علیرضا میم قاف
رفتن به کانال در Telegram
Alireza Movasati Graphic Designer شعر های من را برای معشوقههایتان نفرستید این شعرها اگر قرار بود کسی را ماندنی کنند شاعر تنها نبود @alirezamimqaf با رودرواسی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=32991990
نمایش بیشتر908
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
آوریل '24
آوریل '24
+2
در 1 کانالها
مارس '24
+5
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+17
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+17
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+16
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+21
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+42
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+54
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+19
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+16
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+55
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+30
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+21
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+28
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+55
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+40
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+19
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+15
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+14
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '220
در 0 کانالها
Get PRO
مه '220
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+14
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+5
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+4
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+9
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+13
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+10
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+16
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+15
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+10
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+16
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+17
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+19
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+1 165
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 08 آوریل | 0 | |||
| 07 آوریل | 0 | |||
| 06 آوریل | 0 | |||
| 05 آوریل | 0 | |||
| 04 آوریل | +1 | |||
| 03 آوریل | +1 | |||
| 02 آوریل | 0 | |||
| 01 آوریل | 0 |
پستهای کانال
| 2 | سلام
من دو تا بلیت محسن یگانه دارم
دوشنبه ۱۴ام
سانس ۱۸.۴۵
ردیف ۴
به قیمت روی بلیت
ممکنه تو کانال بذارید؟ | 81 |
| 3 | سلام به تاوانِ انتخاب | 623 |
| 4 | آدم دلش میخواهد چشم بدوزد به آن پنجرهی روبرو، پنجرهی آنسوی خیابان، آن قاب که حالا تاریک است و کسی در آن نیست امّا آن شب که روشن شد، تق، یکی کلید برق را زد و تق، یکهو روشن شد با آن میز چوبی و اجاق گازِ آن گوشه و لامپی آویزان از بالا سر میز چوبی و او را دیدم همانجور که بار نخست شبهنگام در خانهی اسمعیل دیده بودمش. انگار از همانشب یک راست سر از این شب درآورده باشد، دیدمش نشست پشت میز: همان، همین دختر سرخمو، سپید رو، مرمرین تن، باریک بالا و کمر، ظریف، لطیف، خوشبو که عطرش بر دوش نسیم خنک است و سبک است. آبیچشم و آرام جرعهای چای نوشید و سیگار آتش زد و به آهی و دودی هوای آشپزخانه را آکند از بازدم. شاید برای همین چیزهاست که اینجا پاگیر شدهام. بریدهام. دلم خوش است به گاه روشن شدن قاب پنجرهای آن سوی خیابان و دیدن او که سیگار میکشد. سیگار میکشم. آیا مرا اگر ببیند میشناسد؟ | 131 |
| 5 | میدونم | 1 |
| 6 | تو را تا آخرین قطره سر خواهم کشید. بگذار رقیبان به استسقای وجودت در مرگ هلاک شوند. میان دریای سرشتت، تشنه ترین و بی رحمترین شناگری هستم که دست و پا میزند. | 473 |
| 7 | لیوان چایت را بر میز کافه گذاشتی. لبخند زدی و آمادهی رفتن شدی. چنان از جا برخاستی که رهبر یک انقلاب پیرروز و بزرگ در کشوری گرم و شاد از جا برمیخیزد.
و چون رفتی، دیکتاتوری شکست خورده بودم، تنها، در کافهای با لیوانهای خالی از چای.
پنکه هم مویهکنان سر میگرداند.
#پیاله_چای_بنوش | 95 |
| 8 | I lost my hand | 571 |
| 9 | مث اینه که بدونی یه روزی یه جاییت زخم شده و خیلی دردت گرفته
وقتی بهش فک میکنی دوباره زخم نمیشه ولی خاطره درده زنده میشه | 787 |
| 10 | چه میگویند؟ سکوتی بویناک آکنده مشامم را. ماییم و در برابر ما از خویش میرود این تختهبندِ تن که طرح آشکارِ بلبلان را داشت و میبینیمش که از حفرههایی بیانتها پوشیده میشود. چه کسی کفن را مچاله میکند؟ کدام احمقی؟! آنچه میگویند راست نیست. هیچکس کفن را مچاله نکرده است. شاگرد گورچی خودش امروز صبح این کفن را اتو زده.
اینجا نه کسی خواهد خواند، نه کسی به کنجی خواهد گریست، نه مهمیزی سرین مادیان خوشرکاب را خواهد گزید، نه ماری وحشتزده از پونهای که درِ لانهاش سبز شده خواهد گریخت. اینجا دیگر خواستار چیزی نیستیم جز چشمانی به فراخی گشوده برای تماشای این تختهبند تن که امکان آرامیدنش نیست. اینجا خواهانِ دیدار مردانی هستیم که آوازی سخت دارند. مردانی که هَیون را رام میکنند و بر رودخانهها ظفر مییابند. مردانی که استخوانهاشان به صدا درمیآید و با دهانهایی پُر از خورشید و چخماق میخوانند. خواستار ِ دیدار آنانیم ما، اینجا، رو در روی سنگ، در برابر این پیکری که عنان گسسته است. و دست به دعا برداشتهایم تا در این توفان، خدا راه رهایی را به این ناخدا بنمایاند. وگرنه ما پناهجویان بار دیگر باز به مرگ خواهیم پیوست در ساعت پنج عصر بی آنکه ردّ پاهای برهنهمان خاک ساحل استرالیا را ممهور سازد.
خودتان که بهتر از من میدانید شاعرِ مرده را نه گاو نر باز میشناسد، نه انجیربُن، نه اسبان، نه مورچهگان خانههامان. نه کودک بازش میشناسد، نه شب، چرا که ایگناسیو، فدریکو، لئوناردو، عباس، پدر، و مادربزرگ دیگر همگی مردهاند و نه صُلب سنگ بازشان میشناسد، نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوند. حتّی خاطرههای خاموش ایشان نیز دیگر بازشان نمیشناسد چرا که آنها از این جهان مردهاند. هرچند گاوباز خوب قصّهی ما آخرین مرد خونآلود صف دراز مردگان باشد چرا که حالا ساعت کامپیوتر درست ساعت پنج و هفت دقیقهی پاییز را نشان میدهد. پاییزی که نخواهد آمد چون که آمده است با لیسَکها، با خوشههای ابر و قُلههای درهمش. این عجیب نیست دوست من. سالی یکبار پاییز میشود و تاکید دارم که: پاییزی که آمده است دیگر نخواهد آمد و پاییز سال بعد پاییز امسال نیست و پاییز امسال، پاییز پارسال نیست امّا این پاییز، هیچکس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد ایگناسیو، چرا که تو دیگر مردهای همچون تمامیِ مردگان زمین. همچون همه آن مردهگان که فراموش میشوند زیر پشتهیی از آتشزنههای خاموش. هیچکس بازت نمیشناسد. نه. ما نگران نیستیم چرا که پس تو اینگناسیو ما لورکا را داریم که تو را خواهد سرود برای بعدها، برای کودکی که گاهی بیخود، امروز عصر روستا را جیغ میکشد. | 14 |
| 11 | و اینک ایگناسیوی مبارک زاد بر سرِ سنگ، همین و بس! چه پیش آمده است؟ به چهرهاش بنگرید. مرگ به گوگردِ پریده رنگش فروپوشیده و رخسارِ کیومرثی مغمومی بدو داده است.
کار از کار گذشته! باران به دهانش میبارد، هوا چون دیوانهیی سینهاش را گود وانهاده و عشق، غرق در اشکهای برف، خود را بر قلّهی گاوچر، کنار آتش چوپان سادهدل گرم میکند. | 18 |
| 12 | ول کن لورکای عزیز، بس است مویه. من بارانهای تیرهیی را دیدهام اسیدی که از آسمان دودی تهران میبارید و پس از باران که میدانی چه هوا خوب میشود؟! من دوان از پی موجهای دریای خزر که بازوان بلند بیختهی خویش برافراشته بودند تا به سنگپارههایی ما را برانند دیدهام. سنگپارههایی که اندامهایمان را در هم خواهد شکست بی آنکه به خونشان آغشته کند چرا که سنگ، دانهها و ابرها را گرد میآورد، استخوانبندی چکاوکها را و گُرگانِ سایه روشن را امّا نه صدا برمیآورد، نه بلور و نه آتش، اگر میدان نباشد، آهای لورکا با تو هستم، هیچ آیا میدانی اگر در دنیا میدان نبود چقدر آمار تصادفات رانندگی و جنازههای فروغ فرخزاد بیشتر میبود آن هم درست در ساعت پنج عصر؟! میدان و تنها میدانهای بیحصار برای ما کافیست تا کمی از آمار چنین مرگهای بیخودی، ولو اندک، بکاهیم. چه میگویی؟ مگر این بد است فدریکو گارسیا لورکا؟ مگر این بد است؟! | 210 |
| 13 | شِیْر نکنید توروخدا
بذا بین خودمون بمونه | 82 |
| 14 | بیخیال، نترس، پولات که ته کشید یه فکری میکنی. بابای مدرسه میشی، نگهبان پارک، بیخیال فردا، شاید فردا افتادی مردی. مردک بیچاره مرگش سر رسید درست هنگام که به چگونه زندگی کردن میاندیشید. مردک بیچاره پس از پرداخت آخرین قسط خانهی شصت متریای که در محلهای کثیف خریده بود مرد. نه. میخواهم بنشینم. فقط بنشینم. چای، لبخند و برخیزم و پرسه، سوت، آفتاب ... اصلاً من بچه دنیا آمدهام، بچه بالیدهام و بچه خواهم مرد. احمقم. عقبماندهام. اگر نبودم که چهرهام اینطور جوان نمانده بود. آنقدر جوان ماندهام که با کریشنا مو نمیزنم. چه حال خوشی. لبخند به لب نشسته بر تخت. از تخت پایین آمدم.
#پیالهای_چای_بنوش | 101 |
| 15 | حافظهی هیچکس حوصلهی این همه گذشتهرو نداره | 917 |
| 16 | خودتان که بهتر از من میدانید شاعرِ مرده را نه گاو نر باز میشناسد، نه انجیربُن، نه اسبان، نه مورچهگان خانههامان. نه کودک بازش میشناسد، نه شب، چرا که ایگناسیو، فدریکو، لئوناردو، عباس، پدر، و مادربزرگ دیگر همگی مردهاند و نه صُلب سنگ بازشان میشناسد، نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوند. حتّی خاطرههای خاموش ایشان نیز دیگر بازشان نمیشناسد چرا که آنها از این جهان مردهاند. هرچند گاوباز خوب قصّهی ما آخرین مرد خونآلود صف دراز مردگان باشد چرا که حالا ساعت کامپیوتر درست ساعت پنج و هفت دقیقهی پاییز را نشان میدهد. پاییزی که نخواهد آمد چون که آمده است با لیسَکها، با خوشههای ابر و قُلههای درهمش. این عجیب نیست دوست من. سالی یکبار پاییز میشود و تاکید دارم که: پاییزی که آمده است دیگر نخواهد آمد و پاییز سال بعد پاییز امسال نیست و پاییز امسال، پاییز پارسال نیست امّا این پاییز، هیچکس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد ایگناسیو، چرا که تو دیگر مردهای همچون تمامیِ مردگان زمین. همچون همه آن مردهگان که فراموش میشوند زیر پشتهیی از آتشزنههای خاموش. هیچکس بازت نمیشناسد. نه. ما نگران نیستیم چرا که پس تو اینگناسیو ما لورکا را داریم که تو را خواهد سرود برای بعدها، برای کودکی که گاهی بیخود، امروز عصر روستا را جیغ میکشد
#پیالهای_چای_بنوش | 112 |
| 17 | پیرمرد کلاه حصیری سفیدش را بر سر گذاشت. به عصاش تکیه داد و در آینهی قدّی غروب، مرگ را دید که شرمگین با سه گام فاصله پشت سرش ایستاده است. دستی به ته ریش سفیدش کشید و خطاب به مرگ در آینهی قدّی غروب گفت حالا میفهمم روسپیها چقدر شریف و لازمند، حالا که عشق خاطرهای فراموش شده است. سپس سوی مرگ چرخید، با عصاش ضربهای به پای مرگ زد تا از سر راهش کنار برود، و از خانه بیرون زد.
#جن_زیبایی_که_از_پترا_آمد | 225 |
| 18 | از تو با مصلحت خویش نمی پردازم
که محال است که در خود نگرد هرکه تو دید
#آقای_سعدی
شیخ بعد از همهی این سفرها و عشق و عاشقیا تو بیا بگو درون آینهی روبرو چه میبینی؟ | 248 |
| 19 | اگر قرار است بخوانید
زود بخوان، چون باز هم پاک میکنم :)) | 70 |
| 20 | جز موارد معدود، عصبانیت حمید را ندیدم. حتّی وقتی میخندید بلاهت و غمی همیشگی در چهره داشت درست عین همین که من دارم. اگر بخواهم مثال نغزی بزنم که حقّ مطلب را ادا کرده باشم باید بگویم من و حمید، ظاهری و باطنی، شباهت غریبی به پلنگ صورتی داریم.
شاید بشود گفت بختش زد که با من رفیق شد چون پیش از من دوستی داشت که روزی یک خشاب ترامادول بالا میانداخت و تار مینواخت و هر وقت به حمید تعارف میزد که بفرما نشئه کن! حمید دستش را رد نمیکرد و به دیدهی منّت بال در بال رفیق، پلّه پلّه تا ملاقات خدا مراتب میپیمود.
پس از چنین دورانی با من که حتی موقع دنداندرد هم از خوردن ترامادول میترسیدم رفیق شد و دیگر ترامادول نخورد. ترس من از ترامادول به خاطر تنها باریست که از شدّت دنداندرد یک نصفه قرص خوردم و چنان در من اثر کرد که نیمه شب بیرون زدم و مسافت 70 کیلومتری تا شهر ری را پیاده رفتم، ضریح شاه عبدالعظیم را دو مُشتی چسبیدم و تا ظهر فرداش ضریح را تکان تکان میدادم و با صدای بلند آنقدر گریه کردم تا دنداندردم خوب شد و خداوند همهی گناهان من و باقی زنان و مردان تو حریم حرم را آمرزید.
حمید عزیز تحت تاثیر همان دوست ترامادولی فوق لیسانس فلسفه گرفت و مدّتی تو یکی از بوتیکهای بالای میدان ولیعصر عجّل الله تعالی فرجه الشّریف کار کرد. به داستاننویسی و شعر سرودن، عکاسی، طراحی و نوازندگی سهتار و دفنوازی نیز علاقه داشت امّا هیچوقت نتوانست خوب آواز بخواند. میشود گفت در بسیاری موارد آدم بااستعدادی محسوب میشد ولی بیتابی ذاتیش نمیگذاشت متمرکزانه بنشیند به آنچه میخواهد بپردازد تا پیشرفت کند.
یک اخلاق عجیبی که داشت و دارد این بود و هست که تا سراغش را نگیری، حتّی اگر سالها بگذرد، سراغت را نخواهد گرفت. دوست ترامادولی فیلسوفش سر همین اخلاق نکوهیده با او برای همیشه قهر کرد امّا وقتی پس از مدّتی چه کوتاه چه طولانی حمید را ببینی چنان از دیدنت خوشحال میشود و در آغوشش میفشرد که جای شک باقی نمیماند تمام مدّت دوریتان به یادت چه اشکها که نریخته است.
او را همینگونه که بود پذیرفته بودم و هیچگاه سر این موضوع از او نرجیدهام. | 87 |
