دِرَفشـان|𝐃𝐞𝐫𝐚𝐟𝐬𝐡𝐚𝐧🩵✨
رفتن به کانال در Telegram
در مسیر درخشیدن✨ نودانشجوی پزشکی. یه دختر معمولی با چالشهای گاهی غیرمعمولی:) ربات برای صحبتهاتون: @Derafshanbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
219
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
https://t.me/Derafshaan/1656
سلام عزیزم من الان این پستتو دیدم
برای یادگیری زبان من مشکلم اینه که یوتیوب یا دولینگو وابسته به اینترنتن و خب تو ایران مشخص نیست چه اتفاقی قراره بیفته:) برای همین هربار شروع نمیکنم چون میترسم دوباره اینترنت قطع شه و زحماتم هدر بره و برگردم سر خونه اول:::)
یکی از چیزایی که خیلی ازش بدم میاد، اینه که وقتی شب بعد از کلی از وقت از بیرون میام خونه، هنوز کاری مونده باشه؛
و با اینکه خیلی براش تلاش میکنم اما هنوز موفق نشدم.
مثلا توی این یک ساعتی که از بیرون اومدم، یهسری لباس پهن کردم، یهسری انداختم توی نرمکننده و پهن کردم، ظرف شستم، یهسری دیگه انداختم توی نرمکننده که چند دقیقه دیگه برم پهن کنم.
واقعا خونه، تو چی هستی که کارات تمومی نداره؟
داداشم در حالی داره فصل ۴ تد لاسو میبینه که من و مامان هنوز فصل یک رو تموم نکردیم؛
این بچه کی از ما جلو زد؟
Repost from صُراحی
زرنگ اون کسی هست که نمیذاره ارزشهاش دستخوش بازیهای زمانه بشه.
زیستن به این شیوه خیلی سخته؛ خیلییییی سخت و ارزشمند!
کلی کار انجام دادم و خسته شدم، و هنوز کلی مونده که باید انجام بدم.
حیف روزی که تنها بودم و میتونست خیلی بیشتر خوش بگذره همش با کارکردن گذشت🫠
۲ تا زمان گفتن برای قطعی برق امروز، ۱۰ صبح و ۸ شب.
امیدوارم ۸ شب قطع بشه چون کارام میمونه😭
خلاصه اینم از امروز که ۲ تا کار که خیلی وقت بود باید انجام میدادم تیک خورد، قاب گوشی و کتابخونه.
و الان کلی کتاب جدید دارم🥹
+1
شام و نهار من؛
نزدیک همون بازار موبایل، یه فلافل فروشی هست که از معروفترینهای شهر ماست.
یه مغازه خیلی کوچیک، پایین شهر، ولی خیلی قدیمی. بیشتر از ۳۰ سال هم سابقه داره.
تنها جای شهر که فلافل تند موردعلاقه من داره.
من واقعا عاشق فلافلم، شاید بهخاطر اون رگ جنوبیه نمیدونم:))
(برای عکس تار متاسفم، دستم لرزید).
حالا چرا ما خودمون نمیرفتیم؟
چون بازار موبایل خیلییی دوره به خونمون، و مسیرش هم سخته، هم خیلی شلوغه هم معمولا میبندن خیابونهای اونجا رو.
حتی گاهی تاکسی و اتوبوس هم نمیره و باید کلی پیاده بری.
علاوه بر اون هوا هم خیلیی گرمه، بعد من قاب برام ضروری بود، دیگه نمیشد صبر کنم.
بعد از کتابخونه، رفتیم که بابا کارش رو انجام بده.
نزدیک جایی که بابا کار داشت، بازار موبایله. مامانم گفت یه لحظه اینجا صبر کن این بچه(من) بره برای گوشیش قاب بخره. بابا هم که از معطلیِ کتابخونه ناراحت بود، (قرار بود ۲۰ دقیقهای بیاییم ولی خب ۴۵ دقیقه طول کشید تازه بابا زنگ زد تا اومدیم:// ) گفت من نمیام و میخوام برم خونه، شما خیلی طول میدین و یهروز خودتون بیایین(راست میگه بنده خدا) بعد من گفتم قووول میدم یک ربعه بیام، نیومدم جریمه میدم(۵۰۰ هزار تومن قول دادم!)🙏🏻
خلاصه بابا قبول کرد و منم رفتم از اولین مغازه بازار موبایل یه قاب نازِ یاسیِ خریدم و ۱۰ دقیقهای برگشتم🙂↔️
اگر بحث جریمه نبود احتمالا کلِ بازار رو میگشتم://
