Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 370 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 586,并在 伊朗 地区排名第 15 675 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 370 名订阅者。
根据 28 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 48,过去 24 小时变化为 -24,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.38%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.19% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 936 次浏览,首日通常累积 467 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 29 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 370
订阅者
-2424 小时
-617 天
+4830 天
帖子存档
21 381
سکوتی پرمعنی و سرشار از آرامش ...
گویی در هر گوشهی آن، نغمهیِ صلح و صفا زمزمه میشود.
#آرامش
@book_tips
21 381
🍃🌺🍃
داستان کوتاه و رمان چه تفاوتهایی دارند ؟
▪︎داستان کوتاه و رمان هر دو از انواع ادبیات داستانی هستند که به صورت نثر نوشته میشوند. با این حال، تفاوتهای مهمی بین این دو وجود دارد که عبارتند از:
طول
داستان کوتاه معمولاً کوتاهتر از رمان است. داستانهای کوتاه معمولاً بین ۱۰ تا ۱۰۰۰۰کلمه دارند، در حالی که رمانها معمولاً بیش از ۱۰۰۰۰کلمه دارند.
پیچیدگی
داستان کوتاه به دلیل محدودیت زمانی و فضای متن، معمولاً دارای ساختار سادهتری است و نویسنده فرصت کمتری برای توسعه شخصیتها و ایجاد پیچیدگی داستانی دارد. رمانها میتوانند دارای شخصیتهای فرعی بیشتر و رخدادهای داستانی پیچیدهتری باشند.
تمرکز
داستان کوتاه معمولاً به یک موقعیت یا اتفاق معین تمرکز دارد و تا حد زیادی از جزئیات و توصیفات کمتری استفاده میشود. رمانها معمولاً به توصیف جزئیات عمیقتری میپردازند.
موضوع
داستان کوتاه ممکن است تنها یک موضوع اصلی داشته باشد و به صورت مختصر به آن بپردازد. رمانها معمولاً دارای داستانهای پیچیدهتری هستند که ممکن است از چندین داستان فرعی و تعداد زیادی شخصیت تشکیل شده باشند.
هدف
داستان کوتاه معمولاً برای ایجاد یک اثر واحد و کوتاه طراحی شده است. رمانها معمولاً برای ایجاد یک اثر طولانیتر و پیچیدهتر طراحی شدهاند که به خواننده اجازه میدهد با شخصیتها و دنیای داستان ارتباط برقرار کند.
نمونههایی از داستان کوتاه و رمان
برخی از داستانهای کوتاه معروف عبارتند از:
«پینوکیو» اثر کارلو کلودی
«ماجراهای تام سایر» اثر مارک تواین
«دلم برای تو تنگ شده» اثر ارنست همینگوی
برخی از رمانهای معروف عبارتند از:
«جنگ و صلح» اثر لئو تولستوی
«اولیس» اثر جیمز جویس
«برادران کارامازوف» اثر فئودور داستایوفسکی
#ادبیات
@book_tips 🐞
21 381
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#ورطه(۲۴)
روزها گذشت و خبری از میترا نشد. او رفته بود تا فکر کند و نظرش را بگوید ولی نه از خودش و نه از عقیدهاش اطلاعی به دستم نرسید. کارشناس مرتب تماس میگرفت و از عدم همکاری ما گله میکرد. او برای اثبات ادعای ما مدارک میخواست و من چیزی در چنته نداشتم. بازرگان مرده بیست سال آخر عمرش را با زن دومش گذرانده بود و موکل از کارهایی که پدرش کرده بود و آنچه بر سر داراییهای او آمده بود خبری نداشت.
شبی که هنوز گرمای جاندار شهریور عرق به پیشانیها مینشاند و من مشغول تنظیم لایحهای برای دعوایی قدیمی بودم، منشی آمد که مراجعه کنندهای به انتظار نشسته است. از نوشتن و خواندن خسته شده بودم و گفتگو با موجودی زنده میتوانست خستگی را از تنم بیرون کند. در باز شد و میترا آمد. انتظار او را نداشتم. چرا خبر نداده آمد و چه میخواست؟ گله کردم و به شوخی که: "شما رفتید که فکری کنید و نظرتان را بگویید، اگر فیثاغورث هم بود یک فرمول علمی دیگر را در این مدت کشف کرده بود".
خيلی جدی گفت: "من بر سر دو راهی بودم و هستم. من شما را نمیشناسم. بنابراین به من حق بدید که راجعبه همه چیز مشکوک باشم". سرم را پایین آوردم که با حرفش موافق هستم. ادامه داد: "شما یک وکیل هستید؛ آن هم وکیل طرف مقابل من. ببخشید که این حرف را میزنم، اگر تو دنیا به بعضی آدمها نباید اعتماد کرد، یک دسته همین وکلا هستند. این مریم هم که میخواد سر رو تنم نباشه. با وکیلم مشورت کردم. خیلی رجز خوند و شعار داد ولی من فهمیدم که خودشم نمیدونه که چکار باید بکنم. میدونید! من خیلی درس نخوندم. دیپلمه هستم ولی از روزگار خیلی چیزها یاد گرفتم. میدونم که شما میخواهید برا موکلتون کاری انجام بدید ولی شاید ناخواسته من هم از نقشه شما سودی ببرم".
میترا به آنچه گفته بود عمل کرد. موکل همچنان به او بیاعتماد بود و مرا از پذیرفتن سخن و پیمان آن زن برحذر میداشت ولی حاضر به همکاری شد. من هم به حکم عقل با احتیاط و حزم به گفتهها و کردههای وی نظر میکردم. من درصدد بودم تا از میان آن همه مال آغشته به بدهی بازرگان مرده، خانه پدری را برای موکل زنده کنم. او بیش از این چیزی نمیخواست چون میدانست که آن چه پدرش ترک آن را گفته و ماترک خوانده میشد مدعیان بسیار دارد.
برادرانش هم سر خود گرفته و در دیار هفت رنگ فرنگ سودای خانه پدری نداشتند. میترا آنچه را میخواستم در اختیارم قرار داد و من روی میز کارشناس قرار میدادم. روزی کارشناس مرا خواست؛ تلفن زد و من به دفترش رفتم. سیگاری بود و اتاق را در دود فرو برده بود: "اذیتتان که نمیکند جانم؟" سیگار کشیدن را میگفت. گفتم نه؛ درحالی که اینطور نبود.
زونکن بزرگی را آورد و گفت: "ببنید! کار زیادی برده و تقریبا کار تمام شده اما اینجا یک مسالهای هست جانم". پک محکمی به سیگار زد و گفت: "اگر قیمت املاک و داراییهای را در زمان فوت حساب کنیم، متوفی در زمان مرگش در بدهی غرق بوده ولی الان وضعیت فرق کرده و در این دو سال قیمت ساختمانها بالا رفته و تقریبا داراییها جبران دیون را میکند، حالا چکار باید کرد جانم؟"
چرا از من میپرسید؟ گفتم: "والله ملاک ارزیابی باید زمان مرگ باشد چون بیمعنی است که زمان توقف تاجر بعد از مرگ باشد. دادگاه هم که نمیخواهد حکم ورشکستگی ورثه آن مرحوم را بدهد". خاکستر سیگار را در زیر سیگاری ریخت. قدری به من نگاه کرد و گفت: "این یک مساله قضایی است و من فقط یک حسابدار هستم. ریش و قیچی دست قاضی است، بگذاریم او در این مورد تصمیم بگیرد جانم. عادت من این است که خواهان دعوی را توجیه میکنم که فردا اعتراضی نباشد و برای من و خودش دردسر درست نکند جانم. البته من مو را از ماست جدا میکنم". باز نگاه من به کله بی موی کارشناس خیره شد. تشکر کردم. میخواست سیگار دیگری روشن کند و من هم که به فکر فرار از آن اتاق مملو از دود سیگار بودم، عزم رفتن کردم.
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#نشر_سایه_سخن
@book_tips 🐞
21 381
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
هشتمین روز مطالعه
🗓 امروز دوازدهم بهمن ماه
📕 #هرگز_سازش_نکنید
✍ #کریس_واس
🔁 #شهلا_ثریاصفت
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۲ (pdf)
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۸صفحه
شروع: ۱۴۰۲/۱۱/۰۵
پایان: ۱۴۰۲/۱۱/۳۰
🗒 صفحات ۱۳۱ تا ۱۵۹
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🎥 #فیلم_هفته
#دست_نیافتنی_ها (The Intouchables)
#اولیویه_ناکاش و #اریک_تولدانو
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 381
همچنان تا به انتها رفتن، فقط به معنای مقاومت نیست، بلکه به معنای خود را بهدست جریان سپردن نیز هست. نیاز دارم که جسمم را دریابم، چرا که درک جسمِ خویش، ادراک آن چیزی است که ماورای جسم من است.گهگاه نیاز دارم چیزهایی بنویسم که بهطور کامل به آنها احاطه ندارم، امّا در ضمن ثابت میکنند که آنچه در درون من است، از من قویتر است.
#آلبر_کامو
@book_tips 🐞
21 381
🍃🌺🍃
سوره ابراهيم آیه 38 :
رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِي وَمَا نُعْلِنُ ۗ وَمَا يَخْفَىٰ عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ
ترجمه :
پروردگارا! تو میدانی آنچه را ما پنهان و یا آشکار میکنیم؛ و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست!
ترجمه انگلیسی :
Our Lord, indeed You know what we conceal and what we reveal. And nothing is hidden from Allah in the earth or in the heavens
پ.ن:
این آیه به ما آرامش و اطمینان می دهد. دانستن اینکه خداوند متعال بر همه چیز آگاه است، میتواند ما را به این باور برساند که او همیشه حامی و پشتیبان ماست.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞🤲
21 381
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#ورطه (۲۳)
پریدم وسط حرف موکل تا بیش از این جو جلسه ملتهب نشود: "خانم! ما نیامدهایم این جا تا باب گلهگذاریهای گذشته را بگشاییم. شماچه بخواهید یا نخواهید اعضای یک خانواده هستید. یک خون در رگهای شما و این رویا خانم که معصومانه نشسته و به این داد و بیدادها گوش میدهد جاری است. پس چرا ...". موکل تحمل نکرد و عاصی و برافروخته گفت: "من و مادرم بیش از بیست سال طعم تلخ نامردی را چشیدیم و آن زن بیچاره داغ این خیانت را در خودش ریخت و به گور بُرد...".
بغض کرد و آهنگ صدایش را حزن و اندوهی که آشکار بود عوض کرد: "چه کسی میخواهد جواب مادر بیچاره مرا بدهد. اون تاوان چه گناهی را پس داد؛ جز گناه دیگران؟ جز این که شوهرش به ناز و کرشمه یک زن جوونتر و تو دل بروتر گرفتار شد و همه چیزش را فدای هوسهاش کرد. من اگر امروز درد دلم را نگویم، باید شکوه و نالهام را ببرم تو اون دنیا و خفه بشم؛ مثل مادرم". اشکی که در حلقه چشم موکل جمع شده بود پایین ریخت و او دیگر نتوانست انقلاب درونی خود را پنهان کند.
میترا با چابکی برخاست. رنگ صورتش ارغوانی شده بود و هیجان بر او مستولی شده بود : "پس بفرمایید این جلسه محاکمه من است. فرصتی گیر آوردید تا همه کاسه و کوزهها را سر من بشکنید. نه؛ نه مریم خانم؛ دنبال مقصر نگرد. همه مقصریم، حتی تو. شماها باباتون را ترک کردید، طرد کردید. اون دیگه برای شما بابا نبود، یک صندوق جیره و مواجب ماهیانه بود. پول آخر ماه بود، قسط لباس و خوراک و تحصیل بود. چرا هیچ وقت در خانهای که زندگی میکرد به سراغش نیامدید؟ چرا مثل جذامی از او فرار میکردید؟ آن دو شازده که حالا تو خارج دارند میگردند و یکیشون حتی نیامد در مراسم پدرش شرکت کنه، با پول کی رفتند؟ محمود شاید به مادرتون بد کرد، من نمیدونم و هیچ نظری نمیدم ولی برای شماها که سنگ تموم گذاشت. مریم خانم اینقدر نمکنشناسی نکن و لگد به قبر بابات نزن. خدا مادرت را بیامرزه، من چه دشمنی با اون داشتم؟ اون شاید یک مادر خوب بود ولی در مورد این که بتونه نقش یک زن را تو خونه بازی کنه موفق نبود...".
موکل برخاست و من به ناچار صدایم را بالا بردم: "بسه! تو را خدا به این جر و بحث خاتمه دهید. آب آمده تو کشتی زندگیتان و چیزی نمانده که همگی با هم غرق شوید، آن وقت باز مشغول نزاع با هم هستید؟ کسیکه هر دو طرف بهش حمله میکنید زنده نیست که جواب بدهد و مقصر معرفی کردنش هم بیفایده است. به فکر چاره باشيد و پای مردهها را از این دعوی بیرون بکشید".
رویا بلند شده بود و مادرش را آرام میکرد و توانست او را روی صندلی بنشاند. میترا قدری خیره خیره به سقف نگاه کرد، لختی درنگ کرد و بعد قطرهای اشک از گونهاش سرازیر شد. در زیر سقف دفتر وکالت، زنی که من او را بخشی از مشکل یک خانواده میدیدم، قرار از دست داده و منقلب شده بود. نمیدانم که چه چیزی او را که زنی سرسخت به نظر میرسید شکست و از پای درآورد. حالا چشمهای دو زن که با هم نبردی کلامی و پایانناپذیر را شروع کرده بودند، اشکآلود بود و من متأثر از آن چه شنیده بودم، ساکت به این صحنه مینگریستم. مردی که این دو زن را چنین آشفته خیال و متخاصم قرار داده بود، به جبر زمان و قهر دوران در گور رخ خفته بود. اگر او زنده بود و یا میان حق زن و فرزندانش عدالت رفتار کرده بود، شاید چشمهای این دو زن به اشک نمینشست و چنین تيغ کلام را بر روی هم نمیکشیدند. آتش فتنه در زمان حیات او روشن شده بود و بعد از مرگش، این لهیب پُر دود آن آتش بود که روح و روان زن و فرزندانش را میگداخت و نابود میکرد.
آن دو دیگر تمایلی به ماندن نداشتند. تحمل حضور با دیگری در آن مجلس برایشان سخت بود اما چون عقدههای دل گشوده بودند و دیگر تقریبا چیزی برای گفتن نداشتند، بازداشتن آنان از رفتن ممکن بود.
موکل بلند شد که برود، بهانه آورد که بچه کوچکش قدری مریض است، او نمیتواند بیش از آن بماند. گفتم: "اینها که شما و زنپدرتان گفتید همه مقدمه بود. حالا که رسيدهایم به اصل ماجرا که نمیشود ترک صحنه کنید". شوخی کردم تا فضا مقداری تلطیف شود: "اینها که به خورد من وکیل دادید سالاد کاهو و خیار بود حالا که نوبت آن است که غذای اصلی را بیاوریم میخواهید بروید؟ و مگر من میگذارم".
موکل با نارضایتی بر جای نشست. ادامه دادم: "میخواهیم به یک صلح برسیم. شما؛ منظورم همهتان هستید، بین آروارههای تمساح، گیر کردهاید. از یک طرف بانکها و از سوی دیگر طلبکاران که بیشترشان نزولخوار هستند، آماده بلعیدن بقایای اموال موروثی همگی هستند. پس تا بلعیده نشدهاید باید فکری بکنید".
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#نشر_سایه_سخن
@book_tips 🐞
21 381
پدربزرگ من، چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد.
هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه اش میذاشتیم، یه چیز بهم میگفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه:
" میبینی کرول! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها همه به یک جعبه برمیگردن."
دروغگویی روی مبل
اروین د یالوم
@book_tips 🐞
21 381
شوپنهاور مینویسد: «امیالش نامحدود هستند و خواستههایش تمامنشدنی، و هر میل به یک میل تازه فرصت ظهور میدهد. هیچ رضایت موجودی در جهان نمیتواند عطش شدیدش را سیراب کند، مقصدی نهایی برای خواستههایش باشد و حفرهی بیانتهای قلبش را پر کند.»
قطار فلسفه
اریک واینر
21 381
سوره غافر (آیه ۵۵)
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِبْكَارِ (٥٥)
صبر و شكیبایی پیشه كن كه وعده خدا حقّ است، و برای گناهت استغفار كن، و هر صبح و شام تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور!
@godqurantips 🤲
21 381
Repost from تبادلات فرهنگـیادبـی
[🟩]
≣ رویای سپیدار °✦• پرتو ِ حقّ 👇👇👇
🍏 https://t.me/sepedari
https://t.me/sepedari ⩥⩥
آدابمعاشرت•اعتمادبهنفس•Body langueg
⨳ @BUSINESSTRICK
چشم سوّم چیست؟ چگونه آن را فعال کنیم؟
⨳ @Cheshm3kaenat
روح پس از - مرگ - چه میشود!!
⨳ @PasAz_Marg
شکرگزار خدا باش
⨳ @khodaya_asheghtam
دکتر جو دیسپنزا * کمال ذهن *
⨳ @joe_diispenza
سابلیمینال | کد جذب
⨳ @mossbatt_andishan
متافیزیک عرفان《رهایی ازگذشته》
⨳ @Roohe_bartar
شعرهای که تا حالا نخواندید
⨳ @koye_rendan
طرزِ + فڪرتو + عوض ڪن!
⨳ @MossbatAndishann
شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم
⨳ @book_tips
من یک زنم《درڪم ڪن》
⨳ @zanan_khoshbakhti
تفسیر آیه به ایه قران
⨳ @Pious114
دیدنیهای زیبای ایران و جهان
⨳ @gashtogozardarjahan
شعر و • شراب و • اندیشه
⨳ @shabhaye_niloofari
قدرت درون توست ☆لوییز هی☆
⨳ @Louise_Haychanel
بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی
⨳ @payamibarayesolh
غزل" غزل " غزل " غزل "غزل"
⨳ @ghaz2020
با《خدا》باش پادشاهی کن!
⨳ @kh0daShEnaSi
آرامش ذهن ، روح ، جسم
⨳ @gognus_kimiagar
اسرار متافیزیک/چاکرا درمانی
⨳ @meta_ajna
زندگی با "عشق " چه زیباست ••
⨳ @Zenndegiiii
اناالحق
⨳ @Analhaghhoo
فرانسه رو قورت بده
⨳ @FrenchAvecMoi
ارتباط با ♡ خالق هستی ♡
⨳ @RohShokrgozari
مولانا مولانا مولانا مولانا
⨳ @MouLanayjan
دنیای درون / شناخت روح برتر
⨳ @dunyaye_daroon
سکوت ذهن
⨳ @royal_silencemind
سرزمین آریایی
⨳ @royayemehr
سرزمین •• موسیقی ••
⨳ @musiicLand_ir
کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه
⨳ @asrarkontoLzehn
بشنو از نی
⨳ @vasledoost
شناخت سایه های " درون "
⨳ @ramzkodbavre
آموزش مدیتیشن وپاکسازی چاکرا
⨳ @meditatio1
تنهایی و " آرامش "
⨳ @Tannhaaiii
دلبــری هـای حضرت مــولانا
⨳ @molavi_molavi
چگونه کاریزماتیک♡جذااب باشیم؟؟
⨳ @zehnearam
اعتماد بهنفس وعزت نفستو بازسازی کن
⨳ @Etemadbenafse_fogholade
جملاتیکه افکار شما را《تغییر میدهد》
⨳ @ghalbeziba
معجزه ی زندگی با یوگا
⨳ @shaidaizadi
کتابهای ☆ نایاب ☆
⨳ @Doneaekatad2
عاشقان ِ《کتاب》
⨳ @B00kLifeMe
انگلیسی را اصولی و آسون بیاموز
⨳ @novinenglish_new
اسرار ••• موفقیت •••
⨳ @movafaghiat_jahanii
گلچین اشعار 《سعدی》
⨳ @Sadii_jaan
متافیزیک. انرژیدرمانی. پاکسازی رایگان
⨳ @reikismylife
فن بیان ،زبان فرا کلامی و کاریزماتیک
⨳ @goyande_radio
بدون سانسور ؛ با احتیاط وارد شوید...
⨳ @OnlySookoot
آموزش ترکی استانبولی در کوتاهترین زمان
⨳ @turkce_ogretmenimiz
انگیزشی انگیزشی انگیزشی
⨳ @OMidBeZendgiii
رمان نخر، رایگان بگیر
⨳ @Ketabz
اشعار بزرگان و سخنان حکیمانه بزرگان
⨳ @asharsokhanan
سخنان زیبا و ماندگار
⨳ @goftarniek
عطر و معنا
⨳ @motaeeal
جارى شو در موسيقى، رقص، انديشه
⨳ @flowwithmusic
هزار پند مولانا با معانی اشعار
⨳ @Ashaarkotaa
دنیای موزیک ورزشی
⨳ @sport_music_world
حـضرت عـشــق مـولانـای جانان
⨳ @shere_molavi
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
⨳ @ECONVIEWS
جذب ثروت با " قدرت ذهنی "
⨳ @JadouyeFekrM
─═༅ ═༅ 🌱 ༅═ ༅═─
@tab_golbarg
21 381
آیا در یک رابطه عاشقانه:
۱. عشق به تنهایی کافی است؟
خیر، عشق قطعا بخشی از یک رابطه کامل و طولانی مدته ولی همش نیست ، چون در کنار عشق موارد کلیدی هم نیازه مثل : احترام ، مراقبت ، حمایت ، تفاهم ، ارتباط ، اعتماد ، مهربانی ، تفاهم و لذت بردن از زمان باهم بودن و میزان دوستی و صمیمیت !
۲. آیا رابطه همیشه باید عالی و کامل باشه؟
خیر، هیچکس کامل نیست ، شما و شریک عاطفیتون ممکنه اشتباه کنین!
برای همین انتظار کمال داشتن منجربه نادیده گرفتن رابطه عالی شما میشه ، راه حل اینه که ار دنبال کردن کمال دست بردارین و در عوض به دنبال تعادل باشین.
۳. آیا حسادت و کنترل گری نشانه دلسوزی و اهمیته؟
خیر، آگاه باشید که سالم ترین روابط بر پایه اعتماد ساخته میشن .دکنترل گری، و حسادت از مهمترین عوامل از بین رفتن اعتماد و ایجاد بدبینی است.
@book_tips 🐞
21 381
اونی که دوسِت داره،
تو رو با همون نقاط قوت و ضعفت میپذیره؛
اونی که خیلی دوسِت داره،
نقاط قوتت رو پررنگ و نقاط ضعفت رو کمرنگ میبینه؛
و اونی که خیلی خیلی زیاد دوسِت داره،
واسه رشد و پیشرفت نقاط قوتت
و رفع و از بین بردن نقاط ضعفت بهت کمک میکنه،
و خیلی کم پیش میاد یکی انقد دوسِت داشته باشه؛
اگه اینجوریه، بدون با ارزشترین چیزی که
یه آدم میتونه تو زندگیش داشته باشه .
@book_tips 🐞
21 381
الیف شافاک یجا میگه؛
"به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو!
بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو...
نگران این نباش که زندگیات زیر و رو شود، از کجا معلوم زیر زندگیات بهتر از رویش نباشد؟!"
فراموش نکن وقتی خدا میخواد یه شروع دوباره بهت بده معمولا با یه پایان شروع میشه برای همین دَر های بسته ی زندگی یه نشونه است! نشونه ی اینکه دَرهای دیگه داره برات باز میشه! به خدا اعتماد کن...♥️
@book_tips 🐞
21 381
من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم
گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که
شاید هنوز روحی در آن باقی باشد ...
#کوری
#ژوزه_ساراماگو
@book_tips 🐞
21 381
🍃🌺🍃
#ورطه(۲۲)
میترا رفت و من را در فکر دور و درازی فرو برد. حرص و طمع لجام گسیخته یک زندگی را در معرض نابودی قرار داده بود و کیان یک خانواده در ورطه فنا گرفتار آمده بود. زنگ زدم به موکل، موضوع را گفتم. زیربار نمیرفت؛ "دروغ میگه. نیگا به نالههاش نکنید، اشک تمساح میریزه. برای رد گم کردن این حرفها را میزنه".
مجبور بودم که قانعش کنم: "ببینید خانم! از مذاکره هیچ وقت ضرر نمیکنید. این همه از دور به هم بد و بیراه گفتید، حالا تو روی هم فحش بدید ولی حرف هم را گوش کنید، شاید به راه حلی برسیم". سکوت کرد. گفتم که قرار جلسه را برای دو روز دیگر میگذارم. باز هم سکوت کرد و این نشانه رضا بود. به میترا زنگ زدم که روز جلسه، دخترش را هم بیاورد. رویا در این کشمکش صاحب حق بود و نظر و حضورش لازم بود.
دو روز بعد هر سه نفر آمدند دفتر. موکل زودتر آمد که بگوید: "گول حرفهاش را نخورید، مار هفت خط است" و من فقط سری تکان دادم تا نه نفی کرده باشم و نه قبول. فقط رویا بود که با موکل خوشوبشی کرد، مادرش سرسنگین نشان میداد. جو جلسه سرد و ساکن بود. باید به آن پایان میدادم: "شاید نیاز نباشد که ما وقت و انرژی خودمان را در دادگاه تلف کنیم. ما همه عقل داریم و خدا را شکر در این جمع صغیر و سفیه نداریم و میتوانیم مشکل را با قدری گذشت و انعطاف حل کنیم".
موکل مجال نداد: "همه عقل داریم ولی آغشته به حرص و طمع...". صورت میترا برافروخته شد. چیزی نگفت ولی پیکان حمله را متوجه خود میدید. گفتم: "اینطور که معلومه وضعیت مالی خانواده برخلاف ظاهرش خوب نیست و باید همگی در مقابل طلبکاران و به خصوص بانکها و نزولخواران متحد باشید". موکل یکباره به خروش آمد: "پدرم همه چی داشت؛ از مال دنیا بینیاز بود. چرا وضعش این طوری شد؟ چرا به فلاکت افتاد؟ ما از وضع او در این سالها هیچ خبری نداشتیم. مدتها بود از او دور بودیم. او دیگه برای ما یک شبح بود؛ یک اسم. چرا به اون حال زار افتاد که باید مثل آدم مفلس با ماها رفتار بشه؟"
میترا تحمل نکرد؛ تند و تیز وارد شد: "همون حرص و طمع که گفتی بدبختش کرد. به جای این که گوشه و کنایه بزنی، چشمات را باز کن، خودت را به ندانی نزن و اینقدر هم ننه غریبم بازی در نیار. اگه ما الان تو این اتاق هستیم و داریم تو سر و کله هم میزنیم تقصیر هیچ کدوم ما نیست. مقصر اونیه که الان تو خاک سرد خوابیده. تو را خدا جوری حرف نزن که انگار من پدرتون را از راه بدر کردم و از شما گرفتم، دزدیدم، نه جانم اون...".
مجادله داشت بالا میگرفت و من عمدا دخالت نمیکردم تا قدری آتش درون این دو زن با گفتن حرفهایی که در سینه انباشته و پنهان کرده بودند، سرد شود. موکل روی صندلی جابجا شد و با صدای بلندتر گفت: "من نمیگم که بابا خوب و بیعیب و نقص بود. اون خیلی عیب و ایراد تو زندگیش بود، به خصوص تو کار و کسب و روش پول درآوردنش...". قدری مکث کرد. نمیدانم شاید دنبال لغت یا جمله مناسب میگشت: "اون یک دفعه گُم شد، ناپدید شد. چی شد؟ چه بلایی سرش اومد؟ چه بلایی سر ما اومد؟ سر اون زن بیچاره آبروداری که نمیدونست جواب در و همسایه را چی بده، جواب فاميل را چی بده، به بچههاش چی بگه...".
میترا نیمخیز شد، درست مثل پلنگی که قصد جهیدن بر روی شکار را داسته باشد. پیدا بود که به شدت عصبانی است: "ببین مریم! ما نیومدیم اینجا برای نبش قبر کارهایی که شده. شما هی بابام بابام نکن. کسی محمود را مجبور نکرده بود که بیاد دوباره ازدواج کنه. اون خودش تصمیم گرفت. اینو تو گوشت کن و قبول داشته باش که من خودمو بهش تحمیل نکردم. میدونی چقدر رفت و اومد تا من بله گفتم. چرا تقصیرا رو میاندازی گردن من. این همه وقت داشتی. خوب بود این حرفا رو به بابات میگفتی...".
موکل که عصبی و آشفته شده بود، هیجانزده و با صدایی لرزان گفت: "تو هم بیتقصیر نبودی و نیستی. کلنگ را تو دادی دست اون آدم بیمسئوليت تا سقف خانه ما را خراب کرد...". نگاهم افتاد به رویا که مغموم و متحیر به این جنگ زنانه مینگریست. دلم برایش سوخت. او گناهی نداشت و به خاطر او هم که شده بود باید به آن جَروبحث بیپایان که بر التهاب آن مدام افزوده میشد پایان دهم.
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#نشر_سایه_سخن
@book_tips 🐞
21 381
🍃🌺🍃
سوره لقمان آیه 16 :
يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ
ترجمه :
پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (کار نیک یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشهای از) آسمانها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را (در قیامت برای حساب) میآورد؛ خداوند دقیق و آگاه است!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
