دِرَفشـان|𝐃𝐞𝐫𝐚𝐟𝐬𝐡𝐚𝐧🩵✨
رفتن به کانال در Telegram
در مسیر درخشیدن✨ نودانشجوی پزشکی. یه دختر معمولی با چالشهای گاهی غیرمعمولی:) ربات برای صحبتهاتون: @Derafshanbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
219
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
این کتابخونه نزدیک خونه ما اوایل واقعا ضعیف بود، کتابای خوب کم داشت.
ولی جدیدا خیلی خوب شده.
من این همه کتاب پیدا کردم که دلم میخواست بردارم ولی آخر هیچکدوم رو برنداشتم🗿
ساعت ۵ برقا رفت، مامان بابا هم میخواستن برن بیرون، من میخواستم پیاده برم کتابخونه ولی خب گرررم بود و ۷ هم تعطیل میشد.
درنتیجه، پریدم تو ماشین گفتم منم میام منو بذارید کتابخونه.
ماز جلسه مشاوره گذاشته برای والدین، طرف داره میگه اگر بچه قبول نشد اذیتش نکنید و شاید کنکور مسیرش نیست و از این دست صحبتها؛
مامانم برگشت به داداشم گفت ولی تو قبول نشی من پوستتو میکنمممم، اینا چرتوپرته:)))
وای وای
مهسا اینو گفت یادِ یکی از شرمآورترین خاطرات زندگیم افتادم؛
کلاس هشتم(یا هفتم) بودم، با یه تعداد از دوستام که خیلی دوستشون داشتم قهر کردم، بعد اون موقع من تلگرام نداشتم، کلا گوشی نداشتم، مامانم هرازگاهی آیپدش رو بهم میداد که توی گروه تلگرام بچههای مدرسه منم صحبت کنم، یا کلا با دوستام.
خلاصه، منم بعد اون قهر، رفتم دپترین و غمانگیزترین جملات ممکن رو از گوگل پیدا کردم و گذاشتم پروفایل تلگرام مامانم. اونموقع اینکارا خیلیییی مد بود، یعنی مثلا بچههای مدرسه که گوشی داشتن یه پروفایلهای سمی داشتن که نگووو.
بعد فکر میکنید چی شد؟
مامان یکی از دوستای داداشم توی تلگرام به مامانم پیام داد که ببخشید شما طلاق گرفتین؟
بعد مامانم گفته بود نه چطور!
اونم گفته بود آخه پروفایلاتونو دیدم فکر کردم طلاق گرفتین😅
مامان بندهخدای من خیلی کم تلگرام میرفت و بیشتر با واتساپ کار میکرد و نمیدونست من چه گندی زدم.
بعدش بابام (تازه مامانم نه، اون بندهخدا تو شُک بود) من رو دعوت کرد به طبقه بالای خونمون که تنهایی باهم صحبت کنیم و من اگر اتفاق در اون حد ناگواری توی زندگیم افتاده بهشون بگم:))))
واقعا خداروشکررر که من از اون روزا گذر کردم، حس میکنم توی کلهم دمپایی ابری بود جای مغز.
ورزش منظم، یهدورهای کتاب خوندن، زبان خوندن، فیلمهای خوب دیدن، هرروز بیرون رفتن..
گمان میکنم تصور این که این راه ها آسانترند آسان باشد؛ اما هیچ راه آسانی وجود ندارد.
_مت هیگ، کتابخانه نیمه شب_
وای نمیدونین چقدررر خستمم..
امروز انقدر ظرف شستم و تمیزکاری کردم که نگوو😭
حس میکنم خیلی خانم خونهای شدم من میخوام دختر آکادمیک باشم🎀😔
