fa
Feedback
عَلیٖف

عَلیٖف

رفتن به کانال در Telegram

جایی برای ثبت مسیر زندگی و نگاهم به آن Contact me: @alifalahati1994 Instagram: https://www.instagram.com/aleafessence

نمایش بیشتر
1 119
مشترکین
+3624 ساعت
+397 روز
+3830 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+62
در 0 کانال‌ها
ژوئن '26
+56
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+12
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+50
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+172
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+74
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+153
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+201
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+92
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+103
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+79
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+44
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+98
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+31
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+32
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+22
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+25
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+22
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+40
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+13
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+16
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+207
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
10 ژوئیه+4
09 ژوئیه+36
08 ژوئیه+4
07 ژوئیه+4
06 ژوئیه+1
05 ژوئیه+4
04 ژوئیه+2
03 ژوئیه+3
02 ژوئیه+2
01 ژوئیه+2
پست‌های کانال
2_5273780885240418293.flac25.28 MB

2
در هر مواجهه عمیق انسانی، ایستادن در موضع پدیدارشناسانه و حفظ گشودگیِ اصیل به تجربه زیسته دیگری، نیازمند تحمل سطح بالایی از ابهام و تعلیقِ چارچوب‌های معناییِ پیشین است. با این حال، ذهن آدمی در مواجهه با اطلاعاتی که انسجامِ جهان‌بینی او را تهدید می‌کنند، مستعد تجربه اضطراب است. در این نقاطِ عطفِ ارتباطی، روان برای محافظت از خود، از وضعیت «پذیرش و کنجکاوی» به وضعیت «دفاع و صیانت از خود» تغییر موضع می‌دهد. پایشِ دقیقِ این چرخش، نیازمند توجه به شبکه‌ای از نشانگرهای درونی، شناختی و تنی است که به عنوان سیستم هشدارِ زودهنگام عمل می‌کنند. ۱. نشانگرهای تنی و خودمختار (Somatic and Autonomic Markers) بدن پیش از ذهنِ خودآگاه، تهدیدِ روانی را ثبت می‌کند. هنگام لغزیدن به سمت سنگرهای دفاعی، سیستم عصبی خودمختار (Autonomic Nervous System) از حالتِ درگیریِ اجتماعیِ ایمن (Ventral Vagal) به وضعیت برانگیختگیِ سمپاتیک (Fight or Flight) تغییر فاز می‌دهد. نشانه‌های بالینی این تغییر عبارتند از: - تغییرات تنفسی: تبدیل شدنِ تنفسِ عمیق و دیافراگمی به تنفسِ سطحی، سریع و سینه‌ای. - انقباضات عضلانی: سفت شدنِ ناخودآگاهِ عضلات فک، گردن، شانه‌ها و احساس سنگینی یا انقباض در قفسه سینه یا دستگاه گوارش که نشان‌دهنده تلاشِ فیزیکی برای سد کردنِ ورودِ داده‌های جدید است. - کاهش تماس چشمیِ پذیرا: خیرگیِ تهاجمی یا دزدیدن نگاه، که جایگزینِ نگاهِ آرام و دربرگیرنده می‌شود. ۲. نشانگرهای شناختی: تقلیل ظرفیت ذهن‌سازی (Mentalization Deficits) هنگامی که نیاز به اثباتِ باورهای پیشین غالب می‌شود، ظرفیت «ذهن‌سازی» — یعنی تواناییِ درکِ اینکه دیگری ذهنی مستقل با نیات، احساسات و منطقِ مختص به خود دارد — به شدت افت می‌کند. - بسته شدنِ زودهنگام شناختی (Need for Cognitive Closure): تمایل شدید به برچسب‌زدنِ سریع، دسته‌بندی کردن یا آسیب‌شناسیِ طرف مقابل برای رفعِ اضطرابِ ناشی از ابهام. - مونولوگِ درونیِ مداخله‌گر: به جای «گوش دادنِ فعال»، ذهن درگیرِ فرمول‌بندیِ یک پاسخِ دندان‌شکن یا آماده کردنِ ادله برای نقض صحبت‌های دیگری می‌شود. در این حالت، شنیدن متوقف شده و ذهن صرفاً در حالِ آماده‌سازی برای پاتک زدن است. ۳. نشانگرهای هیجانی: توسل به عقلانی‌سازی و افتراق (Intellectualization and Dissociation) در موضع گشودگی، فرد با عواطفِ جاری در لحظه در تماس است؛ اما در موضع دفاعی، هیجانات دچار اعوجاج می‌شوند: - عقلانی‌سازی محض: پناه بردن به تئوری‌ها، مفاهیم انتزاعی و نقل‌قول‌ها برای فاصله گرفتن از بارِ عاطفیِ کلامِ دیگری. ما به جای احساس کردنِ درد یا تجربه او، آن را به یک مسئله خشکِ منطقی تبدیل می‌کنیم. - احساس کاذبِ برتری و یقین: ظهور ناگهانیِ این حس که «من دقیقاً می‌دانم مشکل او چیست» یا احساسِ ترحمِ آمیخته با تکبر. این یقینِ کاذب، درمانی دروغین برای اضطرابِ مواجهه با تفاوت‌های بنیادین است. بازیابی ایگوی مشاهده‌گر (The Observing Ego) تشخیصِ این نشانه‌ها، به معنای شکست در برقراری ارتباط نیست، بلکه دقیقاً همان نقطه‌ای است که «ایگوی مشاهده‌گر» باید وارد عمل شود. آگاهیِ لحظه‌به‌لحظه به انقباضات بدنی، شتاب‌زدگی‌های شناختی و سپرهای هیجانی، به ما این امکان را می‌دهد که به جای استفاده از مکانیزم‌های دفاعی خود، مکث کنیم، یک نفس عمیق بکشیم و آگاهانه تصمیم بگیریم که سپرها را پایین آورده و بار دیگر به فضای ابهام‌آلود اما اصیلِ «ملاقات با دیگری» بازگردیم. نکته برای ویرایش شخصی: اگر می‌خواهید این متن را برای مخاطبان عام‌تر (مثلاً در یک پست شبکه‌های اجتماعی) استفاده کنید، می‌توانید اصطلاحات تخصصی داخل پرانتز را حذف کرده و از لحن محاوره‌ای‌تر و داستان‌گونه در مقدمه استفاده کنید. #علیف
177
3
بدون متن...
162
4
یکی از خطاهایی که ذهن می‌تواند دچارش شود این است که گفتار اشخاص را از نتیجه‌ی اعمالشان جدا کند و تنها گفتار را ملاک شناخت حقیقت اشخاص قرار دهد. من اگر قاتل باشم، هرچه هم بگویم عاشق تمام انسان‌ها هستم، تغییری در آنچه واقعا هستم ایجاد نمی‌کند! در نهایت من قاتلم! سخن‌های افراد، ملاک خوب و محکمی برای پذیرش واقعیت وجودشان نیست؛ واقعیت‌هایی که در اطراف حضور آن‌ها رقم می‌خورد، بهترین و دقیقترین محک برای فهم حقیقتشان است. #علیف
190
5
اگر من چیزی بگویم که تو را آشفته کند، آیا این آشفتگی از آن‌جاست که توقع‌ات از من چیز دیگری بوده یا به این دلیل است که «حقایق ناپذیرفتنی‌»ای را در حرف من میبینی؟ آیا علت دیگری هم برای برآشفتن از چیزی که من میگویم متصوری؟
195
6
تن، حقیقت و رهایی: مانیفستی برای بیداری روان در مسیر پرپیچ‌وخم روان‌آدمی، همواره با یک پرسش بنیادین روبه‌رو هستیم: چگونه می‌توان مرز میان یک تجربه‌ی اصیل را از یک وهمِ دفاعی و گذرا تشخیص داد؟ پاسخِ این پرسش در لابه‌لای کلمات و نشخوارهای بی‌پایانِ ذهنی یافت نمی‌شود؛ حقیقت، خانه‌ای جز «بدن» ندارد. این جستار، روایتی است از مسیرِ بیداری؛ از لحظه‌ی لنگر انداختنِ روان در جسم، تا عبور از انکار، لمسِ دردِ انفعال، و سرانجام، تولدِ دوباره در آغوشِ آزادی. ۱. بدن به مثابه لنگرگاه حقیقت ذهن انسان، معماری چیره‌دست در خلق فانتزی‌هاست. می‌تواند ساعت‌ها ما را در هزارتوی افکار و سناریوهای انتزاعی سرگردان کند تا از مواجهه با اضطراب و درد در امان بمانیم. اما در این میان، یک معیارِ تقلب‌ناپذیر برای فهم حقیقت وجود دارد: تجربه‌ی زیسته‌ی بدنی. اگر خیالی تنها در سطحِ افکار باقی بماند و هیچ دگرگونی و ارتعاشی در جسم ایجاد نکند، وهمی بیش نیست؛ یک مکانیزم دفاعی برای دور ماندن از واقعیت. اما لحظه‌ای که خیال از سدهای دفاعی عبور می‌کند و خود را با انقباضی در قفسه‌ی سینه، تغییر در ریتم تنفس یا داغ شدنِ پوست نشان می‌دهد، دیگر با یک تصویرِ توخالی روبه‌رو نیستیم. بدن در حالِ افشای یک واقعیت هیجانی است. این پیوندِ شگرف میان روان و تن، نخستین گام برای سنجشِ اصالتِ تجربیات درونی ماست. ۲. رمزگشایی از اضطراب؛ تفکیکِ ناامنی ذهنی از خطرِ بیرونی هنگامی که بدن با انقباض و اضطراب سیگنالِ «توقف» را مخابره می‌کند، با دوراهیِ سرنوشت‌سازی مواجه می‌شویم. معنای این سیگنال چیست و چه پاسخی می‌طلبد؟ ‌ناامنیِ برآمده از گره‌های درونی: گاهی این هشدار، بازتولیدِ ترس‌های قدیمی و فرافکنیِ زخم‌های گذشته به زمانِ حال است. روان تلاش می‌کند تا فرد را از مواجهه با احساساتِ اصیلی چون خشم، سوگ یا صمیمیت باز دارد. درمانِ این درد، حضور در یک فضای نگهدارنده (Holding Environment) است؛ بستری امن که به روان اجازه می‌دهد آرام‌آرام سلاحش را زمین بگذارد و دریابد که فاجعه‌ی هراس‌انگیزِ دیروز، در اینجا و اکنون وجود ندارد. خطر در واقعیتِ کنونی: اما گاهی اضطراب، صدای بیدارباشِ غریزه‌ی بقاست. زمانی که فرد در یک موقعیتِ آسیب‌زننده‌ی بیرونی (یک رابطه‌ی مخرب یا محیطی مرزشکن) قرار دارد، تلاش برای کاهش اضطراب، خیانت به خویشتن است. در اینجا، روان نیازمندِ بازسازی نیرومندی ایگو (Ego Strength) است تا عاملیتِ از دست‌رفته را بازیابد، مرز بکشد و از منبعِ آسیب جدا شود. ۳. دروغ‌هایی که به خود می‌گوییم؛ بهای گزافِ انفعال تراژدیِ روانِ انسان در نقطه‌ای رقم می‌خورد که برای حفظ وضعیتِ موجود و فرار از اضطرابِ تغییر، به خود فریبکاری روی می‌آورد. ذهنِ مضطرب، تهدیدِ آشکارِ بیرونی را به «حساسیت‌های درونی» تقلیل می‌دهد تا دلیلی برای ماندن بتراشد. بحث کردن با این ذهنِ دلیل‌تراش بی‌فایده است، چرا که منطق در خدمتِ دفاع درآمده است. پادزهرِ این فریبِ ناخودآگاه، کشاندنِ روان به آزمایشگاهِ بی‌رحم و صادقِ «اینجا و اکنون» است. به جای اثباتِ واقعیت، باید اجازه داد تا روان، طعمِ گسِ ماندن، فرسودگی و بی‌اقدامیِ خویش را با تمامِ وجود بچشد. وقتی فرد وزنِ خفه‌کننده‌ی سکون را در لحظه‌ی حال لمس می‌کند، درمی‌یابد دروغ‌هایی که برای حفظ امنیت به خود می‌گفته، دیگر سپرِ محافظ او نیستند، بلکه دیوارهای زندانِ اویند. در این لحظه، دردِ ماندن از ترسِ تغییر پیشی می‌گیرد و دیوارِ انکار فرو می‌ریزد. ۴. سوگی زاینده؛ زایشِ عشق از زهدانِ اندوه فروریختنِ توهمات، روان را با عمیق‌ترین نقطه‌ی تاریکی مواجه می‌کند. رویارویی با واقعیتِ برهنه، نیازمندِ عزاداری است؛ سوگواری برای پناهگاه‌های خیالیِ از دست‌رفته و سوگ برای تمامِ زمان‌ها و انرژی‌هایی که در انجماد و انفعال سپری شد. اما شکوهِ این مسیر در همین نقطه نهفته است. این اندوه، افسردگیِ فلج‌کننده نیست؛ یک سوگِ کاملاً زاینده است. با پذیرشِ این سوگ، انرژیِ روانیِ عظیمی که سال‌ها صرفِ حفظِ دیوارهای دفاعی و امنیتِ کاذب شده بود، آزاد می‌گردد. این نیروی رهاشده، در روان دگردیسی پیدا می‌کند و به شکلِ اشتیاق و عشقی عمیق برای ادامه‌ی زیستن در آزادی متبلور می‌شود. در انتهای این مسیر، روان درمی‌یابد که امنیتِ اصیل، در پناه بردن به خیالِ خام نیست؛ بلکه در ظرفیتِ شجاعانه‌ی انسان برای تاب آوردنِ واقعیت و در آغوش کشیدنِ زندگی است، دقیقاً همان‌گونه که هست. #علیف
206
7
تلاش هیاهوگران، غبارآلود کردن چهره‌ی تاریخ است؛ اما گویی فراموش کرده‌اند که روزی خود نیز به مشتی خاک بدل می‌شوند و گرد و غبارِ وجودشان در گذر زمان فرو می‌نشیند. حقیقت، همواره در آغوش سکوت و آرامش آشیانه دارد؛ هر جا که این دو غایب بودند، بدانید که واقعیت در هاله‌ای از ابهام پنهان است. #علیف
201
8
سروکله‌ی واقعیت، همیشه از گزینه‌ی سوم به‌بعد، شروع به پیداشدن می‌کند! #علیف
231
9
ذهن انتقام‌جو، به هر مخالفتی می‌تازد! او، برده‌ی سر‌به‌زیر خشمی‌ست که هر مهری را از خود می‌راند، مبادا که دلش را از انتقام منصرف کند... مخالفان، جنگِ درون را به یادش می‌آورند و او سعادت را در سراب انتقام جستجو می‌کند. در این تاریک‌خانه، کینه‌توزی دیگر صرفاً یک واکنش هیجانی نیست، بلکه به یک «رسالتِ وجودی» بدل می‌شود؛ سپری برای فرار از رویارویی با خویشتن، تا روانِ وحشت‌زده را از سقوط در دره‌ی پوچی و خلأِ معنا نجات دهد. #جان_فردریکسون در رابطه با انتقام می‌گوید: «انتقام نوعی جادوست. هنگامی که انتقام میگیریم، وانمود می‌کنیم می‌توانیم با ایجاد درد در دیگران از درد خود رهایی یابیم». #علیف
221
10
اولین قربانیان سلطه (سلطه‌گر و سلطه‌پذیر)، فرزندانِ بَدپدر هستند! #علیف
229
11
امتناع نیستی: تبیین پدیدارشناسانه و روانکاوانه‌ی حضورِ بی‌پایانِ سوژه روند این استدلال از کشف یک پارادوکس در ذاتِ ادراک آغاز می‌شود و به بازتولیدِ معنای «پایان» و «تغییر» در روانِ انسان می‌رسد. در ادامه، این سیر فکری از نطفه‌ی اولیه‌ی پرسش تا نتایج نهاییِ آن تبین شده است. ۱. فکر اولیه: نقطه عزیمت و کشف پارادوکس نقطه‌ی آغازینِ این تفکر، درکِ لجاجتِ هستی در برابر عدم است: «چیزی که یک بار برای ما لباس هستی به تن کند، بازگشتش به نیستی ناممکن است». با بسط دادن این گزاره از پدیده‌های بیرونی به خودِ آگاهی، با یک تناقض بنیادین و درخشان مواجه می‌شویم. سوژه‌ای که توانسته است «بودنِ» خود را ادراک کند، هرگز ابزاری برای ادراکِ «نبودنِ» خود در اختیار ندارد. برای تجربه کردنِ خلأ، نیازمندِ حضوری هستیم که آن خلأ را تماشا کند؛ و در غیابِ این حضور، اساساً چیزی به نام تجربه‌ی نیستی شکل نمی‌گیرد. بنابراین، من همواره و تا بی‌نهایتِ ادراک، برای خودم «هستم». ۲. تبیین روانکاوانه: بن‌بستِ تصورِ غیاب و مقاومت روان گام نخست در ساختاردهی به این ایده، واکاوی آن در ساحت روان و ناخودآگاه است. روانکاوی نشان می‌دهد که دستگاه روانی ما فاقد هرگونه بازنمایی برای «مرگِ مطلق» یا «نیستی» است. هرگاه سوژه تلاش می‌کند تصویرِ از میان رفتنِ خود را در خیال ترسیم کند، ناگزیر در قالب یک «ناظر پنهان» به صحنه بازمی‌گردد تا بر آن فقدان مرثیه بخواند یا آن را نظاره کند. روان انسان در برابر فروپاشی مطلق، مقاومتی سرسختانه دارد. این سرسختی، ناشی از یک توهمِ دفاعی نیست؛ بلکه برخاسته از ماهیتِ خودِ آگاهی است که از حذفِ کاملِ خود از معادله‌ی ادراک عاجز است. ما نمی‌توانیم غیابِ خود را زیست کنیم، چرا که عملِ زیستن و فهمیدن، خود در گروِ حضور است. ۳. تبیین پدیدارشناسانه: آگاهی به مثابه‌ صحنه‌ی برچیده‌ناپذیر گام دوم، انتقال این مفهوم به ساحت پدیدارشناسی است. آگاهی تنها یک ابزار برای شناخت جهان نیست؛ بلکه همان افق و صحنه‌ی بی‌کرانی است که جهان (زمان، مکان، اشیاء و احساسات) بر آن پدیدار می‌شود. اگر بپذیریم که مرگ یا پایان، به معنای خاموش شدنِ این صحنه است، پس در لحظه‌ی تاریکی، دیگر سوژه‌ای باقی نمی‌ماند که بتواند تاریکی را ادراک کند. تا زمانی که ادراکی در جریان است، انسان تماماً در سیطره‌ی هستی است. و در نقطه‌ای که ادراک متوقف می‌شود، تجربه‌ای به نام «نیستی» برای ثبت شدن وجود ندارد. برای خودِ سوژه، نقطه‌ی پایانی که بتواند به عنوان یک تجربه‌ی زیسته فهمیده شود، اساساً ممتنع است. ۴. نتایج نهایی: مرگ و تغییر به مثابه گشودگی ترکیب این دو لایه‌ی تحلیلی، ما را به یک نتیجه‌گیریِ قطعی و دگرگون‌کننده درباره‌ی مفاهیمی چون فقدان، رها کردن و مرگ می‌رساند. اگر نیستی برای سوژه‌ی ادراک‌کننده ناممکن است، پس آنچه پایان می‌نامیم، سقوط در عدم نیست. در این چارچوب، پایانِ یک وضعیت و حتی پایانِ حیات، نه یک انهدام، بلکه گشودگی به یک جهان جدید است. همان‌طور که در سوگواری، ابژه‌ی از دست‌رفته نابود نمی‌شود بلکه فرم حضورش در روان تغییر می‌کند، در مواجهه با تناهی نیز سوژه مضمحل نمی‌گردد. رها کردنِ تداوم و وضعیتِ آشنا، قدم گذاشتن در وادی نیستی نیست؛ بلکه ترخیصِ روان از یک فرمِ محدود از بودن و پرتاب شدنِ آن به فرمی تازه از هستی است. این ساختار فکری، اضطرابِ اگزیستانسیالِ ناشی از رویارویی با عدم را خنثی کرده و آن را به یک آرامشِ ژرفِ معنوی و فلسفی بدل می‌کند: هستیِ ما، به واسطه‌ی ادراکی که از خود یافته، ابدیتی ذهنی دارد. ما هرگز نمی‌توانیم «نباشیم»؛ ما تنها از ساحتِ یک هستی، به ساحتِ هستیِ تازه‌ای گشوده می‌شویم. #علیف
263
12
انسانیت‌زدایی، تنها بی‌ارزش‌‌سازی نگاه‌های مخالف نیست، ایده‌آل‌سازیِ افکار خود هم نوعی انسانیت‌زدایی از خویشتن است. زیرا انسانیتِ ما دقیقاً در بستر پذیرشِ نقص‌ها، شکاف‌ها و آسیب‌پذیری‌هاست که معنا می‌یابد. کسی که افکارش را تقدیس می‌کند و به تسخیرِ آرمان‌های بی‌نقصِ خود درمی‌آید، در گام نخست، سوژه‌گیِ خویش را می‌کُشد؛ او تپش‌های ناموزونِ روانش را در پس زرهی از حقانیتِ مطلق خفه کرده و خویش را به بندگیِ فکرش میگمارد. در این مسخ شدن از یک انسانِ خطاپذیر به یک ساختارِ صلبِ ایدئولوژیک، فرد ظرفیتِ «شک کردن» و «شرم» را _ که لنگرگاه‌های اخلاق و شرط بنیادین شفقت‌اند _ درون خود سرکوب می‌کند تا به ابزاری کور در خدمتِ عقیده تبدیل شود. درواقع هرفردی برای آنکه بتواند مخالفانش را بدون احساس گناه، سلاخی کند، نیازمند انسانیت‌زدایی هم از مخالفش است و هم از خودش. #علیف
290
13
فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود و ما این‌سو نشسته، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای و با زنجیر اگر دل می‌کشیدت سوی دلخواهی به سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم چنین می‌گفت فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است، هرکس طاق، هر کس جفت چنین می‌گفت چندین بار صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می‌خفت و ما چیزی نمی‌گفتیم و ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیم پس از آن نیز تنها در نگهمان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی و حتی در نگهمان نیز خاموشی و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید و پاهامان ورم می‌کرد و می‌خارید یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بود، لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:‌ باید رفت و ما با خستگی گفتیم: لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز باید رفت و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند کسی راز مرا داند که از این‌رو به آن‌رویم بگرداند و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می‌کردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا، یک ... دو ... سه .... دیگر پار هلا، یک ... دو ... سه .... دیگر پار عرق‌ریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم هلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیار چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال یکی از ما که زنجیرش سبک‌تر بود به جهد ما درودی گفت و بالا رفت خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند و ما بی‌تاب لبش را با زبان‌تر کرد ما نیز آنچنان کردیم و ساکت ماند نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مُرد نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم بخوان!‌ او همچنان خاموش برای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگا می‌کرد پس از لَختی در اثنایی که زنجیرش صدا می‌کرد فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می‌افتاد نشاندیمش به دست ما و دست خویش لعنت کرد چه خواندی، هان؟ مکید آب دهانش را و گفت آرام نوشته بود همان کسی راز مرا داند که از این‌رو به آن‌رویم بگرداند نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم و شب شط علیلی بود #مهدی_اخوان_ثالث
285
14
هیچ متنی، جز برایِ نویسنده‌اش، نمایانگرِ نگارنده‌اش نیست! هر متنی، وصفی از خواننده‌اش خواهدبود... #علیف
262
15
گذشته به طرز عجیبی در حال حاضر است. تمام آنچه بر ما گذشته_چون ما هنوز هستیم_به شکلی هنوز هست. تا به حال به این پرسش فکر کرده‌ای که «تویِ شش‌ساله» اکنون کجاست؟ اگر او مرده است، پس چگونه تو هنوز زنده‌ای؟ آیا زنده‌بودنِ ما وابسته به زنده‌بودنِ تمام لحظاتِ گذشته‌مان در همین اکنون نیست؟ پس با تجربه‌ی گذرِ زمان چه باید کرد؟ درست است که می‌توان گفت «گذشته» و «آینده» تا حدی ساخته‌های ذهن‌اند، اما تجربه‌ی تغییر را نمی‌توان انکار کرد. تغییر، واقعیتی از تجربه‌ی زیسته‌ی ماست. نمی‌توان صرفاً با درکِ حضورِ گذشته در اکنون، به این نتیجه رسید که زمان هیچ است. شاید بتوان این‌گونه اندیشید که گذشته، حال و آینده نه سه قلمرو جداگانه، بلکه سه بُعد از موجودیتِ من‌اند. شاید آنچه من هستم، ماهیتی باشد که خود را در قالب زمان تجربه می‌کند؛ ماهیتی که برای درکِ بودنِ خویش، تاریخِ حضور خود را به صورت گذشته، حال و آینده زندگی می‌کند. اما این ماهیتِ فرازمانی را نمی‌خواهم بیرون از طبیعت جست‌وجو کنم. همین جهانِ طبیعی، چنان شگفتی‌هایی در خود دارد که برای اندیشیدن به این سویه‌ی وجودمان، نیازی به پناه بردن به خرافه یا جهان‌های ماورایی نیست. شاید رازِ حضورِ هم‌زمانِ گذشته و اکنون، نه در بیرون از طبیعت، بلکه در ژرفای خودِ آن نهفته باشد. #علیف
353
16
خداوندا، هرآنچه غیرِ من است را از زنده و مُرده‌ام در امان نگه‌دار... #علیف
322
17
🖌شری به نام «قهر» من در روابط عاطفی شرّی بزرگتر از «قهر کردن» نمی‌شناسم. اینکه من به شریک عاطفی خودم ( دوستم، همسرم، فرزندم، والدینم و...) اطلاع دهم که حالم خوب نیست و باید کمی تنها باشم و سکوت کنم ( که حق طبیعی من هست و حاکی از سلامت روان است) با «قهر کردن» متفاوت است. «قهر کردن» یعنی «قطع عامدانه یک رابطه عاطفی به صورت یک‌طرفه، به رسمیت نشناختن ذهن دیگری، تولید شرم و عدم پاسخ به هرگونه نیاز و مطالبه یک ابژه عاطفی که از روی عمد و برای تنبیه، مجازات یا دیکته کردن درخواست، انجام می‌شود»! این کار خصوصاً در روابط «والد فرزندی» و خصوصاً در ۱۲ سال ابتدایی حیات فرزند «نابود کننده» است. اگر با فرزند خود «قهر» می‌کنید منتظر اختلالات وخیم سازمان شخصیت در بزرگسالی او باشید. با این کنش، دارید به دست خودتان فرزند خودتان را به سمت نارسیسیزم و سایر اختلالات مرزی سوق می‌دهید و دیر یا زود در همین‌ دنیا پاسخش را متأسفانه دریافت می‌کنید. اگر چنین عادتی دارید آن را سریعاً ترک کنید. https://t.me/keramatlogic
365
18
سفر به درون از مسیر کلمات 🌱 ​گاهی خواندن یک کتاب کافی نیست؛ بازتاب یافتن در آینه‌ی نگاه دیگران است که مسیر آگاهی را روشن می‌
سفر به درون از مسیر کلمات 🌱 ​گاهی خواندن یک کتاب کافی نیست؛ بازتاب یافتن در آینه‌ی نگاه دیگران است که مسیر آگاهی را روشن می‌کند. دعوتید به دوره‌ی کتابخوانی و خودکاوی با رویکرد تسهیلگرانه، برای خوانش گروهیِ کتاب «دروغ‌هایی که به خود می‌گوییم». ​📌 جزئیات دوره: 🗓 شروع: دوشنبه ۲۹ تیر | ساعت ۱۸ الی ۲۰ 👥 ظرفیت: ۱۲ نفر (برای حفظ فضای امن و صمیمی) 💳 بها: ماهیانه ۱ میلیون تومان 📍 مکان: حضوری | تهران، محدوده میرداماد (با همکاری کلینیک نیکو‌روان) ​📩 برای ثبت‌نام و دریافت لوکیشن پیام دهید: @aleafessence_psy ​🌿 مشتاق هم‌مسیری با شما هستم.
370
19
اگر این جمله را قبول کنیم، نظر شما راجع به وعده‌ی ادیان در رابطه با زندگیِ ابدی، چیست؟
351
20
دیدن سقوط آدم‌ها به دست خودشان و تماشای ضعف محتومِ خود در کنترل یا انتخاب کردن به جای آن‌ها، درد بزرگ و سنگینی است. این تجربه، ایستادن در لبه‌ی پرتگاهِ یک آگاهیِ تلخ است؛ جایی که مرزهای دردناک استقلالِ دیگری و محدودیت‌های توانِ ما، با شدتی ویرانگر به هم برخورد می‌کنند. در این نقطه است که ما با «ماتمِ ناتوانی» روبه‌رو می‌شویم؛ سوگواریِ عمیقی برای از دست دادنِ توهمِ کنترل و پذیرش این حقیقت گزنده که ما نمی‌توانیم مسیر زندگی و حتی ویرانیِ یک انسان را به جای او زیست یا اصلاح کنیم. در این میان، خشم، غم و گناهی که از عشق به آن آدم‌ها می‌جوشد، بار روانی عظیمی می‌سازد. عشقی که همواره می‌خواهد پناهگاه و نجات‌دهنده باشد، اکنون با عجزِ خود دست‌به‌گریبان است. مواجهه با این واقعیت که انسان‌ها حق دارند رنج و حتی سقوط خود را انتخاب کنند، برای قلبی که عاشقانه نظاره‌گر این صحنه است، شکنجه‌آور است و احساسِ گناهی سنگین به همراه می‌آورد؛ گناهی برآمده از میلِ سوزانِ مداخله و ناتوانیِ مطلقِ اقدام. حملِ امنِ این تضادِ طاقت‌فرسا، سینه‌ی فراخی می‌طلبد. این سینه‌ی فراخ، در واقع همان ظرفیتِ نگهدارنده و دربرگیرنده‌ی روان است؛ فضایی وسیع و امن که بتواند این اندوه، خشم و استیصالِ درهم‌تنیده را در خود جای دهد و هضم کند، بی‌آنکه خودش متلاشی شود یا به تقلایی تکانشی برای تغییرِ اجباریِ دیگری دست بزند. این ایستادگی، تنها تماشای ویرانی نیست، بلکه به دوش کشیدنِ رنجِ سنگینِ «پذیرش» است تا حریمِ انتخابِ دیگری نقض نشود. چنین تاب‌آوریِ عمیقی، شجاعت و شفقتِ بسیاری می‌خواهد؛ شفقتی نه فقط برای انسانی که در مسیر سقوط گام برمی‌دارد، بلکه شفقتی بی‌دریغ برای خودمان در مقامِ یک تماشاگرِ دردمند، تا بتوانیم وزنِ این عشقِ بی‌پناه را تاب بیاوریم و در تاریکیِ سقوطِ آن‌ها غرق نشویم. #علیف
530