Light Workers🔆
رفتن به کانال در Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
نمایش بیشتر408
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
هایدگر معتقد بود در دنیا دو وجه اساسی برای هستی وجود دارد:
۱.مرتبهی فراموشی هستی
۲.مرتبهی اندیشیدن به هستی
وقتی فرد در مرتبهی فراموشی هستی است،در دنیای اشیا میزید و خود را در سرگرمیهای روزمرهی زندگی غرقه می کند : فرد به پایین کشیده میشود تا هم مرتبهی"وراجیهای بیارزش"شود و در "آنها"مستغرق . فرد خود را تسلیم دنیای روزمره و دلواپسی برای شیوهی وجود چیزها میکند.
در مرتبهی دیگر،یعنی مرتبهی اندیشیدن به هستی،شگفتی فرد تنها در شیوهی وجود چیزها خلاصه نمیشود،بلکه وجود چیزها کافیست تا او را به تحسین و تعجب وا دارد.زیستن در این مرتبه به معنای آگاهی دائمی از هستیست.در این مرتبه که اغلب"مرتبهی هستی شناختی"از ریشهی یونانی ontos به معنای"هستی یا وجود" نامیده می شود،فرد در اندیشهی هستی باقی می ماند،نه تنها در اندیشهی آسیب پذیری و شکنندگی هستی،بلکه در اندیشهی مسئولیتش در قبال وجود خویش.
از آنجا که فقط در مرتبهی هستی شناختیست که فرد با خود آفرینندگی خویش در تماس است،تنها در همین جاست که نیروی تغییرِ خویش را به چنگ میآورد...
#دکتر_اروین_یالوم
@lightworkers
.
مدرسه ما این است.
این چهار دیوارِ گوشتی.
مُدَرسش بزرگست،
نمیگویم کیست.
مُعیدش* دل است....
حَدَّثنی قلبی عن ربی.**
#شمس_تبریزی
* معید : دستیار ، نائبِ معلم
** دل من روایت کرد از پروردگار من
@lightworkers
در عشق زنده باید
کز مرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده
آن کو ز عشق زاید.....
#حضرت_مولانا
@lightworkers
سامورایی خشنی در کنار رودخانهای به ماهیگیری مشغول بود.او یک ماهی گرفت و در حالی که آماده میشد تا آن را کباب کند ناگهان گربهای که زیر بوتهای کمین کرده بود از جا پرید و ماهی را ربود.
سامورایی که خیلی خشمگین شده بود شمشیرش را کشید و به دنبال گربه رفت او را به دو نیم کرد.بعد از آن چون او بودایی مؤمنی بود از اینکه یک موجود جاندار را کشته است پشیمان شد.
در راه خانه، صدای باد در شاخسار درختان در گوش او ''میومیو'' میکرد... افرادی که در مسیرش میدید گویا به او ''میومیو''میکردند...
در همه جا و همهی شرایط میومیوهای متعددی به او نیش میزدند.
شبها فقط صدای میومیو را در رؤیا می شنید.و روزها هر صوتی، هر اندیشهای و هر حرکتی تبدیل به صدای میومیو می شد.
حالش روز به روز وخیمتر میشد و این وسواس کشنده او را شکنجه میداد، بدون لحظهای آرامش.
برای پایان دادن به این وضعیت خود، به یک معبد ذن رفت تا از استاد پیر آنجا راهنمایی بخواهد.
استاد به او گفت: شما یک جنگجو هستید چطور به به این وضعیت دچار شدید و اینقدر تنزل کردید؟ اگر نمی توانید بر این صدایی میومیو چیره شوید سزاوار مرگ هستید و باید هاراگیری کنید. و این کار را همین حالا و همین جا باید انجام دهید.
بعد اضافه کرد:
_ من یک راهب هستم و به شما رحم می کنم به محض اینکه شما به شکافتن سینه ی خود پرداختید من با شمشیر سر از تن شما جدا میکنم تا زیاد رنج نکشید.
سامورایی پذیرفت و علیرغم ترسی که از مرگ داشت خود را برای مراسم آماده کرد. وقتی همه چیز سر جای خود قرار گرفت او دو زانو نشست خنجرش را در دو دست گرفت و آنرا روی سینهاش نشانه رفت.
بالای سر او استاد ایستاده بود و شمشیر را در هوا تکان میداد.
بالاخره استاد گفت: حالا وقتش رسیده، شروع کنید.
سامورایی خیلی آهسته نوک خنجر را بالای شکم گذاشت.در این لحظه استاد پرسید:
_ خب حالا هم صدای میومیو را می شنوید؟
_ اوه! نه نه، حالا دیگر نه! اصلا صدایی نمیشنوم.
_خب پس اگر میوئی در کار نیست به مردنی هم نیاز نیست.
همهی ما در واقع شبیه این سامورایی هستیم. مضطرب و آشفته، ترسان و وحشت زده به هر دلیل و بهانهای،هر چیز کوچکی ما را آشفته حال میسازد.
مشکلاتی که ما را به ستوه میآورند اهمیتی که ما برایشان قائلیم، ندارند.
مشکلات ما شبیه همان میومیوی ماجرا هستند.
در مقابل مرگ که در انتظار همهی ما ایستاده چه چیزی واقعا مهم است؟
@lightworkers
شمار اموری که ما را میترسانند
بیشتر از اموری است که بر ما فشار میآورند
ما اغلب در ذهن رنج میبریم تا در واقعیت!
#سنکا
@lightworkers
نفس و شهرت.....
پراندن اسم بزرگانی که میشناسیم....
بخشی از تدبیر نفس برای کسب هویت برتر در نظر دیگران و در نتیجه در نظر خود اوست...
مشکل شهرت در این جهان پوشیده شدن کیستی ما از طریق تصویر ذهنی جمعیست...
ما در واقع با اسم فروشی بزرگان در پی مفهوم خیالی خود هستیم....
در رفتار خود دقیق شویم
هنگام صحبت کردن چند بار به دنبال جملات زیبا از دیگران برای ادا کردن هستیم؟
از این کار چه نتیجهای در نظر داریم؟
بالا بردن خود با کلام دیگران؟
چقدر از آنچه زندگی میکنیم خود ما هستیم؟
چقدر از رفتارهای ما فرافکنی آنچه هست که نیستیم؟
چقدر از زندگی ما نقشهاییست که در خیال خود ساختهایم؟
موارد را صادقانه و موشکافانه یادداشت کنید....
#تمرین
@lightworkers
حالا که ما یاد گرفتهایم
در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم
و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم.
فقط یک چیز باقى مانده:
یاد بگیریم مثل
یک آدم روى زمین زندگى کنیم.
#جورج_برنارد_شاو
@lightworkers
مراقبه خاک آب آتش باد
چهار عدد شمع روشن کنید و آنها را روی زمین بر چهار گوشه مربعی فرضی قرار دهید.ظرفی خاک را وسط این مربع بگذارید.ظرفی دیگر مملو از آب را نیز دقیقا مقابل این ظرف قرار دهید ، به طوری که بتوانید بین این دو ظرف ، چهار زانو روبه رو شمال بنشینید.به هوایی که تنفس میکنید به عنوان عنصر چهارم توجه کنید.یا عود بسوزانید...
نفسی عمیق بکشید و ششهایتان را از این هوا پر کنید.حال به شعله شمعی که در جلوی شما واقع شده است نگاه کنید . نیرو و قدرت آن رابر خود تصدیق کنید. به خاک نیز نگاه کنید نیرو و قدرت آن را بر خود تصدیق نمایید.آب را نیز احساس کنید و نیرو آن را بر خود تصدیق کنید . حال تایید کنید که جسم شما از این چهار عنصر ساخته شده است...
چشمانتان را ببیندید و مراقبه را آغاز کنید.نفسی عمیق بکشید و از هوا بخواهید ما را از هر گونه دام ذهنی برهاند.تصور کنید این دامها و تلهها ، در مقابل چشمانتان قرار گرفتهاند.محو شدنشان را مشاهده کنید...
دوباره نفسی عمیق بکشید.به آب بگویید و شما را از شر احساسات و عواطف منفی برهاند و بخواهید تا پالایشتان کند .خود را تجسم کنید که در آن شناورید و به زیر آب حرکت میکنید.ببینید که احساسات منفیتان به سوی آب روانه و در آن گم میشوند.
کپه کوچکی خاک را مجسم کنید که بر آن بوته کوچک آتش قرار دارد.احساس کنید که هوا،زندگی را به درون شعلههای آتش تغذیه میکند.تبدیل شدن به آب به بخار را مشاهده کنید.ببینید که تمامی این عناصر با یکدیگر عمل و شما را نیز تغذیه میکنند و کالبدهای پنجگانهتان را در هماهنگی و تعادل قرار میدهند...
در کمال خضوع و فروتنی،از این عناصر چهارگانه برای شما شفایی ارزانی داشته اند سپاسگزاری کنید....
توانایی انها را در نظر آورید . آتش را در مقتدرترین شکلش مجسم کنید و صدای پروردگار را از میان شعلههای آن بشنوید. آب را به صورت اقیانوس،دریا و رودهایی تصور کنید که قسمتهای مختلف زمین را از هم جدا میکنند و یک بار دیگر این شکل از قدرت پروردگار را بشناسید.هر یک صدایی دارند.به پیامی که هر یک از آنها به شما ارسال میکنند،گوش فرا دهید....
زمین کوه و درههایش،همینطور بادهایی که در آن میوزند را نیز تجسم کنید. زیبایی پروردگار را که در آنها متجلی شده است ببینید و به آواز و پیامی که برایتان میفرستند،توجه داشته باشید...
دانید که این قدرت و زیبایی که میبینید در همین عناصری هستند که با شما همراهند.این قدرت و توان و زیبایی را همچون یک ارثیه ارزشمند بپذیرید....
از این عناصر که با شما یکی شدهاند ، متشکر و ادامه حمایت آنان را خواهان باشید.چشمانتان را باز کنید.با ملایمت خاک ، هوا ، آب و شعلههای آتش را لمس کنید...
کاملا هوشیارانه،از پروردگار خویش به خاطر این شفا سپاسگزاری کنید...
سه تا از شمع های روشن را خاموش کنید و یکی از آنها را در مکانی امن نگه دارید تا شعلهور بماند.
کاسههای آب و خاک را نیز در دو طرف آن با احترام و تواضع قرار دهید.بعدا می توانید،شمع را خاموش کنید و ظرفهای آّب و خاک را نیز به جای خود باز گردانید....
#مراقبه_خاک_آب_آتش_باد
@lightworkers
آموزگار نیستم، تا عشق را به تو بیاموزم!...
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند تا شنا کنند.
پرندگان نیز آموزگاری نمیخواهند تا به پرواز درآیند.
شنا کن به تنهایی،
پرواز کن به تنهایی،
عشق را دفتری نیست
بزرگ ترین عاشقان دنیا؛ خواندن نمیدانستند...!
#نزار_قبانی
@lightworkers
ترس یعنی وابستگی به رخدادها، صورت ها، عکسها و شخصیت.
در طبیعت چیزی به نام ترس وجود ندارد، آنچه ترس را آفریده، همان من فکری وابسته به صورت و ماده است، مالک ترس همان من فکری و من صورت پرست است که به آن صورت، عادت و خو کرده و ترس از دست دادن آن را دارد.
ترس، با عشق به زندگی بسیار متفاوت است. در طبیعت "عمل واکنش" هست، اما ترس و نگرانی نیست. هرچیزی که مانع تجربهی من با حال و اکنون شود، نفس ترسو است. وقتی از خیابان شلوغ عبور میکنم و اتومبیلها با سرعت رد میشوند، من باید با احتیاط باشم، و این را با ترس نمیتوان مقایسه و بررسی کرد، اما با طبیعت و دفاع از طبیعت خود چرا، من آن لحظهی شلوغ واقعیت در خیابان را میپذیرم، وقتی پذیرفتم ترسم محو میشود.
ترس و نگرانی بزرگترین بیماری موجود در دنیاست و زایندهی آن هم ذهنیت کاذب صورت پرست مقایسهگر است. ترس باعث میشود که لحظههای ما توسط اوهام، اشغال و سانسور و تحریف شود. البته که از یک دیوانهی زنجیری باید دوری و پرهیز کرد، اما اگر "عمل دوری" از آن دیوانه، تبدیل به ترس شود، آن ترس و نگرانی در میان و دراز مدت تبدیل به افسردگیهای شدید میشود و افسردگیهای شدید هم دهها بیماری فیزیکی تولید میکند.
البته که ارگانیسم ذهن بتپرست،ترس و بیقراری و تشویش خواهد داشت، چرا که از آن چیزهایی که به او هویت و شخصیت و احساس بودن میبخشند و ماندگار نیستند،ترس از دست دادن آنها را دارد.انسانی که هویتش یگانگی است از چه چیزی میترسد؟ اما انسانی که بیگانه است و به شخصیتش وابسته و هویت خود را از شخصیتش میگیرد، باید هم بترسد، چرا که ماهیت شخصیت، یعنی ترس!
اگر احساس ترس و نگرانی داریم، جای هیچگونه نکوهش به خود و دیگران وجود ندارد، فقط باید بدانیم و آگاه باشیم که آنها مربوط به ما نیستند، از جایی آمدهاند و قصد غصب حال و اکنون ما را کردهاند،قصد جهنم کردن بهشت ما را دارند، به ما مربوط نمیشود، اما به نفس و شخصیت چرا.
ترس یک نشانه است، تشویش و نگرانی یک نشانه و علامت برای شناسایی و تعقل است، نه اینکه ترس را در خود ایمانی کنیم و جزو خصوصیتهای انسان معرفی و تجربه کنیم. ترس جزو خصوصیتهای سالم ما نیست، ترس خصوصیت من شخصیت و بت پرست ظاهربین است...
ترس از مقایسه و توهم ناشی میشود،
من اگر واقعی باشم، و حضورم واقعی باشد، میدانم و میپذیرم و ترسی نخواهد بود....
ترس، از جنس نفس، و زندگی از جنس عشق و شادی است...
#ترس
@lightworkers
انسانی که در ته چاه افتاده است،
آسمان را به اندازهی یک دایرهی کوچک خواهد دید.
آسمان تنها زمانی وسعت لایتناهی خود را به تو نشان میدهد که از چاه ذهنت برون آیی....
@lightworkers
خدا نه این است که ما می پرستیم
این خدایی است که ما آن را خلق کرده ایم، نه خدایی که ما را خلق کرده است....
پس، راه نه این است که ما میرویم
راه، راهی دیگر است و رهرو، رهروی دیگر...
#ابوالحسن_خرقانی
@lightworkers
هیچ انسانی نمیتواند اسرار درونش را فاش نکند،
اگر لبهایش ساکت باشد،
با نوک انگشتانش آن را فاش میکند، عصاره وجودش از تک تک منافذ پوستش به سهولت خود را نشان می دهد.
اگر چشمان باز و گوش شنوا داشته باشید متوجه میشوید....
#زیگموند_فروید
@lightworkers
قلب سالک هم مونس اوست و هم محب اوست و هم موضع اسرار اوست.
به بیانی ( قلب سالک عرش خداست)
هر که طواف قلب خود کند، مقصود یابد و هر که راه دل گم کند، چنان دور افتد که هرگز خود را باز نیابد!
گفتم مَلِکا ترا کجا جویم من
گفتا که مرا مجو بعرش و ببهشت
وز خلعت تو وصف کجا گویم من
نزد دل خود که نزد دل پویم من
#عینالقضات_همدانی
@lightworkers
مرد جوانی که میخواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت.
استاد خردمند گفت:
تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.
تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد.
آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.
استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.
همین که مرد رفت استاد،خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت.
وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.
جوان به گدا گفت: عالی است!
یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین میکرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی هر حرفی را بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.
استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!
@lightworkers
دنیا خوب، بد، زشت، زیبا فراوان دارد....
تو خوب باش...
تو زیبا بمان،
و بگذار با دیدنت
هر رهگذرِ ناامیدی لبخند بزند،
رو به آسمان نگاه کند
و زیر لب بگوید:
هنوز هم عشق پیدا میشود...
#نادر_ابراهیمی
@lightworkers
رها کن رها و ببار
فدا کن همه افکار
ببند دهان فکر را و ببین
ز دیدن بیاید اسرار
یکی از اصول جاودان رهایی هست. و اما به راستی رهایی و رها کردن چیست و چرا باید به آن عمل کرد؟
شنیده اید این جمله را که میگویند عشق را گدایی نکن، زیرا به گدا چیز با ارزشی داده نمیشود؟ اینگونه جملات تماماً به این مفهوم اشاره دارند.
رهایی نشان از آزادی دارد و وحدت عین آزادی مطلق هست. در تائو ت چینگ، لائو تزو بارها اشاره به رهایی میکند و میگوید:
کار خود را انجام دهید، سپس رها کنید.
این تنها راه آرامش یافتن است.
و
اگر میخواهید همه چیز از آن شما باشد، هیچ نخواهید.
درک این مفاهیم با مطالعهی آنها حاصل نمیشود، بلکه تنها با عمل به آنهاست که عصارهی کلام را در میابیم.
یا اشتباه مکرری که در قانون جاذبه انجام میشود همین رها نکردن است، بعد از تجسم،احساس و نوشتن، تکرار و اصرار نباید کرد، بلکه باید ذهناً رها کرد.
در اوپانیشادها میخوانیم:
دل بر دو نوع است. دارای خواهشها و بدون خواهش
دلی که دارای خواهشها ست نا آرام و دلی که بدون خواهش است آرام است.
این سخنان با منطق ما و زندگی ما و قوانینی که به ما آموخته اند سازگار نیست، میگوییم: یعنی هیچ چیز نخوام؟ مگه میشه؟! اینا چرته... و ...
عطش حقیقت جویی باید همانند عطش رشد یک نهال و میوه دادن آن باشد، لطافت اولیه نهال مراقبت شود و صبر و صبر تا نهال تبدیل به درختی شده و میوه دهد.
حتی مولانا در فیه ما فیه در پاسخ به کسانی که عطش دارند می گوید همین خواستن کافی هست و با زبان تمثیل این موضوع را توضیح میدهد.
هر جا خشونتی رخ میدهد از رها نکردن و چسبیدن است.البته این خاصیت ذهن است، چون ما در جهانی مادی زندگی میکنیم و خاصیت اجرام جاذبه هست، ذهن هم متأثر از جرم خاصیت چسبندگی پیدا میکند، و همین است که در عرفان حرکت به سوی بسط و رهایی هست و جاذبه درونی میشود، به جای جذب ذهن توسط توهم زمان و مکان، ذهن متوجه درون میشود و از این توجه خودشناسی حاصل میشود.
برگردیم به رهایی، یکی دیگر از ویژگی های رهایی سادگی است، در واقع با رها کردن مشکلات را، مسیر را، ساده میکنیم.
یکی دیگر، زیبایی است. گل، رهاست، طبیعت، رهاست، زیبایی تنها در رهایی شکوفا میشود و بس! زیرا چسبندگی مجالی به زببایی برای ظهور نمیدهد.
هر چه بیشتر نگاه کنیم بیشتر میبینیم....
@lightworkers
ز مهٖجوران نمیجویی نشانی
کجا رفت آن وفا و مهربانی
هزاران جان ما و بهتر از ما
فدای تو که جان ِجان ِجانی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
شیخ اشراق، سهروردی کبیر،
در داستان لغت موران، داستان پادشاهی را بیان میدارد که باغ و نزهتگاهی خوش داشت و از تمام نعمات و زینتهای دنیوی بهرهمند بود.
این پادشاه دستهای طاووس داشت که در باغ وی روزگار میگذراندند.
از قضا روزی پادشاه دستور داد تا یکی از طاووسها را بگیرند و او را در چرمی بدوزند که یک سوراخ بیش نداشت و آن سوراخ هم از برای خوردن ارزن بود.
به این صورت زیباییهای طاووس مشخص نبود و حتی خود طاووس نیز از خودی خود بیخبر بود.
سالها به این منوال سپری شد تا اینکه طاووس نهتنها خود که پادشاه و باغ و طاووسهای دیگر را نیز از یاد برد. طاووس هر چه در خود مینگریست جز چرم و تاریکی هیچ نمیدید و با خود میاندیشید دنیا چرمی است که در آن زندانی است و عیشی فراتر از خوردن از آن سوراخ متصور نمیشد.
در عین حال حظی برای او وجود داشت و آن این که هر گاه باد خوشی میوزید و بوی ریاحین، درختان و گلهای خوش به او میرسید، این حظ عظیم و لذت عجیب را احساس میکرد؛ بهطوری که شوق پرواز را در وی به وجود میآورد. اما نمیدانست این شوق از کجاست.
زیرا لباسی جز چرم و غذایی جز ارزن نداشت.
طاووس هر چه با خود میاندیشید که این بوی خوش و این اصوات دلپذیر از کجاست، پاسخی نمییافت؛ چون خود و وطن خود را فراموش کرده بود.
مدتی چند در این حیرت بماند تا اینکه روزی پادشاه دستور داد او را از آن بند رها سازند.
چون طاووس از بند رها شد و در خود نگریست، هر آنچه از یاد برده بود به ناگاه به یاد آورد و حسرتها خورد....
@lightworkers
