242
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+330 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
نوامبر '26نوامبر '26
نوامبر '26
+1
در 0 کانالها
اکتبر '26
+3
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '260
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 0 کانالها
Get PRO
مه '260
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '250
در 0 کانالها
Get PRO
مه '250
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '250
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '250
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+5
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+7
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+5
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+1
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+15
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+56
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+12
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+8
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+4
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+13
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+24
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+280
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 08 نوامبر | 0 | |||
| 07 نوامبر | 0 | |||
| 06 نوامبر | 0 | |||
| 05 نوامبر | 0 | |||
| 04 نوامبر | 0 | |||
| 03 نوامبر | 0 | |||
| 02 نوامبر | +1 | |||
| 01 نوامبر | 0 |
پستهای کانال
| 2 | بدون متن... | 26 |
| 3 | بدون متن... | 28 |
| 4 | https://youtu.be/FfF_yUtoPYY | 28 |
| 5 | https://youtu.be/1JVQKfoUMfs | 31 |
| 6 | https://on.soundcloud.com/IbfGkQRB73aZQK9a4I | 46 |
| 7 | sticker.webp | 56 |
| 8 | https://youtu.be/lE7xKsbWD04 | 50 |
| 9 | sticker.webp | 52 |
| 10 | @TheGlowingMan | 44 |
| 11 | @TheGlowingMan | 43 |
| 12 | خینک
قسمت هفتدهم
رژ لب قرمز. رژ لب آبی. یک بار من آبی و تو قرمز. همینجوری میچرخه. دو طرف صندوق نونوایی میایستیم. کروسان میدیم در جواب بونژوغغخغخغخخ سرفه سرفه.
گاهی نازنین راست میایسته و من چپ. گاهی من چپ میایستم و نازنین راست. گاهی من چپ میایستم با رژ قرمز و نازنین با رژ آبی راست میایسته. ما رئیس نداریم. بازرس داریم. بازرس ماها رو بلوروژ صدا میکنه. گاهی روژبلو. ولی هیچوقت نازنین و نازنین نمیگه. قبلنا یادش بخیر. همه بهمون نازناز میگفتن. امید. خمیر. اون یکی. اونی که امید جلو هممون دولشو برید خخخخخ. چی بود اسمش؟ چندبار خودشو امید معرفی کرد. امید کجا اون کجا. اون کجه.
رژ آبی و قرمز بعد از مهاجرت به روتینهامون اضافه شد. این مدت چند کلمه فرانسه یاد گرفتم. ولی نه بیشتر. آخه اینجا فقط اراده میکنم ولی کاری نمیکنم. یعنی کلی قصد دارم مثلا زبان ولی آخر شب توی تخت خوشحالم که میتونم بخوابم و کارمو تموم کردم. پنجشنبه و جمعه که میشه به شنبه یکشنبه فکر میکنم. یکشنبه که میشه از دوشنبه سهشنبه وحشت میکنم. و چهارشنبه همینجوری هست برا خودش.
این یارو که اسمش معلوم نبود چه بود. عجیب است. گاهی من رژ قرمز میزنم و وقتی با ناز درموردش حرف میزنم. حس میکنم اون آبی نقاد و تندیه و من یهو پیکان تیز او را یادم میاد که چطور انقلابی بود برا خودش در تيمارستان آنلاینمان. خینک! یهو من میشدم ساید خینک و نازی آبی منتقدش. که این یارو واقعا مشکل داشت و دولکوبیده بود. بعد هم تحقیر آمیز میخندم وقتی رژ آبی دارم. واقعا عجیب است. سرم مدام گیج میرود میان پرچم فرانسه. من می آنقدر سفید شدم آن میان؟ آه گیج. | 58 |
| 13 | خینک
قسمت ششدهم
توی ریدن زیادهروی نکن. در خدمت به خلق زیادهروی نکن. آدم روی کف خیابان دیدی اول نگاه کن: بچه نبود کمک نکن. گدا دیدی یکی در میان سکه بده تا حرص آن یکی دربیاید. در ایستگاه اتوبوس عدل بغل دیگری بایست یا بنشین تا مبادا احساس تنهایی کند کسی. سگها به سمتت هاپهاپ کردند به سمتشان هاپهاپ کن. گاهی مستقیم از توی کنسرو غذا بخور؛ هرچه باشد امروزه دنیا هماره در جنگ است. گاهی روزها جنگ صرفا دور میشود. اگر جنگ نزدیک شد به خط مقدم برو. تجربهای شو که از دم مرگ برگشته. یکی دوتا دوستانت را روی مین بیآب. دست و پایی جمع کن تا بدانی دول تنها عضوی نیست که ممکن است قطع شود. به صابون گلنار فکر کن اگر به زندگی برگشتی. دزدی نکن و همسایهات را دوست داشته باش. صاحبخانهات را هم دوست بدار حالا این یک مورد را اجازه داری کمتر. بدون گواهینامه رانندگی نکن. دیگر پشت سرت را نگاه نکن. برای من هیچ چیزی ننویس. به من سر نزن. دوستانت در اینجا را فراموش کن. درمورد نازناز و خمیر کنجکاو نشو. زیاد غرق فلسفه هم نشو. هیچ مدلیاش. هرچه شد رها کن. اگر کسی فحشت داد یادت بیاید چیزی برای از دست دادن نداری دیگر خخخ ببخشید. گاهی کارتون ببین. سعی کن از کارتون لذت ببری. سعی کن از موسیقی محبوب دوران نوجوانیات دوباره لذت ببری. یا اگر گروهی خاص دوست داشتی دوباره کشفشان کنی از اول. روتینی برای آخر هفتهها درست کن تا بیکار و بیحوصله نشی یک وقت. اسم تيمارستان آنلاین را جایی نیاور. اگر از من نامهای گرفتی باور نکن من دیگر هرگز نوشتهای به تو نمیدهم. اگر احساس نیاز کردی به نزدیکی یادت باشد قلب بعد از ماده میآید. نمیگویم بهتر است ولی بدان آخرش همه نور میشود. حالا بعد آخر باز ماده میشود یا چه مهم نیست. نگاهی به اطرافت بیانداز خینک! ببین چطور پیچیدگیها از دل تاریکیها بیرون میزنند و از نور هزار رنگ خلق میکند از برای تو تا تماشا کنی و کیف ببری بدون اینکه هر لحظه به ارضای دول فکر کنی زین پس. این را آزادی میگویند. خینک! تو به قدری آزاد هستی که میتوانی به همه عشق دهی بیآنکه در طلب ماده و بدن باشی. آزادی تو حسادت همسایههای دولدارت را هم تحریک میکند. تعجب نکن اگر در زندگی جدیدت اخمهای بیشتری دیدی. داخل اتاق که شدی سرها به خود برگرداندی. تو خینک هستی. خینکی که دلش انقدر بزرگ است که گاهی جای دیگری تنگ میشود و دولش انقدر غایب که دیگری مدام دنبال وصلهای گردد در تو تا بیابد منشاء این همه شور و عشق به دنیا را. عشق به دنیا. چندبار گفتی عشق به دنیا. هرگز از مراجعی این را نشنیده بودم. خینک. امیدوارم هر چه روزها میگذرند و فاصلهات از مرگ کمتر میشود بیشتر یادت بیاید که تولد ما چیزی بود که لحظهای به ما داده شد و هرروزه از ما گرفته میشود. اگر روزی یادت رفت به مرگ سلام کنی تعجب نکن که لبخند را با لبخند جواب ندهی دیگر. یادت باشد دولت هنوز در کشوی من است و باقی تو نیز روزی کوزهای پر از خاکستر میشود روی طاقچهام. خینک به دل خورشید بتاز و بسوزان باقی اعضای پیکرت را. بسوز و دنیا را با عشق بیچشمداشتت روشن کن. من از دور بغض میکنم.
برای خینک با عشق
امید | 59 |
| 14 | خینک
قسمت پنجدهم
حضور دارم. حضور ندارم. حضور دارم. حضور ندارم. بودنم آونگی شده. نزدیک شدهام به دیدن دنیا از چشمان تو امید. بالاخره میبینم وقتی قمه دست گرفتی چه در سر داشتی. میتوانم ببخشم تو را! ای امید. این تیمارستان آنلاین ایدهی خودت بود واقعا؟ عجب نابغهای هستم.
فرش. فرش ایرانی. کون رویش جا دادهام. میطلبد. سر هر چیزی که نباید نشست.
امید وقتی قمه میکشیدی به این فکر کرده بودی که عمری به دنبالت میوفتم؟ از چشمهای قرمز من نترسیدی؟ شک نکردی که باز یادم برود من خینکم؟
سالهاست کسی را ندیدهام. نازناز و خمیر چه خبر؟
میدانستم باز نمیتوانم بنویسم... چه کابوس بیانتهایی! چشمانم باز و همچنان اشباح! شباه! مثلا امید هیچوقت برایت جالب بود که نازناز آینهی هم بودند؟ مینشستی و از دور بازی ماها جلوی دوربین را تماشا میکردی و گاهی من را میان انعکاس ابدی این دو دچار عشق ابدی میدیدی و پوزخند میزدی که بدبخت را ببین چطور اسیر شده و رشد من جلوی دوربین و چشمان پدپدپدپدپدپدووپدپدپدپدپددپد.
خطخطی میکنم. ببخش. هنوز در مسیرم. هرروز دارم یاد میگیرم امید. خینک هرروز دارد رشد میکند. هرروز بهتر از دیروز. امروز بدتر از فردا. امروز ناقص. هرروز ناقص. چاله چاه. آه از این وضعیت. میدانم این نامه نیز به آخر نمیبرم. رودهدرازی میکنم تا که شرمم شود و پاره کنم نوشته را. همهچیز گیر میکند از جمله کلمات و بدن من. سالها گذشته و من هنوز وجود دارم. نه. این هم نشد. | 67 |
| 15 | خینک
قسمت چهاردهم
روی تخت بیمارستان بستری شدم. به من گفتند مرگ تو حتمیست ولی باور نمیکردم. عجیب بود که نوری درونم میدانست که آنجا نخواهم مرد. ولی حسی عجیب درونم بود. هرچه به مرگ نزدیکتر میشدم بیشتر یادم میآمد چرا اسرار دنیا را برای فیزیکدانها باز نمیکنند و همیشه سوراخی هست چه در جای خالی الکترون چه در جای خالی دنیا. همیشه چالهای هست که باید پر شود. زمانی هست که از حرکت اجرام بوجود آید یا که حرکت اجرام را ممکن سازد. یادم آمد وقتی به دنیا آمدم حس میکردم موهبتیست بلند شدن از مرگ. میخواستم جسمم را محکم در آغوش بکشم. حال اینجا بودم. و بدتر از همه که خودم اینها را سر خودم آوردم. آگهی روزنامهای تيمارستان آنلاین را دیدم و امید را تا لحظهی کشیدن قمه روی دول باور کردم. حال قرار بود به مرگ برگردم. زندگی نچشیده دول نتستیده و خوشحالی نرویاییده. هیچی به هیچی. فرصتی در این جسم مرا دادند و ریدم.
دور تخت من نازناز و خمیر. خبری از او نبود. اویی که مقصر اصلی همه این کارها بود حتی حاضر نبود بالای تخت بیمارستانم بایستد. لابد باید به کارهایش میرسید و کف خونین تيمارستان نازنینش را تمیز میکرد. ولی خشمگین نبودم. دیگر خشم بر من چیره نبود. چون ترسی نبود. من دولباختهی امید شدم. دیگر سقوطی نیست مرا.
بارها خواب دیدم در جلسات آنلاین همراه امید هستم ولی قیافهی امید شبیه یک ماشینحساب مهندسی شده. در خوابهایم روی قیافهی ماشینحسابی امید حساب ویژهای هم باز میکردم. به من این حس را میداد که منطق دارد. و احساس نه. و گویی چیز بدی نبود. ماشینحساب به من تصویری نشان داد از لکهی جوهری که تبدیل شد به بزبزک که دارد از گورگور لب میگیرد. من لبخند زدم و گفتم خوب برای او. ماشینحساب بلند گفت یعنی هیچ خشمی نداری؟ و گفتم مگر قرار بود داشته باشم؟ نازناز با تحسین نگاهم میکردند. خمیر شبیه تراپیستها لم داده بود و مرا میخواند گویی که میخواست مطمئن شود فیلم نیست. ولی فیلم نبود. خشم از من پر کشید و رفت. منتظر بودم تا از بیمارستان مرخص شوم و با هویت جدیدم به دنیا برگردم. شانس دوم زندگی بعد از برگشتن از مرگ حتمی. و این بار من ناخدای زندگی، نه خشم.
تا که امید رسید. و گویی چیزی میان انگشت نشانه و شست او گیر کرده بود. چیزی که اگر نمیفهمیدم چیست نمیشد اصلا. چیزی که انقدر جذاب بود که گویی دنیا را از برای آن خلق کرده باشند. | 80 |
| 16 | خینک
قسمت سهدهم
مجسمهای غولپیکر جلویم بود. مجسمهی سنگی زنی. نه. فرشته. بله فرشتهای که سرش را پایین گرفته و دست مهربانی دراز کرده به سمت من و با عشق نگاهم میکند. در نگاهش ترحم هم دارد. مجسمه حرکت نمیکند ولی صدای زنی در کلیسا میپیچد و میگوید ای خینک تو هرگز یاد نمیگیری.
گفتم هعی بابا و در دل گفتم بابا نه مامان. هرچه بود بد گیج میرفتم. چرا این مجسمه حرف میزد و از همه بدتر چرا من را با این اسم عجیب صدا میزد. خینک؟ من امید دارم روزی رسد دنیا اسم مرا درست بگوید. از این رو اصلاحش نمیکنم. از او میپرسم چه چیز را یاد نمیگیرم و سکوت میکند ولی نوری از چپ و راستش چون دود بلند میشود و تصاویری چون پرده سینما پشت سر مجسمه سنگی شروع به پخش میشوند. خودم را میبینم در آن تصویر. خود بیست سال پیش را. یادم هست آن روز با بزبزک تخم شربتی میخوردیم. حتی یادم هست قبلش دوغ و جایی از فیل که یادم نیست کجایش بود را میخوردیم و بزبزک برایم تابستان کوتاه است از زدبازی رو میخوند. ذوق خاصی داشت. نمیدانم چرا مجسمه باید این تصویر را در جوابم نشان میداد.
ناگاه من دهان باز میکنم در تصویر و به بزبزک میگویم منو از دهتا چندتا دوست داری؟ حس میکنم دیگه ده نیست. حس میکنم شده هشت. شاید هم هفت. ترس در چهرهام پیداست. بزبزک گازی به جایی از فیل زد و گفت کمی پایین اومده ولی هنوز دوستت دارم. آخرش را میشنوم. لبخند میزنم. بزبزک میگوید وقتی آرایش میکنی خوشگل میشی. سرخ میشوم میگویم ممنون. میگوید برای این گفتم که آرایش کنی. گفتم ممنون باید یادم باشد آرایش کنم. گفت نه برای این میگویم که آرایش کنی.
و تصویر محو میشود. نور میرود و من میمانم و مجسمه. مجسمه میپرسد آماده هستی؟ و من میپرسم برای چه؟ و دیگه سکوت میشود. سکوتی طولانی که باعث شد چشم از مجسمه بردارم و سرم را برگردانم و متوجه در عظیم کلیسا بشوم. به سمت در رفتم. حالا متوجه منظورش از آماده بودن میشوم. قلبم میزد. پشت در کلیسا چه در انتظارم بود؟
در را باز کردم و زیر پایم خالی شد و پرت شدم و سقوط آزادی شروع شد که چند دقیقه طول کشید و چند دقیقه جیغ زدم جیغ طولانی.
جیغ زدنش را تماشا میکردم. بیچارهی بیدول روی زمین میچرخید و ناله میکرد. خمیر نگاهش میکرد و حالت چهرهاش هیچی نمیگفتم. نازنینها نگران بودند ولی از ترس من هیچی نمیگفتند. خینک روی زمین میپیچید. دول خینک میان انگشت اشاره و شست من گیر بود. کمی بازی میکردم باهاش.
چشمهایم را باز کردم و چهرههای آشنا دیدم جلویم. تيمارستان دوباره آنلاین شده بود؟ امید میخندید و نازناز چاپلوسی میکردند. خمیر داشت میگفت هنوز مدرسه میرود و امروز یکی از بچههای مدرسه انگشتش کرده و کمی خوشش آمده. امید گفت که خینک تو چه خاطرهای از مدرسه داری؟ و خینک جواب داد روزی دوستش به او خیانت کرده. پرسیدم چطور خیانت کرده؟ گفت که برای دوستش توضیح داده بود که اگر با بزرگتر دعوایش شد لگد بزند در تخمهایش و برد حتمیست. و دوستش لگد به تخمهای خینک زده بود و خینک از آن روز ترس و وحشتی در جانش افتاد که هیچکس جز من علاجش را بلد نیستم. خینک آرام شده بود. لبخند میزد. کمتر حرف میزد. دیگر نگران تحقیرهای بزبزک نبود. دیگر دولی نداشت که بزبزک بتواند بدزددش. | 77 |
| 17 | خینک
قسمت دودهم
یک جایی داره یادم میاد. نه. اشتباه گفتم. الان صرفا خاطرهایست که خویش آیندهام دارد. نه اینم نشد. منظورم اینه که لحظه خاطرهی به یاد آوردن خودمه. به مرور روی بند باریک زندگی بازیبازیکنان تلوتلوخوران گاهی چیزهای دیگر خوران جلو میلغزم و یادم میآید کیستم. در دوردست اسمی میدرخشد: -=$! یا همان امید. امید بود که من را زنده نگه میداشت. حال برای اولین بار جلویم ایستاده بود. نازنین و نازنین هم بودند. خمیر هم بود. خدایا چقدر حضوری فرق میکند. دو نازنین چقدر بیشتر از چیزی که در صفحه نمایش میدیدم شبیه هم هستند. امید چهارتا صندلی گذاشته وسط اتاق سفیدرنگ بزرگی. هنوز بوی رنگ تازه پخش است در اتاق. تيمارستان را تازه رنگ کردهاند یا اصلا شاید هم تازه تاسیس کردهاند. شاید تيمارستان اصلا وجود فیزیکی نداشته و تا قبل امروز در جهان سیلیکون محقق شده. آپروپو سیلیکون؛ امید قمهای در دستش دارد. بسیار دراز. لابد برای این است حساب کار دست من یعنی ما بیاید. یک تلویزیون قدیمی هم روی یک چهارپایهی کوتاه گذاشته جلوی ما. تصویر آقاییست شبیه قمشهای ولی کمی سوسکیتر ناز میکند از او. تصویر ثابت مانده گویی ویدیوییست که متوقف کرده باشد. امید سلام و خوشامدمان میگوید و از ما میخواهد به حرفهای آقای حاضر در نمایشگر گوش بدیم و نظرمان را بگوییم. ویدیو پلی میشود. قمشهایدو شروع به سخنوری میکند:
اینها همه خاطرهست از آینده. اینکه منی که این خاطرات را زنده میکند کیست راز است. بیایید موقتا به او بگوییم هوووووووو.
ناگهان دو نازنین میگویند خوووووووو
امید با قمه علامت میدهد که سکوت کنند. شبهقمشهای ادامه میدهد: و این هوووووووو همه ما را میشناسد. چون همه ما را زندگی کرده. ولی این هوووووووو چیست که این همه خاطره متناقض دارد؟
امید ویدیو را استپ میکند. به من میگوید شلوارم را پایین بدهم. من بیحرکت نشستهام و هنوز خیال میکنم اینها همه از پشت نمایشگر رخ میدهد تا که بوی رنگ تازه به مشامم میخورد و یادم میآید واقعیست همه اینها و ناگاه خود را با دول آویزان جلوی خمیر و نازناز و امید مییابم و امید قمه سمت دول من میگیرد که هوووووووو درد بیچیزی هم چشیده حتما ولی ما ناظران احساس میکنیم از درد بیچیزی در امانیم نه؟
نازنین میگوید من همیشه بیچیز بودهام. آن یکی نازنین میگوید من از خیلی پسرها بیشتر چیز دارم. خمیر میگوید من میتوانم بیچیز بودن را تصور کنم. من تا میآیم زبان باز کنم امید قمه را میکشد و چیزش را میبرم و آن بدبخت همینطور ایستاده جلوی من و نازناز و خمیر با دول چکیده و خون ریزان. دارد جان میدهد و این احمقها حتی از خودشان نمیپرسند این کیست و چرا برایمان نوار قمشهای میگذارد و دول یکی از ما را میبرد. ولی آنها نمیدانند او یکی از آنها نیست. او یک انسان عادی نیست. او خینک است. دول هوووووووو. و حال دارد از خاکستر بلند میشود. یعنی من امید در او میدمم و بلندش میکنم. گام اول برداشته شد. | 72 |
| 18 | خینک
قسمت یکدهم
امید؟ این دیگه چه فازیه؟ من دول برانم. قیچی میزنم امید رو. منظور دوست خوبم امید هست. رئیس تيمارستان آنلاینی که جدیدا عضوش شدم. میپرسی تيمارستان آنلاین؟ با شلوارک قرصامو میگیرم. امید خیلی بهم توجه میکنه. همیشه میگه اول آبی رو بخور بعد غذا بعد قرمز. هرگز قرمز غذا آبی نخور که خیلی بد میشه. به امید میگم چی میشه؟ میگه بخور ببین. میگم مگه نگفتی نخور؟ میگه آفرین. خلاصه خیلی گیجم میکنه. مهربونیم رو با حماقت اشتباه میکنه. فکر میکنه حماقت من از رو مهربونیمه. کور خوندی امید. با این حرفها هرگز بتونی ده فرمان روی بافت مغزم نقرهداغ کنی. عمرا طلای مذاب باید و نباید روی سرم فروریزی. حتی یک فرمانش هم نمیتوانی. اصلا امروز اول آبی میزنم بعد غذا بعد قرمز تا حالیات شود. یا که اول قرمز و بعد غذا و بعد آبی بود؟ هرچه هست میزنم و نشانت میدهم فرمان تو خط مشی من و آدم نیست. من و آدم خوب میدونه پشت یه دستور یه راهه. پشت اون راه هم یه جاده. پشت جاده یه مسیر طولانی. پشت مسیر طولانی انتظار ابدی برای رسیدن قرص قرمز به معده و دیدن تاثیر جادویی. هیچی نشد. شاید بازم برعکس خوردم. ولی مهم اینه که نتلسیدم. نترسیدم یعنی. زدم ترتیب عکس قرص را بر بدن. شاید اصلا این بازی امیده. منو توی اسارت نگه میداره.
تيمارستان آنلاینمون گروپکال میذاره. دوستام نازنینن. لیترالی دوتا از دوستام اسمشون نازنینه. هرکی جوین میشه و ما سهتا رو میبینه میگه نازنازباز اینجان که. باز با منه. نه چون اسممه. چون بهم میگه آدم بازی هستم. یعنی گشادهآغوشم. امید هم یه بار توی جلسه خصوصی بهم گفت سکسی هستی. البته ربطی نداشت باز.
یک بار برای لاگین اثر انگشتم کار نمیکرد. به بات پشتیبانی تيمارستان پیام دادم و گفت لنز رو با دستمال عینک پاک کنم. ولی من عینک نداشتم پس یک مشت دستمال توالت برداشتم و شروع کردم به سابیدن لنز که وصل شد و دوربین روشن شد و دست من کلی دستمال و تصویر جنبان من گرم مالش دادن. نازنین گفت خشی رکورد هم بزن. خشی صدام میکرد البته ربطی به اسمم نداشت چون صدام خش داشت بهم میگفت. ولی من بهش میگفتم میکروفنم اینجوریه و من صدام اتفاقا صافه. ولی ما فقط آنلاین هم رو دیدیم پس نازنین نمیدونه. ولی اون یکی نازنین منو با اسم خودم صدا میکنه و همیشه بهم امید میده. یعنی بهم امید میگه. یعنی اسم خودم رو. دارم اسمم رو جلوی چشمم. اسم من؟ اسم من؟
یک دوستی هم داریم بهش میگیم خمیر. در اصل اسمش امیره ولی چون هربار قیافش یه شکل میشه میگیم خمیر. این خیلی سخت میگیره. همیشه حرفهای من براش بیمعنی و ضعیف و سطح پایین هستن. خمیر سکوتش سنگینه و حرف میزنه جذبه داره. از اوناست که توی دل همهمه دهن باز کنه نازنازباز ساکت شن. امید بهش میگه ستارهی کلاس. چون جملات پیچیده میگه. من میشناسم خمیر رو. کتاب زیاد میخونه. واقعا هم تغییر شکل میده. جدی. هرروز صبح.
تا رسید روزی که قرار شد همدیگه رو برای اولین بار ببینیم. یک مشت دیوانه و من و البته دکتر امید رئیس تيمارستان آنلاین برای اولین بار حضوری رودرروی هم. یعنی کی دول اون یکی رو با چاقو میبره؟ در قسمت بعد خواهیم دید. | 62 |
| 19 | +3 Behrouge - LOUZHER 2 - 21 my Brother.mp3 | 90 |
| 20 | +9 Behrouge - LOUZHER 2 - 11 SHAME 2.mp3 | 104 |
