fa
Feedback
هُبوط(دردِ بودن)

هُبوط(دردِ بودن)

رفتن به کانال در Telegram

هُبوط یا هُبوطِ انسان،  به نافرمانیِ انسان در برابرِ خدا و فرستادنِ او به زمین اشاره دارد . @HUOBOT تماس با ما : @saramiran @SofiaEshrag هُبوط(دردِ بودن)

نمایش بیشتر
625
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
-330 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+4
در 0 کانال‌ها
اوت '26
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+48
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+21
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+35
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+43
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+29
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+50
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+79
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+70
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+53
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+37
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+69
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+15
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '230
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+262
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
06 سپتامبر0
05 سپتامبر+1
04 سپتامبر+2
03 سپتامبر0
02 سپتامبر+1
01 سپتامبر0
پست‌های کانال
هیچ چیز به سودمندیِ دوری جستن از جلب توجه مردم و کم سخن گفتن با دیگران و بسیار سخن گفتن با خویش نیست @Huobot

2
Ma Plaine_Paul Mauriat.mp3
24
3
@Huobot
@Huobot
24
4
@Huobot
@Huobot
24
5
بدون متن...
42
6
«چیزهای زیادی را در قلبم نگه می‌دارم، برای همین قلبم این‌قدر سنگین است.» INSTAGRAM | BLUECOLDROOM
40
7
‏مولانا: انسان چه چیزی را دیرتر از همه می‌فهمد؟ شمس: اینکه روزهای معمولی، همان روزهای خوشبختی بودند که گذشت. @huobot
44
8
‏باشد که روزی، ‏با کسی هم‌مسیر شوید که به زبانِ روح شما سخن بگوید؛ ‏کسی که ‏نگاهش،سکوتش و حضورش را بفهمید ‏و مجبور نباشید ‏عمری را صرفِ ترجمه‌ی خود برای او کنید. @huobot
57
9
🔴 یه دختر 27 ساله به اسم «نیلوفر مجاور» توسط خواستگاری که بهش جواب رد داده بود مورد تجاوز قرار گرفت و به قتل رسید. این بینام+2
🔴 یه دختر 27 ساله به اسم «نیلوفر مجاور» توسط خواستگاری که بهش جواب رد داده بود مورد تجاوز قرار گرفت و به قتل رسید. این بیناموس با 41 سال سن، نیلوفر رو به مدت 10 روز زندانی کرده بود. تو این مدت هر روز بهش تجاوز میکرده و شکنجش میداده، طوری که تمام بدن این دختر جای شکستگی و کبودی دیده میشد. مخصوصا از ناحیه مقعد و واژن خیلی آسیب‌های وحشتناکی دیده بود. نه تنها به این دختر آب و غذا نمی‌داده، بلکه وقتی نیلوفر درخواست آب می‌کرده، این کصکش میرفته جلوش ادرار میکرده. متاسفانه بعد از همه‌ی این اتفاقات نیلوفر ضربه مغزی میشه و فوت می‌کنه. بعد مرگش هم تنها اعضای سالم بدنش کلیه‌هاش بودن که اونارو اهدا میکنن. 1991 @kafiha
53
10
من باورت دارم.... 📚 @audiobo0ok
من باورت دارم.... 📚 @audiobo0ok
60
11
اسکله بندرگز #اینجا_ایران_است NiNa @Kafiha
اسکله بندرگز #اینجا_ایران_است NiNa @Kafiha
65
12
شوخی شوخی جدی شد؛ امروز"اوزجان بیلان" مدیر عامل شرکت موسیقی"Muzikonair" ترکیه شخصا وارد ارومیه شد و با امیرمحمد، پسربچه ایران
شوخی شوخی جدی شد؛ امروز"اوزجان بیلان" مدیر عامل شرکت موسیقی"Muzikonair" ترکیه شخصا وارد ارومیه شد و با امیرمحمد، پسربچه ایرانی قرارداد همکاری امضا کرد! طبق این توافق، قراره امیرمحمد به زودی به کمک این شرکت، تو خارج از ایران برنامه‌های حرفه‌ای بذاره... Lidia @kafiha
67
13
⭕️ اگه یه فیلم تاریک و پرتنش می‌خوای که غافلگیرت کنه"Cold in July" انتخاب خوبیه... داستان فیلم: یه مرد برای دفاع از خانواده‌ش
⭕️ اگه یه فیلم تاریک و پرتنش می‌خوای که غافلگیرت کنه"Cold in July" انتخاب خوبیه... داستان فیلم: یه مرد برای دفاع از خانواده‌ش، یه دزد رو می‌کشه؛ ماجرا ظاهراً همون‌جا تموم شده، اما وقتی پدرِ مقتول سر و کله‌ش پیدا میشه، زندگی این مرد تبدیل به جهنم میشه... نقش اصلی رو مایکل سی هال، همون بازیگر دکستر، بازی میکنه و مسیر فیلم کم‌کم از یه داستان انتقامی ساده فاصله می‌گیره و وارد مسیری میشه که اصلاً انتظارش رو نداری... #معرفی_فیلم Lidia @kafiha
62
14
هیچ‌وقت کسی رو که در اوقات فراغتش خودآموزی می‌کنه دست‌کم نگیر. @huobot
62
15
⭕️ اگه سریال Silo رو می‌بینین، این رو از دست ندین! قبل از پخش قسمت پایانی فصل سوم، یه مدل سه‌بعدی و تعاملی از Silo 17 و Silo 18 منتشر شده که می‌تونین واردش بشین و ساختار این شهرهای عظیم زیرزمینی رو از نزدیک ببینین! برای عاشقای معماری + Silo واقعا جذابه! https://3dscenes.qualityf2p.workers.dev/silo Lidia @kafiha
61
16
۲۰) استاد فقط به آن چهل و پنج سالی فكر می‌كند كه گوشت پخته نخورد... خیلی چیزهای دیگر نخورد... و خیلی كارها نكرد... فقط برای حفظ این حنجره... فقط برای ادامه حیات این موسیقی. استاد می‌دید كه، به خوانندگان جدید می‌گویند باید چندسالی سیب‌زمینی سرخ‌كرده نخورید، و بلافاصله داد می‌زنند كه ای آقا... مگه می‎شه... استاد به روزهایی فكر می‌كرد كه رادیو در خانه نداشت‌، و به سمساری سر كوچه می‌رفت... و قمر گوش می‌داد. استاد به چیزهایی كه خوانده بود فكر می‌كرد. استاد آرزو می‌كرد كاش مردم بفهمند بلیط‌ها را من نفروختم... البته من اشتباه كردم كه مسئولیت این كار را به آدم نالایق دادم... اما من كه بلیط‌فروشی نكردم... من فقط آمدم خواندم... بقیه‌اش را كسان دیگر انجام دادند... اصلاً اینجا ایران است... سیستم، یک‌سری بی‎نظمی‌هایی دارد... برای همه همین‌طور است... استاد به خانوادۀ خودش فكر كرد... فكر كرد: همۀ زندگی و عمرم را فدای این آواز كردم... ... تمام زندگی‎ام فدای موسیقی شد... استاد فكر كرد... تحمل می‌كنم... وقتی بمیرم... شاید بفهمند... شاید. سه‌نفر در تاریكی... می‌خندیدند... اولی گفت: موفق شدیم... نه؟ دومی گفت: اما هنوز خیلی طرفدار دارد. سومی گفت: یواش یواش... بگذارید كمی بگذرد... بالاخره دیر یا زود دوباره اشتباه می‌كند و در ایران كنسرت می‌گذارد... بالاخره اگر در ایران كنسرت بگذارد دوباره همین‌طور می‌شود... آن وقت كار را دوباره ادامه می‌دهیم... موفق می‌شویم، نترس... @Huobot
69
17
۱۱) دو سه نفر در تاریکی با هم صحبت می‌کردند... اولی پرسید: این یارو چرا استاد شده؟ خوب می‌خونه؟ دومی جواب داد: فقط خوب‌خوندنش که نیست... وقتی که شعر انتخاب می‌کنه باید بیای ببینی... شِعرایی که انتخاب می‌کنه با روح آدم بازی می‌کنه... تو لحظه پروازت می‌ده... واقعاً که شعرشناسه... سومی گفت: خودش می‌گه شش‌ماه واسه انتخاب شعر وقت می‌گذاره... می‌گه پیام باید داشته باشه هنر... پیامِ کار من، در شعریه که می‌خونم... تازه یه چیز دیگه هم می‌گه... می‌گه هر شعری رو تو هر دستگاه و گوشه نمی‌شه خوند... روح اون گوشه باید با روح شعر یکی باشه... اینه که می‌گن آوازش بدجوری رو دل آدم اثر می‌ذاره... اولی گفت: یعنی چی... مسخره‌بازیه مگه... کسی جز ما و گروه ما، استاد نیست... چطوری می‌شه خرابش کرد؟ دومی و سومی گفتند: می‌شه... صبر کن... ۱۲) مرد، مردتر شده بود... همسرش هم زن‎تر... چهار فرزند بزرگ و هنرمند و محترم داشتند. هردو اهل فرهنگ بودند... مرد و زن همدیگر را دوست داشتند... خیلی... این را نزدیکان و فامیل می‌دانستند. اما... زن گفت: من دیگر نمی‌توانم... از هفت صبح تا دوازده شب یا داری روی گوشه‌ها و نوارها و صفحه‌ها مطالعه می‌کنی... یا داری آواز تمرین می‌کنی... یا شعر می‌خوانی... مرد گفت: آخه من که فقط هفت دستگاه و پنج آواز رو کار نکردم که... من در بوی باران پرسه‌خوانی را برای اولین بار نشان دادم... درویش‌خانی... من چیزهای جدیدی از این موسیقی نشان دادم... وگرنه گوشه‌ها و دستگاه‌ها را که همان جوانی هم بلد بودم... مگر شما شب سکوت کویر را نشنیدی؟ محلی نخواندم؟‌ تحریر محلی نزدم؟ زن گفت: همه قبول... من هم دوستت دارم... اما کمی بیشتر با ما باش... ریش‌سفید‌ها آمدند... گفتند از هم جدا شوید... مرد گفت: چرا؟ من عاشق این زنم... دوستش دارم... گفتند: به خاطر آیندۀ موسیقی... به خاطر موسیقی این کشور... این خانم هم خسته هستند... آرامش می‌خواهند... شما هم که واله و شیدا... راهی ندارید. زن گفت: من هم عاشق این مردم... دوستش دارم... ریش‌سفیدان گفتند: شما چهار فرزند بزرگ دارید... همه ازدواج کرده‌اند... اگر جدا شوید هم اشکالی در آن نیست... با هم اما دور از هم... مرد و زن با رضایت کامل جدا شدند... ۱۳ ) آن سه‌نفر که در تاریکی صحبت می‌کردند، تا خبر را فهمیدند، پوزخندی زدند... خوب شد... می‌شه رو این کار کرد... هوس... سکس... مانکن... طلاق... عالیه واسه داغون کردن همۀ سال‌های زحمت یک‌نفر. ۱۴) همه به مرد می‌گفتند استاد... ۱۵ ) استاد دوباره ازدواج کرد... این خانم جدید، برایش مهم نبود که استاد چندساعت در روز تمرین می‌کند... چون عاشق بود. عاشق... در نگاه استاد غرق می‌شد... در صدای استاد محو. استاد هم، شاید دوستش داشت... من نمی‌دانم... بعید است کسی هم بداند... خود استاد اعلام کرد... چیزی نبود که بخواهد پنهان کند... ۱۶) استاد و همسر اولش، هنوز همدل و همصدا بودند... این را خیلی‌ها می‎گویند که به استاد نزدیکند... بهترینش دخترها... #افسانه... #مژگان... اصلاً مگر دختر، عاشق پدر هوس‌باز می‌شود؟... نمی‌شود... اما دخترها عاشق پدر هستند... پس... چیزی هست... ما نمی‌دانیم. ۱۷) سه‌نفر توی تاریکی، کارشون رو شروع کردند... - اسطورۀ قرن، مرد هوس‌بازی از آب‌ درآمد. - استاد #شجریان بزرگ، عاشق اندام یک مانکن شد. - شکایت همسر اول استاد به دادگستری. - خاک پای مردم ایران، خاک پای پول است... استاد ساکت و خاموش... چیزی نمی‌گفت... تا وقتی شور و دشتی هست چرا کسی حرف بزند؟ آواز می‌خواند... غمگین‌تر از همیشه... ۱۸) سال‌ها گذشت... استاد، پیر شد... این حرف‎ها هیچ تاثیری نکرد و استاد، استاد باقی ماند... کنسرت گذاشت... هجده‎هزار نفر برای دیدن استاد رفتند... نه، نه... هجده‎هزار نفر در سالن جا شدند... استاد می‌خندید اما... از تنهایی خود گفت: چون خروشم بشنود هر بی‌خبر گوید خموش / می‌تپد دل در بَرم می‌سوزدم جان، چون کنم؟ و به جوان‌ها توصیه کرد: رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن / تَرکِ منِ خرابِ شب‌گردِ مبتلا کن... بعضی‌ها گریه کردند... استاد بغض کرد فقط. ۱۹) سه‌نفر در تاریکی گفتند: این که نشد... اینو که هنوز مردم دوست دارند. و این‌بار این‌طور شروع کردند: - شجریان به جای خواندن، جیغ می‌زند. - افتضاح شجریان در بلیط‌فروشی برای کنسرت. - چرا بلیط‌ها گران است؟ استاد بندۀ پول شده است... - بم، محلی برای کلاهبرداری استاد بزرگ آواز. - صدها نفر در سرما در صف ماندند ولی شجریان به آن‌ها بلیط نفروخت!!!!! و . . . @Huobot
64
18
۱) پسر، شش ساله بود... پدر داشت با خود زمزمه می‌کرد. دعا می‌خواند. زیارت می‌خواند. اما، زیبا... زیبا می‌خواند. گوش پسر نسبت به صدا حساس شد... تحت تاثیر آواها قرار گرفت... گریه کرد... مادر پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ تب داری؟ پسر گفت: نه... و بغضش ترکید که: پدر چه می‌خواند؟ من از خواندن پدر گریه‌ام گرفت... مادر با دست اشاره‌ای به نشانه تحقیر و استهزا می‌کند و می‌گوید: چه غلط‌ها!!! تو برو بگیر بخواب!!! واه واه!!! چه غلط‎ها!!! پسر خوابید... و بعد... پسر، محمدرضا شجریان شد... صاحب آواز. ۲) جوان تازه دیپلم گرفته بود، معلم شد، معلم پنجم و ششم دبستان... در نقطه‌ای دور از شهر... فرخنده گل‌افشان نیز آن‌جا معلم بود... عاشق شدند... هردو جوان... هردو زیبا... هردو هم‎سن... چه می‌دانستند از آینده؟ که جوان یک‌روز قبلۀ جوانان کشور می‌شود؟ که جوان، یک‌روز، خسرو آواز می‌شود؟ باری... جوان، سنتور دید... اسیر شد... نجار شد... عاشق شد... سنتور ساخت... قصه شروع شد... ۳) پیرنیا سرش را از روی کاغذها بلند کرد... گفت: این را چه کسی خوانده بود؟ گفتند: از شهرستان آمده... از مشهد. پیرنیا گفت: برگ سبز ۲۱۶ باشد... من همین را پخش می‌کنم... اسمت چیست جوان؟ - محمدرضا. - اهل مشهدی؟ -آری. - باید منتقلت کنم تهران... باید تهران باشی... حیف است. جوان گفت: استاد اگر خواستید صدای من را پخش کنید، بگویید سیاوش است. سیاوش بیدکانی. پیرنیا گفت: می‌دانی بیدکانی یعنی چه؟ جوان گفت گوشه‌ای در دشتی است. پیرنیا گفت آفرین... پس بلدی. حالا بگو چرا بگویم سیاوش بیدکانی؟ جوان گفت: پدر حساس هستند. مذهبی هستند. شدیداً تعصب دارند. اصلاً در خانه نه رادیو داریم نه تلویزیون. ایشان حتی نمی‌داند که من بلدم آواز بخوانم. بفهمند بد می‌شود. پیرنیا گفت: خیالت راحت... نوشت: برگ سبز ۲۱۶... سیاوش بیدکانی... آذر ۱۳۴۵. ۴) جوان، جدی شد. هوشیار شد. حواسش را جمع کرد. تازه داشت هنرمندان را در واقعیت می‌دید. تازه کاباره دیده بود... شراب، دود، سکس، ...، ...، ... جوان محتاط شد... با #عبادی آشنا شد... عبادی نصیحتش کرد... - تو حیفی... مراقب باش. مراقب باش در این راه به بیراهه نروی... کج نروی... بقیه را ببین... عبرت بگیر... در این راه انحراف هست... راه درست هم هست... جوان با خودش تکرار کرد: منحرف نشوم... راه انحرافی زیاد هست... من حیفم... حواسم به خودم باشد... جوان رفت صفحه خرید... از #بنان، #قمر، #ظلی، #آذر... عاشق قمر شد... قمر عجیب می‌خواند... جادویی... جوان بعدها خودش هم با صدا جادو کرد. ۵) جوان از صبح تا شب تمرین می‌کرد... تمرین... تمرین... تمرین... خودش داشت صدای خودش را می‌شناخت... زیر، بم،‌ اوج،‌ فرود... خش،‌ زنگ، زلال... #مهرتاش را شناخت... #دوامی... پیش بنان رفت... شاگردی کرد... بی‌هیچ غروری... بی‌هیچ حرفی... زانوی ادب زمین زد... جوان سختی کشید... و... جوان داشت دو تغییر می‌کرد... مرد می‌شد... و معروف می‌شد. ۶) دور، دور ستاره‌ها بود... مرد تازه‎نفس بود... سخت بود بتواند صدایش را به گوش کسی برساند. #قمر و #نی‌داوود و #تاج نبودند... اما #گلپا، #بنان،‌ #حمیرا، #مرضیه، #هنگامه، و خیلی‌ها بودند که همه خیلی دوست‌شان داشتند. مرد اما با دلش خلوت کرد... دل گفت: محمدرضا، شاید درون تو چیزی باشد که درون بقیه نباشد... شاید اصلاً خدا استعدادی، چیزی، بیشتر به تو داده باشد. مرد ماند. ۷) مرد خیلی معروف شد... خیلی... خیلی... وقتی جایی می‌رفت، چندین هزار نفر بلند می‌شدند... بیست دقیقه دست می‎زدند. مرد حرف دل مردم را زد... مرغ سحر، ناله سر کن... داغ مرا تازه‌تر کن... مرد غصه خورد... تحمل می‌کنم با درد،..... قناعت می‌کنم با زخم... ها ها ی ی ی آخ داددد...... مرد گفت: همه عاشق باشید... عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی... عشق داند که دراین دایره سرگردانند... مردم، مرد را خیلی دوست داشتند... خیلی... رویش حساب می‌کردند... مرد گفت: من خاک پای مردم ایران. ۸) مرد در دنیا معروف شد... - الو،‌ استاد شجریان؟ - بفرمایید؟ - استاد یه تُکِ‌پا تشریف بیاورید این‌طرف آب، یک جایزه جهانی هست تحویل بگیرید... - شما؟ - من از یونسکو هستم استاد... نشانِ چشم پیکاسو را قرار شد به شما بدهیم... ۹) استاد پرنده شد... پرواز دور جهان... آلمان... انگلیس... آمریکا... همه‌جا وقتی گفتند موسیقی شرق؟؟؟ می‌گفتند: محمدرضا شجریان هست. یکی از اساتید موسیقی شرق است. ۱۰) استاد... عشق شد... بُت شد... شد سمبل... ایران... دماوند... خسرو... محمدرضا شجریان... همه یکی شد. @Huobot
64
19
۱۱) دو سه نفر در تاریکی با هم صحبت می‌کردند... اولی پرسید: این یارو چرا استاد شده؟ خوب می‌خونه؟ دومی جواب داد: فقط خوب‌خوندنش که نیست... وقتی که شعر انتخاب می‌کنه باید بیای ببینی... شِعرایی که انتخاب می‌کنه با روح آدم بازی می‌کنه... تو لحظه پروازت می‌ده... واقعاً که شعرشناسه... سومی گفت: خودش می‌گه شش‌ماه واسه انتخاب شعر وقت می‌گذاره... می‌گه پیام باید داشته باشه هنر... پیامِ کار من، در شعریه که می‌خونم... تازه یه چیز دیگه هم می‌گه... می‌گه هر شعری رو تو هر دستگاه و گوشه نمی‌شه خوند... روح اون گوشه باید با روح شعر یکی باشه... اینه که می‌گن آوازش بدجوری رو دل آدم اثر می‌ذاره... اولی گفت: یعنی چی... مسخره‌بازیه مگه... کسی جز ما و گروه ما، استاد نیست... چطوری می‌شه خرابش کرد؟ دومی و سومی گفتند: می‌شه... صبر کن... ۱۲) مرد، مردتر شده بود... همسرش هم زن‎تر... چهار فرزند بزرگ و هنرمند و محترم داشتند. هردو اهل فرهنگ بودند... مرد و زن همدیگر را دوست داشتند... خیلی... این را نزدیکان و فامیل می‌دانستند. اما... زن گفت: من دیگر نمی‌توانم... از هفت صبح تا دوازده شب یا داری روی گوشه‌ها و نوارها و صفحه‌ها مطالعه می‌کنی... یا داری آواز تمرین می‌کنی... یا شعر می‌خوانی... مرد گفت: آخه من که فقط هفت دستگاه و پنج آواز رو کار نکردم که... من در بوی باران پرسه‌خوانی را برای اولین بار نشان دادم... درویش‌خانی... من چیزهای جدیدی از این موسیقی نشان دادم... وگرنه گوشه‌ها و دستگاه‌ها را که همان جوانی هم بلد بودم... مگر شما شب سکوت کویر را نشنیدی؟ محلی نخواندم؟‌ تحریر محلی نزدم؟ زن گفت: همه قبول... من هم دوستت دارم... اما کمی بیشتر با ما باش... ریش‌سفید‌ها آمدند... گفتند از هم جدا شوید... مرد گفت: چرا؟ من عاشق این زنم... دوستش دارم... گفتند: به خاطر آیندۀ موسیقی... به خاطر موسیقی این کشور... این خانم هم خسته هستند... آرامش می‌خواهند... شما هم که واله و شیدا... راهی ندارید. زن گفت: من هم عاشق این مردم... دوستش دارم... ریش‌سفیدان گفتند: شما چهار فرزند بزرگ دارید... همه ازدواج کرده‌اند... اگر جدا شوید هم اشکالی در آن نیست... با هم اما دور از هم... مرد و زن با رضایت کامل جدا شدند... ۱۳ ) آن سه‌نفر که در تاریکی صحبت می‌کردند، تا خبر را فهمیدند، پوزخندی زدند... خوب شد... می‌شه رو این کار کرد... هوس... سکس... مانکن... طلاق... عالیه واسه داغون کردن همۀ سال‌های زحمت یک‌نفر. ۱۴) همه به مرد می‌گفتند استاد... ۱۵ ) استاد دوباره ازدواج کرد... این خانم جدید، برایش مهم نبود که استاد چندساعت در روز تمرین می‌کند... چون عاشق بود. عاشق... در نگاه استاد غرق می‌شد... در صدای استاد محو. استاد هم، شاید دوستش داشت... من نمی‌دانم... بعید است کسی هم بداند... خود استاد اعلام کرد... چیزی نبود که بخواهد پنهان کند... ۱۶) استاد و همسر اولش، هنوز همدل و همصدا بودند... این را خیلی‌ها می‎گویند که به استاد نزدیکند... بهترینش دخترها... #افسانه... #مژگان... اصلاً مگر دختر، عاشق پدر هوس‌باز می‌شود؟... نمی‌شود... اما دخترها عاشق پدر هستند... پس... چیزی هست... ما نمی‌دانیم. ۱۷) سه‌نفر توی تاریکی، کارشون رو شروع کردند... - اسطورۀ قرن، مرد هوس‌بازی از آب‌ درآمد. - استاد #شجریان بزرگ، عاشق اندام یک مانکن شد. - شکایت همسر اول استاد به دادگستری. - خاک پای مردم ایران، خاک پای پول است... استاد ساکت و خاموش... چیزی نمی‌گفت... تا وقتی شور و دشتی هست چرا کسی حرف بزند؟ آواز می‌خواند... غمگین‌تر از همیشه... ۱۸) سال‌ها گذشت... استاد، پیر شد... این حرف‎ها هیچ تاثیری نکرد و استاد، استاد باقی ماند... کنسرت گذاشت... هجده‎هزار نفر برای دیدن استاد رفتند... نه، نه... هجده‎هزار نفر در سالن جا شدند... استاد می‌خندید اما... از تنهایی خود گفت: چون خروشم بشنود هر بی‌خبر گوید خموش / می‌تپد دل در بَرم می‌سوزدم جان، چون کنم؟ و به جوان‌ها توصیه کرد: رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن / تَرکِ منِ خرابِ شب‌گردِ مبتلا کن... بعضی‌ها گریه کردند... استاد بغض کرد فقط. ۱۹) سه‌نفر در تاریکی گفتند: این که نشد... اینو که هنوز مردم دوست دارند. و این‌بار این‌طور شروع کردند: - شجریان به جای خواندن، جیغ می‌زند. - افتضاح شجریان در بلیط‌فروشی برای کنسرت. - چرا بلیط‌ها گران است؟ استاد بندۀ پول شده است... - بم، محلی برای کلاهبرداری استاد بزرگ آواز. - صدها نفر در سرما در صف ماندند ولی شجریان به آن‌ها بلیط نفروخت!!!!! و . . . @Huobot
1
20
۱) پسر، شش ساله بود... پدر داشت با خود زمزمه می‌کرد. دعا می‌خواند. زیارت می‌خواند. اما، زیبا... زیبا می‌خواند. گوش پسر نسبت به صدا حساس شد... تحت تاثیر آواها قرار گرفت... گریه کرد... مادر پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ تب داری؟ پسر گفت: نه... و بغضش ترکید که: پدر چه می‌خواند؟ من از خواندن پدر گریه‌ام گرفت... مادر با دست اشاره‌ای به نشانه تحقیر و استهزا می‌کند و می‌گوید: چه غلط‌ها!!! تو برو بگیر بخواب!!! واه واه!!! چه غلط‎ها!!! پسر خوابید... و بعد... پسر، محمدرضا شجریان شد... صاحب آواز. ۲) جوان تازه دیپلم گرفته بود، معلم شد، معلم پنجم و ششم دبستان... در نقطه‌ای دور از شهر... فرخنده گل‌افشان نیز آن‌جا معلم بود... عاشق شدند... هردو جوان... هردو زیبا... هردو هم‎سن... چه می‌دانستند از آینده؟ که جوان یک‌روز قبلۀ جوانان کشور می‌شود؟ که جوان، یک‌روز، خسرو آواز می‌شود؟ باری... جوان، سنتور دید... اسیر شد... نجار شد... عاشق شد... سنتور ساخت... قصه شروع شد... ۳) پیرنیا سرش را از روی کاغذها بلند کرد... گفت: این را چه کسی خوانده بود؟ گفتند: از شهرستان آمده... از مشهد. پیرنیا گفت: برگ سبز ۲۱۶ باشد... من همین را پخش می‌کنم... اسمت چیست جوان؟ - محمدرضا. - اهل مشهدی؟ -آری. - باید منتقلت کنم تهران... باید تهران باشی... حیف است. جوان گفت: استاد اگر خواستید صدای من را پخش کنید، بگویید سیاوش است. سیاوش بیدکانی. پیرنیا گفت: می‌دانی بیدکانی یعنی چه؟ جوان گفت گوشه‌ای در دشتی است. پیرنیا گفت آفرین... پس بلدی. حالا بگو چرا بگویم سیاوش بیدکانی؟ جوان گفت: پدر حساس هستند. مذهبی هستند. شدیداً تعصب دارند. اصلاً در خانه نه رادیو داریم نه تلویزیون. ایشان حتی نمی‌داند که من بلدم آواز بخوانم. بفهمند بد می‌شود. پیرنیا گفت: خیالت راحت... نوشت: برگ سبز ۲۱۶... سیاوش بیدکانی... آذر ۱۳۴۵. ۴) جوان، جدی شد. هوشیار شد. حواسش را جمع کرد. تازه داشت هنرمندان را در واقعیت می‌دید. تازه کاباره دیده بود... شراب، دود، سکس، ...، ...، ... جوان محتاط شد... با #عبادی آشنا شد... عبادی نصیحتش کرد... - تو حیفی... مراقب باش. مراقب باش در این راه به بیراهه نروی... کج نروی... بقیه را ببین... عبرت بگیر... در این راه انحراف هست... راه درست هم هست... جوان با خودش تکرار کرد: منحرف نشوم... راه انحرافی زیاد هست... من حیفم... حواسم به خودم باشد... جوان رفت صفحه خرید... از #بنان، #قمر، #ظلی، #آذر... عاشق قمر شد... قمر عجیب می‌خواند... جادویی... جوان بعدها خودش هم با صدا جادو کرد. ۵) جوان از صبح تا شب تمرین می‌کرد... تمرین... تمرین... تمرین... خودش داشت صدای خودش را می‌شناخت... زیر، بم،‌ اوج،‌ فرود... خش،‌ زنگ، زلال... #مهرتاش را شناخت... #دوامی... پیش بنان رفت... شاگردی کرد... بی‌هیچ غروری... بی‌هیچ حرفی... زانوی ادب زمین زد... جوان سختی کشید... و... جوان داشت دو تغییر می‌کرد... مرد می‌شد... و معروف می‌شد. ۶) دور، دور ستاره‌ها بود... مرد تازه‎نفس بود... سخت بود بتواند صدایش را به گوش کسی برساند. #قمر و #نی‌داوود و #تاج نبودند... اما #گلپا، #بنان،‌ #حمیرا، #مرضیه، #هنگامه، و خیلی‌ها بودند که همه خیلی دوست‌شان داشتند. مرد اما با دلش خلوت کرد... دل گفت: محمدرضا، شاید درون تو چیزی باشد که درون بقیه نباشد... شاید اصلاً خدا استعدادی، چیزی، بیشتر به تو داده باشد. مرد ماند. ۷) مرد خیلی معروف شد... خیلی... خیلی... وقتی جایی می‌رفت، چندین هزار نفر بلند می‌شدند... بیست دقیقه دست می‎زدند. مرد حرف دل مردم را زد... مرغ سحر، ناله سر کن... داغ مرا تازه‌تر کن... مرد غصه خورد... تحمل می‌کنم با درد،..... قناعت می‌کنم با زخم... ها ها ی ی ی آخ داددد...... مرد گفت: همه عاشق باشید... عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی... عشق داند که دراین دایره سرگردانند... مردم، مرد را خیلی دوست داشتند... خیلی... رویش حساب می‌کردند... مرد گفت: من خاک پای مردم ایران. ۸) مرد در دنیا معروف شد... - الو،‌ استاد شجریان؟ - بفرمایید؟ - استاد یه تُکِ‌پا تشریف بیاورید این‌طرف آب، یک جایزه جهانی هست تحویل بگیرید... - شما؟ - من از یونسکو هستم استاد... نشانِ چشم پیکاسو را قرار شد به شما بدهیم... ۹) استاد پرنده شد... پرواز دور جهان... آلمان... انگلیس... آمریکا... همه‌جا وقتی گفتند موسیقی شرق؟؟؟ می‌گفتند: محمدرضا شجریان هست. یکی از اساتید موسیقی شرق است. ۱۰) استاد... عشق شد... بُت شد... شد سمبل... ایران... دماوند... خسرو... محمدرضا شجریان... همه یکی شد. @Huobot
1