fa
Feedback
Book_tips

Book_tips

رفتن به کانال در Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام Book_tips

کانال Book_tips (@book_tips) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 370 مشترک است و جایگاه 1 586 را در دسته کتب و رتبه 15 675 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 370 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 28 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 48 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -24 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.38% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 2.19% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 936 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 467 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 13 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 29 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

21 370
مشترکین
-2424 ساعت
-617 روز
+4830 روز
آرشیو پست ها
Book_tips
21 381
سکوتی پرمعنی و سرشار از آرامش ... گویی در هر گوشه‌ی آن، نغمه‌یِ صلح و صفا زمزمه می‌شود. #آرامش @book_tips

Book_tips
21 381
🍃🌺🍃 داستان کوتاه و رمان چه تفاوتهایی دارند ؟ ▪︎داستان کوتاه و رمان هر دو از انواع ادبیات داستانی هستند که به صورت نثر نوشته می‌شوند. با این حال، تفاوت‌های مهمی بین این دو وجود دارد که عبارتند از: طول داستان کوتاه معمولاً کوتاه‌تر از رمان است. داستان‌های کوتاه معمولاً بین ۱۰ تا ۱۰۰۰۰کلمه دارند، در حالی که رمان‌ها معمولاً بیش از ۱۰۰۰۰کلمه دارند. پیچیدگی داستان کوتاه به دلیل محدودیت زمانی و فضای متن، معمولاً دارای ساختار ساده‌تری است و نویسنده فرصت کمتری برای توسعه شخصیت‌ها و ایجاد پیچیدگی داستانی دارد. رمان‌ها می‌توانند دارای شخصیت‌های فرعی بیشتر و رخدادهای داستانی پیچیده‌تری باشند. تمرکز داستان کوتاه معمولاً به یک موقعیت یا اتفاق معین تمرکز دارد و تا حد زیادی از جزئیات و توصیفات کمتری استفاده می‌شود. رمان‌ها معمولاً به توصیف جزئیات عمیق‌تری می‌پردازند. موضوع داستان کوتاه ممکن است تنها یک موضوع اصلی داشته باشد و به صورت مختصر به آن بپردازد. رمان‌ها معمولاً دارای داستان‌های پیچیده‌تری هستند که ممکن است از چندین داستان فرعی و تعداد زیادی شخصیت تشکیل شده باشند. هدف داستان کوتاه معمولاً برای ایجاد یک اثر واحد و کوتاه طراحی شده است. رمان‌ها معمولاً برای ایجاد یک اثر طولانی‌تر و پیچیده‌تر طراحی شده‌اند که به خواننده اجازه می‌دهد با شخصیت‌ها و دنیای داستان ارتباط برقرار کند. نمونه‌هایی از داستان کوتاه و رمان برخی از داستان‌های کوتاه معروف عبارتند از: «پینوکیو» اثر کارلو کلودی «ماجراهای تام سایر» اثر مارک تواین «دلم برای تو تنگ شده» اثر ارنست همینگوی برخی از رمان‌های معروف عبارتند از: «جنگ و صلح» اثر لئو تولستوی «اولیس» اثر جیمز جویس «برادران کارامازوف» اثر فئودور داستایوفسکی #ادبیات @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه(۲۴) روزها گذشت و خبری از میترا نشد. او رفته بود تا فکر کند و نظرش را بگوید ولی نه از خودش و نه از عقیده‌اش اطلاعی به دستم نرسید. کارشناس مرتب تماس می‌گرفت و از عدم همکاری ما گله می‌کرد. او برای اثبات ادعای ما مدارک می‌خواست و من چیزی در چنته نداشتم. بازرگان مرده بیست سال آخر عمرش را با زن دومش گذرانده بود و موکل از کارهایی که پدرش کرده بود و آنچه بر سر دارایی‌های او آمده بود خبری نداشت. شبی که هنوز گرمای جاندار شهریور عرق به پیشانی‌ها می‌نشاند و من مشغول تنظیم لایحه‌ای برای دعوایی قدیمی بودم، منشی آمد که مراجعه کننده‌ای به انتظار نشسته است. از نوشتن و خواندن خسته شده بودم و گفتگو با موجودی زنده می‌توانست خستگی را از تنم بیرون کند. در باز شد و میترا آمد. انتظار او را نداشتم. چرا خبر نداده آمد و چه می‌خواست؟ گله کردم و به شوخی که: "شما رفتید که فکری کنید و نظرتان را بگویید، اگر فیثاغورث هم بود یک فرمول علمی دیگر را در این مدت کشف کرده بود". خيلی جدی گفت: "من بر سر دو راهی بودم و هستم. من شما را نمی‌شناسم. بنابراین به من حق بدید که راجع‌به همه چیز مشکوک باشم". سرم را پایین آوردم که با حرفش موافق هستم. ادامه داد: "شما یک وکیل هستید؛ آن هم وکیل طرف مقابل من. ببخشید که این حرف را می‌زنم، اگر تو دنیا به بعضی آدم‌ها نباید اعتماد کرد، یک دسته همین وکلا هستند. این مریم هم که می‌خواد سر رو تنم نباشه. با وکیلم مشورت کردم. خیلی رجز خوند و شعار داد ولی من فهمیدم که خودشم نمی‌دونه که چکار باید بکنم. می‌دونید! من خیلی درس نخوندم. دیپلمه هستم ولی از روزگار خیلی چیزها یاد گرفتم. می‌دونم که شما می‌خواهید برا موکلتون کاری انجام بدید ولی شاید ناخواسته من هم از نقشه شما سودی ببرم". میترا به آنچه گفته بود عمل کرد. موکل همچنان به او بی‌اعتماد بود و مرا از پذیرفتن سخن و پیمان آن زن برحذر می‌داشت ولی حاضر به همکاری شد. من هم به حکم عقل با احتیاط و حزم به گفته‌ها و کرده‌های وی نظر می‌کردم. من درصدد بودم تا از میان آن همه مال آغشته به بدهی بازرگان مرده، خانه پدری را برای موکل زنده کنم. او بیش از این چیزی نمی‌خواست چون می‌دانست که آن چه پدرش ترک آن را گفته و  ماترک خوانده می‌شد مدعیان بسیار دارد. برادرانش هم سر خود گرفته و در دیار هفت رنگ فرنگ سودای خانه پدری نداشتند. میترا آنچه را می‌خواستم در اختیارم قرار داد و من روی میز کارشناس قرار می‌دادم. روزی کارشناس مرا خواست؛ تلفن زد و من به دفترش رفتم. سیگاری بود و اتاق را در دود فرو برده بود: "اذیتتان که نمی‌کند جانم؟" سیگار کشیدن را می‌گفت. گفتم نه؛ درحالی که این‌طور نبود. زونکن بزرگی را آورد و گفت: "ببنید! کار زیادی برده و تقریبا کار تمام شده اما این‌جا یک مساله‌ای هست جانم". پک محکمی به سیگار زد و گفت: "اگر قیمت املاک و دارایی‌های را در زمان فوت حساب کنیم، متوفی در زمان مرگش در بدهی غرق بوده ولی الان وضعیت فرق کرده و در این دو سال قیمت ساختمان‌ها بالا رفته و تقریبا دارایی‌ها جبران دیون را می‌کند، حالا چکار باید کرد جانم؟" چرا از من می‌پرسید؟ گفتم: "والله ملاک ارزیابی باید زمان مرگ باشد چون بی‌معنی است که زمان توقف تاجر بعد از مرگ باشد. دادگاه هم که نمی‌خواهد حکم ورشکستگی ورثه آن مرحوم را بدهد". خاکستر سیگار را در زیر سیگاری  ریخت. قدری به من نگاه کرد و گفت: "این یک مساله قضایی است و من فقط یک حسابدار هستم. ریش و قیچی دست قاضی است، بگذاریم او در این مورد تصمیم بگیرد جانم. عادت من این است که خواهان دعوی را توجیه می‌کنم که فردا اعتراضی  نباشد و برای من و خودش دردسر درست نکند جانم. البته من مو را از ماست جدا می‌کنم". باز نگاه من به کله بی موی کارشناس خیره شد. تشکر کردم. می‌خواست سیگار دیگری روشن کند و من  هم که به فکر فرار از آن اتاق مملو از دود سیگار بودم، عزم رفتن کردم. ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی هشتمین روز مطالعه 🗓 امروز دوازدهم بهمن ماه 📕 #هرگز_سازش_نکنید  ✍ #کریس_واس  🔁  #شهلا_ثریاصفت  #تعداد_صفحات_کتاب :  ۴۳۲ (pdf) سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۸صفحه شروع: ۱۴۰۲/۱۱/۰۵ پایان: ۱۴۰۲/۱۱/۳۰ 🗒 صفحات  ۱۳۱ تا ۱۵۹ ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ 🎥 #فیلم_هفته #دست_نیافتنی_ها  (The Intouchables) #اولیویه_ناکاش و #اریک_تولدانو    🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
21 381
همچنان تا به انتها رفتن، فقط به‌ معنای مقاومت نیست، بلکه به‌ معنای خود را به‌دست جریان سپردن نیز هست. نیاز دارم که جسمم را دریابم، چرا که درک جسمِ خویش، ادراک آن چیزی است که ماورای جسم من است.گهگاه نیاز دارم چیزهایی بنویسم که به‌طور کامل به آن‌ها احاطه ندارم، امّا در ضمن ثابت می‌کنند که آن‌چه در درون من است، از من قوی‌تر است. #آلبر_کامو @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
🍃🌺🍃 سوره ابراهيم آیه 38 : رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِي وَمَا نُعْلِنُ ۗ وَمَا يَخْفَىٰ عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ ترجمه : پروردگارا! تو می‌دانی آنچه را ما پنهان و یا آشکار می‌کنیم؛ و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست! ترجمه انگلیسی : Our Lord, indeed You know what we conceal and what we reveal. And nothing is hidden from Allah in the earth or in the heavens پ.ن: این آیه  به ما آرامش و اطمینان می دهد. دانستن اینکه خداوند متعال بر همه چیز آگاه است، می‌تواند ما را به این باور برساند که او همیشه حامی و پشتیبان ماست. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞🤲

Book_tips
21 381
sticker.webp0.63 KB

Book_tips
21 381
Zeki-Muren-Hayat-Harcadin-Beni.mp33.64 MB

Book_tips
21 381
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه (۲۳) پریدم وسط حرف موکل تا بیش از این جو جلسه ملتهب نشود: "خانم! ما نیامده‌ایم این جا تا باب گله‌گذاری‌های گذشته را بگشاییم. شماچه بخواهید یا نخواهید اعضای یک خانواده هستید. یک خون در رگ‌های شما و این رویا خانم که معصومانه نشسته و به این داد و بیدادها گوش می‌دهد جاری است. پس چرا ...". موکل تحمل نکرد و عاصی و برافروخته گفت: "من و مادرم  بیش از بیست سال طعم تلخ نامردی را چشیدیم و آن زن بیچاره داغ این خیانت را در خودش ریخت و به گور بُرد...". بغض کرد و آهنگ صدایش را حزن و اندوهی که آشکار بود عوض کرد: "چه کسی می‌خواهد جواب مادر بیچاره مرا بدهد. اون تاوان چه گناهی را پس داد؛ جز گناه دیگران؟ جز این که شوهرش به ناز و کرشمه یک زن جوونتر و تو دل بروتر گرفتار شد و همه چیزش را فدای هوس‌هاش کرد. من اگر امروز درد دلم را نگویم، باید شکوه و ناله‌ام را ببرم تو اون دنیا و خفه بشم؛ مثل مادرم". اشکی که در حلقه چشم موکل جمع شده بود پایین ریخت و او دیگر نتوانست انقلاب درونی خود را پنهان کند. میترا با چابکی برخاست. رنگ صورتش ارغوانی شده بود و هیجان بر او مستولی شده بود : "پس بفرمایید این جلسه محاکمه من است. فرصتی گیر آوردید تا همه کاسه و کوزه‌ها را سر من بشکنید. نه؛ نه مریم خانم؛ دنبال مقصر نگرد. همه مقصریم، حتی تو. شماها باباتون را ترک کردید، طرد کردید. اون دیگه برای شما بابا نبود، یک صندوق جیره و مواجب ماهیانه بود. پول آخر ماه بود، قسط لباس و خوراک و تحصیل بود. چرا هیچ وقت در خانه‌ای که زندگی می‌کرد به سراغش نیامدید؟ چرا مثل جذامی از او فرار می‌کردید؟ آن دو شازده که حالا تو خارج دارند می‌گردند و یکیشون حتی نیامد در مراسم پدرش شرکت کنه، با پول کی رفتند؟ محمود شاید به  مادرتون بد کرد، من نمی‌دونم و هیچ نظری نمیدم ولی برای شماها که سنگ تموم گذاشت. مریم خانم اینقدر نمک‌نشناسی نکن و لگد به قبر بابات نزن. خدا مادرت را بیامرزه، من چه دشمنی با اون داشتم؟ اون شاید یک مادر خوب بود ولی در مورد این که بتونه نقش یک زن را تو خونه بازی کنه موفق نبود...". موکل برخاست و من به ناچار صدایم را بالا بردم: "بسه! تو را خدا به این جر و بحث خاتمه دهید. آب آمده تو کشتی زندگیتان و چیزی نمانده که همگی با هم غرق شوید، آن وقت باز مشغول نزاع با هم هستید؟ کسی‌که هر دو طرف بهش حمله می‌کنید زنده نیست که جواب بدهد و مقصر معرفی کردنش هم بی‌فایده است. به فکر چاره باشيد و پای مرده‌ها را از این دعوی بیرون بکشید". رویا بلند شده بود و مادرش را آرام می‌کرد و توانست او را روی صندلی بنشاند. میترا قدری خیره خیره به سقف نگاه کرد، لختی درنگ کرد و بعد قطره‌ای اشک از گونه‌اش سرازیر شد. در زیر سقف دفتر وکالت، زنی که من او را بخشی از مشکل یک خانواده می‌دیدم، قرار از دست داده و منقلب شده بود. نمی‌دانم که چه چیزی او را که زنی سرسخت به نظر می‌رسید شکست و از پای درآورد. حالا چشم‌های دو زن که با هم نبردی کلامی و پایان‌ناپذیر را شروع کرده بودند، اشک‌آلود بود و من متأثر از آن چه شنیده بودم، ساکت به این صحنه می‌نگریستم. مردی که این دو زن را چنین آشفته خیال و متخاصم قرار داده بود، به جبر زمان و قهر دوران در گور رخ خفته بود. اگر او زنده بود و یا میان حق زن و فرزندانش عدالت رفتار کرده بود، شاید چشم‌های این دو زن به اشک نمی‌نشست و چنین تيغ کلام را بر روی هم نمی‌کشیدند. آتش فتنه در زمان حیات او روشن شده بود و بعد از مرگش، این لهیب پُر دود آن آتش‌ بود که روح و روان زن و فرزندانش را می‌گداخت و نابود می‌کرد. آن دو دیگر تمایلی به ماندن نداشتند. تحمل حضور با دیگری در آن مجلس برایشان سخت بود اما چون عقده‌های دل گشوده بودند و دیگر تقریبا چیزی برای گفتن نداشتند، بازداشتن آنان از رفتن ممکن بود. موکل بلند شد که برود، بهانه آورد که بچه کوچکش قدری مریض است، او نمی‌تواند بیش از آن بماند. گفتم: "این‌ها که شما و زن‌پدرتان گفتید همه مقدمه بود. حالا که رسيده‌ایم به اصل ماجرا که نمی‌شود ترک صحنه کنید". شوخی کردم تا فضا مقداری تلطیف شود: "این‌ها که به خورد من وکیل دادید سالاد کاهو و خیار  بود حالا که نوبت آن است که غذای اصلی را بیاوریم می‌خواهید بروید؟ و مگر من می‌گذارم". موکل با نارضایتی بر جای نشست. ادامه دادم: "می‌خواهیم به یک صلح برسیم. شما؛ منظورم همه‌تان هستید، بین آرواره‌های تمساح، گیر‌ کرده‌اید. از یک طرف بانک‌ها و از سوی دیگر طلبکاران که بیشترشان نزول‌خوار هستند، آماده بلعیدن بقایای اموال موروثی همگی هستند. پس تا بلعیده نشده‌اید باید فکری بکنید". ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
پدربزرگ من، چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه اش میذاشتیم، یه چیز بهم میگفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه: " میبینی کرول! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمیگردن." دروغگویی روی مبل اروین د یالوم ‌‌ ‌‌ @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
شوپنهاور می‌نویسد: «امیالش نامحدود هستند و خواسته‌هایش تمام‌نشدنی، و هر میل به یک میل تازه فرصت ظهور می‌دهد. هیچ رضایت موجودی در جهان نمی‌تواند عطش شدیدش را سیراب کند، مقصدی نهایی برای خواسته‌هایش باشد و حفره‌ی بی‌انتهای قلبش را پر کند.» قطار فلسفه اریک واینر

Book_tips
21 381
سوره غافر (آیه ۵۵) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِبْكَارِ (٥٥) صبر و شكیبایی پیشه كن كه وعده خدا حقّ است، و برای گناهت استغفار كن، و هر صبح و شام تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور! @godqurantips 🤲

Book_tips
21 381
[🟩] ‌‏≣ رویای سپیدار °✦• پرتو ِ حقّ 👇👇👇 🍏 https://t.me/sepedari  https://t.me/sepedari  ⩥⩥ آداب‌معاشرت•اعتماد‌به‌نفس•Body langueg ‏⨳ @BUSINESSTRICK چشم سوّم چیست؟ چگونه آن را فعال کنیم؟ ‏⨳ @Cheshm3kaenat روح پس از - مرگ - چه میشود!! ‏⨳ @PasAz_Marg شکرگزار خدا باش ‏⨳ @khodaya_asheghtam دکتر جو دیسپنزا * کمال ذهن * ‏⨳ @joe_diispenza سابلیمینال | کد جذب ‏⨳ @mossbatt_andishan متافیزیک عرفان《رهایی ازگذشته》 ‏⨳ @Roohe_bartar شعرهای که تا حالا نخواندید ‏⨳ @koye_rendan طرزِ + فڪرتو + عوض ڪن! ‏⨳ @MossbatAndishann شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‏⨳ @book_tips من یک زنم《درڪم ڪن》 ‏⨳ @zanan_khoshbakhti تفسیر  آیه به ایه قران ‏⨳ @Pious114 دیدنی‌های زیبای ایران و جهان ‏⨳ @gashtogozardarjahan شعر و •  شراب و • اندیشه ‏⨳ @shabhaye_niloofari قدرت درون توست ☆لوییز هی☆ ‏⨳ @Louise_Haychanel بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی ‏⨳ @payamibarayesolh غزل" غزل " غزل " غزل "غزل" ‏⨳ @ghaz2020 با《خدا》باش پادشاهی کن! ‏⨳ @kh0daShEnaSi آرامش ذهن ، روح ، جسم ‏⨳ @gognus_kimiagar اسرار متافیزیک/چاکرا درمانی ‏⨳ @meta_ajna زندگی با "عشق " چه زیباست •• ‏⨳ @Zenndegiiii اناالحق ‏⨳ @Analhaghhoo فرانسه رو قورت بده ‏⨳ @FrenchAvecMoi ارتباط با ♡ خالق هستی ♡ ‏⨳ @RohShokrgozari مولانا مولانا مولانا مولانا ‏⨳ @MouLanayjan دنیای درون / شناخت روح برتر ‏⨳ @dunyaye_daroon سکوت ذهن ‏⨳ @royal_silencemind سرزمین آریایی ‏⨳ @royayemehr سرزمین •• موسیقی •• ‏⨳ @musiicLand_ir کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه ‏⨳ @asrarkontoLzehn بشنو از  نی ‏⨳ @vasledoost شناخت سایه های " درون " ‏⨳ @ramzkodbavre آموزش مدیتیشن وپاکسازی چاکرا ‏⨳ @meditatio1 تنهایی و " آرامش " ‏⨳ @Tannhaaiii دلبــری هـای حضرت مــولانا ‏⨳ @molavi_molavi چگونه کاریزماتیک♡جذااب باشیم؟؟ ‏⨳ @zehnearam اعتماد به‌نفس وعزت نفستو بازسازی کن ‏⨳ @Etemadbenafse_fogholade جملاتی‌که افکار شما را《تغییر می‌دهد》 ‏⨳ @ghalbeziba معجزه ی زندگی با یوگا ‏⨳ @shaidaizadi کتابهای ☆ نایاب ☆  ‏⨳ @Doneaekatad2 عاشقان ِ《کتاب》 ‏⨳ @B00kLifeMe انگلیسی را اصولی و آسون بیاموز ‏⨳ @novinenglish_new اسرار ••• موفقیت  ••• ‏⨳ @movafaghiat_jahanii گلچین اشعار 《سعدی》 ‏⨳ @Sadii_jaan متافیزیک. انرژی‌درمانی. پاکسازی رایگان ‏⨳ @reikismylife فن بیان ،زبان فرا کلامی و  کاریزماتیک ‏⨳ @goyande_radio بدون سانسور ؛ با احتیاط وارد شوید... ‏⨳ @OnlySookoot آموزش ترکی استانبولی در کوتاهترین زمان ‏⨳ @turkce_ogretmenimiz انگیزشی  انگیزشی  انگیزشی ‏⨳ @OMidBeZendgiii رمان نخر، رایگان بگیر ‏⨳ @Ketabz اشعار بزرگان و سخنان حکیمانه بزرگان ‏⨳ @asharsokhanan سخنان زیبا و ماندگار ‏⨳ @goftarniek عطر و معنا ‏⨳ @motaeeal جارى شو در موسيقى، رقص، انديشه ‏⨳ @flowwithmusic هزار پند مولانا با معانی اشعار ‏⨳ @Ashaarkotaa دنیای موزیک ورزشی ‏⨳ @sport_music_world حـضرت عـشــق مـولانـای جانان ‏⨳ @shere_molavi آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‏⨳ @ECONVIEWS جذب ثروت با " قدرت ذهنی " ‏⨳ @JadouyeFekrM ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎─═༅  ‎‌‌‌‌‌‎═༅   🌱   ༅═  ༅═─ @tab_golbarg

Book_tips
21 381
آیا در یک رابطه عاشقانه: ۱. عشق به تنهایی کافی است؟ خیر، عشق قطعا بخشی از یک رابطه کامل و طولانی مدته ولی همش نیست ، چون در کنار عشق موارد کلیدی هم نیازه مثل : احترام ، مراقبت ، حمایت ، تفاهم ، ارتباط ، اعتماد ، مهربانی ، تفاهم و لذت بردن از زمان باهم بودن و میزان دوستی و صمیمیت ! ۲. آیا رابطه همیشه باید عالی و کامل باشه؟ خیر، هیچکس کامل نیست ، شما و شریک عاطفیتون ممکنه اشتباه کنین! برای همین انتظار کمال داشتن منجربه نادیده گرفتن رابطه عالی شما میشه ، راه حل اینه که ار دنبال کردن کمال دست بردارین و در عوض به دنبال تعادل باشین. ۳. آیا حسادت و کنترل گری نشانه دلسوزی و اهمیته؟ خیر، آگاه باشید که سالم ترین روابط بر پایه اعتماد ساخته میشن .دکنترل گری، و حسادت از مهمترین عوامل از بین رفتن اعتماد و ایجاد بدبینی است. @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
اونی که دوسِت داره، تو رو با همون نقاط قوت و ضعفت می‌پذیره؛ اونی که خیلی دوسِت داره، نقاط قوتت رو پررنگ و نقاط ضعفت رو کم‌رنگ می‌بینه؛ و اونی که خیلی خیلی زیاد دوسِت داره، واسه رشد و پیشرفت نقاط قوتت و رفع و از بین بردن نقاط ضعفت بهت کمک می‌کنه، و خیلی کم پیش میاد یکی انقد دوسِت داشته باشه؛ اگه اینجوریه، بدون با ارزش‌ترین چیزی که یه آدم می‌تونه تو زندگیش داشته باشه . @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
الیف شافاک یجا میگه؛ "به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو! بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو... نگران این نباش که زندگی‌ات زیر و رو شود، از کجا معلوم زیر زندگی‌ات بهتر از رویش نباشد؟!" فراموش نکن وقتی خدا میخواد یه شروع دوباره بهت بده معمولا با یه پایان شروع میشه برای همین دَر های بسته ی زندگی یه نشونه است! نشونه ی اینکه دَرهای دیگه داره برات باز میشه! به خدا اعتماد کن...♥️ @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد ... #کوری #ژوزه_ساراما
من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد ... #کوری #ژوزه_ساراماگو @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
🍃🌺🍃 #ورطه(۲۲) میترا رفت و من را در فکر دور و درازی فرو برد. حرص و طمع لجام گسیخته یک زندگی را در معرض نابودی قرار داده بود و کیان یک خانواده در ورطه فنا گرفتار آمده بود. زنگ زدم به موکل، موضوع را گفتم. زیربار نمی‌رفت؛ "دروغ میگه. نیگا به ناله‌هاش نکنید، اشک تمساح می‌ریزه. برای رد گم کردن این حرف‌ها را می‌زنه". مجبور بودم که قانعش کنم: "ببینید خانم! از مذاکره هیچ وقت ضرر نمی‌کنید. این همه از دور به هم بد و بیراه گفتید، حالا تو روی هم فحش بدید ولی حرف هم را گوش کنید، شاید به راه حلی برسیم". سکوت کرد. گفتم که قرار جلسه را برای دو روز دیگر  می‌گذارم. باز هم سکوت کرد و این نشانه رضا بود. به میترا زنگ زدم که روز جلسه، دخترش را هم بیاورد. رویا در این کشمکش صاحب حق بود و نظر و حضورش لازم بود. دو روز بعد هر سه نفر آمدند دفتر. موکل زودتر آمد که بگوید: "گول حرف‌هاش را نخورید، مار هفت خط است" و من فقط سری تکان دادم تا نه نفی کرده باشم و نه قبول. فقط رویا بود که با موکل خوش‌وبشی کرد، مادرش سرسنگین نشان می‌داد. جو جلسه سرد و ساکن بود. باید به آن پایان می‌دادم: "شاید نیاز نباشد که ما وقت و انرژی خودمان را در دادگاه تلف کنیم. ما همه عقل داریم و خدا را شکر در این جمع صغیر و سفیه  نداریم و می‌توانیم مشکل را با قدری گذشت و انعطاف حل کنیم". موکل مجال نداد: "همه عقل داریم ولی آغشته به حرص و طمع...". صورت میترا برافروخته شد. چیزی نگفت ولی پیکان حمله را متوجه خود می‌دید. گفتم: "اینطور که معلومه وضعیت مالی خانواده برخلاف ظاهرش خوب نیست و باید همگی در مقابل طلبکاران و به‌ خصوص بانک‌ها و نزول‌خواران متحد باشید". موکل یکباره به خروش آمد: "پدرم همه چی داشت؛ از مال دنیا بی‌نیاز بود. چرا وضعش این طوری شد؟ چرا به فلاکت افتاد؟ ما از وضع او در این سال‌ها هیچ خبری نداشتیم. مدت‌ها بود از او دور بودیم. او دیگه برای ما یک شبح بود؛ یک اسم. چرا به اون حال زار افتاد که باید مثل آدم مفلس با ماها  رفتار بشه؟" میترا تحمل نکرد؛ تند و تیز وارد شد: "همون حرص و طمع که گفتی بدبختش کرد. به جای این که گوشه و کنایه بزنی، چشمات را باز کن، خودت را به ندانی نزن و اینقدر هم ننه‌ غریبم بازی در نیار. اگه ما الان تو این اتاق هستیم و داریم تو سر و کله هم می‌زنیم تقصیر هیچ کدوم ما نیست. مقصر اونیه که الان تو خاک سرد خوابیده. تو را خدا جوری حرف نزن که انگار من پدرتون را از راه بدر کردم و از شما گرفتم، دزدیدم، نه جانم اون...". مجادله داشت بالا می‌گرفت و من عمدا دخالت نمی‌کردم تا قدری آتش درون این دو زن با گفتن حرف‌هایی که در سینه انباشته و پنهان کرده بودند، سرد شود. موکل روی صندلی جابجا شد و با صدای بلندتر گفت: "من نمیگم که بابا خوب و بی‌عیب و نقص بود. اون خیلی عیب و ایراد تو زندگیش بود، به خصوص تو کار و کسب و روش پول درآوردنش...". قدری مکث کرد. نمی‌دانم شاید دنبال لغت یا جمله مناسب می‌گشت: "اون یک دفعه گُم شد، ناپدید شد. چی شد؟ چه بلایی سرش اومد؟ چه بلایی سر ما اومد؟ سر اون زن  بیچاره آبروداری که نمی‌دونست جواب در و همسایه را چی بده، جواب فاميل را چی بده، به  بچه‌هاش چی بگه...". میترا نیم‌خیز شد، درست مثل پلنگی که قصد جهیدن بر روی شکار را داسته باشد. پیدا بود که به شدت عصبانی است: "ببین مریم! ما نیومدیم اینجا برای نبش قبر کارهایی که شده. شما هی بابام بابام نکن. کسی محمود را مجبور نکرده بود که بیاد دوباره ازدواج کنه. اون خودش تصمیم گرفت. اینو تو گوشت کن و قبول داشته باش که من خودمو بهش تحمیل نکردم. می‌دونی چقدر رفت و اومد تا من بله گفتم. چرا تقصیرا رو می‌اندازی گردن من. این همه وقت داشتی. خوب بود این حرفا رو به بابات می‌گفتی...". موکل که عصبی و آشفته شده بود، هیجان‌زده و با صدایی لرزان گفت: "تو هم بی‌تقصیر نبودی و نیستی. کلنگ را تو دادی دست اون آدم بی‌مسئوليت تا سقف خانه ما را خراب کرد...". نگاهم افتاد به رویا که مغموم و متحیر به این جنگ زنانه می‌نگریست. دلم برایش سوخت. او گناهی نداشت و به خاطر او هم که شده بود باید به آن جَروبحث بی‌پایان که بر التهاب آن مدام افزوده می‌شد پایان دهم. (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
21 381
🍃🌺🍃 سوره لقمان آیه 16 : يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ ترجمه : پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (کار نیک یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشه‌ای از) آسمانها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را (در قیامت برای حساب) می‌آورد؛ خداوند دقیق و آگاه است! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 381
Zeki-Muren-Simdi-Uzaklardasin.mp32.97 MB