5 117
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-217 روز
-19930 روز
آرشیو پست ها
5 117
Repost from NoTe
در رو که باز کردم
انگار چیزی از من پیاده شد، نه خودم…
یه تیکهای که دیگه بلد نبود جلو بره.
ماشین خاموش نبود
ولی صداش شبیه نفسِ کسی بود که وانمود میکنه زندهست.
جاده تاریک بود
ولی تاریکی از چراغها نمیاومد
از جایی بین چشمهام میریخت بیرون.
پیاده شدم.
خط سفید وسط جاده مثل یه فکرِ نصفه بود
که هیچوقت کامل نشد.
باد میاومد،
اما نه برای خنککردن
برای یادآوری.
فهمیدم بعضی مسیرها رو
حتی با چراغ روشن
نمیشه رفت.
نه چون راه نیست
چون اون کسی که باید بره
دیگه پشت فرمون نیست.
در رو بستم
ولی صداش تا مدتها
تو سرم موند.
