fa
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

رفتن به کانال در Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

نمایش بیشتر
4 467
مشترکین
+424 ساعت
+377 روز
+7930 روز
آرشیو پست ها
صبحهای زمستانی،با گذشت چندین سال وقتی بوی سرما بین خواب و بیدار به مشامم می رسد ،وقتی حرکت گزنده ی سرما را روی مچ پاهایم حس م
صبحهای زمستانی،با گذشت چندین سال وقتی بوی سرما بین خواب و بیدار به مشامم می رسد ،وقتی حرکت گزنده ی سرما را روی مچ پاهایم حس میکنم و پاهایم را سریعا زیر پتو میکشم ،ناگهان یاد آن سالها می افتم که مادرم با خوشحالی به من می‌گوید برف آمده ست تلوزیون گفت مدرسه تعطیل ست بخواب عزیزم. آخ که اگر دنیا هزار سال طول بکشد هرگز این لذت در هیچ نقطه ی زندگی تکرار نخواهد شد . دلم چنان صبحی سرد می‌خواهد.. #عادله_زمانی @adelehz

. صحنه: زن، مرد و کودکی نوپا دور سفره‌ای نشسته‌اند، زن و مرد تند‌تند و به‌دور از آداب غذا می‌خورند، طرز نشستن زن قهوه‌خانه‌ای است! مرد لیوان را می‌گیرد به‌سمت زن. مرد: ببین یه لیوان آب بیار، دارم از تشنگی خفه میشم. زن: حاجی من خودم دارم از تشنگی ماست میخورم! تصویر خنده‌ی شدید مرد اسلوموشن می‌شود و صدای آهنگی بی‌ربط روی صحنه پخش می‌شود. پایان. صحنه: پسرکی در زاویه سه‌رُخ نسبت به دوربین نشسته و از بین تصاویری که روی صفحه‌ای نشان داده می‌شود، حدس می‌زند که کدام‌یک واقعی و کدام‌یک کیک هستند. پایان. صحنه: زنی روبه‌روی آینه روشویی در حال ژیلت زدن صورتش است، مرد از جایی پنهان ناگهان ترقه‌ای پشت زن می‌اندازد، زن از جا می‌پرد، خودش را به درودیوار می‌زند، فحش می‌دهد. پایان. صحنه: در ویدئویی مردی که کنار همسرش نشسته، خبر می‌دهد داشته‌اند تفریح می‌کرده‌اند که تفریحی‌تفریحی زنش باردار شده. پایان. صحنه: دو نفر در لایو یکدیگر را به باد ناسزا می‌گیرند. پایان. صحنه: دختری رو به دوربین می‌گوید امروز عروسی پسردایی‌اش است و چون زندایی‌اش اجازه نداده که او با دامادِ امروز ازدواج کند، می‌خواهد خیلی زیبا بشود تا زندایی ببیند چه‌چیز را از دست داده. پایان‌. مدتی‌ست دست‌ودلم به نوشتن نمی‌رود، ساعات طولانی پای لپ‌تاپ می‌نشینم؛ می‌نویسم، ولی بی‌انگیزه؛ می‌نویسم، ولی پاک می‌کنم؛ می‌نویسم، ولی بازنویسی نمی‌کنم؛ می‌نویسم، ولی برای هیچ ناشری ایمیل نمی‌کنم؛ می‌نویسم، ولی در صفحه‌ام پست نمی‌کنم... این روزها فضای مجازی پر شده از سناریوهای کوتاهِ زودپایان‌پذیرِ عجیب! عجیب از نظر میزان توجه و میزان بازخوردی که می‌گيرند. اکسپلور شاید خائنانه‌ترین اختراع بشر باشد؛ بازاری شلوغ، بدون جنس بزرگ، پر از خرده‌ریزهای آویزان از درودیوار، و پر از مشتریِ پرسه‌زن. همه‌ی دنیا همین است؟ بله، این بازار، با همه‌ی بنجول‌فروشی‌اش، جهانی‌ست، اما ما خریدارهای بهتری هستیم انگار. حس میکنم ما دلزده‌های از دنیای واقعی، بیشتر از بقیه‌ی دنیا پناه برده‌ایم به این بازارگردی و مشتری‌های بهتری هستیم برای ابتذال. نه نِک‌ونال می‌کنم، نه از منظر روشنفکرِ همیشه غُرغُرو حرف می‌زنم، نه فاز آسیب‌شناس اجتماعی برمی‌دارم! بگذارید به حساب درد دل: نوشتنِ یک رمان، حداقل یک سال زمان می‌برد؛ یک سال از خواب خوشِ صبح زدن، چمباتمه پشت لپ‌تاپ، درگیر با درگیری‌های روحی شخصیت، درد کتف و گردن از کار مدام، ضعف چشم... چند نفر می‌خوانند؟ اینجا بازار کساد است آقای رِنگو! مدتی‌ست شوق قدیم را ندارم، وقت نوشتن. سودابه فرضی پور @adelehz

یه روز صبح که میخواستم برم مدرسه مثل همیشه با صدای مامانم بیدار نشدم ،بلکه یه صدای،جیغ خیلی بلند بود که فقط،داد میزد مامان ...ماماننننن... صدای خواهرم بود که شب قبلش همراه همسرش خونمون مهمون بودند و به اصرار مادرم قرار شد که شب بخوابند . با چشمای خوابالو تصویر مبهم مامانمو رو تو بغل بابام میدیدم و کنارش خواهرو برادرام که فقط،فریاد می‌زدند.. تا چند دقیقه ای هنگ بودم چون تصویری که از مامانم جلوی چشمام پلی میشد اصلا شبیه اون مامانی نبود که صبح به صبح بوی چایی تازه دمش کل خونه رو برمی‌داشت ... با همون تصویر تار فقط،دیدم صورت قشنگش داره کم کم کج میشه و من فقط گریه میکردم .. تقریبا همسایه ها ریخته بودن توی خونمون و هرکی میدوید یه سمتی .. تا رسیدن آمبولانس دامادمون چندین بار به صورت مادرم کوبیده بود که صورت برگرده سرجای اولش لب هاش،خونی شد .. امبولانس،رسید ..مادرم رو روی برانکارد گذاشتن و بردن چندتا لقمه ای،که برای مدرسه من و داداش کوچیکه ام آماده کرده بود گوشه سفره بود هنوز مادرم رو بردن و حدودا ۲ ماه تو کما بود و من دو ماه با صدای قاشق و چنگال مامانم و بوی خوب چایی تازه دمش و لقمه هایی که مزه بهشت میداد بیدار نشدم .. بعد از چندین ماه از بیمارستان آوردنش خونه اما بدنش از یه سمت فلج شده بود و حالا من بودم که باید اول صبح چایی و لقمه میذاشتم دهنش .. ولی هیچوقت لقمه های من مزه لقمه های،اونو نداد  .. اما خدای مهربون نذاشت خونمون اینشکلی،بمونه مامانمو یبار دیگه برگردوند و من دوباره از نعمت مادر برخوردار شدم و کم کم بدنش هم خوب شد .. من هیچوقت اون ۷ صبح رو فراموش نکردم و حالا چندین ساله از اون روز میگذره و من هربار که ساعت ۷ صبح بیدار میشم و صدای قاشق و چنگال از آشپزخونه میاد میگم خدایا شکرت .. هر روز که میرم سرکار و مامانم مشغوله تو آشپزخونه وقتی میخوام از خونه خارج بشم یبار دیگه برمیگردم عقب و از دور تماشاش میکنم ..پیر شده اما هنوزم مثل اونروزا بلده اوله صبحه منو قشنگ کنه ... صدای قاشق و چنگال اول صبح مامانا صدای زندگی هستش به نظرم اگر بتهوون زنده بود میتونست از،صدای قاشق و چنگال اول صبحه مامانا تو آشپزخونه یه ملودی فراموش نشدنی بسازه .. براتون آرزو میکنم که خونتون پر باشه از،این صدای قشنگ مهرک #شما_فرستادین @adelehz

یکی از زیباترین هدیه های خلقت به بشر بیدار شدن صبحگاهی ست .خصوصا اگر با صدای برهم خوردن قاشق و استکان چای و ریز ریز حرف زدن م
یکی از زیباترین هدیه های خلقت به بشر بیدار شدن صبحگاهی ست .خصوصا اگر با صدای برهم خوردن قاشق و استکان چای و ریز ریز حرف زدن مادرت توی آشپزخانه با پدرت باشد. بوی نان تازه زیر دماغت خودنمایی کند و گرمای لطیف نور خورشید را بروی پوست مچ پایت احساس کنی .. مگر زندگی چیزی جز همین چند لحظه ست چرا از هدایای خلقت راحت عبور میکنی؟ #عادله_زمانی @adelehz

خوشا صبحی که چون از خواب خیزم به آغوش تو از بستر گریزم .. سایه @adelehz
خوشا صبحی که چون از خواب خیزم به آغوش تو از بستر گریزم .. سایه @adelehz

بابام از سر شب دو بار از خواب پریده داد زده مامانم میگه چی خواب دیدی میگه خواب دیدم یه یارویی کنارت نشسته داره حرف میزنه منم نمیشناسمش وا بده مرد والله بخدا من بیدارم خبری نیست 😂

تو كه كيميا فروشی ؟ نظری به قلبِ ما كن ...! حافظ @adelehz
تو كه كيميا فروشی ؟ نظری به قلبِ ما كن ...! حافظ @adelehz

sticker.webp0.35 KB

صبح، نور و خیر خداوند سبد روزی ات را از این هدیه هایش پر کند . باشد که خیر بریزد و نور ببارد بر خانه ات همسفر #عادله_زمانی @a
صبح، نور و خیر خداوند سبد روزی ات را از این هدیه هایش پر کند . باشد که خیر بریزد و نور ببارد بر خانه ات همسفر #عادله_زمانی @adelehz

خدا کند امروز شادی ببارد... سیدعلی صالحی @adelehz
  خدا کند امروز شادی ببارد... سیدعلی صالحی @adelehz

یک نفر اینجا انتخاب درستی داشته بچه ها :)
یک نفر اینجا انتخاب درستی داشته بچه ها :)

هوش مصنوعی اومده تصاویر کلاه قرمزی اینا رو انسانی کرده😍❤️

sticker.webp0.65 KB

  ما تشنه ی همیم و به هم چون که می رسیم آغاز احتیاج من و اشتیاق توست قشلاق کرده ام به تو از دست زندگی چندی ست پایتخت جهانم، اتاق توست علیرضابدیع @adelehz

از یک سنی به بعد دیگر نمی توانی براحتی برای خودت دوست پیدا کنی،حوصله ی عاشقی برایت نمی ماند. انتظار چیزی را نمیکشی ذوق چیزی ت
از یک سنی به بعد دیگر نمی توانی براحتی برای خودت دوست پیدا کنی،حوصله ی عاشقی برایت نمی ماند. انتظار چیزی را نمیکشی ذوق چیزی ته دلت را خالی نمی کند . نه اینکه افسرده باشی یک رخوت ترسناک ،یک سکوت سنگین تمام تنت را احاطه می کند . چیزی متعجبت نمی‌کند و حریص چیزی باقی نمی مانی. نمیدانم این سکون خوب ست یا بد فقط،می‌دانم که وجود دارد .. همین #عادله_زمانی @adelehz

ما بلاخره یک صبح به یک طلوع دوباره خواهیم رسید ‌.خورشید را در آغوش خواهیم گرفت و برای شبهایی که با گریه خوابمان برده بود غزل
ما بلاخره یک صبح به یک طلوع دوباره خواهیم رسید ‌.خورشید را در آغوش خواهیم گرفت و برای شبهایی که با گریه خوابمان برده بود غزل خداحافظی خواهیم خواند . یک صبح از صبحهای پر نور خدا یاد خواهیم گرفت که عشق را در سینه بکاریم و نور را بر آن مهمان کنیم ..و چرا آن صبح امروز نباشد .. #عادله_زمانی صبح بخیر ❤️ @adelehz

حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد. اگر
حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد. اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟ پيوند @adelehz

ساعت ده شب از خیابان‌های شهر به خانه برمیگردم ،زیر نور چراغ برق های غمگین به آسفالتی که دیگر رنگ خاکی ندارد و زیر آن نور متفاوت تر می درخشد نگاه میکنم. صدای جیرجیرکی در دور دست فکر کنم از بین گیاهان پارک کوچک محله به گوش می رسد. آخ که کاش می‌توانستم بفهمم جیرجیرک ها شبها رویا می بینند یا برای دلشان عاشقانه یک بالشان را بر بال دیگری می کشند ؟ و خانه ها خانه های جادویی که چراغ هایشان از دور دستها سو سو زنان وجود قلب هایی را یادآوری می کنند. پشت آن‌پنجره ها که گاها با پرده های ضخیم و گاهی با پرده های حریر رقصان پوشیده شدند هزار دل ایستاده اند. هزار دلی که کسی نمیفهمد در درونشان چه می‌گذرد. از پشت پنجره ها که می‌گذرم هیچ نمیدانم آنها در آن خانه ها شادند یا غمگین .. راستی مردم این شهر،مردم این خانه ها شادند؟ دلم می‌خواهد اینطور فکر کنم راهم را ادامه می دهم و پیش می روم سکوت را به آرامش تعبیر میکنم و صدای خفه ی گریه ای که از یکی از خانه ها به گوش می رسد را با خوش‌بینی احمقانه ای نشنیده می گیرم . دلم‌ میخواهد خیال کنم پشت ان‌پنجره ها آن هزاران دل شاد زندگی می کنند . حتی اگر این طور نباشد. #عادله_زمانی

"زنی که‌گم کردم " - آمار و تحلیل کانال تلگرام @adelehz