3 516
مشترکین
-324 ساعت
-137 روز
-6230 روز
آرشیو پست ها
3 516
من امسال خیلی دوام آوردم، خیلی جنگیدم،
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا کم نیاورم و نزنم زیر گریه.
من امسال خیلی زمین خوردم، خیلی شکستم
و خیلی خودم را بند زدم تا بتوانم روی پا بایستم
یا حتی سینهخیز به میدان زندگی بازگردم و ادامه بدهم.
من امسال زیاد تنها بودم، زیاد اضطراب داشتم و زیاد غمگین بودم.
امسال برای من سال سختی بود، خیلی سخت!
ماییم و خودمان و رنجهایی که مچاله کرده کنجی انداختهایم
و به جز اینها، چه کسی میداند تو کجای جهانت بودی
و در کدام نقطه چقدر دست و پا زدی تا غرق نشوی
و روی سطح زندگی شناور بمانی؟
چه کسی میفهمد تو دقیقا با چه چیزی جنگیدی
و چقدر از پا در آمدی و چقدر زخمی شدی،
در همانحال که ظاهرا خیلی عادی داشتی زندگیات را میکردی!!!
@gitmit
3 516
یهکلمه تو عربی هست «تلظی»
یکی از معانیش وقتیه که
ماهی مدتی از آب بیرون مونده
و هنوز دهنش و بدنش تکون میخوره،
ولی بندازیش تو آب هم میمیره.
گفتم ما بعضی وقتا کاری میکنیم آدما تلظی کنن.
یعنی هنوز انگار دارن میجنگن، هنوز تلاش میکنن،
ولی دیگه رفتهن. برم نمیگردن...
@gitmit
3 516
به قول حسین جنتی که میگه :
گذشت خوبیام از حد، به شَک دچار شدند،
به احترام کمی خم شدم، سوار شدند..!
@gitmit
3 516
فکر میکردم منم که زیاد حساسم و منم که سخت میگیرم!
رفتم و دورتر ایستادم و دیدم نه! واقعا سخت بود!!!
اگر قرار بود بیطرفانه جهان خودم را برانداز کنم
و عملکرد خودم را به قضاوت بنشینم؛ به خودم حق میدادم.
از دور خودم را دیدم و نگران شدم،
اگر دیگر نتوانم طاقت بیاورم چه؟
تحملم تمام شود و نخواهم ادامه بدهم چه؟
یکی مانده به پلهی آخر جا بزنم و قید همه چیز را بزنم چه؟!
من سخت نمیگرفتم،
روزگاری که برای من مقدر شدهبود، واقعا سخت بود.
@gitmit
3 516
آنقدر سادگیاش را با بیتوجهی
و واقعی بودنش را با تهی بودن
اشتباه گرفته بودند
که دیگر میترسید خودش باشد
و از آنجا که نمیتوانست
نقابی بر روحش بگذارد،
از همگان فاصلهای پرنشدنی میگرفت...
@gitmit
3 516
آخرین دقایقِ قبل از تحویل سال بود.
مامان گفت: یکیش کمه! گفتم: کی کمه مامان؟
اشارهای به سفرهی هفسین کرد و گفت:
سینهای هفتسین رو میگم، ۶ تاست مامان جون!
گفتم: "بابا، مامان! میشه خواهش کنم بلند بشید
بیاید اینطرف بنشینید؟ روی این صندلی؟ جلوی چراغ؟
گفتند: "مگه اینجا جامون بده؟
گفتم: "نه، اینطرف قشنگتره، میخوام عکس بگیرم".
آمدند و ایستادند. با هیجان گفتم: "حالا شد هفتتا!"
با تعجب نگاهی به هم کردند، نگاهی به من کردند،
شدهبودند یک علامت سوال بزرگ!!!!
گفتم: هفتمین سین سفرهی ما سایهی پر مهر شماست!
نگاه کردند، سایهشان افتادهبود وسط سفرهی عید...
خندیدند، خندیدیم، سال تحویل شد...
@gitmit
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
