fa
Feedback
تا خودی نشوی، خونی نمیشوی

تا خودی نشوی، خونی نمیشوی

رفتن به کانال در Telegram

تا خودی نشوی، خونی نشوی #سلیم / #فاطمیون دارم بر این رفاقتم اصرار می‌کنم غرق دنیا شده را جام شهادت ندهندش

نمایش بیشتر
285
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+430 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+3
در 0 کانال‌ها
ژوئن '26
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+6
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+9
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+12
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+5
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+21
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+37
در 2 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+81
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+7
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+54
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+90
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '240
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+80
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
09 ژوئیه0
08 ژوئیه0
07 ژوئیه+3
06 ژوئیه0
05 ژوئیه0
04 ژوئیه0
03 ژوئیه0
02 ژوئیه0
01 ژوئیه0
پست‌های کانال
ماشین نزدیک میدان آزادی شد، نیروی تازه نفس رسید و جاها رو جا به جا کردیم. از خودروی حامل پیکرها که داشتم دور میشدم، سیاهی می‌رفت چشمام، غم داشتم، درد داشتم، همزمان حس میکردم که دارم پنیک میشم، گرمازده هم شده بودم، خلاصه همه چی درهم....؛ صدایی شنیدم؛ حالت خوبه آقا؟ صدامو می‌شنوی؟ بهتری؟ دارو چی مصرف می‌کنی؟ الان بهتر میشی و از این دست جمله‌ها، باد خنکی میومد، چشمام رو باز کردم تو آمبولانس بودم، یکی اومد بلندم کرد قرصی گذاشت تو دهنم و آب و...، نمی‌دونم چند دقیقه شد، فهمیدم که می‌خوان ببرنم بیمارستان. خودمو جمع و جور کردم، چشمامو باز نگه داشتم که بگم حالم خوبه، اسم و مشخصاتمو نوشتن و اومدم بیرون... اذان ظهر بود، کنار دست، آب بود، وضو گرفتم، رفتم وسط میدون آزادی، به دنبال ماشین پیکر...، هق ‌هق. گریه و گریه. نشستم وسط میدون نماز ظهر و عصرمو خوندم، خودروی حامل پیکرها دور میدون آزادی دوبار چرخید... در اصل، حضرت آقا دور مردم ایران چرخید و بعد رفتن تو اتوبان لشکری و مهرآباد... محمدحسین و علی جواب پیام نمیدادن، آنتن‌ها هم انگار شلوغ بود و تماس‌ها برقرار نمیشد. محمدرضا زنگ زد و پیداشون کردم؛ محمدرضا، امیرحسین و علی. از خیابان رحمانی پیاده بین موکب‌ها رفتیم بالا تا به ماشین برسیم. سر پا بودم. از موکب فدا که برای بچه‌های اکوسیستم استارتاپی بود تا موکب‌های دیگه که داشتن خدمت‌رسانی میکردن. از بستنی یخی تا آب‌دوغ خیار و لقمه‌ی کوکو و شربت و آب معدنی. ۲۳ - ۲۴ ساعت عجیبی رو گذروندم. دلم برای همه‌ی لحظه‌ها تنگ میشه. اینهارو اینجا نوشتم تا برای خودم بمونه یادگاری. دعا میکنم؛ دعا میکنم که اونیکه تا الان بین حق و باطل هنوز مونده، خدا کمکش کنه، راه رو درست پیدا کنه، واقعیت اینه که حد وسطی وجود نداره. یا با نائب امام زمانی... یا با نائب یزید! عاقبتمون ختم به شهادت بشه.

2
چند هفته‌ی پیش پیگیر بودم که یکجا برای مراسم حضور داشته باشم، موثر باشم، اسممو بنویسن، خادمی کنم، سربازی کنم. این لحظه‌های آخر نگاهم کنه آقا‌. هماهنگ کردم روز دوشنبه که تشییع هست برم برای مسافرانی که اومدن از شهرهای دیگه باشم پیششون خادمی. اما یکشنبه؛ ساعت ۶ عصر تماس گرفتن که ماموریت قطعی شد، دور ماشین حضرت آقا، از میدان انقلاب تا میدان آزادی. ساعت ۹ شب باید خودمون رو معرفی کنیم... آمار گرفتم اگر مشکلی نیست، نرم قرار اول رو. گفتن که برنامه برقراره ولی مشکلی نیست چند تا از آقایون احتمالا شب بیان که بمونن برا فردا. خیالم راحت شد. با امیرحسین هماهنگ کردم، رفتم سر رنجی‌ها یک دست لباس ازش گرفتم. لباس‌های خودم که از جبهه به یادگار مونده، هم کوچیک شده، هم دو رنگ هم پوسیده... به لطف محمدحسین، ساعت ۹:۳۰ شب تازه از کرج راه افتادیم، رفتیم دنبال علی، نشستم پشت فرمون، چقدر حرص خوردم که این همه داریم دیر راه میفتیم، کمتر از ۱۲۰ - ۱۳۰ تا سرعتم نبود. ساعت ۱۰ شب رسیدیم نقطه‌ای که باید باشیم، خیلی‌ها بودن، خیلی‌ها. حتی کسایی رو دیدم که دی‌ماه سال پیش با مخالفت ج.ا اومده بودن بیرون و شهر رو به آشوب کشونده بودن! اونا هم اومده بودن برای کمک. اونا هم تو این جنگ ۴ ماهه‌ی اخیر فرق بین حق و باطل رو فهمیده بودن. یکسری از بچه‌های ماموریت‌های قبلی رو هم دیدم که یاد خاطرات کردیم. سیگار کشیدیم، هیئت گرفتیم، اشک ریختیم، وسط حیاط مجموعه دراز کشیدیم، آسمون و ستاره‌ها رو دیدیم... منتظر بودیم زمان بگذره... آه. کاش نبودم تو این دنیا و این لحظه‌ها رو نمی‌دیدم. ساعت ۲:۳۰ نصف شب، ماموریت عوض شد، قرار شد بریم میدون آزادی تا مهرآباد. ساعت ۳ نصف شب، با علی رفتیم ماشین رو کوچه رحمانی پارک کردم، لباس عوض کردم، تو مسیر از هلال احمر قرص دندون درد گرفتم، آب نبود، خوردم :/ معده‌ام ریخت بهم... امان از این بدن. اومدیم تو محوطه‌ی میدون آزادی. قبله رو پیدا کردیم، نماز جماعت صبح رو دو نفره خوندیم، بعد رفتیم پشت سن، زیر برج آزادی، دراز کشیدیم. قرار بود ساعت ۶ صبح مراسم از دماوند شروع بشه... هی تلوبیون رو میزدم، خبری نبود! ساعت ۷ صبح بچه‌های دیگه بهمون اضافه شدن. صف شدن، رفتن زیر برج، ۷:۳۰ با صدای مداحی و زیارت عاشورا و قرائت قرآن و منتظر... قرار بود ساعت ۴ - ۵ عصر پیکر برسه میدون آزادی. ساعت ۸:۳۰ رفتیم یکی از موکب‌ها لقمه نون صبحانه گرفتیم و خوردیم و خبر اومد.... پیکر سمت دانشگاه شریفه! ماموریت تغییر کرد، همه رفتیم سمت شریف. در اصل سمت ناحیه مقداد. بله. پیکر از اونجا تا میدون آزادی تشییع میشه! و چقدر حرص خوردم از اینکه اینهمه عاشق از شهرهای دور و نزدیک دو روزه اومدن تهران تا برای تشییع، این همه موکب تو کوچه پس کوچه‌ها هستن تا خدمت‌رسانی کنن، این همه دلداده‌ی آقا منتظر حضور پیکر فرمانده‌شون هستن، اونوقت به تصمیم اشتباه سر دار! این موج و خیل عظیم رو دچار میکنن! بگذریم. رفتیم، رسیدیم. شناختن. بهم سربند دادن، حلقه رو ایجاد کردیم، فشار خیلی زیاد بود، مردم دوست داشتن بیان سمت ماشین و تبرک بشن، چفیه و کلاه و پرچمشون رو مینداختن بالای ماشین تا متبرک کنن و برگرده.... چقدر گریه و اشک ریخته شد.  درگیر فشار و تجمع و هُل دادن بودیم، یکی مسئول آب بود! آب میاورد روی سرمون می‌ریختن، دهنمون رو باز میکردیم که آب بخوریم...گرمازده نشیم. حال و هوای اربعینی و خاصی بود. یک‌جایی باد خنکی اومد. بدنم سست شد. داشتم از حال میرفتم. برگشتم دیدم کنار ماشین، کنار پیکرها هستم، نزدیکِ نزدیکِ نزدیک. چند لحظه زل زدم به پیکر آقای شهید. خستگی فروکش شد. حواسم رو محافظ آقا پرت کرد، چقدر تنها و غم داشت. کوله‌ای از جاماندگی رو ازش دیدم... چشم تو چشم هم شدیم و لبخند پر از دردی بین هم رد و بدل شد. کمی همو می‌فهمیدیم. آخه جفتمون جا موندیم... چند دقیقه بعد، از شدت گرما حالم بد شد، از جمعیت کشوندنم بیرون و اولین آمبولانس هلال احمر. چیزی که یادمه فقط این بود که انگار یک نفر آشنا به نام هادی کنارم وایساده بود و می‌شناخت منو، آب و سایه و باد و شربت و این چیزها. کمی که به هوش اومدم، تلو تلو دوباره برگشتم تو حلقه‌. نمی‌خواستم این لحظه‌ها رو از دست بدم. غم داشتم که دور بودم از آقا. باید برمیگشتم. برگشتم... رفتم تو حلقه، فشار خیلی بیشتر شده بود، بچه‌ها هم خیلی خسته شده بودن، دیگه توان همه تموم شده بود، اما کیپ تا کیپ محکم حلقه رو گره زده بودیم. حتی تو حلقه کسایی رو دیدم که چندین و چند سال از هم بی‌خبر بودیم! عجیب بود. نقطه‌ی کانونی اتصال بچه هیئتی.... آرامش داشتم. خوشحال بودم اندازه پر کاهی تو موقعیتی بودم که داشتم برای آقام جون میدادم. موج موج مردم میومدن سمت ماشین. و من چقدر غبطه میخوردم برای این مردم. چقدر قدرشون رو نمی‌دونیم ما.
75
3
حسين‌جان... امیدوارم روزی که رنج این دل به پایان می‌رسد هنوز توان ادامه دادن در من مانده باشد. گاهی آدم آنقدر خسته میشود که نه معجزه می‌خواهد نه دنیا فقط دلی میخواهد که یکبار دیگر به امید نگاه تو بارزد. پناه من بمان. خسته‌ام حسین قبل از آنکه خستگی دنیا مرا از یا بیندازد. اما هنوز به آمدن روزی دل بسته‌ام که بگویم تمام این رنج‌ها گذشت. و تو در تمام نماندن‌ها مرا نگه داشتی دلم خوش است که تو را دارم
58
4
کی فکرشو میکردم که باشم و شما نباشی... اصلا چرا الان زنده‌ام و منتظر فردا که بیام تو صفی بایستم که بخوایم شما رو به دوش بکشیم؟ مکن ای صبح طلوع...
76
5
کاش زنده نبودم و این شب رو، این ستاره‌رو نمی‌دیدم... کاش قبل از رفتنت، میرفتم کاش عُرضه‌ی فدا شدن برای شما رو داشتم کاش توفیق
کاش زنده نبودم و این شب رو، این ستاره‌رو نمی‌دیدم... کاش قبل از رفتنت، میرفتم کاش عُرضه‌ی فدا شدن برای شما رو داشتم کاش توفیق خادمی درست رو برای شما و خاندان‌تون داشتم کاش وقتی میگفتم لبیک یا زینب(س) میمردم براتون کاش حداقل تو این مدت براتون دق میکردم کاش بمیرم از نبودنت، شهادت پیشکش... آه از نبودنت
75
6
چقدر دلم سوریه میخواد.... دوباره یه بار فقط حس اینو داشته باشم که سوار هواپیمایی میشم که شاید دیگه از اون سفر برنمی‌گردم....
153
7
+ می‌دونی جونم؟ اینجوریه که صبح تا شب خودم رو غرق کار میکنم، شب که میرسم خونه یکی دو ساعتی با بچه‌ها بازی کنم اگه جونی داشته باشم، بعد میخوابم. حالا کیفیت خوابم چطوره؟ اینکه همه‌ی کارهای مونده و نمونده و نشخوار فکری و اتفاقات احتمالی آینده و هرچی که هست از محل کار و زندگی رو خواب میبینم و تو خواب هم دارم کار میکنم! و بعد نصف شب بیدار میشم و خوابم نمیبره و اگه قرص بخورم، صبح نمیتونم از جام پاشم برم دنبال یه لقمه نون. + میفهمی چی میگم؟ + نه؟ + نه + هیچی هیچی. حله.
161
8
کتمان نمیکنم، همه جا جار می‌زنم با افتخار نوکر این خانواده ام...... یاحسین (ع)
178
9
طفل یتیمی ز حسین گم شده... ساربان قامت زینب زعلم خم شده... ساربان... ساربان...
188
10
جمع‌مون‌کن‌آقاجان مثل‌خارهایی‌که‌پشت‌خیمه‌ها‌جمع‌کردی./🖤
186
11
حسین(ع) آقام همه میرن، تو میمونی برام....
210
12
امروز یه بیسکوئیت بودم که دیر کشیدنش بیرون غرق شد ته لیوان چایی..
235
13
می‌دونی رقیه(س) خانوم؟ دیگه وقتی میشینم تو روضه‌ات میفهمم دعوتم کردیا میدونم داری نگاهم می‌کنی اما می‌دونی حسم نسبت بهت چطوره؟ اینجور که رفتم خونه یکی کلفتی، نوکری بعد خوب نوکری نکردم انداختنم بیرون از قضا کارم دوباره گیر افتاده به همون صاحب‌خونه که می‌دونه خوب نوکری نیستم! میدونی؟ اینکه میدونی، می‌دونم به دردت نخوردم دق میارم، اینکه میدونی، می‌دونم اگه به دردت خورده بودم اون موقع که برات نعره می‌زدم لبیک یا رقیه... انتخابم میکردی. میدونی؟ کارم به اینجا نمی‌رسید. بدرد نخور بودم. تموم شدم. از همه چی بریدم خانوم جان. هیچ نشونه‌ای حتی تو زندگیم نمیتونم ببینم و بفهمم، هیچ چیزی نیست که از جا بلندم کنه. تموم شدم. اینکه فکر میکنم الان دوباره دوره‌ات کردن و من اینجام... سختمه... بد سختی هست. کاش یکی بود بفهمه حرفامو. خیلی سخته.... همین برام کافیه. همین برام کافیه که بفهمم، بدونم، بدرد نمیخورم.... سوخته‌ام
240
14
برای اینکه بگویی مرا نمیخواهی چه قصه‌ها که برایم نبافتی هرشب گمان کنم که دلت از همان شروع نخواست ولی به وعدهٔ فردا کشاندی‌ام هر شب هنوز آخر این قصه را نمی‌دانم تو قصه گفتی و از قصه کم شدی هر شب مرا نه از سرِ عشق و نه از برایِ دلم برای حفظِ جهانت خواستی فقط هر شب میانِ ما نه کسی بُرد و نه کسی ببرید فقط سکوت به جان خانه بود هر شب چه زخم‌ها که به لب آمدند و برگشتند چو حرف‌های نگفته، فروخوردم هر شب نه من زبانِ تو را خوب فهم کردم، نه تو رسید قصه به جایی که گم شدیم هر شب میانِ دخل و خرج و حسابِ ریزِ جهان به قیمتِ دلِ ما چانه‌ها زدی هر شب به جای عشق، مرا راهِ چاره می‌دیدی و اسمِ ماندنِ خود را وفا زدی هر شب تو رنجِ خویش شمردی و سهمِ خود دیدی ندیدی آنچه برای تو کم شدم هر شب به فکرِ آن همه سال و نفهمیدنِ هم مرا به مرزِ جنون می‌کشد پنیک هر شب
198
15
ای توسل سائل ابوفاضل
147
16
حسین... آقام... همه میرن؛ تو میمونی برام....
155
17
صل‌الله علیک یا اباعبدالله
179
18
مگذار باز از سفرت بی‌خبر مرا یک بار هم اگر شده با خود ببر مرا شکر خدا که گریۀ سیری نصیب شد هربار تشنه کرد غمت بیشتر مرا سر را به دامنت بگذارم اگر، سر است دامن چو می‌کشی به چه کار است سر مرا؟ یک بار جای این همه زخم‌زبان زدن راحت بگو که دوست نداری دگر مرا آه ای خیال دور که آواره‌ات شدم یک شب بیا به خانۀ خوابت ببر مرا
270
19
از لحاظ روحی احتیاج دارم برم نجف و اونجا بمیرم.
204
20
غیرتی که ترامپ روی یه هلی‌کوپتر داشت رو کاش برخی مسئولین کشور روی رهبر شهیدمون داشتن...
225