4 720
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+177 روز
+4730 روز
آرشیو پست ها
4 720
Repost from گَردواره
چهارگانه
کردیم به بَزمِ دَهر چون شمع، مقام
بُردیم بهسَر عمر در اندیشهٔ خام
چون شمع تمام گَشت، میمیرد و ما
افسوس که مُردیم و نگشتیم تمام!
فکری مشهدی رباعیّات فکری مشهدی، نسخهٔ کتابخانهٔ مجلس به شماره بازیابی: ۴۸۰۰( کاتب: میرحسین حسینی - نگارش: قرن یازدهم هجری در لاهور)
#فکری_مشهدی
Gardvaare
4 720
Repost from N/a
چندانکه جَهد بود، دویدیم در طلب
کوشش چه سود، چون نکند بخت یاوری؟
#سعدی
🌿@andarone_man
4 720
Repost from هـ
در این عهد از وفا بویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
جهان دستِ جفا بگشاد آوخ!
وفا را زور بازویی نمانده است
چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بویی نمانده است
فلک جایی به موی آویخت جانم،
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
به که نالم؟ که اندر نسلِ آدم
بدیدم آدمیخویی نمانده است
نظر بردار خاقانی ز دونان،
جگر میخور که دلجویی نمانده است
خاقانی.
4 720
Repost from به قول غزل
تا به کی باشی گرفتار امید؟
ناامیدی پیشه کن، آزاد باش
#طغرا_مشهدی
#در_ناامیدی
•ارغوانزار شفق (برگزیدهی دیوان طغرای مشهدی)، بهانتخاب محمد قهرمان•
@be_ghole_ghazal
4 720
Repost from N/a
[ندارد شخصِ تنها جز خیالات | بیدل دهلوی]
📖 خودتنهاپندار
✍️ فردریک براون
🪄 ترجمهی امیرمحمد شیرازیان
📝 ویراستهی دلبر یزدانپناه
والتر بی. یهوه¹ ــ که بابت نامش هیچ عذری نمیخواهم، چون نامش واقعاً همین بود ــ تمام عمرش خودتنهاپندار بود. اگر احیاناً معنیاش را نمیدانید، خودتنهاپندار کسی است که باور دارد تنها خودش حقیقتاً وجود دارد و باقی آدمها و تمام کائنات فقط در تصور او زندهاند و اگر دیگر تصورشان نکند، آنها نیز از بین میروند.
یک روز والتر بی. یهوه تصمیم گرفت خودتنهاپنداریاش را عملی کند؛ ظرف یک هفته زنش با مردی دیگر فرار کرد، شغلش را ــ متصدی باربری بود ــ از دست داد و پایش هم شکست، آن هم وقتی افتاده بود دنبال گربهای سیاه تا نگذارد از سرِ راهش رد شود.²
در بیمارستان عزمش را جزم کرد کار را یکسره کند.
از پنجره بیرون را نگریست، به ستارهها زل زد و خواست نباشند و دیگر نبودند. سپس خواست تمام آدمها از هستی ساقط شوند؛ سکوتی بر بیمارستان حاکم شد که حتی برای جایی مثل بیمارستان اتفاقی عجیب بود. بعد نوبت دنیا رسید و دید در خلأ معلق ماندهاست. خیلی راحت از شر بدنش خلاص شد و سرانجام گام نهایی را برداشت: اراده کرد خودش هم نباشد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
با خود فکر کرد: «عجیبه. یعنی خودتنهاپنداری هم حدی داره؟»
صدایی گفت: «بله.»
والتر بی. یهوه پرسید: «تو کی هستی؟»
«من همانم که این جهان را آفریدم و تو هماکنون با ارادهی خود از میان بردیاش. حالا که جای مرا گرفتهای…» آه عمیقی کشید و ادامه داد: «... بالاخره میتوانم به وجود خودم پایان دهم، به عدم بپیوندم و کار را به تو بسپارم.»
«اما… من چهطور میتونم دیگه نباشم؟ آخه این همون کاریه که دارم سعی میکنم بکنم.»
صدا گفت: «بله، میدانم. باید همان راهی را بروی که من رفتم؛ جهانی خلق کن. صبر کن کسی در آن پیدا شود و عمیقاً به همان چیزی ایمان بیاورد که تو باور داشتی، سپس جهان را با ارادهاش نیست کند. آنوقت میتوانی بازنشسته شوی و کار را به او بسپاری. دیگر خداحافظ.»
و صدا رفت. والتر بی. یهوه در خلأ تنها ماند و فقط یک کار بود که از دستش برمیآمد: آسمان و زمین را آفرید.
این کار هفت روز طول کشید.
پانویسها:
1. Walter B. Jehovah
۲. باوری خرافی که طبق آن عبور گربهی سیاه از مقابل فرد نشانهی بدیمنی است.
#داستان_برقآسا #فردریک_براون #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدانپناه
ـــــــــــــــــــــ
©️ نشر اسب • سر در پی افقها
ـــــــــــــــــــــ
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیامگیر
4 720
Repost from N/a
✨ من رؤیایی دارم
همیشه دلم میخواست نشر خودم را داشته باشم و کتابهایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر میکنم لایق خوانندهها و کتابهاست.
سالها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشهمتلاطم روز خوب از راه میرسد؟ این شد که در دل سیاهترین روزها که هزار بلا و مصیبت بر سرمان ریخته بود و در ناامیدی دستوپا میزدم دیدم دیگر جای صبر نیست. با خودم گفتم: «مگر عمر ما چهقدر است که دستبهکار نشوم؟»
نشر اسب اینگونه زاده شد؛ برای انتشار داستانهایی گُلچینشده که دقیق و باحوصله ترجمه و ویرایش میشوند تا به زیباترین شکل ممکن به دست شما برسند و از خواندنشان لذت ببرید. این تازه آغاز راه است؛ فعلاً داستانها بهصورت آنلاین منتشر میشوند.
به خودم و خوانندگانی که نشر اسب را انتخاب میکنند قول میدهم بهترین داستانها را با بالاترین کیفیتی که در توانم است منتشر کنم. بسیار خوشحال میشوم در این مسیر همراهم باشید؛ داستانهایمان را بخوانید و اگر دوستشان داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.
به نشر اسب بپیوندید:
🔊 کانال: t.me/asbpub
👥 گروه: t.me/asbpubgroup
💬 پیامگیر: t.me/asbpubcontact
🌐 وبگاه: asbpub.ir
✉️ ایمیل: asbpub@atomicmail.io
امیرمحمد شیرازیان،
۱۲ خردادماه ۱۴۰۵
4 720
Repost from فیلیپ! کی؟ دیک!
✨ من رؤیایی دارم
همیشه دلم میخواست نشر خودم را داشته باشم و کتابهایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر میکنم لایق خوانندهها و کتابهاست.
سالها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشهمتلاطم روز خوب از راه میرسد؟ این شد که در دل سیاهترین روزها که هزار بلا و مصیبت بر سرمان ریخته بود و در ناامیدی دستوپا میزدم دیدم دیگر جای صبر نیست. با خودم گفتم: «مگر عمر ما چهقدر است که دستبهکار نشوم؟»
نشر اسب اینگونه زاده شد؛ برای انتشار داستانهایی گُلچینشده که دقیق و باحوصله ترجمه و ویرایش میشوند تا به زیباترین شکل ممکن به دست شما برسند و از خواندنشان لذت ببرید. این تازه آغاز راه است؛ فعلاً داستانها بهصورت آنلاین منتشر میشوند.
به خودم و خوانندگانی که نشر اسب را انتخاب میکنند قول میدهم بهترین داستانها را با بالاترین کیفیتی که در توانم است منتشر کنم. بسیار خوشحال میشوم در این مسیر همراهم باشید؛ داستانهایمان را بخوانید و اگر دوستشان داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.
به نشر اسب بپیوندید:
🔊 کانال: t.me/asbpub
👥 گروه: t.me/asbpubgroup
💬 پیامگیر: t.me/asbpubcontact
🌐 وبگاه: asbpub.ir
✉️ ایمیل: asbpub@atomicmail.io
4 720
Repost from Hall of Doom
خیلی وقته در سر دارم یه کتابفروشی آنلاین بزنم. وقت نمیشد. حالا مدتییه بیکار شدهم و به صرافت افتادهم که راهش بندازم.
فعلاً اونقدری کتاب ندارم، و بیشتر کتابهای خودم رو میخوام بذارم که اگر استقبال شد کتابهای بیشتری بگیرم.
مایهی خوشحالییه اگر کانال رو به رفقا و آشناهاتون معرفی کنید.
https://t.me/ketabe_ordak
4 720
Repost from N/a
💻 نسخهی وب این داستان (با ویپیان باز میشود):
خودتنهاپندار
نوشتهی فردریک براون
ترجمهی امیرمحمد شیرازیان
#داستان_برقآسا #فردریک_براون #امیرمحمد_شیرازیان #وب
نشر اسب
4 720
Repost from N/a
[ندارد شخصِ تنها جز خیالات | بیدل دهلوی]
📖 خودتنهاپندار¹
✍️ فردریک براون²
🪄 ترجمهی امیرمحمد شیرازیان
والتر بی. یهوه³ ــ که بابت نامش هیچ عذری نمیخواهم، چون نامش واقعاً همین بود ــ تمام عمرش خودتنهاپندار بود. اگر احیاناً معنیاش را نمیدانید، خودتنهاپندار کسی است که باور دارد تنها خودش حقیقتاً وجود دارد و باقی آدمها و تمام کائنات فقط در تصور او زندهاند و اگر دیگر تصورشان نکند، آنها نیز از بین میروند.
یک روز والتر بی. یهوه تصمیم گرفت خودتنهاپنداریاش را عملی کند؛ ظرف یک هفته زنش با مردی دیگر فرار کرد، شغلش را ــ متصدی باربری بود ــ از دست داد و پایش هم شکست، آن هم وقتی افتاده بود دنبال گربهای سیاه تا نگذارد از سرِ راهش رد شود.⁴
در بیمارستان عزمش را جزم کرد کار را یکسره کند.
از پنجره بیرون را نگریست، به ستارهها زل زد و خواست نباشند و دیگر نبودند. سپس خواست تمام آدمها از هستی ساقط شوند؛ سکوتی بر بیمارستان حاکم شد که حتی برای جایی مثل بیمارستان اتفاقی عجیب بود. بعد نوبت دنیا رسید و دید در خلأ معلق ماندهاست. خیلی راحت از شر بدنش خلاص شد و سرانجام گام نهایی را برداشت: اراده کرد خودش هم نباشد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
با خود فکر کرد: «عجیبه. یعنی خودتنهاپنداری هم حدی داره؟»
صدایی گفت: «بله.»
والتر بی. یهوه پرسید: «تو کی هستی؟»
«من همانم که این جهان را آفریدم و تو هماکنون با ارادهی خود از میان بردیاش. حالا که جای مرا گرفتهای…» آه عمیقی کشید و ادامه داد: «... بالاخره میتوانم به وجود خودم پایان دهم، به عدم بپیوندم و کار را به تو بسپارم.»
«اما… من چهطور میتونم دیگه نباشم؟ آخه این همون کاریه که دارم سعی میکنم بکنم.»
صدا گفت: «بله، میدانم. باید همان راهی را بروی که من رفتم؛ جهانی خلق کن. صبر کن کسی در آن پیدا شود و عمیقاً به همان چیزی ایمان بیاورد که تو باور داشتی، سپس جهان را با ارادهاش نیست کند. آنوقت میتوانی بازنشسته شوی و کار را به او بسپاری. دیگر خداحافظ.»
و صدا رفت. والتر بی. یهوه در خلأ تنها ماند و فقط یک کار بود که از دستش برمیآمد: آسمان و زمین را آفرید.
این کار هفت روز طول کشید.
پانویسها:
1. Solipsist
2. Fredric Brown
3. Walter B. Jehovah
۴. اشاره دارد به باوری خرافی که عبور گربهی سیاه از مقابل فرد نشانهی بدیمنی است.
#داستان_برقآسا #فردریک_براون #امیرمحمد_شیرازیان
نشر اسب
4 720
Repost from [فارسیات غیرمحض]
آنقَدَر بارِ ندامت به وجودم جمع است
که اگر پایم از این پیچوخم آید بیرون،
لنگلنگان درِ دروازهٔ هستی گیرم
نگذارم که کسی از عدم آید بیرون!
📝 مسیح کاشانی
⭐️@Farsiyat
4 720
Repost from ادبی آیات
احوال روزگار ببینم چه میشود
هستم در انتظار، ببینم چه میشود
باز آمدهست بر سرِ دیوانگی دلم
تا آخر بهار ببینم چه میشود
ساقی مترس ازین که نشستهست محتسب
برخیز و می بیار ببینم چه میشود
یا سر نهم به خاک درش یا دهم به باد
رفتم به کوی یار ببینم چه میشود
کاری نشد ز عقل، زدم بر درِ جنون
تا چند اینکه کار ببینم چه میشود؟
گفتی اگر قرار بگیری، رَسی بهکام
باری، ازین قرار ببینم چه میشود
چون در کنار خود نکشیدم نگار را؛
خود را کشم کنار ببینم چه میشود!
من رنگِ گلْ مزاج و تویی آفتابْ طبع
صحبت نشد برآر ببینم چه میشود
عالی! ز روی کارِ کسی پرده برمدار
دستی نگاه دار! ببینم چه میشود.
عالی شیرازی
@adabiayat
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
