𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
رفتن به کانال در Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
260
مشترکین
+224 ساعت
+317 روز
+4730 روز
آرشیو پست ها
رفته رفته همه چیز تغییر میکنه .
دیگه حتی اون چیزایی،اون ادمایی که باهاشون از اعماق وجودت میخندیدی برات معمولی میشن ، ولی فقط یک چیز معمولی نمیشه اونم تویی ، تویی که مدت هاست خودتو تو برهوت ذهنت گم کردی.
در هیاهوی شب سیه
روی قله های غم و اندوه
در ان سوی سرزمین عشق
بر موج ابر های غم زده
گریستم
برای زندگانی تباهم
خودنوشت
میان این همه آدمهای جورواجور آن قدر احساس تنهایی می کنم
که گاهی گلویم می خواهد از بغض پاره شود ...
حس خارج از جریان بودن دارد خفه ام می کند.
کاش در جای دیگری به دنیا آمده بودم،
جایی نزدیک به مرکز حرکات و جنبشهای زنده،
افسوس که همه عمرم و همه توانایی هایم را باید فقط و فقط به علت
عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها در بیغوله ای که پر از مرگ
و حقارت و بیهودگی است تلف کنم، همچنان که تا به حال کرده ام.
وقتی تفاوت را می بینم و این جریان زنده هوشیار را که با چه نیرویی پیش می رود
و شوق به آفریدن و ساختن را تلقین و بیدار می کند،
مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می شود و دلم می خواهد بمیرم، بمیرم
و دیگر قدم به تالار فارابی نگذارم
و آن مجله پرت پست پنج ریالی را نبینم.
“از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان”
این نغمهسرا کیست؟
بگو تا نسراید
بر این دل غمدیده دگر غم نفزاید
صد محنت و درد است کز آواز وی امشب
نیشم بزند بر دل و جانم بگزاید.
هوشنگ ابتهاج
هر تکهام را جایی جا گذاشتهام
تکهای را در گذشته
تکهای را در یک شهر، یک خیابان و یک کوچه
تکه را در یک عطر
تکهای را در یک هوا
من وجودم را در جای جای این شهر غریب به جا گذاشته ام.
از خواب خسته ام،به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی،برای زمان طولانی
شاید هم از بیداری خسته ام.از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد.کاش میشد سه سال
یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد.نشد هم نشد.
0:55
من همونم که یه روز
می خواستم دريا بشم
می خواستم بزرگترين
دريای دنيا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دريا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر، که چو برخاست نشیند
از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود، از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم...
گاهی هرچه بنویسی یا بگویی خستهام کافی نیست، عمق بعضی احساسات را با هیچ کلمه و جملهای نمیتوان بیان کرد.
مشغول قتلعام روزها هستم
اندوه که از حد بگذرد
دیگر مهم نیست بودن یا نبودن
دوست داشتن یا نداشتن
غـرق میشوی در سکوت
جای گله از کسی هم نیست
اشتباه از همان روز تولدم بود.
