| Distorted Human |
رفتن به کانال در Telegram
شعر، موسیقی، گاهی هم فیلم دغدغههای شاعرانه کانال اول ما https://t.me/Daar_wag
نمایش بیشتر3 187
مشترکین
-324 ساعت
-37 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
3 187
#Alternative_progressive #Post_rock
زبانش را بریدند
چشم هایش را کور کردند و گوش هایش را کر
و او را در خود رها کردند . . .
3 187
یک روزی به طور رسمی پذیرفته میشود که چیزی که ما به عنوان واقعیت پذیرفتیم خیالی است و این از یک دنیا وهم هم بزرگ تر است!
| سالوادوردالى |
Join US! @Distortedhuman
3 187
و مغزِ من هنوز
لبریز از صدای وحشتِ پروانهیست
که او را در دفتری
به سنجاقی
مصلوب کرده بودند...!
#فروغ_فرخزاد
Join US! @Distortedhuman
3 187
اینجا مقصد نیست. آغاز هم نیست. فقط گریزیست برای حرف زدن با خودم، با خودش. با کسی که همواره در من است و با من نیست، و از این روست که "او" خطابش میکنم.
تکهای هستم جدا شده از چیزی که نمیشناسمش. تبعید شدهام به زمین انسانها. سیارهام مدتهاست که فراموشم کرده است. لااقل بر من بتاب، تا بیتابیهایم را در تابش خودت ببینی !
| آنتوان دوسنت اگزوپری |
Join US! @Distortedhuman
3 187
#POSTROCK
#Russia
جرأت نمیکنم
به پُشتِ سَرم نگاه کنم
من از گذشته زخم خوردم ؛ میترسم...
3 187
همهجا تاریک است!
خود را در میانهی ِ یک ظلمت ِ نامفهوم، پیدا میکنم
شدهام بمانند گم شدهای در تاریکی
که دیگر هیچ اُمیدی را متصوّر نیست
محبوس در قفسی
به فراخناکی ِ یک جنین ِ از یاد رفته
در رَحِم ِ باکرهای مطرود
که زنده به گورش کردهاند!
| سهیل هدایت |
Join US! @Distortedhuman
3 187
#POSTROCK | #HAMMOCK
صدایی که نمیتواند حرف بزند در سکوت طنین میاندازد کور در آن میبیند کر میشنود هر انزوایی سرشار از دیگران است تاریکی ها میدرخشند . . .
3 187
خوابیدم، بیدار شدم، خوابیدم، بیدار شدم، زندگیِ فلاکتبار.
وقتی دربارهاش فکر میکنم، باید بگویم که آموزشِ من از بعضی جهات لطمهی بزرگی به من زده است. در واقع، در جایی پرت، در ویرانهای، یا مثلاً، در کوهستانها آموزش ندیدهام - واقعاً طوری هم نبوده که بتوانم شکوهای از آن داشته باشم. به رغمِ این خطر که همهی معلمانِ پیشینام درکش نکنند، باز هم بیشتر ترجیح میدادم که ساکنِ کوچکِ ویرانهها باشم، در آفتابی میسوختم که آنجا در گرمای ملایمِ پیچکها بینِ بقایایِ پراکنده در هر سو، برای من میتابد - هر چند که ممکن بود تحتِ فشارِ خصوصیاتِ خوبم که در درونم به نیرویِ علفها بزرگتر میشد، در ابتدا ضعف نشان میدادم.
وقتی دربارهاش فکر میکنم، باید بگویم که آموزشِ من از بعضی جهات لطمهی بزرگی به من زده است. این سرزنش متوجهِ خیلِ عظیمی از آدمهاست - یعنی، پدر و مادرم، چند خویشاوندم، آدمهایی که به خانهمان میآمدند، نویسندههای گوناگون، آشپزِ بخصوصی که مدتِ یک سال مرا به مدرسه میبُرد، جماعتی از آموزگاران، (که باید در حافظهام یکجا جمعشان کنم وگرنه ممکن است اینجا و آنجا از قلم بیندازمشان - اما از آنجا که همینطوری جمعشان کردهام، بهرحال کُلِ جماعت ذره ذره از هم پاشیده میشود) یک بازرسِ مدرسه، عابرانی که آهسته قدم میزنند؛ خلاصه، این سرزنش مثلِ خنجری در عمقِ جامعه پیچوتاب میخورد. و هیجکس، تکرار میکنم، بدبختانه هیچکس، نمیتواند مطمئن باشد که نوکِ خنجر مبادا ناگهان گاهی از جلو، از پشت، یا از پهلو ظاهر شود !
| فرانتس کافکا |
📕یادداشتها
Join US! @DISTORTEDHUMAN
3 187
#POSTROCK
#THISWILLDESTROYYOU !
تا قبل از اینکه
اشتیاق چیزی داشته باشم تنهایی را حس نمیکردم !
