سایت پانویس
رفتن به کانال در Telegram
مینیمالهای پانویس جهت شرکت در کلاسها ادمین: @PanevisAdmin صفحهٔ اینستاگرام: https://www.instagram.com/Panevis نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است. محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom جیدو کریشنامورتی: @Krishnamurti نیکول لپرا: @NicoleLePera
نمایش بیشتر2 679
مشترکین
-124 ساعت
+17 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
2 679
اگر انسان کامل و بی عیب و نقصی را دیدی، فرار کن! او خود شیطان است.
اگر کسی را دیدی که دنبال انسان کامل و بی عیب و نقص است، او حماقتِ مجسم است.
اگر هم خودت دنبال بی عیب و نقص بودنِ خودت هستی، احمق اعظم تشریف داری.
@PanevisDotCom
2 679
غزل فوق از دیوان حافظ شامل یکی از ابیات شاهکار حافظ است؛ آنچه به او شهرت و محبوبیت نزد ادبا میبخشد.
عمری باشد، چهارشنبهٔ همین هفته در دورهمیِ «کرشمهٔ حُسن»(کلاس درس حافظ) این غزل را هم از نظر ادبی، هم از نظر عرفانی در جمع دوستان به بحث و گفتگو خواهیم گذاشت.
علاقمندان به شرکت در این جلسات میتوانند اطلاعات را از »ادمین طوبیٰ« طلب کنند.
@PanevisDotCom
2 679
در مبحث «نماز» هستیم. در کتاب «نامهای به ندیدهام» اثر محمدجعفر مصفا، فصل هفتم.
اگر درکی متفاوت و عرفانی از نماز میخواهید داشته باشید، این فصل از کتاب «نامهای به ندیدهام» را بخوانید. یا با جمع مصفاخوانی همراه شوید.
امشب جلسهٔ دیگری از این بحث را داریم.
بقول مولانا: «مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید»
@PanevisDotCom
2 679
در مبحث «نماز» هستیم. در کتاب «نامهای به ندیدهام» اثر محمدجعفر مصفا.
اگر درکی متفاوت و عرفانی از نماز میخواهید داشته باشید، این فصل از کتاب «نامهای به ندیدهام» را بخوانید. یا با جمع مصفاخوانی همراه شوید.
امشب جلسهٔ دیگری از این بحث را داریم.
بقول مولانا: «مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید»
@PanevisDotCom
2 679
ذکر خیر
در ایام جوانی پیش فردی کار می کردم که در زمینهٔ هنرهای رزمی کارکشته بود و مهارت بسیار خوبی داشت. همچنین در زمینهٔ هیپنوتیزم. مربی ووشو بود و باشگاهی در خیابان دماوند تهران داشت، باشگاه هیگر، اگر درست یادم باشد، بین میدان فردوسی و میدان امام حسین. تا مربی گری ووشو مرا پیش برد اما زندگی چنان چرخ خورد که فراقی پیش آمد و تا مدتها دیگر همدیگر را ندیدیم.
بیتی را همیشه برایم می خواند که بسیار به دلم می نشست و پس از او هرگاه آن بیت را می شنیدم، یاد او می افتادم. هر کجا هست، خداوند به سلامتش بدارد، که بسیار از او آموختم.
آن بیت این بود:
حبابآسا چنان بر چشمهٔ هستی سبک بنشین
که تا چین بر جبین زد از نسیمی، خیمه برچینی
@Panevisdotcom
2 679
استخوان
لطیفهای هست که بنده بارها در جلسات خودشناسی برای دوستان تعریف میکنم و بسیار وصف و نقد حال ماست آن. دربارهٔ تو در تو شدن توهم ما انسانها.
اما لطیفه از این قرار است که: فردی بود که به محض اینکه سگ میدید، وحشت برش میداشت. پرسیدند چرا اینقدر پنیک میکنی از سگ؟ گفت: من استخوان هستم، سگها میخواهند مرا بخورند.
بردندش آسایشگاه روان و پس از مدتی «درمانش کردند». هنگام مرخص شدن، دکتر از او پرسید: الآن میدانی که تو استخوان نیستی؟ جواب داد: بله.
چند دقیقه از مرخص شدن از درمانگاه نگذشته بود که سریعاً وحشتزده برگشت و درِ درمانگاه را کوبید و نفسنفسزنان آمد داخل. از او پرسیدند که چی شده؟ گفت: اون بیرون سگ هست. گفتند: خب باشد، با تو کاری ندارند. مگر نگفتی که حالا دیگر میدانی که تو استخوان نیستی؟ گفت: من میدونم، سگها که نمیدونند!
این حکایت را از دوست گرامی، آقای دیانتدار، خواستم به شیوهٔ مثنوی درآورد و ایشان هم لطف کردند و قبول زحمت کردند. ذیلاً محصول قریحهٔ شاعری ایشان میآید. تعبیر عرفانی این حکایت را در جلسات خودشناسی به تفصیل گفتهایم و بسیار بسیار نیز عمیق است.
حکایت دیوانه ای که به توهم پنداشتی استخوان است و سگان در پی وی
قصهای بشنو تو از وهم و خیال
تا بفهمی وهم تو باشد وبال
وهم مال و وهم جاه و وهم ترس
میکند رخنه به تو حتی به درس
میکِشد اندیشهات را کشکشان
در پی خود تا در آیی در زیان
آنقدر مشغول آنها میشوی
تا نماید فطرت پاکت غوی
این سخن بگذار و اینک گوش کن
پنبه را بیرون ز گوش هوش کن
بود شخصی در زمانهای قدیم
روز و شب اندر هراس و خوف و بیم
هر سگی میدید ازو کردی فرار
چون به وهم خندهداری بُد دچار
علت ترسش از او جویا شدند
تا که رفع علتش از آن کنند
گفت منم من تکهای از استخوان
زین جهت هر سگ به دنبالم دوان
تا مرا خوش لقمهای از خود کند
هر کجا اندر پی من می دود
در خیال اینکه بودی استخوان
در هراس و بیم روزان و شبان
الغرض از بهر این درد عجیب
هم ببردندی ورا پیش طبیب
تا که وسواسش خوش و درمان کنند
ریشۀ این وهم را از او کَنند
چون مداوا گشت و آمد خانه او
هم دوباره هر سگی را شد عدو
باز علت را بپرسیدند و گفت
حجت بیپایه و حرفی شگفت
که بدانم استخوان اکنون نیام
لیکن این سگها نداندی کیام!
من بدانم که استخوانی نیستم
سگ نداند که آنچنانی نیستم
لاجرم دنبال من هر سو دوان
بر خیال اینکه هستم استخوان
وضع ما باشد بدینسان ای عزیز
جمله در اوهام خود در افت و خیز
گه به وهم خود همه مشغول و خوش
گه به وهمِ وهمِ مردم رو ترش
زندگیمان طی به اوهام و خیال
شد عزیزم تا به پیری و زوال
خلق را اوهامشان بر باد داد
لعنت و نفرین بر این اوهام باد
وهم مال و جاه و ترس و وهم علم
جمله با اوهام دیگر گشته خلم
اینچنین خلمی به هر مغز و دماغ
هر کجا در هر کسی داری سراغ
درگریز از او و رو سوی دگر
گر چه باشد با تو همره، همسفر
این سخن پایان ندارد ای عزیز
چارۀ وهم تو فهم است و تمیز
فهم و آگاهی شود خوش رهگشا
هر فهیمی را که باشد او دها
شاعر:
مرتضی دیانتدار
@PanevisDotCom
2 679
تمایل به سازماندهی
این تصویر بخوبی پاسخدهندهٔ سئوالاتیست که دربارهٔ عدم، هیچ، عشق، خدا، معنای زندگی هستند. کسانی که در خودشناسی کمی پیشرفتهتر(و در حقیقت پسرفتهتر!) هستند، بخوبی آن را درک میکنند.
@Panevisdotcom
2 679
دربارهٔ کتاب «صحرای محشر»
جمالزاده نوشتنِ این اثر را در آبانِ ۱۳۲۳ هـ.ش. در ژنو به پایان رسانده؛ کتاب در قالبِ یک روایت بلند/نمایشواره در هشت پرده تنظیم شده و با لحنِ طنزآلود و گاه تلخ سرنوشتِ خیالیِ راوی و جمعِ زندهبرخاستهها را در روزِ رستاخیز تصویر میکند.
معرفی کلی:
«صحرای محشر» یک روایت تمثیلی و نمادین از قیامت است که در هشت پرده نوشته شده؛ جمالزاده در خلال صحنههای محشر، با طنزی گزنده و روایتِ در-داستان، نیرنگهای اجتماعی، ریاکاری و باورهای دینی و اخلاقی زمانهاش را نقد میکند. اثر در برخی دورهها جزو آثارِ ممنوعه در ایران بوده است.
ساختار و شکلِ روایت:
کتاب در هشت «پرده» یا بخش نوشته شده؛ هر پرده اغلب با یک بیت یا مصرع از شاعران کلاسیک (مثل محتشم، حافظ، خیام، سعدی، صائب و ...) آغاز میشود که به نوشتار زمینهٔ معنایی میدهد.
فرمِ کار نه کاملاً رمان است و نه صرفاً داستان کوتاه؛ بیشتر شبیه روایتِ بلندِ تمثیلی یا نمایشنامهوار است که در آن راوی بهصورت اولشخص تجربهٔ قیامت را گزارش میکند و گاه به «داستان در داستان» متوسّل میشود (مثلاً سرگذشتِ معصومهٔ شیرازی/«شیخ و فاحشه»).
خلاصۀ مفصّل (پردهبهپرده — خلاصه و نکات کلیدی)
(خلاصهٔ زیر براساس متنِ اصلی و شرحهای انتقادی جمعآوری شده است؛ هر پرده بهطور فشرده شرح داده میشود.)
پردهٔ اول — «آوارگی و بیچارگی»
راوی با صدای صور (بترتیبِ قیامت) از گور برمیخیزد. جمالزاده صحنهٔ برخواستگان از گورها را توصیف میکند: گروههای مختلف اقوام و مذاهب با نمادها و پوششهای خاصشان از خاک برمیخیزند و بهسوی «صحرای محشر» روان میشوند. تصویرها گوناگون و اغلب طعنهآمیزند (مثل معتادی که از خدا تریاک میخواهد). این پرده با بیتِ محتشم آغاز میشود.
پردهٔ دوم — «بیرون دروازهٔ قیامت»
گروهها از راههایی با نامهای نمادین میگذرند (جادهٔ میزان، چهارراهِ برزخ و ...). فرشتگان، پیامبران، حوریان و پریان و دیگر موجودات نمادین تصویر میشوند؛ نویسنده از جزئیاتی کمیک و کنایهآمیز در توصیف این کارکنان اخروی استفاده میکند و به تفاوتها و منافقانهکاریهای سلسلهمراتب میپردازد.
پردهٔ سوم — «دردسرهای مقدماتی»
مکانهایی شبیه کارخانهها (مثلاً بازسازی بال و پر) و نهادهایی که کارِ محشر را اداره میکنند معرفی میشوند؛ مردم به حمّام و قرنطینه میروند، اشیاء نمادین (بت، صلیب و زنار و ...) از آنها گرفته میشود و ممیزیها انجام میپذیرد. تصویرِ بروکراسیِ اخروی و طنزِ آدمیوارِ فرشتگان این بخش را میسازد.
پردهٔ چهارم — «مقامِ بازخواست»
لحظهٔ مواجهه با عرش و ترازوی عدل الهی؛ روایتِ برخوردهای فردیِ راوی و دیگران با پیامبران و قدیسان، و شرحِ نحوهٔ بازخواست و سنجش اعمال. جمالزاده در این پرده نیز با طنزی تلخ نمونههایی از ریاکاریها و تفاوتِ رفتارِ انسانها را نشان میدهد.
پردهٔ پنجم — «آسمانجُلها و خالق آسمان»
نوبتِ خردهپاها و مردمِ معمولی میرسد؛ گذر از پلِ صراط و صحنههایی که نشانگر آزمون و مراتبِ ورود به بهشت یا سقوط به جهنم است. جمالزاده دوباره با جزییاتِ طنزآمیز فرایندِ حسابرسی را بازسازی میکند.
پردهٔ ششم — «فقیه و روسپی» (یا «شیخ و فاحشه» / معصومهٔ شیرازی)
این پرده با بیتِ خیام آغاز میشود و راوی داستانِ «معصومهٔ شیرازی» را بازگو میکند: زنِ آسیبدیدهای که بهدلیل بیرحمیها و زورگوییهای مجامعِ اجتماعی و روحانی آواره و در نهایت روسپی شده، ولی در محشر حقِ او (و مجازاتِ آخوند فاسد) روشن میشود. این بخش بعدها بهصورت مستقل نیز تحت عنوان «شیخ و فاحشه» منتشر شده است. پرده کنایهای است به ریاکاریِ اخلاقی و بهویژه «چهرههای مذهبی» که در دنیا اعمالی خلاف ظاهرشان انجام دادهاند.
پردهٔ هفتم — «افسون و افسانه»
راوی به بازدیدِ بهشت و دوزخ میرود؛ توصیفِ بهشت (دیوارها از زر و سیم، درختانِ گوهر و ...) با نکاتِ انتقادی همراه است — مثلاً کودکانِ محروم که تلاش میکنند از پشت دیوار میوه بردارند. این پرده همچنان ماهیتِ نمادین و انتقادیِ رمان را حفظ میکند.
پردهٔ هشتم — «بلا و مصیبتِ جاودانه شدن»
پایانِ اثر: راوی در مواجههای طولانی با شیطان قرار میگیرد؛ شیطان در این روایت موجودی اندیشمند، زیبا و با کلام معرفی میشود و دفاعیاتی از خود و از مسألهٔ آزادی بیان میکند. در نهایت شیطان درخواست «آزادی» میکند و (برحسب روایت جمالزاده) خدا درِ برخی موافقتها را با او میگشاید؛ پایان اثر ترکیبی از کنایه، تأملاتِ عرفانی و نقدِ اخلاقی است.
نکاتِ ادبی، تماتیک و شیوهٔ بیان:
طنزِ تلخ و انتقادی: جمالزاده طنزی دارد که همواره اجتماعی و کنایهآمیز است؛ در «صحرای محشر» این طنز به مسائلِ دینی، عرفانی و اجتماعیِ روزِ او دوخته میشود.
عضویت در رمانخوانی: به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید.
@PanevisDotCom
2 679
در گروه «رمان و فیلم» رمان «دایی جان ناپلئون» از ایرج پزشکزاد را خواندیم. بسیار عالی بود. جلسات رمانخوانی فقط شامل خواندن کتاب نیست، بلکه تعاملها، خاطره گفتنها، از تجارت زندگی صحبت کردن و بسیاری چیزهای دیگر هم در بر دارد. خلاصه آنکه تجربهٔ جمعخوانی «دایی جان ناپلئون» فوقالعاده بود.
اگر خدا بخواهد، از فردا کتاب «صحرای محشر» اثر محمدعلی جمالزاده را شروع میکنیم. این کتاب نیز فوقالعاده است. معرفی آن ذیلاً میآید.
برای پیوستن به جمع رمانخوانی، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید.(گروه فیلم و رمان)
@PanevisDotCom
2 679
+8
ترجمهها و چاپهای دیگر کتاب «ملت میل»
هر کس در جلسات بررسی این کتاب میخواهد شرکت کند، به اینجانب، طوبیٰ، پیام دهد.
2 679
کتاب «ملت میل»
اثر آنا لمبکی
به ترجمهٔ بهناز دهکردی
از نشر لگا
این کتاب با نامهای دیگری همچون «ملت دوپامین»، «سرزمین دوپامین»، «کنترل دوپامین»، «غلبه بر دوپامین» و «دنیای دوپامین» نیز منتشر شده است، از ناشرها و مترجمهایی دیگر.
خواندن و بررسی این کتاب بصورت جمعی در «گعدهٔ شناخت» به زودی آغاز میشود. به صورت جلسات لایو.
جهت شرکت در گعده، در پیام خصوصی به اینجانب، طوبیٰ، پیام دهید و ثبتنام کنید.
چنانچه نتوانید در جلسات لایو شرکت داشته باشید، فایل آن جلسه در گروه گعده در اختیارتان گذاشته خواهد شد.
@PanevisDotCom
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
