fa
Feedback
کانال روستای بوانلو

کانال روستای بوانلو

رفتن به کانال در Telegram

بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44

نمایش بیشتر
2 083
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
✅روایتی از شرم و حیا قشر کارگری زیر سقف آسمان بی قرار کلان شهر مشهد ✍علی محمدزاده سیوکانلو در امتداد بلوارهای پرهیاهو و خیابان‌های سرکشِ این کلان‌شهر، گویی زمان برای گروهی از مردان سرزمینم متوقف شده است. در تقاطع عریانیِ آفتاب سوزان تابستان و بی‌رحمی آسفالت داغ، تکه‌های مقوا و کارتن‌هایی به چشم می‌خورد که با خطی لرزان بر آن‌ها نوشته‌اند:  (کارگر ساده) ساعت دوازده ظهر است؛ خورشید بر سرشان می‌کوبد. دو بعدازظهر؛ هنوز همان‌جا هستند. چهار عصر؛ سایه‌ها بلند می‌شوند، اما کمرِ این مردان نه. شش، هفتِ غروب؛ بازارِ شهر رو به خلوتی می‌رود، اما آن‌ها هنوز با چشمانی که به افق‌های دور خیره مانده، چشم‌انتظارِ یک بله از سوی رهگذری هستند. و ساعت نه، ده، یازدهِ شب… زمانی که شهر به خواب می‌رود، من مانده‌ام و یک پرسشِ استخوانی در گلو: خدایا! اگر این‌ها کارگر هستند، آفتاب که رفت، کار که تمام شد، شب که به نیمه رسید، چرا هنوز سنگینیِ تنشان بر این پیاده‌روهاست؟ مگر این وقت شب، وقتِ استخدام است؟ آن سکه دو ریالی درک من، گاهی دیر می‌افتد؛ اما این بار، کنجکاوی آمیخته با اندوه، مرا به سمتشان کشاند. در ساعت‌های مختلف، کنارشان نشستم و نقاب کارگر بودن را که به چهره داشتند، کنار زدم. آن‌جا بود که عمق فاجعه، مثل خنجری در قلبم نشست. یکی با صدایی که از حنجره‌ای خشک برمی‌خاست، گفت: همسرم سال‌هاست با بیماری دست‌وپنج نرم می‌کند. نه کاری که بتوان به آن تکیه کرد دارم، نه بیمه‌ای که سایه‌بان روزهای پیری‌ام باشد. تا این ساعت شب می‌مانم، نه برای یافتن کار… می‌مانم تا شاید رهگذری، دلی، یا نگاهی به رحم بیاید. گاهی نذری غذایی، گاهی مبلغی برای داروی همسرم… هستند بندگانِ خدایی که برای شادی روح امواتشان، نیم‌نگاهی هم به ما می‌کنند. این گدایی آبرومندانه، سنگین‌ترین بار روی دوش من است، اما چه کنم که سفره خالی، حیا را هم به بند می‌کشد. دیگری از زخم‌های کهنه‌تر می‌گفت؛ از بغض گلوگیر صاحب‌خانه‌ای که حکم تخلیه در دست دارد و شرمِ پدری که دیگر نمی‌تواند با دستان خالی به خانه بازگردد. او می‌گفت: اینجا، روی این کارتن‌ها، ما فقط منتظر کار نیستیم؛ ما منتظرِ یک معجزه هستیم که پیش از آنکه صورت سرخمان پیشِ زن و بچه سیلی بخورد، آبرویی برایمان بخرد. حرف‌هایشان که به اینجا می‌رسد، آسمان هم برایشان گریه می‌کند. هر دل سنگی هم اگر باشد، اینجا، در میانه این بلوارهای شلوغ، آب می‌شود. این‌ها فقط مردان کارگر نیستند؛ این‌ها شناسنامهِ دردهای فروخورده‌ای هستند که در سایه‌روشن شهر، زیر نگاه‌های بی‌تفاوت، ذره‌ذره ذوب می‌شوند. آن‌ها گدایی نمی‌کنند، آن‌ها برای حفظ کرامت انسانی‌شان، با چنگ و دندان به یک تکه مقوا چسبیده‌اند؛ اما افسوس که دیوارمعیشت، بلندتر از توان بازوان خسته‌شان شده است... شرمتان باد ای کسانی که فرصت طلب بوده واز فضای تحریمی کشورعزیزمان، نهایت استفاده رامی کنید وسفره ی مردم را به گروگان گرفته اید و دست های آلوده تان همیشه در جیب ملت است و حرص و طمع سیری ناپذیری دارید و بر صندلی های چرمین قدرت چنبره زده اید وخوب سخن می گویید اما بعضی از شماها، در عمل از یزدیان و امویان عصر امام حسین بدترید! اف و ننگ بر شماها فرصت طلبان وکاسبان تحریم باد که سفره مردم را به گروگان گرفته اید و خجالت هم نمی کشید...😢 رسانه مردم فرهیخته بوانلو @buvanloo

Zalim Tu Yar _ Kurdish Cover 2026(MP3_160K).mp33.80 MB

درود بر اهالی بوانلو دوستان به اطلاع شما عزیزان میرساند امروز مورخه ی ۴ تیرماه جهت برگزاری باشکوه مجلس عاشورای حسینی برگ زرینی دیگر از اتحاد و همدلی ورق خورد و ملت شریف و بزرگوار بوانلو با جمع اوری مبالغ نذری و اهدایی، جهت اطعام مهمانان عزیزبه صرف ناهار عاشورا، مبلغ نودویک میلیون و نهصد وپنجاه هزار تومان جمع اوری گردید لذا جهت شفاف سازی و اطلاع رسانی به همولایتی های عزیز مبالغ هزینه شده به شرح ذیل میباشد: ۱)خرید دوراس گوسفند از جناب اقای محمدعلی ایزدی بمبلغ چهل و نه میلیون تومان ۲)خرید رب و دیگر ملزومات از سوپرمارکت اقای رستم حسین پور سه میلیون و هفتصد هزار تومان ۳)خرید نان از نانوایی اقای سهراب خوشنما بمبلغ ششصدهزارتومان به عرض شما بزرگواران میرساند مابقی مانده حساب مبلغ سی و هشت میلیون ششصد هزار تومان در حساب معتمد مسجد روستا ، جناب اقای رمضان آذری بصورت امانت برای دهه ی محرم سال آینده پس انداز گردید جا دارد از تمام دوستانی که در این محفل خداپسندانه لبیک گویان مشارکت داشتند کمال تشکر را داشته باشیم امیداست این همدلی تداوم داشته باشد❤️❤️

Shvo702 - Esmerê Esmerê (Stranên Kurdî )(MP3_160K).mp34.19 MB

🌈 کافه نلین | رنگین‌کمانِ طعم‌ها و لحظه‌های خوش ☕ اگر دنبال جایی دنج برای یک فنجان آرامش هستی، کافه نلین منتظرته... ✨ منوی ف
+1
🌈 کافه نلین | رنگین‌کمانِ طعم‌ها و لحظه‌های خوش ☕ اگر دنبال جایی دنج برای یک فنجان آرامش هستی، کافه نلین منتظرته... ✨ منوی فعلی: ☕ قهوه ☕ نسکافه ☕ کاپوچینو 🍫 شکلات داغ 🫖 چای کرک 🍵 چای سیاه 🌿 انواع دمنوش‌های خوش‌عطر 🎉 به‌زودی: 🥤 انواع آبمیوه‌های تازه 🍳 صبحانه‌های خوشمزه و متنوع 📍 آدرس: میدان زیباشهر، بین نبش خیابان شهریار و نبش کوچه زیارت در کافه نلین، هر فنجان یک رنگ از رنگین‌کمانِ حال خوب است. 🌈 منتظر دیدار گرم شما هستیم. با مدیریت رشید برات علی پور @buvanloo

✅ قسمت دوم داستان یونس ✍علی  محمدزاده آن روز، خورشید گویی شرمگین از تماشای آن فاجعه، پشت قلّه‌های مه‌آلود کوهستان پنهان شده بود. خبر حادثه، همچون طوفانی که ناگهان در دشتی آرام وزیدن گیرد، میان سیاه‌چادرهای اوبه و روستاهای اطراف پیچید. همه، از پیرمردان عصا به دست تا کودکان خردسال، سراسیمه و بی‌قرار، به سوی کوهستان دویدند؛ جایی که تقدیر، نقشهٔ تلخی برای یونس کشیده بود. در این میان، مادر یونس، گویی دیگر نه بر زمین، که بر بال اضطراب پرواز می‌کرد. بارها بر گون‌های وحشی و بوته‌های خاردار کوهی لغزید، زانوهایش زخم برداشت و خاک سرد بر دامن سپیدش نشست، اما هربار با قوّتی که تنها از مادری برمی‌آید، برمی‌خاست. نفس در سینه‌اش حبس شده بود و رنگ رخسارش به زردی برگ‌های پاییزی گراییده بود؛ تنها صدای ضربان قلبش بود که گویی بانگ یا رب ، یا الله سر می‌داد. خدا می‌داند آن دقایق هولناک، چگونه میان اوبه ها تا کوهستان طی شد؛ وقتی مردان ایل به بالین یونس رسیدند، پیکر نیمه‌جانش بر سنگ‌های سخت کوه آرمیده بود؛ غرق در خون، گویی گلی سرخ در میان صخره‌های خاکستری روییده باشد. مردان اوبه، که دست‌هایشان با سختی زندگی خو گرفته بود، گرد او حلقه زدند. می‌دانستند که هر ثانیه، طلایی است که به سادگی از دست می‌رود. باید او را به پایین‌دست می‌رساندند تا راهی به سوی آمبولانس بگشایند. با مشورتی کوتاه و چشمانی نگران، چند چوب بلند جنگلی را با طناب‌های پشمی به هم بستند. لحاف‌ها و پتوها را میان آن چوب‌ها کشیدند تا تختی لرزان و اضطراری بسازند. یونس را با هزاران احتیاط و دعا، بر آن جایگاه لرزان نهادند و با تسمه‌های چرمی محکم کردند تا هنگام عبور از سنگلاخ‌های تیز و گذار از میانِ گون‌های خاردار و شاخه‌های درهم‌تنیدهٔ جنگل، پیکر آسیب‌دیده‌اش در امان بماند. هر قدمی که مردان برمی‌داشتند، با ذکر و ناله همراه بود. سرانجام، با تن‌هایی کوفته و روح‌هایی خسته، او را به جاده رساندند و در آغوش سرد آمبولانس نهادند. آژیر آمبولانس، سکوت کوهستان را شکست و در مسیر شیروان محو شد، و از آنجا به مشهد، پایتخت امید و کرامت. هفته‌ها گذشت؛ هفته‌هایی که گویی هر ثانیه‌اش سالی بود. یونس در کما، بر تخت بیمارستان قلبش می‌تپید و در ییلاق، مادر در میان کودکان قد و نیم‌قدش، همچون سپیدار لرزانی در تندباد، ایستادگی می‌کرد. پدر، اما، در مشهد، در جوار بارگاه ملکوتی امام رضا (ع)، رنجی جان‌فرسا را به جان می‌خرید. هر شب، وقتی ضریح آفتاب‌گون امام، در آغوش دستان لرزانش جای می‌گرفت، با چشمانی اشک‌بار و قلبی که تکه‌تکه شده بود، شفای یونس را از آن ساحت مقدس طلب می‌کرد. و سرانجام، معجزه رخ داد. پس از آنکه تیغ جراحان، جمجمه‌ی درهم‌شکسته‌اش را با مهارتی الهی ترمیم کرد و جانِ شیرینِ یونس به قالبِ تنش بازگشت، نوری تازه در خانه‌ی ییلاقی درخشید. روزِ بازگشت، روزِ عید بود. وقتی یونس با گام‌هایی که هنوز طعمِ ضعف داشت، اما استوار به سوی ییلاق بازگشت، زنان و مردانِ ایل با چشمانی اشک‌بار به استقبالش شتافتند. بوی دودِ اسپند و صدایِ همهمه‌ی شکرگزاری، کوهستان را پر کرد. به پاسِ آن همراهی‌ها، به پاسِ گرمیِ دست‌های همسایگانی که در آن روزِ سیاه، امید را زنده نگه داشته بودند، بره‌هایی قربانی کردند و سفره‌های همدلی پهن شد؛ تا بار دیگر ثابت کنند که در اوبه، رنجِ یکی، رنج همه است و شادی یکی، جشن تمام ایل. یونس سالیان سال در میان ما ماند تا با لبخندها و اخلاق و مرام خوبش به هم کلاسیها و دوستانش در منطقه سیوکانلو انرژی بدهد، اما دست تقدیر و سرنوشتش اینطور رقم خورده بود که روحش به پرواز در آید و به آسمانیان بپیوندد، او رفت اما هنوز هم او را با لبخندها و خنده هایش به یاد می آوریم، انگار که او نرفته و در جمع دوستانش حاضر و ناظر است، آری انسانهای خوب هرگز از قلبها و یادها نخواهند رفت. روحش شاد و یادش گرامی باد. @buvanloo

Rojda_Rengin_–_Cigeramın_Dişewte_Strana_Kurdî_ya_XemgînMP3_160K.mp35.15 MB

✅ داستان یونس ✍علی  محمدزاده اینجا مرز اورسیت است(اتحاد جماهیر شوروی)سرزمین خاطره ها و کوچ. موسم بازگشت عشایر، کیوانی‌ها و شیرزنان و شیرمردان به ییلاق، و فرود آمدنشان در وارگه‌هایی که از ریچان آغاز می‌شود و تا صفرآقا، کلی‌ شواته، تختی‌بیه، خرخند و خرمانگاه امتداد می‌یابد؛ چراگاهی گسترده میان دو رشته‌کوهِ بلند زکریا و آق‌کمر. از سپیده‌دم، جنب‌وجوشی پرشور در دشت و دامنه‌ها جاری است. سیاه‌چادرها یکی‌یکی برافراشته می‌شوند، تنورهای کهنه مرمت می‌گردند، و زندگی با همان نظم دیرینه و شکوه همیشگی‌اش جان می‌گیرد. بیش از سی گله گوسفند، در دامنه‌های این کوه‌ها و لابه‌لای درختان جنگلی، به دست چوپانانی قوی‌پنجه، ورزیده و کارآزموده به چرا می‌روند؛ مردانی که این کوهستان و دشت را چنان می‌شناسند که گویی خطوط کف دست خویش را می‌خوانند، و می‌دانند گله را شبانگاه از کدام دره‌های تنگ و گذرگاه‌های دشوار عبور دهند تا به چراگاه‌های آن‌سوی مرز برسد، و پیش از دمیدن آفتاب بازگردانند؛ بازگشتی که پس از سیراب شدن در کنار چشمه‌ساران و دلاوها، آنان را راهی کاره برای شیردوشی می‌کند. اینجا زندگی با شور و شوقی وصف‌ناپذیر در جریان است. هر سال، گوسفندان پیر و ناتوانی که توان همراهی با گله را ندارند، به دست نوجوانان به اطراف بینه‌ها برده می‌شوند و شب‌هنگام دوباره به آغول بازمی‌گردند. یونس، نوجوانی شوخ‌طبع و خوش‌نام، با چند تن از دوستانش کولک‌ها را به ارتفاعات اطراف برده بود. اما ناگاه بزغاله‌ای از گله جدا شد و در یکی از پرتگاه‌های صعب‌العبور گرفتار آمد؛ جایی که نه راه پس داشت و نه راه پیش. صدای مضطرب و نازک بزغاله، که هر لحظه بیم سقوطش می‌رفت، در دل کوهستان می‌پیچید و بر اضطراب فضا می‌افزود. یونس، بی‌درنگ برای نجاتش پیش رفت. با هزار مشقت، همچون صخره‌نوردی چیره‌دست، بالا می‌رفت؛ و از پایین، دوستانش نفس در سینه حبس کرده، او را می‌نگریستند. تنها چند قدم دیگر مانده بود تا به بزغاله برسد، اما راه چنان ناهموار و دشوار بود که گویی کوه خود با او سر ناسازگاری داشت. یونس آهسته قدم برمی‌داشت، اما دیگر نه راه بازگشتی بود و نه توان صعودی. میان زمین و آسمان، در برزخی از سنگ و شیب، گرفتار مانده بود. هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زد، توانش بیشتر تحلیل می‌رفت. دست‌ها و پاهایش می‌لرزید، قلبش چنان می‌تپید که گویی از سینه بیرون خواهد زد، و انگشتانش با آخرین رمق بر تخته‌سنگی سخت چنگ انداخته بودند. در واپسین تلاش، دستش را به سوی درخت چوکی که بر فراز صخره روییده بود دراز کرد، اما ناگهان درخت از ریشه کنده شد. یونس در یک آن، چندین متر بر سنگلاخ‌ها غلتید و سقوط کرد؛ با این‌همه، درختی دیگر در مسیر فرود، مانع از سقوطش به ژرفای دره شد. چشمانش تیره گشت و دیگر هیچ نفهمید. خون از سر و رویش جاری شد. بچه‌ها با گریه و فریاد به سوی اوبه ها دویدند و کمک خواستند. از طریق پاسگاه نامانلو با بیمارستان شهر تماس گرفتند و آمبولانس را خبر کردند. در همین هنگام، زنان و مردان اوبه‌ها، هراسان و بی‌قرار، دیگ‌های شیر را رها کردند و خود را به دامنه کوه رساندند؛ تا ببینند بر یونس چه گذشته است... ادامه دارد @buvanloo

با توجه به اینکه در ایام محرم قرار داریم و ۷ روز کمتر به تاسوعا و عاشورا مانده از طرفی مردم بوانلو از هرجای ایران در این دو روز معمولا خودشان را به زادگاه خویش می‌رسانند. پیشنهادمیشود عزیزان دست اندر کار ( هیات امنای مسجد ) یک کارگر بگیرند با دستگاه علف زنی آرمستان را پاکسازی کنند .هزینه کارگر هم از محل جمع آوری و کمک های مردمی در روز تاسوعا پرداخت گردد . @bovanloo

یاد و نامتان تا ابد جاودانه هست و خواهد ماند . مارا دعا کنید عزیزان دل @bovanloo
+1
یاد و نامتان تا ابد جاودانه هست و خواهد ماند . مارا دعا کنید عزیزان دل @bovanloo

CAN_CAN_CANAMIN_💃_Kürtçe_Hareketli_Düğün_Şarkısı_Kurdish_Wedding.mp34.79 MB

به نام خدا سلام و خدا قوت خدمت همشهریان و هم ولایتی های عزیز اتو سرویس حبیبی بزودی واقع در بولوار ۲بهمن آماده ارائه خدمات به
به نام خدا سلام و خدا قوت خدمت همشهریان و هم ولایتی های عزیز اتو سرویس حبیبی بزودی  واقع در بولوار ۲بهمن آماده ارائه خدمات به شما بزرگواران میباشد . @buvanloo

باز آفتاب به منتهای جایگاه خود در آسمان رسید، لهیب آتشش کُشت طرقه خراسان را، درنا در آن میانه چه می‌کند؟ بگو قرمطی! بگو از غم‌های ناتمام ما که اگر هزار درنای کاغذی را همچون قهرمان قصه‌ی سرزمین "آفتاب تابان" به هوا پر بدهی و بپراکنی؛ آلام و رنج‌های مردمان این سرزمین درمان نخواهد شد. عثمان محمدپرست کو؟ پورعطایی کجا پرکشید؟ حاج قربان چرا دیگر زخمه بر دوتار نمی‌زند؟ از دُرپور چرا صدایی نمی‌آید!  نگو که همه رامشگران آن سرزمین خشک و ستم‌دیده جملگی رفتند و تنها نوایشان باقی مانده.... تاملات نیمروزی: غلامرضا علیزاده با سپاس فراوان از جناب حیدر علی حسین زاده بابت ارسال این پست رسانه مردم فرهیخته بوانلو @buvanloo

روبه‌رویم صفرآقا گسترده است. جایی که سه محله داشت و هر محله برای خودش جهانی از آدم‌ها، خاطره‌ها و قصه‌ها را در دل نگه می‌داشت. جرعه دیگری از آب می‌نوشم. جاده تا اینجا مرا آورده است اما می‌دانم از اینجا به بعد، این خاطره‌ها هستند که دستم را می‌گیرند و با خود می‌برند. ادامه دارد ... رسانه مردم فرهیخته بوانلو @buvanloo

سفر به قلب ایل؛ صفرآقا قسمت دوم ✍قادر قادری پژوهشگر ارشد مسائل اجتماعی و کارشناس رسانه با خداحافظی از عمو ککو، دوباره پشت فرمان می‌نشینم. کاره میمو آرام آرام در آینه عقب کوچک می‌شود و جاده پیش رویم امتداد پیدا می‌کند. اما در این سفر، فقط جاده نیست که زیر چرخ‌ها می‌گذرد زمان هم همراه من حرکت می‌کند. هر چه جلوتر می‌روم، سال‌ها بیشتر از کیلومترها کم می‌شوند. باد از روی دامنه‌ها عبور می‌کند و من هنوز گرمای دست عمو ککو را در دستم حس می‌کنم. مردی که عمرش را زیر سقف آسمان گذراند و از زندگی، بیشتر از بسیاری از کتاب‌خوانده‌ها آموخت. ماشین در جاده امروز پیش می‌رود، اما ذهنم هنوز همان‌جا، کنار گله و در میان عطر علف‌های کوهستان مانده است. چند دقیقه بعد، ناگهان چهل سال زمان از روی دشت کنار می‌رود. در گوشه‌ای از دامنه، انگار عمو علیرضا جعفرزاده را می‌بینم که ایستاده و با خالی نرقلی صحبت می‌کند. صدایشان را باد تا اینجا می‌آورد. صحبت از بره‌هاست، از ساختن گول و از شستن گله پیش از هاوار. و ناگهان به یاد می‌آورم که آن روزها چه شور و حالی در منطقه جریان داشت. هر کس را می‌دیدی، از هاوار علیرضا حرف می‌زد. پیرمردها، چوپان‌ها، رهگذران و همسایه‌ها. انگار از چند روز قبل، بوی هاوار در دشت می‌پیچید. هاوار فقط یک کار دسته‌جمعی نبود. رشته‌ای بود که آدم‌ها را به هم پیوند می‌داد. روزی که دست‌های بسیار برای کمک به یک نفر کنار هم قرار می‌گرفتند. اما هاوار خودش روایتی بلند و شنیدنی دارد روایتی که شاید در فرصتی دیگر به آن بپردازم. جاده همچنان ادامه دارد. سکوت دشت ناگهان با صدایی آشنا شکسته می‌شود. صدای موتور ایژ. بی‌اختیار لبخند می‌زنم. پیش از آنکه موتورسوار را ببینم، نامش در ذهنم زنده می‌شود. پهلوان... همان همراه پهلوانی که هیچ‌کس نتوانست پشتش را به خاک برساند. مردی که قدرت بازوانش در همه منطقه زبانزد بود. صدای موتور از میان خاطرات عبور می‌کند و در دوردست محو می‌شود، اما تصویرش همچنان در ذهنم باقی می‌ماند. به نزدیکی‌های صفرآقا می‌رسم. صفرآقا... نامی که هنوز هم برایم بوی آب سرد، صدای آدم‌ها و گرمای زندگی می‌دهد. از دور نگاه می‌کنم. برای لحظه‌ای احساس می‌کنم جشنی برپاست. جنب‌وجوشی عجیب در محوطه دیده می‌شود. انگار جمعیتی گرد هم آمده باشند. اما می‌دانم آنچه می‌بینم بیشتر از آنکه در برابر چشمانم باشد، در حافظه من زنده است. هر چه نزدیک‌تر می‌شوم، تصویر روشن‌تر می‌شود. فرشته و مره‌لوتی را می‌بینم که در میان جمع نشسته‌اند. دایره می‌زنند، آواز می‌خوانند، لطیفه تعریف می‌کنند و مردم را به خنده وا می‌دارند. خنده‌ها در دامنه‌ها می‌پیچد و با صدای آب چشمه در هم می‌آمیزد. پاداششان هم چیزی بیش از چند قالب کره محلی نیست. آن روزها شادی‌های مردم ساده بود، اما عمیق بود. چشم برهم می‌زنم. دوباره امروز بازمی‌گردد. ماشین را کنار جاده متوقف می‌کنم. سال‌ها بود که در آرزوی رسیدن به این چشمه بودم. نه فقط برای نوشیدن آب برای دیدن دوباره بخشی از زندگی که در همین نقطه جا مانده است. به سمت چشمه می‌روم. آب همچنان از دل زمین می‌جوشد همان آب سرد و تگری که در کودکی خستگی را از تن و غبار را از جان آدم می‌شست. کنار چشمه می‌ایستم و ناگهان تصویر دیگری از دل سال‌ها سر برمی‌آورد. عمو گل‌محمد نادری چند رأس گوسفند را برای آب دادن آورده است. سلام می‌کنم و خدا قوت می‌گویم. صدای بع‌بع گوسفندان با شرشر آب در هم می‌آمیزد. کمی پایین‌تر، چند شیرزن ایل مشغول شستن پشم گوسفندان‌اند؛ دی‌گل‌خانم، دی‌کوکب، دی‌صدری، دی‌نوبهار و دی‌درجمال. دست‌هایشان بی‌وقفه در آب حرکت می‌کند. پشم‌های سفید روی سطح آب شناورند و آفتاب بر قطره‌های آب می‌درخشد. آن روزها کمتر کسی از این زنان سخن می‌گفت، اما بخش بزرگی از زندگی ایل بر شانه‌های همین دست‌های پینه‌بسته استوار بود. نگاهم را از چشمه برمی‌دارم. در دوردست، عمو باجان را می‌بینم که از راه می‌رسد. الاغش زیر بار هیزم‌های ارس و تراشه‌های خشک کوهستان آرام قدم برمی‌دارد. خستگی در چهره‌اش نشسته، اما شوق رسیدن به آب، گام‌هایش را تندتر کرده است. در آن سال‌ها، آب فقط آب نبود. قرارگاه آدم‌ها بود. محل دیدار بود. بهانه گفت‌وگو بود. هر مسافری، هر چوپانی و هر رهگذری سرانجام راهش به همین چشمه می‌رسید. کنار آب می‌نشینم و جرعه‌ای می‌نوشم. طعم آب همان است. فقط جای بعضی صداها خالی است. جای بعضی خنده‌ها. جای بعضی سلام‌ها. جای بعضی آدم‌ها. باد از روی آب می‌گذرد و من برای لحظه‌ای احساس می‌کنم اگر بیشتر گوش بدهم، هنوز صدای زنگوله‌ها، گفت‌وگوها و خنده‌های آن روزگار را خواهم شنید.

ماشین را روشن می‌کنم و راه می‌افتم. جاده ادامه دارد، اما حالا دیگر فقط از میان دشت‌ها عبور نمی‌کنم؛ از میان آدم‌هایی می‌گذرم که بخشی از روح این سرزمین بوده‌اند. آدم‌هایی که شاید بسیاری از آنها دیگر در میان ما نباشند، اما هنوز صدایشان در بادهای خرمانگه و شمشوگر شنیده می‌شود... و من می‌دانم که این سفر هنوز تمام نشده است. رسانه مردم فرهیخته بوانلو @buvanloo