تأملات
رفتن به کانال در Telegram
Truth and Holiness: all values are in these two terms; all that we must love and all that we must be.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
389
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
+2230 روز
تعداد پستها
در حال بارگیری داده...
واکنشها
نظرات
ستارههای تلگرام
بهترین پستها بر اساس
در حال بارگیری داده...
تجزیه و تحلیل انتشار
پست ها | ديناميک بازديد ها | |||||
تقلیل واقعیت به هرچیزی در نهایت محکوم به شکست است. واقعیت خودش است و بهتر آنکه دست از تقلیل دادنش به این و آن برداریم. خلع متافیزیک از جایگاهش به عنوان فلسفهی اولی همین را ایجاب میکند که هرروز میخواهیم واقعیت را به یک چیزی تقلیل دهیم. علمگرا بودنمان هم تحریکمان میکند که به بنیادیترین علم طبیعی یعنی فیزیک تقلیلش دهیم. (کاری که اکثر فلاسفهی مدرن به طور ضمنی یا آشکار انجامش میدهند). یکی از تقلیلهایی که کمتر به آن پرداخته شده است، خلط امر منطقی و امر واقعی است. برای مثال هم هگل، هم فرگه و هم راسل این اشتباه را مرتکب میشوند. مثلا فرگه متافیزیک کلاسیک را نقد میکند که نباید وجود را یک محمول که بر یک موضوع حمل میشود در نظر بگیریم، بلکه باید وجود را بگوییم «صفر نبودن». در واقع وجود اساساً از حیث هستیشناختی و به طور دسته اول مرتبط با شی نیست، بلکه به یک رابطه مفهومی-ریاضی و یک عدد تقلیل مییابد (در واقع به طور سرراستتر فرگه میگوید چیزی «وجود» دارد اگر حداقل یک مصداق از آن تحت مفهومش داشته باشیم؛ مانند ارتباط مجموعه و اعضایش). راسل هم در پروژه اتمیسم منطقی همین تقلیل ناصواب را انجام میدهد و البته به طور کلی این دست تقلیلها بخشی از سبک نچسب راسل است. اخیراً کتاب شرحی بر فلسفه هگل میخواندم و او هم به طرز آشکاری منطق و متافیزیک را خلط میکند و اساساً نمیتوان این دو را در دستگاهش تمیز داد. نظر بنده این است که منطق چه صوری و چه دیالکتیکی، یک «ابزار» برای درست اندیشیدن است با پیشفرضهای متافیزیکی خاص خود و در نهایت باید بر اساس اعتبار متافیزیک آن، مبتنی بر واقع بودن و موفقیت آن در حوزههای تحقیقاتی مختلف داوری شود. اگر منطق شما به رغم انسجام درونی به تولید حجم زیادی اراجیف و شرور منجر میشود و هیچ ریسرچ پروگرم بدردبخوری هم از آن بیرون نمیاید بهتر است در آن شک کنید. | 138 | 5 | 0 | 0 | Loading... | |
تلاشهای خستگیناپذیر مورخان، جامعهشناسان و اقتصاددانان برای تبیین پیدایش ایدههای فلسفی بر اساس عوامل تاریخی، جامعهشناختی و اقتصادی، از آنجا که همگی از توهمی واحد سرچشمه میگیرند، به نظر میرسد در نهایت محکوم به شکستی تمامعیار باشند. مسلماً آموزههای فلسفی پروردهشده در یک جامعهی واحد یا در گروههای اجتماعیِ دارای ساختارهای مشابه، دستکم تا آنجا که مُهر و نشان خاستگاهشان را بر خود دارند، با یکدیگر قابلقیاس خواهند بود. چیزی به نام «روح زمانه» واقعاً وجود دارد و همهی عناصر یک فرهنگ مفروض در برههای معین از تاریخ آن، در ترکیب و شکلگیری این روح سهمی دارند. اما «روح زمانه» تنها تبیینگر عناصر امکانی و گذرای آموزههای فلسفی است، نه تبیینگر آن وجه از ضرورت پایداری که در خود نهفته دارند. مشکل تبیینهایی از این دست این نیست که کارایی ندارند، بلکه این است که همیشه با یک میزان موفقیت خطاناپذیر عمل میکنند!
هر فلسفهای را میتوان با تقلیل دادن آن به زمانه، زادگاه و بستر تاریخیاش توجیه و تبیین کرد. هر فلسفهای را میتوان بر اساس تصورات جمعی حاکم بر گروه اجتماعیای که آن فلسفه در آن نطفه بسته است تبیین نمود. و با همان میزان از موفقیت، میتوان ریشهی هر فلسفهای را به ساختار اقتصادی ملتی نسبت داد که خود فیلسوف در آن متولد شده است. هر روشی را که انتخاب کنید، بهزیبایی جواب میدهد. اما همین رویکرد، پیدایش ارسطوگرایی را به این واقعیت نسبت میدهد که ارسطو مردی یونانی و پاگان بود که چهار قرن پیش از میلاد، در جامعهای مبتنی بر بردهداری میزیست؛ همین رویکرد احیای ارسطوگرایی در قرن سیزدهم را با این واقعیت تبیین میکند که قدیس توماس آکویناس یک ایتالیایی، مسیحی، و حتی یک راهب بود که در یک جامعهی فئودالی با ساختار سیاسی و اقتصادیای سراسر متفاوت از یونان قرن چهارم زندگی میکرد؛ و باز به همان خوبی ارسطوگرایی ژاک ماریتن را تبیین میکند که یک فرانسوی، فردی غیرروحانی، و ساکن جامعهی «بورژوایی» یک جمهوری در قرن نوزدهم است.
در مقابل، از آنجا که این افراد در زمانها و مکانهای یکسانی میزیستند، همانطور که ارسطو میبایست پیرو همان فلسفهی افلاطون باشد، آبلار و برنارد قدیس، بوناونتورا و توماس آکویناس، دکارت و گاسندی—تمام این مردان که آشکارا حرف یکدیگر را نقض میکردند—نیز میبایست کموبیش چیزهای یکسانی میگفتند. مکتب تاریخگرایی در تمام اشکالش، چه ترجیح دهد بر پیشنیازهای سیاسی برای ظهور مکاتب فلسفی تأکید کند و چه بر پیشنیازهای اجتماعی، صنعتی یا نژادی، با این حقایق بدیهی ناسازگار است. خلاصه آنکه، تبیین نهایی تاریخ فلسفه، باید خود فلسفه باشد.
—اتین ژیلسون، وحدت تجربهی فلسفی | 238 | 8 | 0 | 0 | Loading... |

