fa
Feedback
𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

رفتن به کانال در Telegram

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
260
مشترکین
+224 ساعت
+317 روز
+4730 روز
آرشیو پست ها
همان کسی که سکوت مرا نشانه گرفت همین که حرف دلم شد فقط بهانه گرفت چه حکمتی‌ست که غم رو به هر طرف انداخت بدون هیچ درنگی مرا نشانه گرفت هزار مرتبه از خود به طعنه پرسیدم چه شد که شعله عشقش چنین زبانه گرفت هنوز خون به دلم از کسی که با لبخند نشست و اشک مرا چون انار دانه گرفت به جای دوست که یک عمر در خیالم بود چه تلخ دست مرا مرگ عاشقانه گرفت

اِبتهاج،_همایون_شجریان،_طاهر_قریشی،_خسرو_شکیبایی_دوسِت_دارم؛.mp311.72 MB

من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست خفتگان را به سحر خوانی من حاجت نیست این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح؟ مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست ای صبا مگذر از اینجا ، که در این دوزخ ِروح خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست در بهاری که بر او چشم خزان می گرید به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما خرمن ِ سوختگان را به سخن حاجت نیست سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است بادساران هوا را به وطن حاجت نیست
هوشنگ ابتهاج

خسته‌ام، خسته‌تر از پیکرِ فرسودهٔ خاک تو چه میدانی از این حالتِ پژمردگی‌ام.
خسته‌ام، خسته‌تر از پیکرِ فرسودهٔ خاک تو چه میدانی از این حالتِ پژمردگی‌ام.

ماهان فرزاد برای اندوه چشمانت.mp32.74 MB

‏خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم منزلی امن‌تر از گوشه‌ی تنهایی نیست.

همزبانی نیست تا برگویمش راز این اندوه وحشتبار خویش بی گمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایه ی آزار خویش!
-فروغ فرخزاد

نترسم که با دیگری خو کنی ‏تو با ما چه کردی که با او کنی.

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد چه خواهش ها درین خاموشیِ گویاست نشنیدی؟ تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم زبانبازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا که جفت جان ما در باغ آتش آشیان دارد الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر خوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان دارد زمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدم زهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان دارد ببین داس بلا ای دل مشو زین داستان غافل که دست غارت باغ است و قصد ارغوان دارد درون‌ها شرحه شرحه ست از دم و داغ جدایی‌ها بیا از بانگ نی بشنو که شرحی خون فشان دارد دهان (سایه) می‌بندند و باز از عشوهٔ عشقت خروش جان او آوازه در گوش جهان دارد.

خاموشی_زبان_دارد.mp31.59 MB

گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی.

قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من دردِ مشترکم مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخن می‌گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می‌گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه‌های تو را دریافته‌ام با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام و دست‌هایت با دستانِ من آشناست. در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام برایِ خاطرِ زندگان، و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام زیباترینِ سرودها را زیرا که مردگانِ این سال عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند
-احمد شاملو

نامت را به من بگو - رادیوپل.mp39.80 MB

ای فلک ، پیرم درآمد تا که فهماندی به من خرج بی اندازه ی مهر و محبت ابلهی ست.

به زنده ماندن در این دیار چه پای سختی فشرده‌ام چه مرگ‌ها آزموده‌ام ولی شگفتا نمرده‌ام.

درین سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی‌زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی‌زند نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم یک صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟ برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند
هوشنگ ابتهاج

Mohammadreza Shajarian - Dar Koochesare Shab - Dashti.flac36.51 MB

و‌ ناگهان چیزی که ذوقش را داشتی برایت پوچ و بی معنی می شود.

آدما رو از خوب بودن خسته نکنید، از مورد اعتماد بودن و اعتماد کردن، از ساده بودن و یک رو بودن... درسته که از اتفاقات عبور میکنن؛ ولی وقتی از خوب بودن خستشون کنید دیگه هرگز آدم قبلی نمیشن...
موراکامی یه جایی از کتاب کافکا در کرانه میگه: وقتی طوفان تمام شد، یادت نمی‌آید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتّی در حقیقت مطمئن نیستی طوفان واقعاً تمام شده باشد. امّا یک چیز مسلّم است. وقتی از طوفان بیرون آمدی دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت...
از صبر افراد مهربون ذات خوبشون سواستفاده نکنید چون مهربان‌ترین قلب‌ها شدیدترین خشم‌ها رو دارن.