fa
Feedback
انشا و نويسندگی

انشا و نويسندگی

رفتن به کانال در Telegram

💎کانال «انشا و نویسندگی» زیرمجموعهٔ ماهنامهٔ «انشا و نویسندگی» است. 📩ارسال مطلب: @kavir_sky7

نمایش بیشتر
2 203
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+8
در 0 کانال‌ها
اوت '26
+44
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+40
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+48
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+49
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+82
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+26
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+14
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+30
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+28
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+67
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+32
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+47
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+41
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+25
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+50
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+58
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+61
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+94
در 4 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+103
در 4 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+142
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+248
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+80
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+51
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+61
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+47
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+88
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+135
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+229
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+66
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+67
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+103
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+75
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+89
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+117
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+177
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+3 013
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
07 سپتامبر0
06 سپتامبر0
05 سپتامبر+2
04 سپتامبر+1
03 سپتامبر+3
02 سپتامبر+1
01 سپتامبر+1
پست‌های کانال
امروز از لحظه ای که بیدار شدم تا موقعی که عقربه ثانیه شمار اثبات کرد بیست و چهار ساعت روز به پایان رسیده هیچ کاری نکرده بودم . وقتی آقای دقیقه شمار با سرعت بالایی از عدد دوازده ساعت دیواری دور میشد دوست نزدیکم عذاب وجدان شروع به کشیدن موج افکارم به سمت خودش کرد با پرسیدن سوالات به همون سبک همیشگی روی تمام فراز و فرود های مغزم رژه رفت تا اینکه ... یه ایده خوب به ذهنم رسید. گفتم چرا نذارم این دوست کنه اما جون جونی به جای مغز من روی ورقه های کاغذ راهپیمایی کنه ؟ شروع کردم به نوشتن سوالاتش : الف)چرا امروزو هدر داری ؟ ب)چرا این وقت کمی که تا امتحانات داری رو درس نمیخونی ؟ پ)چرا امروز غذایی که دوست داشتی رو درست نکردی؟ و... بعد از اینکه عذاب وجدان هر حرفی برای گفتن داشت بیان کرد نوبت من رسیده بود ، میدیدم که عذاب وجدان گوشه رینگه. از هر چی که داشتم برای جواب دادن به سوالات استفاده کردم صداقت ،طنز ، فرضیه های فانتزی ، ریختن قیمه تو ماست و چی و چی و چی .... وقتی ورق از جوابام سیاه شده بود فهمیدم چه سوال با 《انجام این کار دیگه برام جذابیتی نداره》 پر بشه چه با 《یه موجود خبیث در مغز من آشیانه کرده و موجب عدم انجام کار میشود 》در آخر مستر عذاب وجدان نسبت به قبل با من رفتار نرم تری داره تازه جالب اینه انجام این گفت و گوی صمیمانه یه اشانتیون ویژه هم به همراه داشت . خودکاری که تا دیروز بعد از نوشتن چند کلمه متوقف میشد حالا به واسطه این پرسش ها و بهونه هایی که برای جواب به دوستم عذاب وجدان ساختم هزار تا ایده جدید برای نوشتم بهم داده .از اونجا که مادر گرامی همیشه عدم تک خوری را در ما نهادینه کرده بود با سرعت تمام قبل از اینکه سرد بشه این متن رو برای شما تدارک دیدم تا مثل من باعذاب وجدان دوست بشید و تجربتونو باهام در میون بذارید. ✍🏻محمدپویا مهقانی 🔻 @aznevisandegi

2
sticker.webp
108
3
"نوشتن، دوباره دیدن زندگی است. چیزهایی را که از کنارشان گذشته‌ایم، وقتی می‌نویسیم تازه می‌بینیم." یکی از تعریف‌های نوشتن برای من این است: دوباره دیدن زندگی. ما زندگی می‌کنیم، با همه‌ی مختصاتش، با همه‌ی جزئیاتش؛ اما خیلی وقت‌ها توجهی به این جزئیات نداریم. صحنه‌ها یکی پس از دیگری از جلوی چشممان می‌گذرند و ما هم از کنارشان عبور می‌کنیم. اما همین که تصمیم می‌گیریم بنویسیم، انگار اتفاقی می‌افتد؛ چیزهایی که تا چند لحظه پیش نمی‌دیدیم، دوباره جلوی چشممان ظاهر می‌شوند. فرض کنید از یک میدان عبور می‌کنیم. دور میدان یک غذاخوری هست، یک واکسی هم هست که صدا می‌زند: «واکس اعلی، واکس فوری!» یک نفر هم نشسته و می‌گوید: «بده در راه خدا.» کمی آن‌طرف‌تر، کسی بساط گل‌فروشی‌اش را پهن کرده است. اگر فقط از میدان عبور کنیم، شاید همه‌ی اینها را ببینیم و در همان لحظه فراموششان کنیم. اما وقتی تصمیم می‌گیریم بنویسیم، تازه جزئیات یکی‌یکی جلوی چشممان رژه می‌روند. واکس‌زن را می‌بینیم که دارد تلاش می‌کند با کار خودش درآمدی به دست بیاورد. مشتری‌ای را می‌بینیم که منتظر است کفشش واکس بخورد. آن طرف‌تر، کسی نشسته و می‌گوید: «بده در راه خدا.» ممکن است از نگاه ما این کار، تلاش به معنای معمولش نباشد؛ اما او هم به شیوه‌ی خودش دارد زندگی‌اش را می‌گذراند و هر صبح در جایی می‌نشیند و از دیگران طلب کمک می‌کند. کمی آن‌طرف‌تر، گل‌فروش بساطش را با امید پهن کرده است؛ گل‌هایی که ممکن است برای یک دیدار دوباره خریداری شوند، برای یک دوستی، برای اولین آشنایی، برای رفتن به یک قرار، یا برای جشن تولد. و آن غذاخوری، آدم‌هایی را که گرسنه‌اند سیر می‌کند. همه‌ی اینها کنار هم، یک جریان کوچک از زندگی است؛ جریانی که ما هر روز ممکن است از کنارش عبور کنیم، بدون اینکه واقعاً آن را ببینیم. پس نوشتن باعث می‌شود از کنار صحنه‌ها و اتفاق‌ها ساده نگذریم. مکث کنیم. برگردیم. دوباره نگاه کنیم. و ببینیم در دل همین صحنه‌های ساده، چه چیزهایی پنهان است؛ چه آدم‌هایی، چه تلاش‌هایی، چه امیدهایی و چه جریان‌هایی از زندگی. امیدوارم با نوشتن، هر روز زندگی را دوباره ببینیم. «مکث کنیم...» «برگردیم...» «دوباره نگاه کنیم.» @aznevisandegi
148
4
شوق زیستن روزی روزگاری کودکی بود لطیف که شوق زیستن داشت. کودکی که رویاهای رنگارنگش به مانند پیچکی روح پرنورش را به آغوش کشیده بودند. شب‌ها به خواب می دید دویدن در سبزه زار را آزاد ، رها ، زنده. فریاد پدر تنش را لرزاند اما لبخندش را پاک نکرد. اخم مادر قلبش را فشرد اما او را از دویدن باز نداشت. دوید ، دوید ، دوید و هیچ کس ندانست که او ترجیح می دهد مانند خرگوشی چالاک بدود حتی اگر نحسش بخوانند. روزی روزگاری دختری بود نحیف که شوق زیستن داشت. دختری که هرگز به آخر سبزه زار نرسید اما رقصیدن آموخت. آزاد ، رها ، زنده. دامن کوتاه قرمزش را ربودند پیراهنی تنش کردند که بلندایش چنگ می زد به بته های خار که نرقصد که نتواند اما او رقصید ، رقصید ، رقصید. می گفتند خنده‌اش به دل نمی نشیند. دهانش را گرفتند و هیچ کس نفهمید که آواز برق چشمانش دختران دیگر را به رقص در آورد. روزی روزگاری زنی بود عفیف که شوق زیستن داشت. زنی که دنیای اطرافش تیره و تار بود اما رویاهای رنگی کودکیش از یاد نرفته بود. ولع رسیدنشان را داشت به شکوه ، به شادی ، به اختیار"زن؟ مختار؟پس مردانگی چه؟" زنجیرش زدند کودکی در آغوشش نشاندند که شیرش دهد کمرش خم شد اما شکسته نه. رویاهایش را گنجاند توی لالایی هایش خواند ، خواند ، خواند. و هیچ کس ندید که فرزندش به جای شیر ، شوق می بلعد که اگر آن زن نتوانست زیستن را در آغوش بفشارد حالا فرزندی دارد که به شوق دویدن در سبزه زار می خندد آزاد رها زنده... ✍🏻 سما حشمتی 🔻 @aznevisandegi
181
5
شوق زیستن: شوق زیستن: روزی روزگاری کودکی بود لطیف که شوق زیستن داشت کودکی که رویاهای رنگارنگش به مانند پیچکی روح پرنورش را به آغوش کشیده بودند شب‌ها به خواب می دید دویدن در سبزه زار را آزاد ، رها ، زنده فریاد پدر تنش را لرزاند اما لبخندش را پاک نکرد اخم مادر قلبش را فشرد اما او را از دویدن باز نداشت دوید ، دوید ، دوید و هیچ کس ندانست که او ترجیح می دهد مانند خرگوشی چالاک بدود حتی اگر نحسش بخوانند روزی روزگاری دختری بود نحیف که شوق زیستن داشت دختری که هرگز به آخر سبزه زار نرسید اما رقصیدن آموخت آزاد ، رها ، زنده دامن کوتاه قرمزش را ربودند پیرهنی تنش کردند که بلندایش چنگ می زد به بته های خار که نرقصد که نتواند اما او رقصید ، رقصید ، رقصید می گفتند خنده اش به دل نمی نشیند دهانش را گرفتند و هیچ کس نفهمید که آواز برق چشمانش دختران دیگر را به رقص در آورد روزی روزگاری زنی بود عفیف که شوق زیستن داشت زنی که دنیای اطرافش تیره و تار بود اما رویاهای رنگی کودکیش از یاد نرفته بود ولع رسیدنشان را داشت به شکوه ، به شادی ، به اختیار "زن؟ مختار؟ پس مردانگی چه؟" زنجیرش زدند کودکی در آغوشش نشاندند که شیرش دهد کمرش خم شد اما شکسته نه رویاهایش را گنجاند توی لالایی هایش خواند ، خواند ، خواند و هیچ کس ندید که فرزندش به جای شیر ، شوق می بلعد که اگر آن زن نتوانست زیستن را در آغوش بفشارد حالا فرزندی دارد که به شوق دویدن در سبزه زار می خندد آزاد رها زنده...روزی روزگاری کودکی بود لطیف که شوق زیستن داشت کودکی که رویاهای رنگارنگش به مانند پیچکی روح پرنورش را به آغوش کشیده بودند شب‌ها به خواب می دید دویدن در سبزه زار را آزاد ، رها ، زنده فریاد پدر تنش را لرزاند اما لبخندش را پاک نکرد اخم مادر قلبش را فشرد اما او را از دویدن باز نداشت دوید ، دوید ، دوید و هیچ کس ندانست که او ترجیح می دهد مانند خرگوشی چالاک بدود حتی اگر نحسش بخوانند روزی روزگاری دختری بود نحیف که شوق زیستن داشت دختری که هرگز به آخر سبزه زار نرسید اما رقصیدن آموخت آزاد ، رها ، زنده دامن کوتاه قرمزش را ربودند پیرهنی تنش کردند که بلندایش چنگ می زد به بته های خار که نرقصد که نتواند اما او رقصید ، رقصید ، رقصید می گفتند خنده اش به دل نمی نشیند دهانش را گرفتند و هیچ کس نفهمید که آواز برق چشمانش دختران دیگر را به رقص در آورد روزی روزگاری زنی بود عفیف که شوق زیستن داشت زنی که دنیای اطرافش تیره و تار بود اما رویاهای رنگی کودکیش از یاد نرفته بود ولع رسیدنشان را داشت به شکوه ، به شادی ، به اختیار "زن؟ مختار؟ پس مردانگی چه؟" زنجیرش زدند کودکی در آغوشش نشاندند که شیرش دهد کمرش خم شد اما شکسته نه رویاهایش را گنجاند توی لالایی هایش خواند ، خواند ، خواند و هیچ کس ندید که فرزندش به جای شیر ، شوق می بلعد که اگر آن زن نتوانست زیستن را در آغوش بفشارد حالا فرزندی دارد که به شوق دویدن در سبزه زار می خندد آزاد رها زنده... ✍🏻 سما حشمتی @aznevisandegi
2
6
sticker.webp
175
7
https://youtu.be/YT8VCMNb2QU?si=RNOYgTVbOBzaG1SS
269
8
باران برای هر کس یک شکل است. برای من فقط و فقط تنها و تنها باران است باران ِ من. مال من خود خود من! چرا می گویم خود خود من ؟! نه اینکه بخواهم بگویم همه دنیا مال من است نه! می خواهم بگویم هیچ کس مثل من باران را نمی فهمد! می خواهم بگویم همه ی دنیا برای شما این یک قلم برای من! بگذارید با او حرف بزنم برایش شعر بخوانم برایش نقاشی کنم برایش آواز بخوانم برایم از آسمان اول دوم سوم چهارم تا هفتم حرف بزند بگذارید بزهایمان برایش مع مع کنند گاوهای همسایه برایش با با کنند. پدر از چهار دری سرش را بیرون بیاورد و داد بزند سلیطه ها، شیطان زده ها، آزار گرفته ها برگردید داخل برقی می زند و دو نیم تان می کند. کجایی پدر که بگویی راست می گوید عباس. هیج کس مثل این بچه باران را نمی فهمد! مگر بوی خوش و خنک و گرم و شرابی خاک می گذارد به داخل بیاییم؟! اصلا چرا بیاییم داخل؟! مگر بچه را درست کرده اند که توی باران بیاید بنشیند توی خانه آنوقت دل این بچه را که می تواند توی خانه نگهدارد انگار که یک چیزی مثل گودزیلا از داخل دارد این بچه را می خورد به هزار قسمت مساوی و نامساوی و اعشار و رادیکال و تقسیم قسمت می کند . آخر چرا باید بنشیند داخل اصلا همین بهتر که برق بزندش و از وسط دو قسمتش کند لااقل توی باران دو قسمت شده نه توی خانه پنجاه هزار قسمت! نمی دانی چه حالی دارد ناودان؛ قطرات ریز و شفاف باران که از انتهای برگ نخل می چکد توی آب های رقصان جمع شده توی حیاط و می گوید تلپ ! حالا من می گویم تلپ ، یک تلپی می گویی یک چیزی می شنوی ! هزار موسیقی صدا می شنوی ! هزاااارتا! نمی دانی بارانی که روی گل و کاهگل می بارد و سکوتی که جهان را فرا می گیرد تا همه به بارانِ من گوش دهند چه حظی چه لذتی و چه حالی دارد . نه نه ! باور نمی کنم کسی مثل من باران را بفهمد . کسی مثل من سکوت جهان را بفهمد بوی خوش آتش و قلیان و تنباکوی سر قلیان را بفهمد فکر نمی کنم کسی مانند و مثل من آوای نسخه ی اصلی صدای زایر حاجی و زایر حسن را بشنود و بفهمدو بداند چه کیفی دارد . مادر یک جور دیگر است توی باران . پدر یک طور دیگر است توی باران . برادرانم و خواهرم ماریا کودکانه ای دیگرند و درخت کنار بیرون حیاط یک درختی است که هیچ کجای دنیا نیست تاکید می کنم هیچ کجا این درخت همبازی ماست آخر . یک جوری توی باران می رقصد یک بویی می دهد توی باران چه بویی چه بویی اووووووم ! عزیز و موسی و بچه های اشوم هیرونی و مهدی و علی جعفری و همبازی هایم انگار تازه از آسمان آمده باشند پایین و مادر بزرگم و تسبیح اش یک موسیقی شناور در صدای موزون باران است چیزی که شاید کسی آن را ندانسته باشد و نفهمد و درک نکند . همسایه ها اگر شب است تازه می آیند شب نشینی اگر روز است می آیند ناشتایی و قلیون و تک و تعریف ... آی آی که جهان یک شکل دیگر می شود جهان در این لحظه فقط یک صدایی یک هجایی است صدایی به عظمت بی منتهای کودکی ما بچه های روستا صدایی به بی نظیری گاو همسایه و بزغاله کوچک دی حسن ! باران فقط باران من است. ✍🏻عباس عادل‌زاده 🔻 @aznevisandegi
264
9
آخرین بارقه چشمان تو، بوسه خورشید بر گریبان کویر است آن قهوه ای شیرین آویزان بر گردن درختان نخل چشمان تو، از جنس آن عسل گرانی است که در زیر صدای آبشاری، پنهان از دست پر طمع شکارچیان ، سکنا گزیده است. در گوشم زمزمه ای از لذت سر دادی. نفس های تو، در گوشم نواختن گرفت و میان جمجمه‌ ام، گرمای تابستان به راه انداخت. صدایت را شنیدم و تصویر آسمان مزین به رعد و برق در نظرم آمد؛ صدای تو باران است! و آنگونه که نامم را میخوانی! مرا خواندی و در یک ظهر تابستانی، باران باریدن گرفت! مرا نوازش می‌کنی؛ آنچنان که نسیم از میان گندمزاران میخزد تا به میانی ترین خوشه برسد. آنچنان برف که در کمال وقار، صدا را میشکند و بر تنِ زمین، رخت میگردد. تو، آنچنان دریا که خود را به گوش ماهی های منتظر میرساند بر زندگی من رسیدی و بر جراحت یکصد تبر هزاران بوسه‌ی مهر گشتی. تو، حائل آن بارقه ای گشتی که در هجوم طوفان، رو به فنا و خاموشی میرفت. در آن هنگام که آخرین قطعه کشتی در یک قدمی تسلیم دریا بود، آخرین برگ درخت، میل به آغوش زمین و پای رهگذران داشت و رمق از گام غزلان تیزپا، رنگ باخته بود بر زندگی من فرود آمدی و آخرین بازماندگان را، منجی شدی. شادی را بر من نشاندی؛ چنان شکوفه که هر بهار، زیور بازوان درخت میگردد چنان تاج فخر سپید دماوند که پایبند عظمت اوست، چنان ستارگان که شامگاهان، بی منت، آسمان را مسخر خود میکنند؛ بسان گشایش و بسته شدن پلک خورشید بر گستره ی دریا که آن را زیبا میدانی! مرا ارج مینهی! آنچنان که پسری، تاج پادشاهی پدرش را مادری، آخرین لباسِ تن زده ی فرزند از دست رفته اش را راهبه ای، صلیب آویزان بر گردنش را باغبانی، اولین میوه ی زمستان باغش را مردم تشنه، نماز باران را آسمان، ماهش را دریا، جزرش را و آنگونه که انسانی، سرانجام؛ عشق را آنچنان که لایق آن است، ادا میکند! ✍🏻نازنین حاتمی‌فر 🔻 @aznevisandegi
220
10
مسافر وطن باید دوباره راهی شوم؛ همانند مسافر سال‌های دور و نزدیک، بار سفر ببندم و بار دیگر قدم در راه بگذارم. من از دیار باشکوه زاگرس می‌آیم؛ از تبار کوهستان که سنگ‌های سرد و محکم آن ردپای مردان و زنان سخت‌کوش است؛ از جوش‌وخروش سیروان که همیشه بی‌وقفه زندگی را با بلندترین صدا فریاد می‌زند؛ از جنگل‌های هزارسالۀ بلوط که زیر بار هیچ حادثه‌ای قد‌ خم نمی‌کند و همواره در گوش حشرات و پرندگان اطرافش لالایی مهر می‌خواند و برایشان بهترین مأمن و پناه‌گاه است؛ از صلابت و بلندی شاهو که وقتی بعد ازساعت‌ها تلاش بر فراز آن می‌ایستی، دنیا را زیر پاهایت حس می‌کنی. سر بر آستان بلندش می‌‌سایی، خالق را می‌ستایی و به زندگی سلامی دوباره می‌کنی. آری، من از سرزمین پررمزوراز اورامان، همیشه مسافر وطن بوده‌ام. هرگاه سفر می‌کردم، چه به شمال و جنوب، چه به مرکز، چه به شرق و غرب، به هر کجا که قدم می‌گذاشتم، مردمانانی را می‌دیدم از جنس نور و آب و روشنی. آن‌گاه که آفتاب سوزان، تنت را با گرمای ملایمش نوازش می‌کند و صدای سکوت عمیق، گوش جان را می‌نوازد؛ با مردمانی برخورد می‌کنی که در پس چهرۀ آفتاب‌سوختۀ کویری خود، صفایی دارند که آسمان را به ستایش وامی‌دارند؛ گویی صفا و روشنی زندگی‌شان را از روشنایی ستارگان کویری دارند. در نگاه مردمان جنوب، آبی بی‌کران دریا پیدا است؛ همراه با امواج پرتلاطم، هم‌دلی را فریاد می‌زنند و گاه در آرامش پس از طوفان، سخاوت و مهر را چونان دریای بی‌کران نثارت می‌کنند؛ انگار گرمای هوا را با گرمای محبتشان گره زده‌اند. بوی تند ادویه‌های مختلف و طعم غذاهای جنوبی را باید چشید تا بار دیگر گرمای محبت  را به خاطر آورد. در دیار مردمان باران، طراوت و صفا و مهر عیان است به‌سان قطرات زلال خود باران. آن‌جا که دست باران همه‌جا را چنان سرسبزی و طراوت می‌بخشد که دیگر خبری از رنگ ملالت و گردوغبار دل‌زدگی نیست؛ هرچه هست تازگی و بوی زندگی است. آن‌جا که مدام صدای موسیقی باران را می‌شنوی و مدام بوی خاک باران‌خورده، مشامت را بهتر از هر عطری می‌نوازد. زبان قاصر است و قلم ناتوان از وصف همۀ ویژگی‌ها؛ از نام بردن تک‌تک روستاها و شهرهای این سرزمین اهورایی، از گفتن از زیبایی‌هایش و از ستایش مردمانش. در تمام جغرافیای وطن، من هم‌دلی را تجربه کردم و به‌عینه دریافتم که «هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر است». هیچ‌ کجا احساس غربت نکردم؛ هر کجا قدم گذاشتم، چون غریبه‌ای آشنا با مردمانش همراه شدم، بر سر سفره‌های ساده و رنگارنگ‌شان نشستم و با زندگی بی‌ریا و آرامشان همراه شدم و از بودن در کنارشان لذت بردم؛ با آن‌ها گفتم و خندیدم و آموختم و تجربه اندوختم و زمزمه کردم: «همه جای ایران سرای من است.» باید دوباره راهی شوم؛ هنوز در آغاز این سفرم. برای دیدن ناشناخته‌های ایران عزیز، برای آشنایی با دیگر مردمانش، راهی طولانی پیشِ رو دارم. می‌دانم که حتی جنگ نیز نمی‌تواند این هم‌دلی را کم‌رنگ کند؛ بلکه آن را پررنگ‌تر و استوارتر خواهد ساخت. پس با دلی امیدوار و صبری استوار، به انتظار می‌نشینم، تا جنگ هم چون دیگر بحران‌ها پشت سر گذاشته شود و دوباره در صلح و دوستی، در امنیت و آرامش، دیداری تازه کنم با تمام زیبایی‌های وطن و مردمانش، مردمانی که از جنس تمام خوبی‌ها هستند. ✍🏻توران محمدی 🔻 @aznevisandegi
20
11
sticker.webp
176
12
‌ ‌ سخنی چند با هم‌وندانِ کانال انشا و نویسندگی ⚜️ زمانی که با دعوت و موافقت جناب حسینی‌نژاد ادمین کانال انشا و نویسندگی شدم، سال ۱۳۹۵ بود. بله، درست حساب کردید، از آن زمان تا الآن دقیقاً ۱۰ سال آزگار گذشته است. ⚜️ چون صبغه و سبقۀ ویرایشی و ویراستاری داشتم، از همان آغاز راه، دست‌به‌کار بهبود اوضاع ویرایشی متن‌های ارسالی شدم. تا چندین ماه، هر متنی می‌رسید، اول مطمئن می‌شدم که سرقت ادبی نباشد و اگر نمی‌بود، اول به‌دقت ویرایش می‌کردم و بعد آن را در کانال انتشار می‌دادم. ⚜️ در نثر و محتوای نوشته‌ها دست نمی‌بردم؛ چون این کار را دست‌کاری متن دیگران و ناروا می‌دانستم. ویرایش من عمداً به ویرایش صوری محدود می‌شد؛ یعنی فقط نشانه‌گذاری و فاصله‌گذاری و نیز تایپ و املای واژه‌ها. البته از این کارِ مرارت‌بار هدفی داشتم. ⚜️ فرض و هدفم این بود که هم‌وندان کانال و به‌ویژه نویسنده‌هایی که متنشان را ویرایش کرده‌ام، با دیدن صورت متن ویراسته و قیاس آن با نوشته‌های ناویراسته‌ای که جاهای دیگر می‌بینند، صورت‌های درست و غلط نشانه‌گذاری و فاصله‌گذاری واژه‌ها را تشخیص دهند و از این طریق، اصول و اسلوب حروف‌چینی درست و حرفه‌ای را به‌مرور و خودبه‌خود یاد بگیرند. ⚜️ تیرم اگرچه به هدف ننشست، ولی چندان هم به خطا نرفت. در آن دوران، نوجوانی باذوق و خوش‌قلم و درعین‌حال مؤدب و فروتن گاه‌گاهی متنی می‌فرستاد و اگر ایرادی می‌گرفتم یا توصیه‌ای می‌کردم، بی‌چون‌وچرا می‌پذیرفت و در صدد رفع آن اِشکال برمی‌آمد. کَم‌کَمک هم‌او شد ادمین کانال.* ⚜️ طی این ده سال، از دور و نزدیک، مستقیم و نامستقیم، هزار جهد کردم تا ولو کمی در این فقره بهبودی حاصل کنم؛ از تدوین شیوه‌نامه‌های کوتاه و آسان بگیر تا برگزاری کارگاه رایگان ویراستاری و درست‌نویسی؛ اما یک‌صدِ آن‌چه کردم نتیجه نداد، هرچند آن‌چنان هم بی‌نتیجه نماند. ⚜️ اما بخش ناخوش‌آیند ماجرا آن بود که این تلاش‌ها نه‌تنها به بار ننشست، بلکه رفته‌رفته به‌سمت گونه‌ای خزان فرساینده پیش رفت، نوعی نقضِ‌غرض؛ از قضا سرک‌انگبین صفرا فزود! نمی‌دانم چنین هست یا نه، و نمی‌دانم اِشکال از من بوده است یا نه؛ اما هرچه بوده و هست، این روزها از هر زمان دیگری بیش‌تر حسش می‌کنم. ⚜️ رکود و رخوت کاربران فضای مجازی در این روزها فراگیر و سراسری است؛ اما به نظر می‌آید این‌جا در انشا و نویسندگی، آن رکود و رخوتْ چندبرابری است، و ما این را در گام اول از چشم خود می‌بینیم. ⚜️ باری، اکنون که گویا هم‌وندان کانال از روش و منش ویراستارانۀ من چندان خوششان نیامده، بنا را بر این گذاشتیم که هر متنی برایمان می‌رسد، هرچند هم ناویراسته و پریشان باشد، در کانال منتشر کنیم و قضاوت را به خود هم‌وندان واگذاریم. ⚜️ برای این‌که در حق کسی اجحافی نشود، آن‌چه گفتیم را برای کسانی که پیش‌تر متنی فرستاده بودند ولی به هر دلیلی در کانال منتشر نکرده بودیم نیز اجرا می‌کنیم. منتظر متن‌های قشنگتان هستیم. *پس از ادمینیِ من و پیش از ادمینیِ خانم کاویاری، خانم فاطمه مدیحی بیدگُلی، مترجم و صاحب کانال‌های ترجمانک و محتوافام، ادمینیِ کانال را به عهده داشتند. جا دارد از ایشان یادی و تشکری کنیم. ماندگار باشید و برقرار ارادت‌مند، معین پایدار ‌ ‌@aznevisandegi ‌ ‌
243
13
‌ ‌ آگاهی و یادآوری ‌ ‌ سومین جلسه را امروز برگزار می‌کنیم. ساعت ۱۴:۳۰ تا ساعت ۱۶:۰۰ هم‌چنان می‌توان ثبت‌نام و شرکت کرد. ‌ ‌
213
14
‌ متن ویراسته در جلسۀ دوم نوشته‌سنجی همۀ تغییرات با مشورت و موافقت «خودِ نویسنده» صورت گرفته است. مسافر وطن باید دوباره راهی شوم؛ همانند مسافر سال‌های دور و نزدیک، بار سفر ببندم و بار دیگر قدم در راه بگذارم. من از دیار باشکوه زاگرس می‌آیم؛ از دیار کوهستان که سنگ‌های سرد و محکم آن ردپای مردان و زنان سخت‌کوش است؛ از جوش‌وخروش سیروان که همیشه بی‌وقفه زندگی را با بلندترین صدا فریاد می‌زند؛ از جنگل‌های هزارسالۀ بلوط که زیر بار هیچ حادثه‌ای قد‌ خم نمی‌کند و همواره در گوش حیوانات و پرندگان اطرافش لالاییِ مهر می‌خواند و برایشان بهترین ملجأ و مأمن است؛ از صلابت و بلندی شاهو که وقتی بعد از ساعت‌ها تلاش بر فراز آن می‌ایستی، دنیا را زیر پاهایت حس می‌کنی، سر بر آستان بلندش می‌‌سایی، خالق را می‌ستایی و به زندگی سلامی دوباره می‌کنی. آری، من از سرزمین پُررَمزوراز اورامان، همیشه مسافر وطن بوده‌ام. هرگاه سفر می‌کردم، چه به شمال و جنوب، چه به مرکز، چه به شرق و غرب، به هرکجا که قدم می‌گذاشتم، مردمانی را می‌دیدم از جنس نور و آب و روشنی. آن‌گاه که آفتاب سوزانْ تنت را با گرمای ملایمش نوازش می‌کند و صدای سکوت عمیق، گوش جان را می‌نوازد، به مردمانی برخوری که در پس چهرۀ آفتاب‌سوختۀ کویری‌شان، از صفایی برخوردارند که آسمان را به ستایش وامی‌دارند؛ گویی صفا و روشنیِ زندگی‌شان را از روشناییِ ستارگانِ کویری دارند. در نگاه مردمان جنوب، آبیِ دریا پیداست؛ همراه با امواج پرتلاطم، هم‌دلی را فریاد می‌زنند و گاه در آرامش پس از طوفان، سخاوت و محبت را چونان دریای بی‌کران نثارت می‌کنند، انگار که گرمای هوا را با گرمای مهرشان گره زده‌اند. بوی تند ادویه‌های مختلف و طعم غذاهای جنوبی را باید چشید تا بار دیگر گرمای مهرشان را به خاطر آورد. در دیار مردمان باران، طراوت و صفا و مهر عیان است، به‌سان قطرات زلال خود باران. آن‌جا که دست باران همه‌جا را چنان سرسبزی و طراوت می‌بخشد، دیگر خبری از رنگ ملال و گرد‌ و غبار دل‌زدگی نیست؛ هرچه هست تازگی و بوی زندگی است. آن‌جاست که مدام صدای موسیقی باران را می‌شنوی و مدام بوی خاک باران‌خورده مشامت را بهتر از هر عطری می‌نوازد. زبان قاصر است و قلم ناتوان از وصف همۀ ویژگی‌ها؛ از نام‌بردن تک‌تک روستاها و شهرهای این سرزمین اهورایی، از توصیف زیبایی‌هایش و ستایش مردمانش. در تمام جغرافیای وطن، من هم‌دلی را تجربه کردم و بعینه دریافتم که «هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر است». هیچ‌کجا احساس غربت نکردم. هرکجا قدم گذاشتم، چون غریبه‌ای آشنا با مردمانش همراه شدم، بر سر سفره‌های ساده و رنگارنگشان نشستم، با زندگی بی‌ریا و آرامشان همراه شدم، و از بودن در کنارشان لذت بردم. با آن‌ها گفتم و خندیدم و آموختم و تجربه اندوختم و زمزمه کردم: «همه‌جای ایران سرای من است.» باید دوباره راهی شوم؛ هنوز در آغاز این سفرم. برای دیدن ناشناخته‌های ایران عزیز، برای آشنایی با دیگر مردمانش، راهی طولانی پیشِ رو دارم. می‌دانم که حتی جنگ نیز نمی‌تواند این هم‌دلی را کم‌رنگ کند. آری، کم‌رنگ که نمی‌کند هیچ، پررنگ‌تر و استوارترش نیز می‌کند. پس با دلی امیدوار و صبری استوار، به انتظار می‌نشینم تا جنگ هم‌چون دیگر بحران‌ها پشتِ‌سر گذاشته شود و دوباره در صلح و دوستی، در امنیت و آرامش، دیداری تازه کنم با تمام زیبایی‌های وطن و مردمانش، مردمانی از جنس تمام خوبی‌ها. توران محمدی ‌
243
15
‌ متن ناویراسته مسافر وطن باید دوباره راهی شوم؛ همانند مسافر سال‌های دورونزدیک، کوله‌بار سفر ببندم و بار دیگر قدم در راه بگذارم. من از دیار باشکوه زاگرس می‌آیم؛ از تبار کوهستان که سنگ‌های سرد و محکم آن، ردپای مردان و زنان سخت‌کوش است؛ از جوش‌وخروش سیروان که همیشه بی‌وقفه زندگی را با بلندترین صدا فریاد می‌زند؛ از جنگل‌های هزارسالۀ بلوط که زیر بار هیچ حادثه‌ای قد‌خم نمی‌کند و همواره در گوش حیوانات و پرندگان اطرافش لالایی مهر می‌خواند و برایشان بهترین مأمن و پناه‌گاه است؛ از صلابت و بلندی شاهو، که وقتی بعد از ساعت‌ها تلاش بر فراز آن می‌ایستی، دنیا را زیر پاهایت حس می‌کنی. سر بر آستان بلندش می‌‌سایی، خالق را می‌ستایی و به زندگی سلامی دوباره می‌کنی… . آری، من از سرزمین پر رمز و راز اورامان، همیشه مسافر وطن بوده‌ام. هرگاه سفر می‌کردم، چه به شمال و چه به جنوب، چه به مرکز و چه به شرق و غرب، به هر کجا که قدم می‌گذاشتم، مردمانی را می‌دیدم از جنس نور و آب و روشنی. آن‌گاه که آفتاب سوزان، تنت را با گرمای ملایم خود نوازش می‌کند و صدای سکوت عمیق، گوش جان را می‌نوازد؛ با مردمانی برخورد می‌کنی که در پس چهرۀ آفتاب‌سوختۀ کویری خود، صفایی دارند که آسمان را به ستایش وامی‌دارند؛ گویی صفا و روشنی زندگی‌شان را از روشنایی ستارگان کویری دارند. در نگاه مردمان جنوب، آبی بی‌کران دریا پیدا است؛ همراه با امواج پرتلاطم، هم‌دلی را فریاد می‌زنند و گاه در آرامش پس از طوفان، سخاوت و مهر را چون دریای بی‌کران نثارت می‌کنند؛ انگار گرمای هوا را با گرمای محبت خود گره زده‌اند. بوی تند ادویه‌های مختلف و طعم غذاهای جنوبی را باید چشید تا بار دیگر گرمای محبت آنان را به خاطر آورد. در دیار مردمان باران، طراوت، صفا و مهر عیان است به‌سان قطرات زلال خود باران. آن‌جا که دست باران همه‌جا را چنان سرسبزی و طراوت می‌بخشد که دیگر خبری از رنگ ملالت و گردو غبار دل‌زدگی نیست؛ هرچه هست تازگی است و بوی زندگی. آن‌جا که مدام صدای موسیقی باران را می‌شنوی و مدام بوی خاک باران‌خورده، مشامت را بهتر از هر عطری می‌نوازد. زبان قاصر است و قلم ناتوان از وصف همۀ ویژگی‌ها؛ از نام بردن تک‌تک روستاها و شهرهای این سرزمین اهورایی؛ از گفتن از زیبایی‌هایش و از ستایش مردمانش. در تمام جغرافیای وطن، من هم‌دلی را تجربه کردم و به‌عینه دریافتم که «هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است». هیچ‌جا احساس غربت نکردم؛ هر کجا قدم گذاشتم، چون غریبه‌ای آشنا با مردمانش همراه شدم، بر سر سفره‌های ساده و رنگارنگ‌شان نشستم و با زندگی بی‌ریا و آرامشان همراه شدم و از بودن در کنارشان لذت بردم؛ با آن‌ها گفتم و خندیدم و آموختم و تجربه اندوختم و زمزمه کردم: «همه جای ایران سرای من است.» باید دوباره راهی شوم؛ هنوز در آغاز این سفرم. برای دیدن ناشناخته‌های ایران عزیز، برای آشنایی با دیگر مردمانش، راهی طولانی پیشِ رو دارم. می‌دانم که حتی جنگ نیز نمی‌تواند این هم‌دلی را کم‌رنگ کند؛ بلکه آن را پررنگ‌تر و استوارتر خواهد ساخت. پس با دلی امیدوار و صبری استوار، به انتظار می‌نشینم، تا جنگ هم چون دیگر بحران‌ها پشت سر گذاشته شود و دوباره، در صلح و دوستی، در امنیت و آرامش، دیداری تازه کنم با تمام زیبایی‌های وطن و مردمانش، مردمانی از جنس تمام خوبی‌ها. توران محمدی ‌
190
16
‌ ⚜️ در محفل نوشته‌سنجی، متن نونگاران را از نظر ویرایشی و نگارشی تحلیل می‌کنیم و با کمک و مشورت خود نویسنده، می‌کوشیم با پیش‌نهادها و توصیه‌های ویرایشی و نگارشی، متن را از آن‌چه هست، قدری درست‌تر یا زیباتر کنیم. ⚜️ آن‌چه در ادامه می‌بینید، نوشتهٔ یکی از شرکت‌کنندگان در محفل نوشته‌سنجی است که به‌ دو صورتِ پیش از تحلیل و ویرایش و پس از تحلیل و ویرایش، ارائه می‌شود‌. همهٔ تغییرات با مشورت و موافقت خود نویسنده رخ داده‌اند. ⚜️ پس از بررسی هر دو صورت، می‌توانید برایمان بنویسید که اگر شما تحلیلگر نوشته‌سنجی بودید، چه پیش‌نهادها و توصیه‌هایی برای بهترشدن یا زیباترشدن متن ارائه می‌دادید یا اصلاً خودتان آن را چه‌طور می‌نوشتید. در کامنت‌ها بنویسید.
188
17
‌ ‌ آگاهی و یادآوری ‌ ‌ سومین جلسه را امروز برگزار می‌کنیم. هم‌چنان می‌توان ثبت‌نام و شرکت کرد. ‌ ‌
54
18
‌ ‌ ✍🏻 سلسله‌جلسۀ تمرین ویرایش سراسر رایگان و برای همگان 🔰 مجلس‌گردان: معین پایدار ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ⚜️ قصد دارم از ۰۷ شهریور ۱۴۰۵ تا ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، هر شب به‌صورت برخط، جلسۀ تمرین ویرایش و درست‌نویسی برگزار کنم. ⚜️ این سلسله‌جلسه رایگان‌ است و شرکت در آن هیچ پیش‌نیازی لازم ندارد؛ حتی به ثبت‌نام هم نیازی نیست. ⚜️ تنها شرط حضور در این جلسات آن است که قبل از شروع رسمیِ آن (بین ساعت ۱۹:۴۵ تا ۲۰:۰۰)، در اتاق ویژۀ گوگل‌میت حاضر باشید. 🔰 اصل جلسه ۹۰ دقیقه است: از ساعت ۲۰:۰۰ تا ساعت ۲۱:۳۰ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ⚜️ اگر هم خودتان متنی دارید که مایلید در جلسه ویرایش کنیم، آن متن را دست‌کم یک روز قبل از هر جلسه به این نشانی بفرستید: 🆔 @kniranofficial 🔰 هنگام پرسیدن سؤال یا ارسال متن تمرین حتماً این ۲ مورد را به‌دقت رعایت فرمایید: ۱. نام و نام خانوادگی‌تان را کامل بنویسید. ۲. عبارت «تمرین ویرایش» را صراحتاً در پیامتان بیاورید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔰 نشانی اتاق گوگل‌میت: https://meet.google.com/iaq-gqic-crh 🔰 ضمناً خوش‌حالمان می‌کنید اگر... این فرسته را برای دوستانی که گمان می‌کنید شاید این جلسه برایشان مفید باشد بفرستید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔰 معین پایدار 🆔 @moeennaamak ‌ ‌
102
19
✍️ مسافر وطن باید دوباره راهی شوم؛ همانند مسافر سال‌های دور و نزدیک، بار سفر ببندم و بار دیگر قدم در راه بگذارم. من از دیار باشکوه زاگرس می‌آیم؛ از تبار کوهستان که سنگ‌های سرد و محکم آن ردپای مردان و زنان سخت‌کوش است؛ از جوش‌وخروش سیروان که همیشه بی‌وقفه زندگی را با بلندترین صدا فریاد می‌زند؛ از جنگل‌های هزارسالۀ بلوط که زیر بار هیچ حادثه‌ای قد‌ خم نمی‌کند و همواره در گوش حشرات و پرندگان اطرافش لالایی مهر می‌خواند و برایشان بهترین مأمن و پناه‌گاه است؛ از صلابت و بلندی شاهو که وقتی بعد ازساعت‌ها تلاش بر فراز آن می‌ایستی، دنیا را زیر پاهایت حس می‌کنی. سر بر آستان بلندش می‌‌سایی، خالق را می‌ستایی و به زندگی سلامی دوباره می‌کنی. آری، من از سرزمین پررمزوراز اورامان، همیشه مسافر وطن بوده‌ام. هرگاه سفر می‌کردم، چه به شمال و جنوب، چه به مرکز، چه به شرق و غرب، به هر کجا که قدم می‌گذاشتم، مردمانانی را می‌دیدم از جنس نور و آب و روشنی. آن‌گاه که آفتاب سوزان، تنت را با گرمای ملایمش نوازش می‌کند و صدای سکوت عمیق، گوش جان را می‌نوازد؛ با مردمانی برخورد می‌کنی که در پس چهرۀ آفتاب‌سوختۀ کویری خود، صفایی دارند که آسمان را به ستایش وامی‌دارند؛ گویی صفا و روشنی زندگی‌شان را از روشنایی ستارگان کویری دارند. در نگاه مردمان جنوب، آبی بی‌کران دریا پیدا است؛ همراه با امواج پرتلاطم، هم‌دلی را فریاد می‌زنند و گاه در آرامش پس از طوفان، سخاوت و مهر را چونان دریای بی‌کران نثارت می‌کنند؛ انگار گرمای هوا را با گرمای محبتشان گره زده‌اند. بوی تند ادویه‌های مختلف و طعم غذاهای جنوبی را باید چشید تا بار دیگر گرمای محبت  را به خاطر آورد. در دیار مردمان باران، طراوت و صفا و مهر عیان است به‌سان قطرات زلال خود باران. آن‌جا که دست باران همه‌جا را چنان سرسبزی و طراوت می‌بخشد که دیگر خبری از رنگ ملالت و گردوغبار دل‌زدگی نیست؛ هرچه هست تازگی و بوی زندگی است. آن‌جا که مدام صدای موسیقی باران را می‌شنوی و مدام بوی خاک باران‌خورده، مشامت را بهتر از هر عطری می‌نوازد. زبان قاصر است و قلم ناتوان از وصف همۀ ویژگی‌ها؛ از نام بردن تک‌تک روستاها و شهرهای این سرزمین اهورایی، از گفتن از زیبایی‌هایش و از ستایش مردمانش. در تمام جغرافیای وطن، من هم‌دلی را تجربه کردم و به‌عینه دریافتم که «هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر است». هیچ‌ کجا احساس غربت نکردم؛ هر کجا قدم گذاشتم، چون غریبه‌ای آشنا با مردمانش همراه شدم، بر سر سفره‌های ساده و رنگارنگ‌شان نشستم و با زندگی بی‌ریا و آرامشان همراه شدم و از بودن در کنارشان لذت بردم؛ با آن‌ها گفتم و خندیدم و آموختم و تجربه اندوختم و زمزمه کردم: «همه جای ایران سرای من است.» باید دوباره راهی شوم؛ هنوز در آغاز این سفرم. برای دیدن ناشناخته‌های ایران عزیز، برای آشنایی با دیگر مردمانش، راهی طولانی پیشِ رو دارم. می‌دانم که حتی جنگ نیز نمی‌تواند این هم‌دلی را کم‌رنگ کند؛ بلکه آن را پررنگ‌تر و استوارتر خواهد ساخت. پس با دلی امیدوار و صبری استوار، به انتظار می‌نشینم، تا جنگ هم چون دیگر بحران‌ها پشت سر گذاشته شود و دوباره در صلح و دوستی، در امنیت و آرامش، دیداری تازه کنم با تمام زیبایی‌های وطن و مردمانش، مردمانی که از جنس تمام خوبی‌ها هستند. ✍🏻توران محمدی 📝 @aznevisandegi
1
20
‌ ‌ یادآوری ‌ ‌ جلسهٔ دوم محفل نوشته‌سنجی: امروز، ساعت ۱۴:۳۰، گوگل‌میت ‌ ‌ ثبت‌نام برقرار است، هم‌چنان! ‌ ‌
150