633
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
633
...
اکبر عبدی, بازیگر عصر واقعیت
#صلاحالدین_خدیو
احتمالاً این تصادفی نبود که آغاز زندگی حرفهای اکبر عبدی با نخستین ماهها و سالهای پس از انقلاب ۵۷ مصادف شد. دوران دشواری که نسل آرمانگرای دهههای چهل و پنجاه، پس از فروکش کردن تبوتاب آرمانها و از دست رفتن شور و هیجان پیشین، بهدنبال مفری برای ادامه زندگی میگشت. ظهور یک ستاره سینمایی که میتوانست لحظاتی خنده بر لبان مردم بنشاند، در چنین شرایطی موهبتی بود.
عبدی مردم را برای لحظاتی سرگرم میکرد؛ توجهشان از سختیهای زندگی برداشته میشد و فرصتی برای خندیدن به گرفتاریها و دشواریهای زندگی روزمره فراهم میآمد.
محبوبیت و شهرت اکبر عبدی، از این منظر، شاید با محمدعلی فردین قابل مقایسه باشد؛ مردی از جنس مردم معمولی که به بخشی از حافظه جمعی و خاطره ملی ایرانیان تبدیل شد.
فردین، گرچه نامش با ژانری به نام «فیلمفارسی» گره خورده است، در عمل نمادی از نوعی زندگی اتوپیایی و بازتابی از آرزوهای مردم ایران در دهههای پیش از انقلاب بود. او معمولاً در پایان داستان، بیعدالتی را شکست میداد، عشق را نجات میداد و نظم اخلاقی جهان را دوباره برقرار میکرد. سینمای او، بیش از آنکه آینه واقعیت باشد، پناهگاهی برای رؤیاهای جمعی بود.
برخلاف فردین، عبدی رؤیا نمیفروخت، وعده آیندهای آرمانی نمیداد و در قامت منجی فرودستان ظاهر نمیشد. او از دل واقعیتهای زندگی روزمره، تنگناهای اقتصادی، ناکامیها و تناقضهای اجتماعی، خنده میآفرید. هنر عبدی این بود که از دل تراژدی، کمدی خلق میکرد.
فروغ فرخزاد، وقتی چشمانتظار کسی است که قرار است بیاید و همهچیز را میان مردم تقسیم کند، سینمای فردین را نیز فراموش نمیکند:
«... و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
شعر فروغ یادآور منجیباوری عمومی در فرهنگ روزمره آن سالهاست؛ نوعی موعودگرایی رمانتیک و سانتیمانتال که بخشی از ذهنیت عمومی را تسخیر کرده بود؛ از سینمادوستان دلبسته فیلمفارسی گرفته تا مبارزان راه آزادی، در طیفی که از چپ آغاز میشد و به اسلامگرایان میرسید.
این شعر، بازتاب دلمشغولیهای نخستین نسل پس از صنعتیشدن ایران و تناقضهای مدرنیته نیز هست؛ نسلی که مفر خود را در آرمانهای سیاسی، ایدئولوژیهای اتوپیایی و پیروزیهای رمانتیک سینمای فردین جستوجو میکرد.
اما هنگامی که نوبت اکبر عبدی رسید، آن موج بلند آرمانگرایی فروکش کرده و دریایی از سرخوردگی بر جای گذاشته بود؛ از شکست آرمانهای سیاسی و ایدئولوژیک در سطح کلان تا ناکامیهای شخصی که حاصل برخورد با صخره سخت واقعیت بود.
به یک معنا، گویی افق ذهنی جامعه از «فیلمفارسی» به «در انتظار گودو» تغییر کرده بود. انتظار همچنان ادامه داشت، اما دیگر نه با شور و امید، بلکه با ملال، فرسودگی و تعلیق. در چنین فضایی، خندیدن دیگر تجمل نبود؛ راهی برای دوام آوردن بود.
اکبر عبدی، از این منظر، فردین نبود و نمیتوانست باشد. او پیوندی راسختر با واقعیت داشت و با دلایلی عینیتر مردم را پای تلویزیونها و روی صندلیهای سینما مینشاند.
اگر فردین قهرمان روزگار رؤیاها بود، عبدی بازیگر عصر واقعیت شد؛ عصری که دیگر کسی انتظار نداشت منجی از راه برسد، اما همه به لحظهای خنده نیاز داشتند تا بار سنگین انتظار را تاب بیاورند.
نسل دهههای ۶۰ و هفتاد و پس از آن یاد گرفت که واقعیت اجتماعی را همیشه نمیتوان تغییر داد. بیعدالتی جانسختتر از تخیلات سیاسی است و آزادی نیز پرندهی کوچک خوشبختی نیست که از گوشهی آسمان پیدا شود
@simar50
633
...
اکبر عبدی, بازیگر عصر واقعیت
#صلاحالدین_خدیو
احتمالاً این تصادفی نبود که آغاز زندگی حرفهای اکبر عبدی با نخستین ماهها و سالهای پس از انقلاب ۵۷ مصادف شد. دوران دشواری که نسل آرمانگرای دهههای چهل و پنجاه، پس از فروکش کردن تبوتاب آرمانها و از دست رفتن شور و هیجان پیشین، بهدنبال مفری برای ادامه زندگی میگشت. ظهور یک ستاره سینمایی که میتوانست لحظاتی خنده بر لبان مردم بنشاند، در چنین شرایطی موهبتی بود.
عبدی مردم را برای لحظاتی سرگرم میکرد؛ توجهشان از سختیهای زندگی برداشته میشد و فرصتی برای خندیدن به گرفتاریها و دشواریهای زندگی روزمره فراهم میآمد.
محبوبیت و شهرت اکبر عبدی، از این منظر، شاید با محمدعلی فردین قابل مقایسه باشد؛ مردی از جنس مردم معمولی که به بخشی از حافظه جمعی و خاطره ملی ایرانیان تبدیل شد.
فردین، گرچه نامش با ژانری به نام «فیلمفارسی» گره خورده است، در عمل نمادی از نوعی زندگی اتوپیایی و بازتابی از آرزوهای مردم ایران در دهههای پیش از انقلاب بود. او معمولاً در پایان داستان، بیعدالتی را شکست میداد، عشق را نجات میداد و نظم اخلاقی جهان را دوباره برقرار میکرد. سینمای او، بیش از آنکه آینه واقعیت باشد، پناهگاهی برای رؤیاهای جمعی بود.
برخلاف فردین، عبدی رؤیا نمیفروخت، وعده آیندهای آرمانی نمیداد و در قامت منجی فرودستان ظاهر نمیشد. او از دل واقعیتهای زندگی روزمره، تنگناهای اقتصادی، ناکامیها و تناقضهای اجتماعی، خنده میآفرید. هنر عبدی این بود که از دل تراژدی، کمدی خلق میکرد.
فروغ فرخزاد، وقتی چشمانتظار کسی است که قرار است بیاید و همهچیز را میان مردم تقسیم کند، سینمای فردین را نیز فراموش نمیکند:
«... و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
شعر فروغ یادآور منجیباوری عمومی در فرهنگ روزمره آن سالهاست؛ نوعی موعودگرایی رمانتیک و سانتیمانتال که بخشی از ذهنیت عمومی را تسخیر کرده بود؛ از سینمادوستان دلبسته فیلمفارسی گرفته تا مبارزان راه آزادی، در طیفی که از چپ آغاز میشد و به اسلامگرایان میرسید.
این شعر، بازتاب دلمشغولیهای نخستین نسل پس از صنعتیشدن ایران و تناقضهای مدرنیته نیز هست؛ نسلی که مفر خود را در آرمانهای سیاسی، ایدئولوژیهای اتوپیایی و پیروزیهای رمانتیک سینمای فردین جستوجو میکرد.
اما هنگامی که نوبت اکبر عبدی رسید، آن موج بلند آرمانگرایی فروکش کرده و دریایی از سرخوردگی بر جای گذاشته بود؛ از شکست آرمانهای سیاسی و ایدئولوژیک در سطح کلان تا ناکامیهای شخصی که حاصل برخورد با صخره سخت واقعیت بود.
به یک معنا، گویی افق ذهنی جامعه از «فیلمفارسی» به «در انتظار گودو» تغییر کرده بود. انتظار همچنان ادامه داشت، اما دیگر نه با شور و امید، بلکه با ملال، فرسودگی و تعلیق. در چنین فضایی، خندیدن دیگر تجمل نبود؛ راهی برای دوام آوردن بود.
اکبر عبدی، از این منظر، فردین نبود و نمیتوانست باشد. او پیوندی راسختر با واقعیت داشت و با دلایلی عینیتر مردم را پای تلویزیونها و روی صندلیهای سینما مینشاند.
اگر فردین قهرمان روزگار رؤیاها بود، عبدی بازیگر عصر واقعیت شد؛ عصری که دیگر کسی انتظار نداشت منجی از راه برسد، اما همه به لحظهای خنده نیاز داشتند تا بار سنگین انتظار را تاب بیاورند.
نسل دهههای ۶۰ و هفتاد و پس از آن یاد گرفت که واقعیت اجتماعی را همیشه نمیتوان تغییر داد. بیعدالتی جانسختتر از تخیلات سیاسی است و آزادی نیز پرندهی کوچک خوشبختی نیست که از گوشهی آسمان پیدا شود
@simar50
633
...
اکبر عبدی، بازیگر عصر واقعیت
#صلاحالدین_خدیو
احتمالاً این تصادفی نبود که آغاز زندگی حرفهای اکبر عبدی با نخستین ماهها و سالهای پس از انقلاب ۵۷ مصادف شد. دوران دشواری که نسل آرمانگرای دهههای چهل و پنجاه، پس از فروکش کردن تبوتاب آرمانها و از دست رفتن شور و هیجان پیشین، بهدنبال مفری برای ادامه زندگی میگشت. ظهور یک ستاره سینمایی که میتوانست لحظاتی خنده بر لبان مردم بنشاند، در چنین شرایطی موهبتی بود.
عبدی مردم را برای لحظاتی سرگرم میکرد؛ توجهشان از سختیهای زندگی برداشته میشد و فرصتی برای خندیدن به گرفتاریها و دشواریهای زندگی روزمره فراهم میآمد.
محبوبیت و شهرت اکبر عبدی، از این منظر، شاید با محمدعلی فردین قابل مقایسه باشد؛ مردی از جنس مردم معمولی که به بخشی از حافظه جمعی و خاطره ملی ایرانیان تبدیل شد.
فردین، گرچه نامش با ژانری به نام «فیلمفارسی» گره خورده است، در عمل نمادی از نوعی زندگی اتوپیایی و بازتابی از آرزوهای مردم ایران در دهههای پیش از انقلاب بود. او معمولاً در پایان داستان، بیعدالتی را شکست میداد، عشق را نجات میداد و نظم اخلاقی جهان را دوباره برقرار میکرد. سینمای او، بیش از آنکه آینه واقعیت باشد، پناهگاهی برای رؤیاهای جمعی بود.
برخلاف فردین، عبدی رؤیا نمیفروخت، وعده آیندهای آرمانی نمیداد و در قامت منجی فرودستان ظاهر نمیشد. او از دل واقعیتهای زندگی روزمره، تنگناهای اقتصادی، ناکامیها و تناقضهای اجتماعی، خنده میآفرید. هنر عبدی این بود که از دل تراژدی، کمدی خلق میکرد.
فروغ فرخزاد، وقتی چشمانتظار کسی است که قرار است بیاید و همهچیز را میان مردم تقسیم کند، سینمای فردین را نیز فراموش نمیکند:
«... و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
...
و سینمای فردین را قسمت میکند
...
و سهم مرا هم میدهد»
شعر فروغ یادآور منجیباوری عمومی در فرهنگ روزمره آن سالهاست؛ نوعی موعودگرایی رمانتیک و سانتیمانتال که بخشی از ذهنیت عمومی را تسخیر کرده بود؛ از سینمادوستان دلبسته فیلمفارسی گرفته تا مبارزان راه آزادی، در طیفی که از چپ آغاز میشد و به اسلامگرایان میرسید.
این شعر، بازتاب دلمشغولیهای نخستین نسل پس از صنعتیشدن ایران و تناقضهای مدرنیته نیز هست؛ نسلی که مفر خود را در آرمانهای سیاسی، ایدئولوژیهای اتوپیایی و پیروزیهای رمانتیک سینمای فردین جستوجو میکرد.
اما هنگامی که نوبت اکبر عبدی رسید، آن موج بلند آرمانگرایی فروکش کرده و دریایی از سرخوردگی بر جای گذاشته بود؛ از شکست آرمانهای سیاسی و ایدئولوژیک در سطح کلان تا ناکامیهای شخصی که حاصل برخورد با صخره سخت واقعیت بود.
به یک معنا، گویی افق ذهنی جامعه از «فیلمفارسی» به «در انتظار گودو» تغییر کرده بود. انتظار همچنان ادامه داشت، اما دیگر نه با شور و امید، بلکه با ملال، فرسودگی و تعلیق. در چنین فضایی، خندیدن دیگر تجمل نبود؛ راهی برای دوام آوردن بود.
اکبر عبدی، از این منظر، فردین نبود و نمیتوانست باشد. او پیوندی راسختر با واقعیت داشت و با دلایلی عینیتر مردم را پای تلویزیونها و روی صندلیهای سینما مینشاند.
اگر فردین قهرمان روزگار رؤیاها بود، عبدی بازیگر عصر واقعیت شد؛ عصری که دیگر کسی انتظار نداشت منجی از راه برسد، اما همه به لحظهای خنده نیاز داشتند تا بار سنگین انتظار را تاب بیاورند.
نسل دهههای ۶۰ و هفتاد و پس از آن یاد گرفت که واقعیت اجتماعی را همیشه نمیتوان تغییر داد. بیعدالتی جانسختتر از تخیلات سیاسی است و آزادی نیز پرندهی کوچک خوشبختی نیست که از گوشهی آسمان پیدا شود
@simar50
633
...
غمگینترین آدما
غمگینترین آدمهایی که دیدم، کسانی بودن که کل زندگیشونو صرف رسیدن به یه هدف مشخص کرده بودن، چیزهایی مثل گرفتن فلان مدرک تحصیلی، پیدا کردن شغل دلخواهشون، ازدواج با فرد مورد علاقه، خرید خونه، ماشین یا مهاجرت از ایران...
یه عمر برای رسیدن به این اهداف دوییده بودن، خستگی ناپذیر جلوه میکردن، پر از شوق بودن، یه نیروی محال توی وجودشون بود، تقریبا خیلی از همین آدمهارو میشناسم که به اهدافشون رسیدن
با رسیدن به اون اهداف فکر میکردن الان خوشحالترین آدمهای روی زمین هستن ولی ...
ولی خسته بودن، خوشحال بودن اما خسته
خوشحالیشون کوتاه بود و خستگیشون طولانی.
یکی از همین آدمهارو بعد از یه مدت، اتفاقی دیدم، موفق شده بود، ازدواج کرده بود و درآمد خوبی هم داشت، موفق بود اما خوشحال نبود، نمیدونست باید چیکار کنه، بلد نبود جشن بگیره، بلد نبود عاشقی کنه.
هیچ سرگرمی ای نداشت. نه شناختی از هنر و ادبیات داشت و نه استعداد ورزشی...
میگفت من تا رسیدن به هدفم میدونستم باید چیکار کنم اما الان نمیدونم باید چطور زندگی کنم. راست میگفت اون فقط بلد بود کار کنه.
همیشه درباره موفقیتش حرف میزد
دربارهی اینکه بیشتر تلاش بکنه. کمتر خرج بکنه، کمتر تفریح بکنه، بیشتر کار بکنه، کمتر بخوابه، بیشتر پول جمع بکنه
اون هیچ برنامهای برای بعدش نداشت
موفقیتش ضامن خوشحالی و خوشبختیش نشد.
این قصهرو تعریف کردم برای اینکه بگم خودتونو به یه هدف گره نزنید
همیشه برای بعدش برنامه داشته باشین
خودتونو محدود نکنید، موفقیت یکی از هزاران عاملیه که میتونه خوشبختتون بکنه. نمیگم کار نکنید، کار بکنید اما نه توی اوقات فراغت، زمانمند و به اندازه کار بکنید
تا میتونید برای خودتون سرگرمیهای خوب ایجاد بکنید.
فیلمهای فاخر ببینید.
ادبیات داستانی بخونید
سبکهای مختلف موسیقی رو بشناسید بعد گوش کنید لذتش با شناخت سبکش دوچندان میشه
ورزش کنید، آواز بخونید، بزنید زیر گریه، با صدا بخندید.
با هیجانتون بازی کنید تا آدرنالین ترشح کنید
تا میتونید بدویید، اونقدر که تپش قلب بگیرید.
تپش قلب بهتون یادآوری میکنه که زندهاید که آدمیزاد به پویندگی زندهس.
زمان برای آدمهای افسرده به کندی و برای آدمهای مضطرب به تندی میگذره اما برای آدمهایی که سلامت روانی بالایی دارن نه کند و نه تند، فقط در حال عبوره...
به سلامت روانتون اهمیت بدید.
#عباس_ناظری
@simar50
633
...
غمگینترین آدما
غمگینترین آدمهایی که دیدم، کسانی بودن که کل زندگیشونو صرف رسیدن به یه هدف مشخص کرده بودن، چیزهایی مثل گرفتن فلان مدرک تحصیلی، پیدا کردن شغل دلخواهشون، ازدواج با فرد مورد علاقه، خرید خونه، ماشین یا مهاجرت از ایران...
یه عمر برای رسیدن به این اهداف دوییده بودن، خستگی ناپذیر جلوه میکردن، پر از شوق بودن، یه نیروی محال توی وجودشون بود، تقریبا خیلی از همین آدمهارو میشناسم که به اهدافشون رسیدن
با رسیدن به اون اهداف فکر میکردن الان خوشحالترین آدمهای روی زمین هستن ولی ...
ولی خسته بودن، خوشحال بودن اما خسته
خوشحالیشون کوتاه بود و خستگیشون طولانی.
یکی از همین آدمهارو بعد از یه مدت، اتفاقی دیدم، موفق شده بود، ازدواج کرده بود و درآمد خوبی هم داشت، موفق بود اما خوشحال نبود، نمیدونست باید چیکار کنه، بلد نبود جشن بگیره، بلد نبود عاشقی کنه.
هیچ سرگرمی ای نداشت. نه شناختی از هنر و ادبیات داشت و نه استعداد ورزشی...
میگفت من تا رسیدن به هدفم میدونستم باید چیکار کنم اما الان نمیدونم باید چطور زندگی کنم. راست میگفت اون فقط بلد بود کار کنه.
همیشه درباره موفقیتش حرف میزد
دربارهی اینکه بیشتر تلاش بکنه. کمتر خرج بکنه، کمتر تفریح بکنه، بیشتر کار بکنه، کمتر بخوابه، بیشتر پول جمع بکنه
اون هیچ برنامهای برای بعدش نداشت
موفقیتش ضامن خوشحالی و خوشبختیش نشد.
این قصهرو تعریف کردم برای اینکه بگم خودتونو به یه هدف گره نزنید
همیشه برای بعدش برنامه داشته باشین
خودتونو محدود نکنید، موفقیت یکی از هزاران عاملیه که میتونه خوشبختتون بکنه. نمیگم کار نکنید، کار بکنید اما نه توی اوقات فراغت، زمانمند و به اندازه کار بکنید
تا میتونید برای خودتون سرگرمیهای خوب ایجاد بکنید.
فیلمهای فاخر ببینید.
ادبیات داستانی بخونید
سبکهای مختلف موسیقی رو بشناسید بعد گوش کنید لذتش با شناخت سبکش دوچندان میشه
ورزش کنید، آواز بخونید، بزنید زیر گریه، با صدا بخندید.
با هیجانتون بازی کنید تا آدرنالین ترشح کنید
تا میتونید بدویید، اونقدر که تپش قلب بگیرید.
تپش قلب بهتون یادآوری میکنه که زندهاید که آدمیزاد به پویندگی زندهس.
زمان برای آدمهای افسرده به کندی و برای آدمهای مضطرب به تندی میگذره اما برای آدمهایی که سلامت روانی بالایی دارن نه کند و نه تند، فقط در حال عبوره...
به سلامت روانتون اهمیت بدید.
#عباس_ناظری
@simar50
633
...
زبانم لال !!
زبانم لال، اگر ایران جنگ را به آمریکای جنایتکار و اسرائیل غاصب ببازد، حتماً این اتفاقها خواهد افتاد؟!
نیروهای آمریکایی با خودروهای زرهی و سلاحهای سنگین در خیابانها مستقر میشوند، ایستهای بازرسی راه میاندازند و مردم را به گلوله میبندند.
اینترنت را قطع میکنند تا هیچ صدایی به بیرون نرسد.
هزاران نفر را بازداشت میکنند، هر روز عدهای را اعدام میکنند و زندانها را از زندانیان سیاسی پر میکنند.
بهاییها، مسیحیان، کلیمیها، ارمنیها، سنیها و هر کسی که مطابق میل حکومت فکر نکند، یا باید سکوت کند یا راهی زندان شود.
تمام روزنامهها و رسانههای مستقل را میبندند و سانسور را به بالاترین حد ممکن میرسانند.
پول نفت و ثروت کشور را به جای رفاه مردم، خرج تولید موشک، سلاح، برنامههای نظامی و حتی پروژههای هستهای میکنند.
برای مردم گرانی، کمبود و صف درست میکنند؛ بنزین و کالاهای اساسی را هر روز گرانتر میکنند و سفره مردم کوچکتر و کوچکتر میشود.
بعد هم مردم را با اتوبوس به خیابان میآورند؛ بعضی را با پول، بعضی را با اجبار، تا شعارهای از پیش تعیینشده علیه ایران سر بدهند و دوربینها هم فقط همان صحنهها را نشان دهند.
فرماندهان و وابستگانشان هم بهترین مناطق کشور را برای خودشان برمیدارند، ویلا و کاخ میسازند و فرزندانشان را در بهترین امکانات زندگی میدهند.
گاهی مرز میان «تبلیغات درباره آینده» و «واقعیت امروز» آنقدر باریک میشود که تشخیصش سخت است.
633
...
زبانم لال !!
زبانم لال، اگر ایران جنگ را به آمریکا و اسرائیل ببازد، حتماً این اتفاقها خواهد افتاد؟!
نیروهای آمریکایی با خودروهای زرهی و سلاحهای سنگین در خیابانها مستقر میشوند، ایستهای بازرسی راه میاندازند و مردم را به گلوله میبندند.
اینترنت را قطع میکنند تا هیچ صدایی به بیرون نرسد.
هزاران نفر را بازداشت میکنند، هر روز عدهای را اعدام میکنند و زندانها را از زندانیان سیاسی پر میکنند.
بهاییها، مسیحیان، کلیمیها، ارمنیها، سنیها و هر کسی که مطابق میل حکومت فکر نکند، یا باید سکوت کند یا راهی زندان شود.
تمام روزنامهها و رسانههای مستقل را میبندند و سانسور را به بالاترین حد ممکن میرسانند.
پول نفت و ثروت کشور را به جای رفاه مردم، خرج تولید موشک، سلاح، برنامههای نظامی و حتی پروژههای هستهای میکنند.
برای مردم گرانی، کمبود و صف درست میکنند؛ بنزین و کالاهای اساسی را هر روز گرانتر میکنند و سفره مردم کوچکتر و کوچکتر میشود.
بعد هم مردم را با اتوبوس به خیابان میآورند؛ بعضی را با پول، بعضی را با اجبار، تا شعارهای از پیش تعیینشده علیه ایران سر بدهند و دوربینها هم فقط همان صحنهها را نشان دهند.
فرماندهان و وابستگانشان هم بهترین مناطق کشور را برای خودشان برمیدارند، ویلا و کاخ میسازند و فرزندانشان را در بهترین امکانات زندگی میدهند.
راستی، اینها را دارم درباره بعد از شکست در جنگ میگویم یا درباره چیزهایی که منتقدان میگویند سالهاست بخش زیادی از مردم ایران با آن روبهرو هستند؟ گاهی مرز میان «تبلیغات درباره آینده» و «واقعیت امروز» آنقدر باریک میشود که تشخیصش سخت است.
عدسی
