fa
Feedback
BOOK™

BOOK™

رفتن به کانال در Telegram

1395/03/14 کتاب ؛ باید تبری باشد بر دریای یخ بسته درون ما 📚 . . . شعر 👈 @Iove_Poems . سخن‌ بزرگان 👈 @ZhawChannel . تیکه‌کتاب و عکس‌نوشته 👈 @Official_Hich .

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام BOOK™

کانال BOOK™ (@book_readiing) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 36 813 مشترک است و جایگاه 745 را در دسته کتب و رتبه 9 253 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 36 813 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 26 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -713 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -26 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 0.37% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 0.83% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 138 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 305 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند ملی, v2rayng, شرایط, v2ray, فیلترشکنی تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
1395/03/14 کتاب ؛ باید تبری باشد بر دریای یخ بسته درون ما 📚 . . . شعر 👈 @Iove_Poems . سخن‌ بزرگان 👈 @ZhawChannel . تیکه‌کتاب و عکس‌نوشته 👈 @Official_Hich .

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 27 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

36 813
مشترکین
-2624 ساعت
-1477 روز
-71330 روز
آرشیو پست ها
BOOK™
36 813
Repost from .
قصاب و زن جوان اخر شب بود و داشتم راهی خونه میشدم که خانومی وارد مغازه شدو دو دل بود برای حرفی که میخواست بگه  اخر سر با صدای لرزونی گفت :حاجی بچه هام گشنه ان یه کیلو گوشت بهم بده به ازای پولش هرکاری که دوست داری باهام بکن. نگاهی به چهره خانوم انداختم زیبا و دلفریب بود معامله خوبی بود یه کیلو گوشت در ازای یه شب کامیابی همه حس های مردانه ام بیدار شده بود گوشی برداشتم با خانومم تماس گرفتم..و ادامه داستان ➡️

BOOK™
36 813
Repost from .
⭕در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود. تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم. ادامه داستان: ➡️

BOOK™
36 813
برادر شوهرم دکتر حاذقی بود..... ۱۲ سال بود ازدواج کرده بودم و در حسرت بچه میسوختم هر بار به شوهرم میگفتم بریم پیش پزشکی که برادرت معرفی کرده میگفت اون با پول دکتر شده چیزی حالش نیست.تا اینکه یه شب اتفاقی دیدم مادرشوهرم به شوهرم پیام داد (اونا رو دادی بخوره نکنه یادت بره) از اون روز بهشون مشکوک شدم و..یه شب قرصهایی که هر شب شوهرم بهم میداد رو خوردم و خودمو زدم خواب.یک ساعت بعد صدای مادرشوهرمو شنیدم که گفت::...👇👇👇 ادامه ی داستان

BOOK™
36 813
Repost from .

BOOK™
36 813
‌‌هر کتابی که خواستید میتونید از @Book به راحتی دانلود کنید. هرر کتابی! رایگانِ رایگان
‌‌هر کتابی که خواستید میتونید از @Book به راحتی دانلود کنید. هرر کتابی! رایگانِ رایگان

BOOK™
36 813
Repost from .
❤️‍🔥 بوسه بعد از طلاق برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم ….. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو ببوس…. من گیج شده بودم ! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟؟گفتم آره بگو…گفت..... ادامه ی داستان.

BOOK™
36 813
داستان پسر ۱۶ ساله با زن 50 ساله من به زرنگی و زیبایی بین فامیل معروف بودم .همیشه هم به پدر و مادرم کمک میکردم و هر کاری از خرید گرفته تا تمیزکاری خونه رو انجام میدادم . یک روز که زن همسایه خونمون بود مامانم شروع کرد به تعریف کردن از من زن همسایه هم نگاهی به من کرد و گفت میشه تو خرید تا سر بقالی به من کمک کنی .. من هم تو رودرواسی هیچی نتونستم بگم، با اون خانم تا سر بقالی رفتم و خریدا رو رسوندم تا دم در خونه اشون . که یهو زن همسایه گفت بزارشون تو آشپزخونه خریدارو که گذاشتم تو آشپزخونه برگشتم.. یهو دیدم در خونه رو بسته و وقتی چشمم به هیکلش افتاد دااغ شدم دیدم لباساشو ادامه ماجرا

BOOK™
36 813
شهرام 22 ساله با دختر دایی 45 ساله چکار میکند⁉️ مامانم یه دختر دایی داره خیلی خوشگل و برازنده هست ، پارسال تابستون کمک مامانم رفته بودیم مواد ترشی و این چیزا بگیریم توی بازار دیدیمش و گرم حرف زدن شدیم ، من محو تماشاش شده بودم ، مامان تعارفش کرد و اونم از خدا خواسته اومد خونمون ، یکی دو روزه کارا رو تموم کردیم روز دوم بود که دختر دایی گفت منم میخوام ترشی درست کنم و کلی خرت و پرت باید بخرم. شهرام میای با من بریم؟ مامانم رو به من کرد و گفت چرا که نه شهرام که بیکاره میگم بیاد کمکت من هم که از خدا خواسته داشتم پرواز میکردم. با دختر دایی به خرید رفتیم و بعد از کلی خرید رفتیم خونه شون چقدر شیک و باکلاس بود، وقتی که به خونه شون رسیدیم دیدم کسی نیست ... دختر دایی رفت تا لباساش رو عوض کنه اما وقتی که اومد من چشمام چهارتا شد و بدنم داغ شد دیدم دختر دایی با یه.. ادامه ماجرا ▶️

BOOK™
36 813
Repost from .

BOOK™
36 813
🔴خندیدن کنیز به آلتِ پادشاه به خلیفه مصر میگن ، شاه موصل یه کنیز بسیار زیباه داره ، و وقتی تصویر اون کنیز به خلیفه نشون میدن
🔴خندیدن کنیز به آلتِ پادشاه به خلیفه مصر میگن ، شاه موصل یه کنیز بسیار زیباه داره ، و وقتی تصویر اون کنیز به خلیفه نشون میدن چنان شیفته میشه که جام شراب از دستش میفته به همین خاطر یک سپهسالار مورد اعتماد با لشکر بسیار زیاد می‌فرسته و میگه برو اون کنیز به هر قیمتی شده برای من بیار، تا من ماه رو در زمین در دست داشته باشم ، سپهسالار هم اطاعت میکنه، میره به سمت موصل و جنگ بزرگی به راه میندازه و توی یک هفته جنگ پیروز میشه ،وقتی شاه موصل دید شکست خورده یه قاصد سمت سپهسالار مصر می‌فرسته ، برای چی به اینجا حمله کردی و خون بنده های خدا رو میخوای اگه شهر میخوای من تسلیم میشم و میرم بیرون از شهر، اگرم تاج و خراج میخوای مشکلی نیست و بیش از این خون مردم نریز ،وقتی فهمید سپهسالار برای یک زن اومده ،گفت مشکلی نیست کنیز را ببر ، سپهسالار به محض اینکه کنیز میبینه.... ادامه ی داستان

BOOK™
36 813
اینجا مولانا از "عشق" میگه♥️ : شعرهاشو بزن کپشن اینستات🔖 @Molana ♡ @Molana ♡