سنپترزبورگ؛
رفتن به کانال در Telegram
این بار، خودم را جا نمیگذارم.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
291
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-2330 روز
آرشیو پست ها
291
خیلی از آدمها تو زندگیشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن ، از يه جايى به بعد احساسشون يخ میزنه ، ديگه دردى حس نمیكنن و هيچكس هم نمیتونه يخ احساسشون رو باز كنه و خب اين خودش از هر دردى دردتره .
291
آدمها غرق میشوند...
در افکار، در خاطرهها، در آهنگهایی که بوی گذشته میدهند، میان صفحههای کتاب، در سکوت، در نقاشیها و گاهی... در تاریکی.
آری، در همان تاریکیای که دیگر چیزی دیده نمیشود؛ جایی که امید رنگ میبازد، لبخند فراموش میشود و انسان خیال میکند تنها جسمی است که نفس میکشد، بیآنکه روحی برای ادامه دادن داشته باشد. همانجا که آرزوی تمام شدن همهچیز از گوشهی ذهن میگذرد. همانجا که آدم، خودش را گم میکند.
اما عزیزِ من...!
هیچ شبی برای همیشه نمانده است. هیچ زمستانی تا ابد بر شاخهها حکومت نکرده و هیچ اندوهی نتوانسته زمان را متوقف کند. همهی آدمها روزهایی را زندگی کردهاند که گمان میکردند پایان راه است؛ بعضی با عجله از آن عبور کردهاند و بعضی با صبری که از اشکهایشان جوانه زده است.
تو هم از این روزها خواهی گذشت.
زندگی رسم عجیبی دارد؛ همانگونه که روزی غم را آغاز میکند، روزی نیز آرام و بیصدا آن را به پایان میرساند. درست مثل بارانی که هرچقدر هم شدید ببارد، بالاخره بند میآید و آسمان دوباره رنگ آبی را به خاطر میآورد.
پس صبور باش...
نه چون صبر آسان است، بلکه چون پشت هر صبری، نوری پنهان شده که هنوز به چشمانت نرسیده است. باور کن روزی میرسد که به گذشته نگاه کنی و لبخند بزنی؛ نه به خاطر دردها، بلکه به خاطر خودت که با تمام خستگیها، باز هم ادامه دادی.
گاهی زیباترین فصل زندگی، درست بعد از سختترین روزهای آن آغاز میشود.
مهسا.
291
زندگی شاید همین باشد...
همان لحظهی کوتاهی که بخار از فنجان چای آرام بالا میرود، عطرش در هوا میپیچد و دنیا برای چند ثانیه آهستهتر نفس میکشد.
شاید در آب شدن آرام یک بستنی زیر آفتاب، در قدم زدن بیهدف میان درختان یک پارک، در خندهای که از ته دل میآید و اشکی که نیمهشب بیصدا روی گونه مینشیند.
شاید زندگی همان دراز کشیدن روی چمنها باشد؛ جایی که ساعتها به آسمان خیره میشوی و هر ابر را به چیزی شبیه میکنی. یا شبهایی که ستارهها را به هم وصل میکنی و برایشان قصه میسازی، انگار آسمان هم دفتر نقاشی توست.
شاید در چرخیدن میان گندمزارها، در پختن یک کیک ساده، درست کردن یک نوشیدنی خنک، گوش دادن به آهنگی که سالهاست بوی خاطره میدهد، یا پیدا کردن کتاب و فیلمی که مدتها دنبالش بودی، زندگی خودش را پنهان کرده باشد.
شاید زندگی همان ذوق کودکانهای باشد که با تابیدن نور آفتاب روی گلها در دل آدم جوانه میزند؛ یا آن سکوت دلنشینِ طلوع و غروب، وقتی آسمان آرامآرام رنگ عوض میکند و انگار دنیا برای چند دقیقه فقط تماشاست.
شاید زندگی در چند خطی باشد که مینویسیم، در خطخطیهایی که روی یک صفحهی سفید میکشیم، یا در عکسهایی که از خورشید، ماه، ابرها و ستارهها میگیریم تا ثابت کنیم بعضی لحظهها ارزش ماندن دارند.
شاید زندگی همان ذوق قبل از شروع یک کلاس باشد، همان اضطراب چند دقیقه مانده به امتحان، یا بیدار شدن از خوابی که با لبخند میگویی: «خوشحالم که فقط یک خواب بود.»
حقیقت این است که زندگی همیشه در اتفاقهای بزرگ خلاصه نمیشود؛ بیشتر اوقات میان همین لحظههای کوچک نفس میکشد. میان تلخی و شیرینی، میان اشک و لبخند، میان رسیدن و نرسیدن، میان زمین خوردن و دوباره بلند شدن.
زندگی شاید همان آسمان باشد؛ گاهی آبی و روشن، گاهی ابری و گرفته. اما همانطور که هیچ ابری برای همیشه نمیماند، هیچ تاریکی هم همیشگی نیست. کافی است صبور بمانی، شاید هم زندگی با صبوری و امیدواری ما سنجیده شود...!
مهسا.
291
از کسی سخن میگویم که تمام عمرش را صرفِ خوب بودنِ حالِ دیگران کرد؛
تمام تلاشش این بود که کسی با لبخند از کنارش برود، نه با اشک.
اگر غمی میدید، سهم خودش میکرد و اگر لبخندی میدید، آن را به دیگران هدیه میداد.
او شنوندهای بود که هیچگاه از شنیدن خسته نمیشد.
همه دوست داشتند کنارش بنشینند، ساعتها دردِ دل کنند و رازهایشان را به او بسپارند؛
چون میدانستند سینهاش امنترین پناهِ رازهاست و دلش، خانهای برای تمام خستگیها.
او مرهمِ زخمِ همه بود...
برای همه واژهای داشت که آرامشان کند،
برای همه آغوشی از جنسِ امید داشت،
اما...
برای خودش هیچکس را نداشت.
کسی نپرسید:
«خودت چطوری؟»
کسی نماند تا زخمهای پنهانِ دلش را بشمارد.
او هزار بار دیگران را از تاریکی بیرون کشید،
اما وقتی نوبتِ خودش شد،
در سکوتِ دردهایش گم شد.
روزی جملهای گفت که هنوز در گوشم مانده است:
«آدمها دیگران را با همان حرفهایی آرام میکنند که آرزو دارند روزی کسی به خودشان بگوید.»...
آن روز فهمیدم تمام لبخندهایش، فریادهای خاموشِ دلش بودند.
آری...
او پر از زخم بود، پر از اندوه، پر از بغضهای فروخورده؛
اما هیچگاه اجازه نداد دنیا رنگِ غمش را ببیند.
مردم او را به لبخندهایش میشناختند،
در حالی که هیچکس نمیدانست پشت آن لبخندها، قلبی سالهاست آرام و بیصدا خون میگرید.
و با این همه...
هنوز امیدوارم روزی برسد که کسی، همانگونه که او پناهِ دلِ دیگران بود، پناهِ دلِ او شود.
کسی که بدون آنکه چیزی بپرسد، دردهایش را از سکوتِ چشمانش بخواند،
کنارش بماند،
و به او ثابت کند که حتی مرهمِ زخمِ دیگران نیز، حق دارد روزی مرهمی برای زخمهای خودش داشته باشد.
مهسا.
291
مائیم که از باده بی جام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بی هیچ سرانجام خوشیم . . .
291
دير گاهیست كه افتاده ام از خويش به دور ؛ شايد اين عيد به ديدارِ خودم هم برومم!
-قیصر امینپور
291
سلام...
این نامه را مینویسم تا از سالها صبر، امید و استقامت انسانی سخن بگویم؛ انسانی که تمام زندگیاش را در همین سه واژه خلاصه کرده بود.
سالها صبر کرد؛ برای چیزی که روزی باور داشت سهم آیندهاش خواهد شد. در تمام این سالها، هر سختی را با امید تحمل کرد، هر مانعی را پشت سر گذاشت و هر بار که خسته شد، دوباره از نو برخاست. گاهی اشک میریخت و سرخی چشمانش، شاهد تمام دلتنگیهایش بود؛ و گاهی لبخند میزد و سرخی گونههایش، از امیدی خبر میداد که هنوز در قلبش زنده بود.
او همیشه میگفت:
«تمام تلاشم را میکنم؛ حتی اگر روزی به آنچه میخواهم نرسم، دستکم بتوانم با آرامش به گذشته نگاه کنم و بگویم: من جنگیدم، من کم نگذاشتم، من تمام توانم را گذاشتم.»
و تمام قصهی روزگار، همین بود...
سالها برای چیزی جنگید که ارزش نداشت
اما او، با تمام شکستهایش، امیدش را دفن نکرد.
بلندتر از قبل ایستاد؛ این بار نه برای آدمها، بلکه برای آرزوهایش، برای رؤیاهایش، برای آیندهای که هنوز باور داشت ارزش جنگیدن دارد. فهمید که بعضی آدمها میآیند تا امید را از انسان بگیرند، اما بعضی رؤیاها میآیند تا امید را دوباره به او برگردانند.
از آن روز، دیگر مقصدش آدمها نبودند؛ مقصدش خودش بود... آیندهاش بود... زندگیای بود که لایقش بود.
او امید را نور زندگی مینامید؛ نوری که حتی در تاریکترین شبها، راه را نشان میدهد. باور داشت تا وقتی امید زنده است، هیچ شکستی پایان راه نیست.
امروز، او انسانی صبورتر از گذشته است؛ امیدوارتر، آرامتر و پرانرژیتر. دیگر از هیاهوی زندگی نمیترسد، زیرا آموخته است که طوفانها هم روزی آرام میشوند. حالا با سختی های گذشته اما استوار هنوز ، برای آرزوهای بزرگتر میجنگد و عمیقاً ایمان دارد که میتواند.
شاید هنوز هم گاهی چشمانش از غم خیس شود، اما دیگر اشکهایش بوی ناامیدی نمیدهند؛ بوی ایمان میدهند... بوی ادامه دادن.
و شاید حق با او باشد...
شاید صبر، ریشهی درخت زندگی باشد و امید، نوری که شاخههایش را زنده نگه میدارد.
تا وقتی امید هست، زندگی هنوز چیزی برای بخشیدن دارد.
و تا وقتی صبر هست، هیچ رؤیایی برای همیشه دور از دسترس نخواهد ماند.
مهسا.
