؟ راضی هستین؟ داره بهتون خوش میگذره؟
ابرو بالا میدهد:
- نه معلومه که خوب نیست. ولی زندگی همینه!
- که تنها بمونین؟
دستش آزادش را به معنای چه کار کنم در هوا بالا میبرد:
- چارهش شوهر کردنه؟ من شوهرمو فراموش نمیکنم.
محکم میگویم:
- مامان منم بابامو فراموش نکرده.
با قاطعیت کف دست بالا میآورد:
- فراموش کرده خوبم فراموش کرده وگرنه شوهر نمیکرد.
کمی به سمتش خم میشوم:
- نکرده مامان هنگامه. متاسفانه انقدر هنوز غرقِ نبودن بابامه که زندگی رو به خودش زهر کرد. این دوسال مامانم زندگی نکرد. شما ندیدین چطوری گریه میکرد و بابام رو صدا میکرد وقتی از من خبری نداشت.
کمی مکث میکنم تا حرفم تاثیر خودش را بگذارد. پر تردید نگاهم میکند که برای تایید آنچه شنیده سر تکان میدهم و دنبالهی حرفم را میگیرم:
- فقط اسم بابا رو میآورد. التماس میکرد من رو بهش برگردونه. اگر اتفاقی براش اون لحظه میافتاد منم میمردم، به خدا میمردم. مامانم باید زندگی کنه و به نظر من تنها راه فراموش کردن بابام و دوباره سرِپا شدنش تو ازدواجه.
میخواهد چیزی بگوید که پیش دستی میکنم:
- شما تونستین رو پای خودتون وایسین مامان هنگامه اما مامان من نمیتونه. تقصیر بابام بود که نمیذاشت آب تو دل مامانم تکون بخوره. البته خودتون بزرگش کرده بودین میدونین چقدر جنتلمن بود.
به مبل تکیه میدهم و میدانم تعریف از پدرم کامش را بیش از شیرینیهای روی میز، شیرین میکند. اینپا و آنپا کرده و حرفی که برایم پر از درد است را بر زبان میآورم:
- مردی که قراره وارد زندگی ما بشه فقط حکم تکیهگاه مامان رو داره، که مامان بتونه دوباره سرِپا وایسه. قراره حامی ما باشه که کسی نتونه نازکتر از گل به خواهرام بگه. بابا کاظم وقتی فوت کرد بچههای شما ازدواج کرده بودن و نوههاتون بزرگ بودن. با این حال بابا دائم بهتون میگفت بیاین با ما زندگی کنین، یادتونه؟ اگر مریض نمیشد شما رو میآورد پیش خودمون.
اشک در چشمانش حلقه میزند و سر به آری تکان میدهد. منهم بغض میکنم:
- ما هم دخترای همون پدریم. تا چند ماه دیگه دردانه و ریحانه میرن خونه خودشون. مامان با تنهاییش چیکار کنه؟
بیمکث میپرسد:
- تو چیکار میکنی؟
بغضم را پس میزنم تا بتوانم از تصمیمم دفاع کنم:
- من خونهی آقاجون میمونم. البته که باید کمک ریحانه و دردانه باشم. ریحانه باید بره دانشگاه و تو کارای خونه هم به شدت بیتجربهست، دردانه هم همش سرِ کاره. یکی باید بهشون کمک کنه دیگه.
قطرهی اشک زیر چشمش را با دست میگیرد و اخم میکند:
- قراره زندگی اونا رو سروسامون بدی؟ پس خودت چی؟
لبخند میزنم:
- من چی؟ خب زندگیم رو میکنم دیگه! | 243 |
| 17 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۱۹۹
متعجب صاف میایستم و نگاهم را دورتادور خانه حرکت میدهم:
- برا چی بفروشین؟
نفسش را آرام بیرون میدهد و سبد پر از میوهاش را بیرون میآورد. بدون اینکه چیزی بگوید یک پیشدستی میآورد و از هر میوهای درونش میگذارد. حس میکنم در دنیای خودش غرق است و هزاران دلیل پشت حرفش خوابیده که نمیتواند یا نمیخواهد بر زبان بیاورد.
دست روی دستش میگذارم تا هم مانع ادامهدادن کارش شوم و هم ذهنش را از مرداب افکار بیرون بکشم. نگاهش بالا میآید و با تعلل رو به صورتم میگوید:
- چرا دهنت باز مونده؟
دهانم را میبندم اما نمیتوانم تعجبم را قورت دهم برای همین باز میپرسم:
- چرا بفروشین؟
دَمِ عمیقی میگیرد:
- سهم شماها رو بدم.
چشمانم گرد میشود:
- سهم ما چرا؟ ما نیازی نداریم!
عاقل اندر سفیه نگاهم میکند و ابرو بالا میاندازد:
- باید فکر وقتی که سرم رو میذارم زمین باشم یا نه؟
"دور از جونتون میگویم" و اپن را دور میزنم تا وارد آشپزخانه شوم. سبد میوه را از دستش میگیرم و او به سمت چایسازش میرود. میوهها را داخل یخچال می گذارم و میپرسم:
- چی شده که فکر میکنین ما به پول نیاز داریم؟ اگر ازدواج مامان...
به میان حرفم میپرد:
- من به مامانت کاری ندارم، اون پول سهم شماست، سهم بچههای اسماعیلم.
میخواهم اعتراض کنم که مادرم همسرِ پسر او بوده و باید هنوز هم برای او احترام قائل شود اما قبل از آنکه حرف از دهانم خارج شود میگوید:
- امشب اینجا بمون.
گویا قرار است حرفهایمان به درازا بکشد یا شاید او حرفهای بسیاری برای گفتن دارد. سر به قبول حرفش تکان میدهم:
- میمونم. فقط فردا باید زود بگردم. عروسی مرضیه دخترِ حاجیه. مامان باید به رسم ادب بره.
ابرو بالا میاندازد و میپرسد:
- شما چی؟ میرین؟
سر بالا میاندازم:
- نه! دلیلی نداره بریم. دوست نداریم اونجا هی نگاهمون کنن بگن دخترای زن پدرش هستیم.
سر به تایید حرفم تکان میدهد و دو استکان چای میریزد. سینی را برمیدارم و به داخل هال میروم. با سر اشاره میکنم:
- همینجا مهمونبازی کنیم. تو پذیراییتون فرشا رنگش روشنه میترسم چایی بریزم روش لک بشه.
" فدای سرت" میگوید و با ظرف میوه از آشپزخانه خارج میشود. روی مبلها مینشینیم و دست خودم نیست که اطراف را نگاه میکنم و در ذهنم تصور میکنم او هر روز عصر در این خانه و میان تنهایی چه کار میکند؟
لب به گلایه باز میکند:
- میدونی چند ماهه بهم سر نزدی؟
کنکاش نگاهم را پای دوری چند ماهه گذاشته که اینطور میگوید. نمیداند که من در این مدت کم، تازه چشمانم به روی دیدنِ تنهایی آدمها باز شده و تازه میفهمم کسی حق ندارد به هر دلیلی دیگران را به تنها ماندن تشویق کند. برای سوالش جواب منطقی دارم که میگویم:
- میخواستم بیام که اون اتفاق افتاد، بعدم دست و پام وضعیت خوبی نداشتن و باید مراعات میکردم. تازه یک هفتهست که میتونم راحت رو پام راه برم. هنوزم زیاد به خودم فشار بیارم درد میگیره.
قری به سر و گردنش میدهد:
- اصلاً به روی خودت نیاوردی بگی به این پیرزن که نگرانم بود یه خبر بدم بگم بهترم، بهتر نیستم!
کمی به سمتش خم میشوم و دست روی دستش میگذارم:
- وضعیتم واقعا کلافه کننده بود. یه مدتم درگیر مراسم بودیم، میدونین که!؟
لب روی هم فشار میدهد و با چانه به سمت سالن پذیرایی اشاره میکند:
- خودتو لوس نکن برو ظرف شیرینی و شکلات رو بیار.
لبخندی میزنم و بلند میشوم. طبق سالهایی که به یاد دارم شیرینیخوریاش پر از شیرینی نخودچی و نانبرنجی کرمانشاهی و نان میکادو است، باقلوا و لوزهایش را در ظرف دیگری چیده و یک ظرف گرد هم مخصوص شیرینیهای نارگیلی و گردوییاش است. همه را یک به یک برمیدارم و به هال میبرم و غر میزنم:
- اینا برا شما خوب نیستا!
دست در هوا تکان میدهد:
- سالی یه بار عیده. دیگه میره تا سال دیگه. یازده ماه وقت دارم این قندا رو آب کنم.
مچگیرانه نگاهش میکنم:
- واقعاً آب میکنین؟ | 263 |
| 18 | نلسون ماندلا میگه امنیت تنها به معنی عدم جنگ در کشور نیست. امنیت حقیقی یعنی تمام افراد جامعه بدون توجه به نژاد، دین، طبقه، جنسیت و جایگاه اجتماعی، از حقوق یکسان برای رشد برخوردار باشند. | 482 |
| 19 | سلام.اینکپست فقط برا گرم شدن دست من و موتور کاناله.
اصلاً نفهمیدم این سه هفته چطوری گذشت، کی صبح شد کی شب شد🤦♀
شب و روزتون قشنگ. | 464 |
| 20 | 🕗🍃🔥🕗🍂🔥
🔥🕗🍂🔥🕗
🍂🔥🕗
🕗🍃
#ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست
#نشمیلقربانی
#پست۱۹۸
***
زنگ در را میزنم و جلوی دوربین آیفون میایستم تا دیده شوم. به خوبی میدانم نباید منتظر استقبال آنچنانی باشم وقتی خودش گفت روز اول حق نداریم به دیدارش برویم. درست از زمانی که خبر تصمیم مادر به ازدواج را شنید کاملاً به هم ریخت.
اصلاً همهچیز به هم ریخته است، شاید هم من اشتباه میکنم و تازه چشمانم به روی زشتیهای رفتار و افکار آدمها باز شده. از نظر من زندگی ما و تصمیماتمان تا زمانی که ضرری برای کسی نداشته باشد به آنها ربطی ندارد؛ مثلاً ازدواج مادر هیچ ربط و ضرری برای همسایگانمان ندارد یا برای دوستان مادرجان و همسایگانشان در آن کوچه، برای خانوادهی زندایی و همینطور برای مامان هنگامهای که اینک تردید دارد در خانهاش را به روی من بگشاید. اما متاسفانه همگیشان نوک دماغ در تصمیمات ما فرو برده و به دلایلی که برای ما منطقی نیست باعث آزارمان میشوند.
استرس این روزهایمان چیزی فراتر از آنچه انتظارش را داشتیم، است و باید اعتراف کنم هیچکداممان آمادگی رویارویی با آن را نداشتیم. شاید به همین دلیل است که اطرافیانِ مهربانمان سینه سپر کرده و جلوی ترکش طعنهها میایستند. همین چند روز پیش دایی و احسان مقابل زندایی قد علم کردند، دیروز مادرجان مقابل همسایگانش و امروز هم من آمدهام تا به مامان هنگامه بگویم باید منطق را بر ارابهی سنتها و افکارش بنشاند و مسیر درست را پیشبگیرد.
حس میکنم صدای تقهی برداشتن آیفون میآید هرچند صدای بله گفتن یا باز شدن در را نمیشنوم. سر جلو میبرم و لبخند مصنوعیام را رو به دوربین آیفون به نمایش میگذارم:
- میخواین دختر پسر مرحومتون همینطوری جلو در وایسه؟ جلو همسایهها زشت نیست؟
و ابرو بالا میاندازم و نگاهم را بین پنجرههای خانههای روبهرو گردش میدهم. در باز میشود و لبخند من طرح واقعیت میگیرد. شانه بالا میاندازم و میچرخم، با همان لبخند وارد میشوم و چشم میان حیاط و باغچهای که بعد از بابا کاظم و پدرم دیگر رنگ و بوی طراوت به خود نگرفت، حرکت میدهم. اگر آن دو سه درخت قدینی سیب و خرمالو و آلبالو و البته شمشادهای حاشیهی دو باغچه نبودند به اینکه آدمی در این خانه زندگی نیکند شک میکردم.
در ورودی خانه باز است اما کسی برای استقبال نیامده. این شگرد مامان هنگامه برای کم محلی کردن است. سه پلهی منتهی به تراس را بالا میروم و با دَمِ عمیق گرفتن سعی میکنم بر اعصابم مسلط شوم.
حین وارد شدن میبینم گوشهی دیواری که راهروی ورودی را از پذیرایی جدا میکند، اخم کرده ایستاده و پر عتاب نگاهم میکند. بلند سلام کرده و با لحن شوخی میگویم:
- عادت ندارم کسی نیاد استقبالما.
از همانجا میپرسد:
- مگه نگفته بودن نیاین؟
لبخند میزنم و جلو میروم:
- من بچهی ناخلف اون خونه هستم.
یک لنگه ابرو بالا میدهد:
- حالا بقیهتون خیلی خلفن؟
بیخیال ابروهای در هم تنیدهاش، صورتش را میبوسم.
- نه اونا حرف گوش کنن.
پشت چشمی نازک کرده و موهای بلوند تیرهاش را که روی شانه ریخته به یک طرف جمع میکند:
- اینم از سیاستشونه.
لبهایم را بیشتر کش میدهم:
- والا اگه سیاست داشتیم که الان همه باهامون کج نمیافتادن.
چپچپ نگاهم میکند و تلخ و گزنده میپرسد:
- منظورت منم؟
ابرو بالا میدهم:
- نه قربونتون برم، من و این جسارتا؟ منظورم در و همسایهمون بود.
به سمت آشپزخانه میرود ولی با دست به سمتِ سالن پذیرایی اشاره میکند:
- برو بشین اونجا، ازت پذیرایی کنم.
از اینکه دلش نمیآید برایم کم بگذارد و بدون خوردن شیرینیهای دستپخت خودش این خانه را ترک کنم لبخندی از ته دل میزنم. روی اپن خم میشوم و دست در هم قلاب کرده به اویی که کتری برقیاش را پر از آب میکند میگویم:
- نیومدم که به زحمت بیفتین. اومدم حرف بزنیم.
سرش را کمی به سمتم میچرخاند و کوتاه نگاهم میکند:
- موقع خوردن حرفم میزنیم.
یادم میافتد او هم مدتهاست چای بعدازظهرش را حینِ گوش سپردن به سکوتِ خانهاش مینوشد و یا پای تلویزیونی که هیچکس نیست تا دربارهی برنامههایش با او حرف بزند. ناخودآگاه نگاهم به سمت در و ذهنم به سمتِ حیاط پنهان شده پشت در حرکت میکند. بیاختیار میگویم:
- حیف که حیاط مثل قبل نیست وگرنه میگفتم بریم تو تراس میز و صندلی بذاریم و همونجا چاییمون رو بخوریم.
چایساز را روشن میکند و به سمتِ یخچالش میرود:
- میخوام خونه رو بفروشم. | 466 |
