fa
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

رفتن به کانال در Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

نمایش بیشتر
4 354
مشترکین
+224 ساعت
-117 روز
-5130 روز
آرشیو پست ها
گمان می‌کنم همه‌چیز از سال ۹۸ شروع شد؛ از آن سالی که بعد از آمدن و رفتنش، دیگر هیچ‌چیز شبیه قبل نشد. گاهی از خودم می‌پرسم زندگی آن روزها چگونه بود؟ روزهایی که «تو» بودی! روزهایی که تهران زیباتر بود و تو، که همیشه عاشق تهران بودی، خوشحال‌تر... روزهایی که صدای خنده‌های بلندت در سراسر خیابان ایرانشهر شنیده می‌شد و برق چشمان زیبایت همه‌جا می‌درخشید. «دایی احمد جانم»، اصلاً خبر داری بعد از رفتنت، تهران چه روزهایی گذراند؟ اصلاً می‌دانی ما چطور ادامه دادیم؟ می‌دانی در خیابان ایرانشهر دیگر کمتر کسی می‌خندد؟ در روزهایی که در آی‌سی‌یو بودی، با ترس به این فکر می‌کردم که اگر نباشی، دنیا چگونه خواهد بود؛ و امروز، در پنجمین سالگرد نبودنت، می‌دانم که بعد از رفتنت دیگر هیچ‌چیزِ دنیا قشنگ باقی نماند و خدا خودش می‌داند دیگر هیچ‌چیز شبیه قبل نشد. دلم برایت تنگ شده، «باد صبای از دست‌رفتهٔ من». در دورترین نقطه از تو، وقتی حتی نمی‌دانم در کدام آسمان خانه داری، بسیار خسته‌ام. تولد دوباره‌ات مبارک. برای من، برای همهٔ ما، برای تهران قشنگی که عاشقش بودی دعا کن؛ دعا کن غم برود... دعا کن دوباره صبحی برخیزم و به یاد خنده‌های قشنگت، از ته دلم بخندم. همیشه، تا ابد، تا هنگامهٔ دیدار دوباره‌مان، دوستت دارم. تولد دوباره‌ات مبارک، کبوتر رهای من... #عادله_زمانی #دایی_احمد_جانم

Repost from کاف
إِذْ جَاءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا. پس چون مشکلات از همه سمت آمدند و چشم‌هایت از وحشت فرو رفتند و‌ تمام وجودت لرزید، گفتم کمک‌هایم در راه است و‌ چشم دوختم که ببینم باورم می‌کنی اما به من شک داشتی. - سوره احزاب آیه ۱۰ @Kafiha

😐

Repost from عآلیجناب
خاورمیانه : میانجی گر بین ایران و امریکا ( پاکستان ) حمله کرد به افغانستان @Aalijnab

photo content

امروز رفتم کیان‌جان را ببینم؛ بعد از سال‌ها فرصتی شد که دوباره او را ببینم، شاید برای آخرین بار… اما چه کسی می‌داند؟ وقتی تازه هشت‌ساله شده بودم، برای اولین‌بار او را در مشهد دیدم؛ زن ریزنقشِ سفیدپوستی که زاده‌ی پدری بازاری و همسر مردی بازاری بود. از آن خانم‌های معتقد و تمیزی که خانه‌های بزرگِ ویلایی‌شان از فرط پاکیزگی برق می‌زند؛ آن‌که وقتی لشکری مهمان به خانه‌اش سرازیر می‌شد، آه از نهادش بلند نمی‌گشت. که هر روز خدا از آشپزخانه‌اش عطر برنج ایرانی و روغن زرد کرمانشاهی به مشام می‌رسید. کیان‌جان کدبانوی یک خانه‌ی ویلاییِ سه‌طبقه بود. وقتی به خانه‌اش می‌رفتی، در هر طبقه دنیای تازه‌ای می‌دیدی؛ و جالب‌تر این‌که همه‌ی طبقات مرتب، زیبا و سرشار از آرامش بود. آن سال‌ها که سوریه هنوز درگیر جنگ داخلی و مصیبت‌های بعدش نشده بود، کیان‌جان و دوستانش برای زیارت به سوریه می‌رفتند. دستانشان هنوز توان داشت؛ پس گلدان‌های بزرگ چینی و آینه‌های قدیمی را از بازار دمشق می‌خریدند. آن سال‌ها که دمشق، دمشق بود و کیان‌جان هنوز کیان‌جان. عصرهای تابستانی، در حیاط درندشتش می‌توانستی بوی تابستان را نفس بکشی؛ سراسر حیاط پر از درخت و گلدان بود، اقاقیا و یاسهایی که خودش با همان دستان سفید و کوچک کاشته بود. می‌نشستم روی ایوان، به گل‌ها و حوض آبی رنگ نگاه می‌کردم و جرعه‌جرعه شربت آب‌لیموی پر از زعفرانش را می‌نوشیدم، در حالی که صدای خنده‌های مادرم و کیان‌جان گوش‌هایم را نوازش می‌داد. دلم برای خنده‌های ریز کیان‌جان تنگ می‌شود… حالا دیگر از آن خانه‌ی زیبا خبری نیست. کیان‌جان بعد از فوت همسرش به آپارتمانی در شمال شهر نقل مکان کرده است. دیگر او را نمی‌بینم که با انگشترهای شکیلِ طلای سفید، با آن دامنِ کلوشِ زیبای سیاه و شومیزی که از آخرین سفر زیارتی‌اش آورده، لابه‌لای مهمانان بچرخد و به همه آجیل و میوه تعارف کند. حالا روی تخت بیمارستانی، وسط پذیرایی آپارتمانش دراز کشیده و به یاد نمی‌آورد که چه کسی به دیدارش رفته است. بعد از سال‌ها که درگیر آلزایمر است، به دیدارش رفتم. در کسری از ثانیه مرا شناخت و قربان‌صدقه‌ام رفت. وقتی در آغوشش گرفتم، سنگینی اشک‌ها پشت پلکم امانم را برید. حاج‌خانم خیلی نحیف شده بود… مادرم هیچ‌وقت او را حاج‌خانم صدا نمی‌کرد؛ همیشه برای ما «کیان‌جان» بود. از جایی شنیده بودیم که عاشق این است که نامش را این‌گونه از زبان ما بشنود. بسیار نحیف، با موهایی سفید؛ اما با چشمانی که هنوز گرم بود. هرچند دقیقه یک‌بار، وقتی خاطره‌ای به او هجوم می‌آورد، چیزی زمزمه می‌کرد… چیزی شبیه تعارف یا قربان‌صدقه. مهربانی و خانومی، بخش مهمی از وجودش بود؛ چیزی که آلزایمر نتوانسته بود به آن چنگ بیندازد. این زندگی، به طرز احمقانه‌ای بی‌رحم است؛ آن‌قدر بی‌رحم که یک روز ظهر، وقتی از جلوی خانه‌ی قدیمی کیان‌جان گذشتم، کمی جلوتر جایی برای نشستن پیدا کردم تا یک دل سیر گریه کنم. حس می‌کردم بخش مهمی از خاطرات زیبای کودکی‌ام دارد در غبار محو می‌شود؛ چون داشتم چیزی را از دست می‌دادم، حتی اگر فقط یک لحظه‌ی شادی و امید بوده باشد. نمی‌خواستم کیان‌جان را این‌گونه ببینم، اما باید به دیدارش می‌رفتم… می‌دانم که حتی در این جنگ نابرابرِ تن نحیفش با آلزایمر، باز هم نام من جایی در ذهنش باقی مانده است. به او بسیار احترام می‌گذارم. او را بسیار دوست دارم. او که برای من شبیه یک ظهر تابستانی است، زیر سایه‌ی درخت انجیر، کنار حوضی با کاشی‌های آبی… او که «کیان‌جان» زیبای قصه‌ی ما بود. #عادله_زمانی @adelehz

هرکه هستی و هرکجای دنیایی اگر فقط یک نفر هم صبح ها به دلخوشی بودن تو از خواب برمی‌خیزد یعنی ؛تو پیامبر امید هستی! در روزگار ناامیدی چه چیز ارزشمندتر از این؟ #عادله_زمانی @adelehz

«چه سال پر باران غریبی، ‏چه اندوه دست‌و‌دل‌بازی...» #شیرکو_بیکس @adelehz

هفته ی بعد سالگرد دایی احمدِ کاش بدونه بعد رفتنش دیگه هیچی مثل قبل نشد ... بخدا که نشد...

با کانفینگهای خداتومنی و بزور وصل میشم که بیام اینجا بنویسم دلم برای اینکه منو بخونید تنگ شده 🥺 دلم برای بودن تون تنگ شده اینکه میدونم قلبتون پر از غصه ست دلم و آتیش میزنه... شما رفیق و شریک همه ی روزهای من بودین ...

مرا در سخت ترین روزهای زندگی دوست بدار. چون،آدم‌ها در هنگامه ی اندوه تنها به عزیزترین هایشان می اندیشند. #عادله_زمانی @adelehz

بعضی غم ها آنقدر عمیقند که فراموش نمی‌شوند در میان روز مره گی هایی که پشت سر می‌گذاری کمرنگ تر می‌شوند و دوباره یک روز ناگهان مثل بارانی رعداسا بر قلبت و بر روزت فرو می ریزند . جنس این اندوه جنس شیشه نیست که بشکند و راحتت کند ،جنس هواست هر لحظه جاری ست، روزهایی طوفان می شود و روزهایی آرام .. حقیقت آن است که تو نه خسته ای نه خوشحال تو یادگرفتی با یک اندوه همیشگی زندگی کنی بعضی از این غمها بطرز عجیبی ناشناخته اند. #عادله_زمانی @adelehz

غمگینم و وقتی میبینم نیستید که بخونید غمم بیشتر میشه..

در سخت ترین و عجیب ترین روزهای عمرمون ... فقط از خدا میخوام به تن های خسته ی ما توانی برای عبور از این روزهای سخت بده . مراقب خودتون باشید آرزو میکنم بتونم دوباره براتون بنویسم و دوباره بخونید . از نزدیک نمیشناسمتون ولی دلتنگ و دل نگران تک تک تون هستم.❤️

من خیلی سخت آن شدم . امیدوارم هر وقت این پیام و دیدید سالم و سلامت باشید . دوستتون دارم مراقب خودتون باشید.

Repost from کاف
🔺انفجار در فرودگاه مهرآباد @Kafiha

Repost from کاف
🔺انفجار در فرودگاه مهرآباد @Kafiha

مراقب خودتون باشید لطفا خداوند حافظ تک تک تون باشه عزیزای دلم ❤️

Repost from کاف
🔻 فوری: وزیر دفاع اسرائیل اعلام کرد که اسرائیل حمله پیش‌دستانه‌ای علیه ایران انجام داده است تا تهدیدها علیه کشور را از بین ببرد. انتظار می‌ رود در بازه زمانی نزدیک حمله موشکی و پهپادی به اسرائیل صورت گیرد. وزیر دفاع اسرائیل، کاتز، وضعیت اضطراری ویژه سراسری اعلام کرده و از مردم خواسته است دستورالعمل‌های فرماندهی جبهه داخلی را دنبال کرده و در مناطق محافظت‌شده بمانند @Kafiha