blue hour !!
前往频道在 Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
显示更多未指定国家未指定类别
803
订阅者
+724 小时
+197 天
+1930 天
帖子存档
هونگ از این آدمهاست که معمولا به طرف مقابل نمیگه چه حسی داره و تصمیماتش رو توی ذهنش میگیره. مثلا تو ناامیدش میکنی و اون بهت لبخند میزنه اما داره توی ذهنش میگه "چوب خطت پر شد، آخرین فرصتت رو هم از دست دادی" بعد فردا صبح بیدار میشی و میبینی رفته در حالی که تو حتی نمیدونی چی شده.
در ادامه باید بگم که
من به جای نات برای این فرصت 4 هفته ای استرس دارم حتی اگه خودشم ندونه ولی نات توروخدا ادم باش=) بزار این پسر دهن باز کنه بگه چه مرگشه هم خودش مرد هم ما البته نات درحال فیکس شدنه؟لااقل امیدوارم چون قولشو نگه داشته و فقط با تصور اتفاقی که افتاده اینجوری عصبی میشه ( به نظرم باویلیام دست به یکی کنن جاکراپاترو بکشن هوم؟) هونگ خیلی مظلومه چجوری گیر این گرگای بیابون افتاده اخه
احتمالا نات با شنیدن موافقتش با خودش فکر کرد پس اووضاع خیلی خراب تر از چیزیه که بهش فکر میکرد و هونگ مظلومم فقط از بیشتر عاشق این مجسمه سنگی شدن میترسه برعکس دوستش ویلیام که یه کله رفت توی ماجرای عاشق شدن هونگ خیلی دقیق میسنجه و همین باعث میشه هی عقب بکشه اون نگران اسیب دیدن نات از طرف بابای ویلیامه نگران خودشه نگران کلی چیزه و حتی کمک هم نمیخواد
این وسط عاشق دفاع کردن تاتا از پرث جلوی پوندم مثل بچه هایی که ناخوداگاه از چیزای مورد علاقشون دفاع میکنن فقط رگباری از خوبیاش گفت
برای پرث هر حسی یه تاوانی داشت و بزرگترین تاوانش تا اینجا خائن صدا شدنش بود؟ خائن هنوزم برای من سنگینه چه برسه به پرث =(
انقدر برای پوپو جیغ زدم دیگه اینجا کلمه ازم در نمیاد این دوتا پیر کفتر عاشق بالاخره سر و سامون گرفتن=)))))))))))))))
میشه مرگ بابای استو اسکیپ کنم؟ کل مدت حس میکردم منم کنار است نشستم و برای از دست دادن همه زندگیم دارم گریه میکنم انقدر یو همه چی باهم شد که کاش فقط اندازه یه هفته به است ارام بخش بزنن تا بخوابه میخوام بگم کاش کابوسا تموم شه یادم میاد فصل یک تازه زیرساخت فصل دوعه بعد باز یادم میاد من مثل روانیا ازین هاله غم سینرز خوشم میاد با اینکه واقعا نورونای مغزم میسوزه بعد از خوندنش
در اخر ممنونم بابت پارت این هفته و کلیییییییییییی خسته نباشی که از نوشتنش زنده بیرون میای=)
نه :))))))) سانتا اون گردنبند رو حتی بعد از تموم شدن سینرز هم قرار نیست از گردنش دربیاره...
و نگران نباشید، سانتا قرار نیست با هزار دفعه اینجوری پیچوندنهای پرث خسته بشه و بگه خب بس، منتظر چپتر بعدی و تلاشهای متفاوت سانتا برای تبدیل کردن پرث به دوستپسرش باشید.
جزء معدود دفعاتی که پرث خودش ارتباط فیزیکی رو برقرار کرد و حتی بعدش باز هم بغلش کرد؟ بدنش رو ماساژ داد؟ و پرث واقعا از این کارها لذت میبره و ذهنش آروم میشه فقط برای اعتراف کردن بهش یهکم زیادی ترس و غرور داره بهطور همزمان.
آره دقیقا همینجوری بود...
ویلیام واقعا فکر میکرد پرث تا اونموقع سانتا رو کشته و وارث شده و تموم میشه همهچیز =) حتی فکرش هم نمیکرد کار به اینجا برسه!
و دقیقا ویلیام هم به نوعی گناه داره و آسیبدیدهست اما خب باز هم انتخابهاش اشتباهن
نه، هرگز =)
بچهها است حتی قبل از این هم هرگز دست سمت اسلحه نمیبرد، دیگه چه برسه الان که قشنگ اسلحه میبینه پنیک میکنه... متأسفانه است قراره تا همیشه نسبت به اسلحه تروما داشته باشه
بدترین حس دنیاست... از دست دادن کسی که تکیهگاهت بوده اون هم به این شکل؟ در حالی که طرف تبدیل شده به کابوس شبهات...
توی هر خانوادهای فرق داره، توی خانواده جاکراپاتر خائن بودن به شکنجه تا زمانی که بمیری ختم میشه و راستش نه پرث حتی از چنین چیزی هم نمیترسه :)))) بدتر از اینها رو توی آکادمی تجربه کرده، برای همین هم اینقدر خونسرد رفتار میکنه... مرگ برای پرث شبیه به آزادیه... خوشحال هم میشه اگه بمیره اما الان؟ الان نه. دقیقا همون چیزی که خودت گفتی... سانتا وجود داره و سانتا بهش نیاز داره! این چیزیه که مهمه. با این حال، اگه فداکاری کردن برای محافظت از سانتا باشه، چرا که نه.
خود پرث هم این رو ترجیح میده :))))
بیاید پرث رو همیشه تاناپون صدا بزنیم چون بسیار از جاکراپاتر صدا زده شدن نفرت داره
بله :)
و راستش جاکراپاتر کلا اینجوریه... امیدی بهش نداشته باشید که بخواد اهمیتی به این بچهها بده چون جاکراپاتر و پونگساپاک قراره تا آخرین لحظه فقط به فکر منافع خودشون باشن
