blue hour !!
رفتن به کانال در Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
958
مشترکین
-124 ساعت
+167 روز
+10830 روز
آرشیو پست ها
...
سلامی با وحشت بسیار.
من واقعا قبل از اینکه برم این پارت رو شروع کنم تو دیلیم گفتم که واقعا به شدت زیادی استرس دارم و؟😅😅😅😅😅
وای.بزرگترین اشتباه من خوندن سینرز در این ساعت از شبه.یعنی یک بلایی بر سر خودم میارم با این کارم.
خب شروع میکنیم
جنگل اخ جنگل.oh dear jungle
قسم میخورم تیکه ی جنگل و تیکه ای که سانتا پیش تانابون و بوم بود واقعا سنگین ترین نوشته ای بود که تا به حال داخل فیکشن ها و کتاب ها دیده و خوندم. یعنی واقعا الان متوجه میشم چرا این سنگینی نیاز به هفته ها انتظار داشت
و واقعا یک خسته نباشید گنده میگم بهت نگار خانم جدی میگم واقعا یک خسته نباشید خیلی خیلی بزرگ
راستش برای این چپتر دو تا اسپویل بزرگ شدم و خب میدونی از اونجایی که بسیار ادم کم تحملی هستم و کرم همیشه درحال میلولیدن در منه هم پیام هارو خوندم هم زدم رو اسپویل ها
سر نانون و اینکه ، ولنتاین همون آئو اه
ولی خب بازم وقتی که رسیدم به این قسمت ها واقعا😨😱😰🥶😥🤯😟🙁😯😦😧😮😲
و امم پوند پووین واقعا در اوج خوشی(شاید؟) افتادن تو اوج ناخوشی و واقعا نمیدونم چی بگم (حالا هنوز بدبختی خودشون هم نرسیده و این هنوز بدبختی پرث سانتاست😭😭😭😭)
و نات هونگ، امیدوارم یک صحبت درست و حسابی و جانانه بکنن و هرچی که نات باید بفهمه رو بفهمه و کمکی که میخواد به هونگ بکنه رو انجام بده✊✊
و امم ، ویلیام است؟
همینجوری هم که خودت گفتی فعلا دیداری نداریم ازشون و من واقعا از این بابت برای است خوشحالم(؟)
چون زمانی که نات به ویلیام گفت تو الان اخرین نفری هستی که است میخواد ببینتت واقعا یک لحظه حواسم رفت سمت حادثه ای که باعث جدا کردنشون شده و یک لحظه واقعا خودم رو گذاشتم جای است و برای واقعی از رو تختم پریدم.
فقط با تصور اینکه کسی که دوستش دارم اونم بعد از تجربه ی سخت قبلیم اسلحه بذاره رو سرم واقعا😨
پرث سانتای عزیزم و ترسی که پرث برای اولین بار تجربه اش کرد؟😭😭
من واقعا در این باره سخنی ندارم چون واقعا😨😨😨
همونجوری که خودت هم گفتی این چپتر واقعا😨.
و باز هم یک خسته نباشید بسیار بسیار بزرگ بعد از هفته ها تقدیم به شما🤎🤎
وای بچهها... خیلی صحنههای سنگین پشت سر هم بودن، نه؟ من واقعا دلم میخواست یهکم فاصله بینشون بندازم اما هرجوری غیر از این حالت که میخواستم بنویسمش از تنش ماجرا کم میشد:(
https://t.me/boylovetales/22910
خسته نباشی نگار خانومم
واقعا ارزش این همه صبر کردن رو داشت
گریه کردم اونجایی که پرث تنها بود نگران بود، وقتی میخواست بیهوش بشه بازم اسم تاتا رو گفت.
گریه کردم وقتی سانتا تنهایی تو جنگل بود ترسیده بود از پرث خبر نداشت نمیدونست زندست یا مرده. گریه کردم وقتی خنجرو کردن تو بدنش، اونجایی که پوند نمیدونست نگران پرث باشه یا سانتا چیکار بکنه اصلا
وقتی پرث داشت میدید سانتا داره زجر میکشه و کاری از دستش برنمی اومد در حالی که خودش به شدت زخمی بود...
واقعا همه چیز عالی توصیف شده بود
بازم خسته نباشی:))
درود بر شما🙂↕️ راحت باش انون:(
تشسشتحت خوشحالم که از نظر شما خوب بوده
قربونت بشم😭😭😭😭😭 ممنون از شما
من واقعا بلد نیستم نظر خوبی بدم راستش اصلا نمیتونم کلمات رو اونجوری که باید کنار هم بچینم ولی منظورت چیه که به این شاهکار میگی اشغال؟
از لحظه ای که اون خنجر رفت تو سینه سانتا تا به الان من هنوزم نیمتونم نفس بکشمممم
یه جوری زیبا نوشته بودی که تو تک تک لحظه ها حس کردم منم کنارشون وایستادم و دارم باهاشون درد میکشمثنصجاستسی 😭😭
واقعا ارزش این همه صبرو داشت و کلییی کلیییی خسته نباشی بهتتت 🫂✨️
:)))))) یه روزی تنها دغدغهمون این بود که پسر نقاش داستان مجبور نباشه استاد هنرهای تجسمی رو تحمل کنه و از دست اون تعرضهای ممتد خلاص بشه، الان داریم همون پسر نقاش رو از مرگ نجات میدیم.
