blue hour !!
رفتن به کانال در Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
819
مشترکین
+824 ساعت
+257 روز
+3730 روز
آرشیو پست ها
من نمیخواستم زیاد از این جنبه رابطه شخصیتها حرف بزنم اما است کلا خودش آدم آرومی هست و روابط آروم رو میپسنده. از این آدمهایی نیست که اهل شیطنت و فلان باشه حتی توی اتاق خواب میدونید چی میگم؟ و نسبت به سنش هم طبیعیه. است ۲۸ سالشه و سانتا تازه ۲۱ ساله شده. =) و تازه تفاوت جوری که بزرگ شدن هم هست؟ زمانی که سانتا با ساوان سروکله میزده، است سرش توی درس و کتابهاش بوده.
در مقابل، سانتا از بچگی توی عمارت پدرش آموزش دید حالا هرچند کم؟ حتی با وجود اینکه با مادرش فرار کردن، باز هم با اون دنیا آشنایی داشت. و پرث هیچوقت به سانتا دروغ نگفت؛ بهش گفت که من دستم به خون آلودهست، سانتا میدونست که این مرد بوی تعفن میده، میدونست داره خودش رو وارد چه بازیای میکنه و نهایتا از ساوان به این پسر پناه آورد. شاید قرار گرفتن بین بازوهای آدمی که میتونست بهش آسیب بزنه اما تصمیم گرفت این کار رو نکنه رو ترجیح داد به آدمی که توی اتاق بغلی، نزدیک دوستهاش، بهش تجاوز کرد. سانتا میدونه که پرث آدم سفیدی نیست اما براش مهمه که محافظش باهاش خوب رفتار میکنه و بهش اهمیت میده، همین براش کافیه.
است یه جراح شناختهشدهست که کل زندگیش رو صرف نجات دادن آدمها کرده، هیچوقت ارتباطی با دنیای سیاه مافیاها نداشته و حتی از نزدیک اسلحه ندیده بوده، با تصور اینکه ویلیام یک پسر معصوم ۲۲ سالهست که نقطهضعف پدر تاجرشه و بهش آسیب میزنن با این پسر وارد رابطه شد، رابطهشون شیرینترین تجربهش بود و بعد یک روز رندوم بردنش، روی سرش اسلحه گذاشتن، مجبورش کردن یک غریبه رو جراحی کنه و بعد دوستپسرش از اون در اومد داخل و به قصد کشت اسلحه سمتش گرفت، بعدش ۲۴ ساعت توی اون عمارت بدون آب و غذا زندانی شد، ۴۸ ساعت نخوابیده بود و در نهایت هم اتفاقات آخر چپتر ۱۶ افتاد.
آخه شرایط پرثسانتا با شرایط ویلیاماست فرق داره چون ویلیام با دروغ گفتنهاش کلی به است آسیب جدی زد و است نه تنها روحی روانی، بلکه فیزیکی هم آسیب دید؟ در حالی که پرث قراره تا آخرین لحظه از سانتا محافظت کنه و شاید سانتا این رو ندونه اما متوجه هست که پرث نمیخواسته بهش آسیب بزنه
https://t.me/boylovetales/12843
ینی سانتا بعد از اینکه حقیقتو بفهمه قرار نیست کمتر پرثو دوست داشته باشه؟ (خوشحال شدم)
مثل است
You said, "Forever," and I almost bought it
I miss fighting in your old apartment
Breaking dishes when you're disappointed
I still love you, I promise
Nothing happened in the way I wanted
Every corner of this house is haunted
And I know you said that we're not talking but I miss you, I'm sorry
I don't wanna go, think I'll make it worse
Everything I know brings me back to us
I don't wanna go, we've been here before
Everywhere I go leads me back to you
