💌 دلنوت
رفتن به کانال در Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
نمایش بیشتر940
مشترکین
-124 ساعت
+77 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
941
♥️
ساعت چهار صبح است. خوابم نمیبرد. خوشبختانه امروز تعطیل است و مجبور نیستم ساعت هشتونیم صبح مغازه را باز کنم. فعلا میتوانم با خیال راحت بیدار باشم.
باران تندی میبارد. گاهی صدای چرخ ماشینهایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس میگذرند میآیند. دلم میخواست میزدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه میرفتم. اما به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رختخواب کندن آدمِ دریادل میخواهد. من عطّار را ترجیح میدهم که از همان پستوی دکّان هفت شهرِ عشق را میگشت. هرچه باشد همکاریم و زبان همدیگر را بهتر میفهمیم.
مدتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همینطوری.
#شاهرخ_مسکوب
روزها در راه
@delnote
941
♥️
ما آدمها یک روز میمیریم. این اما تمام ماجرا نیست. ما آدمها یک روز، گاهی خیلی پیش از آنکه بمیریم، تمام میشویم. ما آدمها گاهی روزی تمام میشویم که ایمانمان را به همه راهحلها، همه راههای نرفته، همه وعدههای شنیده و نشنیده از دست میدهیم.
تمام شدن ما گاهی روزی است که آخرین کتاب زندگیمان را میخوانیم، گاهی روزی که آخرین حرف نو و نشنیده را میشنویم. تمام شدن ما گاهی مقارن لحظهای است که برای آخرین بار از طلوع یا غروب آفتاب شگفتزده میشویم، گاهی روزی است که برای آخرین بار حال بیماری را میپرسیم، آخرین بعداز ظهری است که به کسی کمک میکنیم. تمام شدن ما آدم گاهی شبی است که برای آخرین بار کسی را میبوسیم، غروبی که برای آخرین بار از کسی میشنویم که دوستمان دارد، صبحی که برای آخرین بار نگاهمان به چشم کسی میافتد که دوستش داریم.
ما آدمها شکاریم یک سر همه پیش مرگ، ولی شکار تمام شدن نیستم، پس درستش این است که از جنگ با تمام شدن دست برنداریم. درستش این است که تا زندهایم تمام نشویم. درستش این است که از نگاه به چشمان آدمی که دوستش داریم دست برنداریم.
#امیرعلی_بنیاسدی
@delnote
941
♥️
آموزگارم آفتاب
پراکنده، پیاپی، بیپرده،
میگوید دوستت دارم،
و دوستت میدارم.
دردهای ما همه
از همین دقیقهی دریاوار
دور میشوند،
چرا که دوست داشتن
دلیلِ روشن نمیخواهد.
پس تو هیچ از درد
سخن نگو!
پُشتِ پلکهای سنگینِ من
دریا... دریا... دریاها
در پرده پراکندهاند.
من هنوز نفس میکشم
من هنوز راه میروم
من هنوز کلمه دارم
و من هنوز شاعرم...!
سالها و سالها باید میگذشت
تا شما دلتان برایِ منِ تنها مانده
تنگ میشد.
(آن سالها
حتی کوه هم دلش گاهی
برای یک سنگریزه تنگ میشد.)
حالا که فکرش را میکنم
میبینم من چقدر سخت
چقدر سخت زیستهام.
و
زیستم،
آنقدر زیستم
تا صخره شدن را
از صبوریِ خورشید بیاموزم.
#سیدعلی_صالحی
@delnote
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
