fa
Feedback
گلها

گلها

رفتن به کانال در Telegram

ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs

نمایش بیشتر
2 285
مشترکین
-124 ساعت
+147 روز
+3030 روز
آرشیو پست ها
دمی_با_مولانا 🍂🍂 جان من جان تو جانت جان من هیچ کس دیده‌ست یک جان در دو تن؟!

🍂🍂 گاه آهم می‌رباید، گاه اشکم‌ می‌برد نقدِ من یک مشت خاک و این همه سیلاب‌‌ها حضرت_بیدل
🍂🍂 گاه آهم می‌رباید، گاه اشکم‌ می‌برد نقدِ من یک مشت خاک و این همه سیلاب‌‌ها حضرت_بیدل

🍂🍂 من ترکِ عشق و شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم … حضرت_حافظ
🍂🍂 من ترکِ عشق و شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم … حضرت_حافظ

. بود آيا که در ميکده ها بگشايند گره از کار فروبسته ما بگشايند اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند دل قوي دار که از بهر خدا بگشايند به صفاي دل رندان صبوحي زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند نامه تعزيت دختر رز بنويسيد تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشایند در ميخانه ببستند خدايا مپسند که در خانه تزوير و ريا بگشايند حافظ اين خرقه که داري تو ببيني فردا که چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند حافظ

4_5865944544784162646.mp311.40 MB

‌ 🍂🍂 تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود میگذرم شهریار ‌
‌ 🍂🍂 تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود میگذرم شهریار ‌

🍂🍂 دلم رميده شد و غافلم من درويش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پيش چو بيد بر سر ايمان خويش می‌لرزم که دل به دست کمان ابروييس
🍂🍂 دلم رميده شد و غافلم من درويش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پيش چو بيد بر سر ايمان خويش می‌لرزم که دل به دست کمان ابروييست کافرکيش خيال حوصله بحر می‌پزد هيهات چه‌هاست در سر اين قطره محال انديش بنازم آن مژه شوخ عافيت کش را که موج می‌زندش آب نوش بر سر نيش ز آستين طبيبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ريش به کوی ميکده گريان و سرفکنده روم چرا که شرم همی‌آيدم ز حاصل خويش نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنيی دون مکن درويش بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بيش حافظ

‌ نگاه را مژه‌ات نیست مانعِ وحشت به سبزه‌ای نتوان بست راهِ آهو را بیدل

➰ این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت خیام_نیشابوری

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور قل هو الله احد، چشم بد از روی تو دور! سعدی

🍂🍂 سودای عشق خوبان از سربدر کن، ای دل در کوی نیک نامی لختی گذر کن، ای دل دنیی و دین و دانش در کار عشق کردی زین کار غصه بینی
🍂🍂 سودای عشق خوبان از سربدر کن، ای دل در کوی نیک نامی لختی گذر کن، ای دل دنیی و دین و دانش در کار عشق کردی زین کار غصه بینی، کار دگر کن، ای دل زود این درست قلبت رسوا کند به عالم چست این درست بشکن وین قلب زر کن، ای دل مستی ز سر فرونه و ز پای کبر بنشین پس دست وصل با او خوش در کمر کن، ای دل در باز جان شیرین، تر کن ز خون دو دیده یعنی که: عشق بازی شیرین و تر کن، ای دل این جا به دیدهٔ جان بینی جمال او را گر مرد این حدیثی، آندیده بر کن، ای دل از خلق بی‌نظیری، گفتی: بیار، گیرم گر بی‌نظیر خواهی، به زین نظر کن، ای دل بار طلب چو بستی، بنشین که خسته گشتم گر پای خسته گردد رفتن بسر کن، ای دل در خلوت وصالش روزی که بار یابی بیچاره اوحدی را آنجا خبر کن، ای دل ✍اوحدی مراغه‌ای 📙دیوان اشعار 📖غزلیات 📜غزل شمارهٔ ۴۵۹

🍂🍃 من سرخوش و تو دلخوش غم بی‌دل و بی‌سر به دل می‌ده و بر می‌خور از دلبر و دل بر به عالم همه چون دریا تن چون صدف جویا جان وصف گهر گویا زین‌ها همه گوهر به صورت مثل چادر جان رفته به چادر در بی‌صورت و بی‌پیکر وز هر چه مصور به تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدی آن زخمه که دل می‌زد کان پرده دیگر به از چهره تو زر می‌زن با چهره زر می‌گو با زر غم و بی‌زر غم آخر غم با زر به ✍حضرت مولانا 📙دیوان شمس 📖غزلیات 📜غزل شمارهٔ ۲۳۰۱

🍂🍂 دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار آب گلستان ببرد شاهد گلروی من
🍂🍂 دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار آب گلستان ببرد شاهد گلروی من شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتاب تیغ جفا برکشید ترک زره موی من ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبر دست غمش درشکست پنجه نیروی من عشق به تاراج داد رخت صبوری دل می‌نکَند بخت شور خیمه ز پهلوی من کرده‌ام از راه عشق چند گذر سوی او او به تفضل نکرد هیچ نگه سوی من جور کشم بنده وار ور کشدم حاکم است خیره کشی کار اوست بارکشی خوی من ای گل خوش بوی من یاد کنی بعد از این سعدی بیچاره بود بلبل خوشگوی من ✍سعدی 📙دیوان اشعار 📖غزلیات 📜غزل شمارهٔ   ۴۷۳ ‌

‌ خوشدلی می خواهی از هوش و خرد بیگانه شو بر جنون زن، کامیاب از عشرتِ طفلانه شو از خرابی می‌توان شد خازن گنج گهر در گذر چون سیل از تعمیر خود، ویرانه شو پلهٔ افتادگی را سرفرازی در قفاست چند روزی در زمین خاکساری دانه شو از فضولیْ میهمان بر میزبان گردد گران در برون در گذار این خلق، صاحب خانه شو می‌تواند سبحهٔ صد دانه شد هر مشتِ گِل سعی در پرداز دل کن گوهر یکدانه شو روزگار زندگانی را به غفلت مگذران در بهاران مست و در فصل خزان دیوانه شو خانه‌ای کز وی نیاساید دلی، در بسته به پیش خواب آلودگان شیرینی افسانه شو در حضور هوشیاران حرف را سنجیده گوی در حریم می پرستان نعرهٔ مستانه شو ترک افیون را علاجی بهتر از تقلیل نیست اندک اندک ز آشنایان جهان بیگانه شو نیست راهی قرب را از سوختن نزدیکتر در طریق عشقبازی امّت پروانه شو مشرق خمیازه می‌سازد دهن را حرف پوچ مستی بی‌دردسر خواهی لب پیمانه شو خانهٔ دل را ز نقش غیر چون پرداختی خواه در بیت الحرام و خواه در بتخانه شو مهرهٔ گل پیش طفلان به ز عقد گوهرست چون به دست زاهد افتی سبحه صددانه شو ریزش پیر مغان را خواهشی در کار نیست چون سبوی می به دست بسته در میخانه شو صرف کن در عشق اوقات عزیز خویش را در بهاران عندلیب و در خزان پروانه شو نیست آسان، ساختن صائب سخن را بی گره چاک کن دل را، دگر در زلف معنی شانه شو صائب_تبریزی

🍂 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتم ز عشق تو ز خان و مان بریدم به درد عشق تو همخانه گشتم مولانای_جان همایون_شجریان کارولین_خدادیان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

🍂🍂 صورت و معنی به همدیگر خوش است آن چنان می در چنین ساغر خوشست مجلس عشقست و ما مست و خراب ما چنین هستیم و ساقی سرخوشست هر ک
🍂🍂 صورت و  معنی به همدیگر خوش است آن چنان می در چنین ساغر خوشست مجلس عشقست و ما مست و خراب ما چنین هستیم و ساقی سرخوشست هر که او با ما درین دریا نشست از سرش تا پاشنه در زر خوشست جان به جانان دل بدلبر داده ایم در دل ما عشق آن دلبر خوشست گوهر در یتیم از ما بجو گر به دست آری چنین گوهر خوشست عود دل در مجمر سینه بسوخت بوی خوش ما را درین مجمر خوشست نعمت الله دارد از سید نشان این نشان آل پیغمبر خوشست حضرت شاه نعمت‌الله ولی

‌ گر چه او هرگز نمی‌گیرد ز حال ما خبر درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما صائب‌تبریزی

🍂🍂 بر سر آتش سوزنده نشیمن کردم معنی عشق تو را بر همه روشن کردم کسی از دور فلک این همه اندیشه نکرد که من از گردش آن نرگس رهز
🍂🍂 بر سر آتش سوزنده نشیمن کردم معنی عشق تو را بر همه روشن کردم کسی از دور فلک این همه اندیشه نکرد که من از گردش آن نرگس رهزن کردم خادم غیر شدم با همه غیرت عشق آه کز دوستی‌ات خدمت دشمن کردم سنگ نالید به حال دل دیوانهٔ من بس که در کوه غمش ناله و شیون کردم یارب آویزهٔ گوش تو پری‌پیکر باد در اشکی که من از دیده به دامن کردم عاجزم پیش دل سخت تو من کز آهی رخنه در خاره و سوراخ در آهن کردم سری از چشم تو با مردم عالم گفتم همه را زآفت دور فلک ایمن کردم بوسه‌ای از لب نوشین تو مقدورم شد نوش داروی دل خسته معین کردم اثر از دیر و حرم ندیدم هر چند طلب وصل تو از شیخ و برهمن کردم گر پرم بشکنی از سنگ، نخواهم برخاست من که از سدره به بام تو نشیمن کردم خیل اندوه به سر منزل من راه نبرد تا فروغی به در میکده مسکن کردم فروغی_بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شمارهٔ ۳۲۸

🍂🍂 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگ‌دل این زودت
🍂🍂 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگ‌دل این زودتر می‌خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت این‌قدر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا شهریار - گزیدهٔ غزلیات - غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا

🍂🍂 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد بطالتم بس از امروز کا
🍂🍂 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد حافظ