818
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+317 روز
+13630 روز
آرشیو پست ها
817
«باید تو انتخاب کنی.» کلش همینه که تو باید انتخاب کنی که طرف خدا وایسی. باید انتخاب کنی پای قرآن وایسی، باید انتخاب کنی که من تحت هر شرایطی از ائمه دفاع کنم، از مهدویت دفاع کنم، از وطن دفاع بکنم ولو اینکه تیکه تیکه بشم. حالا این تیکه تیکه شدن یا جسمیه یا روحی یا روانی! شاید بودن با خدا کلی مشکل بریزونه سرت، تنهات کنه، رفیقاتو بگیره، تهمت بزنه بهت، هراحتمالی ممکنه؛ با این حال بازم انتخاب میکنی وایسی پای خدا و اهل بیت؟
اگه انتخابت اینه که خوشا به این انتخاب باارزش. اصلا برای همینم بهمون میگن ارزشی.
817
من یکم تو نوشتن متنهای احساسی عجیبم. نادیده بگیرید. در کل تو زندگیم برای دو سه تا از ادمای زندگیم مفصل متن تولد نوشتم خیلی وارد نیستم.
817
تولد خانم حسیباست. ایشون که معرف حضور خیلی از شما هست، منتهی بستیِ بندهست. اگه بخوام بگم گلِ زندگیمه، میگم که اون گل نرگس منه. حالا گاهی گیس هم رو میکشیم کتک کاری میکنیم اما خب درنهایت با بوس حلش میکنیم. خیلی از مواقع بهتر از هرکس دیگهای میدونیم که باید بهم فضا بدیم، گاهیم تو گفتن توقعاتمون بهمدیگه گره میخوریم، اما در هرصورت تهش اینه که اون توی محدودهی منه. دوستش دارم و بابت بودنش خرسندم. خیلیم نازه. چشمای قشنگی داره، فیس بانمکی داره و از هرکسی خوشش نمیاد(از من خوشش میاد اما)، باید برای شناختنش وقت بذاری گاهیم کلی ازش بپرسی تا ذهنشو بروز بده. خلاقه زیباست و گاهی قدر خودش و پتانسیلهاشو نمیدونه. جز معدود آدماییه که توی صحبت میشه ازش کلی چیز جدید یاد گرفت و چیزای دیگه که خودم کشف کردم و نسبت به بروزشون حسودم.
در هرصورت عزیزِ منی؛ تولدت مبارک پرتغال خانم.🧡🍊
817
تاحالا تجربه کردی، مثلا خودت رو در موقعیتی ببینی که انگار کم کم داری عزیزت رو از خودت ناامید میکنی؟ خیلی ترسناکه. حداقل برای من.
منم خیلی میترسم. میترسم خدا رو، مولا رو، عزیزانم رو ناامید کنم.
817
ما برای مولا سیلی میخوریم؟
ما حاضریم از چندتا دوست و رفیق دورمون، چندتا مشکل سخت و سفت زندگیمون؛ چک و لگد بخوریم؟
817
از وقتی شنیدمش، خیلی باهاش دارم اشک میریزم.
مولا برای شیعهاش تب میکنه
ما برای مولا چیکار میکنیم؟:)
817
من هنوز خیلی وقتها ناخودآگاه سمت تو برمیگردم؛ در ذهنم، در خاطرهام، در حرفهایی که با هیچکس نمیزنم. انگار بخشی از من هنوز خبر ندارد که تو نیستی. شاید هم خبر دارد و فقط قبول نمیکند.
817
دلم برایت تنگ شده. این دلتنگی، یک جایی تهِ وجودم نشسته و با من روزگار میگذراند. صبح با من بیدار میشود، شب با من میخوابد و میان این دو، گاهی آنقدر خودش را به یادم میاندازد که دلم میخواهد از این همه نبودن فرار کنم؛ اما مگر آدم از چیزی که در خودش دارد، میتواند فرار کند؟
