Pazhvak
رفتن به کانال در Telegram
Admin: @erfanazizi37 YouTube: https://youtube.com/@pazhvak?si=u1v_T00-zryIHJI7 ________ Instagram: https://instagram.com/_pazhvak_?utm_source=ig_profile_share&igshid=1dez03g3u6a3j _ Unknown https://t.me/BChatBot?start=sc-34ddf4a296 ناشناس
نمایش بیشتر1 704
مشترکین
+324 ساعت
+57 روز
+1230 روز
آرشیو پست ها
1 704
Lethian Dreams - Red Silence Lodge
آیا سرد نیستند؟
چشمانی که با آنها به من مینگری...
آیا کهنه و فرسوده نیستند؟
واژههایی که به زبان میآوری...
من هنوز از همان زخمهای قدیمی خونچکانم
و هنوز همان طعم شور [اشک و خون] بر لبهایم است.
آنها درون رویاهایم رخنه کردهاند و زندگی میکنند،
و اکنون که به بندشان کشیدهام، خود تغذیهشان میکنم.
من باز هم به دنبال امر موهوم و ناپیدا خواهم دوید
حتی اگر بدانم هر بار، بیش از پیش خواهم مرد.
این اندوه هرگز رهایم نمیکند...
من هنوز باران را حس میکنم
همان بارانی که تو میگویی وجود ندارد
همان بارانی که هیچگاه درکش نمیکنی.
تکتک این جای زخمها باقی خواهند ماند
چونان آمتیستی به رنگ یاسی رنگپریده...
تکتک این جای زخمها زندهاند و نفس میکشند
چونان آمتیستی به رنگ یاسی رنگپریده...
🆔 @ppazhvakk
1 704
Artesia - Le haut bois
آنسوی تپههای تاریک و بادخیز
و لجنزارهای خَلاش در «برنیلیس»
مههای آمیخته به راز، پارهپاره گشته و محو میشوند
یادمانهای سنگی کهن، مغرور قد افراشتهاند
در حصار درختانی گرهخورده، عبوس و کینهتوز
اینجا کرانهی غربی
جنگل وحشی و جادویی «بروسلیاند» است
با صخرههایی تراشیده از تازیانهی فرسایش
آنجا که سنگهای سخت خارا، جامهای از خزههای خاکستری به تن دارند؛
درست مانند همان آبهای تیره که شهر اسطورهای «ایس» را در خود غرق ساختند
بیوقفه و خروشان، «جویبار نقره» کف بر لب میآورد
و جنگل مرتفع، کاخیست سحرآمیز از جنس سنگ و کانی
باد در پناه درختان کهنسال بلوط نجوا میکند و میموید
که گنجی شگرف در این دیار رازآلود پنهان است
و روزی آن پادشاه افسانهای برای بازپسگرفتنش بازخواهد گشت...
🆔 @ppazhvakk
1 704
Dargaard - Demon Eyes
من همان کسم که صدایش زدی
در ژرفای شبی که روحت را در آن باختی
با چشمان اهریمن دیدی
آنچه را که پشت نقاب زندگی پنهان است
همسفر من شدن، گذشتن از دریای آتش...
بزرگترین رؤیایت همین بود؟
به دانایی ابدی دست خواهی یافت
فرسنگها دور از این روزهای جاری
با چشمان اهریمن دیدی
عوالمی را که قرنها پیش رها کرده بودم
سایههای جهانهای دگر
چون بادی گدازان بر تنت میوزند
دروازهای دَوار از سفرهای بیانتها
در آستانهی چشمانی باز شده است
که اکنون آنها را مال خود میدانی
در طریق روح گام بردار
به سوی ابعادی ناشناخته...
و سرانجام، با چشمان اهریمن... مُردی.
🆔 @ppazhvakk
1 704
New moon, would you open the gates
And take me away from this night
New moon, between the curtains
Walk me away on your silvery bridge
New moon, lay your mercy on me tonight
🆔 @ppazhvakk
1 704
میتازم میان روزهای خاکستری و آسمانهای قیرگون
ای باد سرد، بوی یاران گمشدهام را برایم بیاور.
جاودانه در جستوجوی آن نگاه رهاییبخشم
در آرزوی دوباره دیدن شکوه این خاک...
🆔 @ppazhvakk
1 704
Empyrium - The Archer
Lyrics:
روی زمین نمناک قدم میزند
و سرمای سپید سحر را
روی چمنزارها و خزههای خیس میپراکند
شکار پاییز آغاز شده است.
کماندار و کمانش
در درههای یخزده پرسه میزنند
یازده برادر میدانند
که بار دیگر پیر شدهاند.
باران، باد، آتش، خاکستر
برف، طاق، مه، مرگ.
باران، باد، آتش، خاکستر
برف، طاق، مه، مرگ.
با سوتی تیز
تیرش پردهی مه را میشکافد
و نفس سردش
در روزهای آرام طنین میاندازد.
و هنگامی که چرخ زمان
در میان درختان برفی تنها آویزان است
کماندار و خویشانش میدانند
که دوباره زاده خواهند شد.
🆔 @ppazhvakk
1 704
انگار یه قطار قدیمی داره از دل تاریکی رد میشه
صدای بلندگو میگه:
مسافران آمادهی آیین شوید
اما این فقط یه اعلام نیست
شروع یک سفر درونیه
بین همهی آدمهایی که تو واگن نشستن، یه نفر هست
مردی که از همون لحظهی تولد، تنها وارد این دنیا شده
نه کسی راهنماییش کرده، نه کسی دستش رو گرفته
زندگی رو همینجوری مصرف کرده
بدون اینکه بفهمه چیز بیشتری هم وجود داره.
ظاهرش آروم بود اما آرامشش فقط یک لایهٔ نازک روی یک درد قدیمیه
اشکهایی داشت که دوباره داشتن به چشمش برمیگشتن مثل موجی که همیشه راهش رو پیدا میکنه
سالها گذشت و مرد چیز زیادی به دست نیاورد
ولی یک چیز رو خوب فهمید:
با گذشت زمان، دیدت به خودت روشنتر میشه
یک روز در حین سفر
در لحظهای که قطار از دل مه رد میشد
مرد مکث کرد
یه توقف کوچیک
و ناگهان همه اشتباهاتش جلوی چشمش اومدن
کل زندگیش رو بدون هدف
بدون دنبالکردن چیزی واقعی گذرونده بود
همهش در سکوت، در درد، در ترس از روبهرو شدن با خودش
ولی بعد یک سوال ساده تو ذهنش پیچید
اصلاً کیه اینجا که بیخطا باشه؟
مرد برای زنده موندن در دنیایی که خیلی سخت شده بود براش یک ماسک ساخت
یک چهرهی سرد، بیاحساس، جدا از همه
یه نقاب که فقط کمک میکرد زنده بمونه
اما پشتش چی بود؟
یک انسان شکسته که هیچوقت دنبال نور نرفته بود.
قطار به سمت مقصد میرفت اما مرد نه
او داشت آخرین قطار زندگی رو از دست میداد
چون درگیر خودش بود، درگیر گذشتهای که رهاش نمیکرد
و او دوباره به یاد آورد
انسان بدبین قیمت همهچیز رو میدونه
ولی ارزش هیچچیز رو نمی دونه
پس دوباره مکث کرد
دوباره اشتباهاتش رو نگاه کرد
دوباره فهمید چطور خواستههاش، ارادهش، کمکم پوسیده و افتاده
اما اینبار یک چیز دیگه هم فهمید
حکمت واقعی فقط وقتی میاد که درد رو لمس کرده باشی
و او درد رو میشناخت
خیلی خوب
قطار هنوز در حرکت بود
مرد هنوز داشت نگاه میکرد، فکر میکرد، عقب و جلو میرفت میان گذشته و حال
و در نهایت انگار چیزی در وجودش روشن شد:
درسهایی که یک عمر بلد نبود
حالا وقتش رسیده بود یاد بگیرتشون
سفرش دوباره شروع شد
نه از واگن بعدی
نه از ایستگاه بعد
از درون خودش.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
