fa
Feedback
کتـاب‌ با بوی‌ قهـوه

کتـاب‌ با بوی‌ قهـوه

رفتن به کانال در Telegram

تیکه هایی از کتاب رو باهم میخونیم و اهنگ و پادکست گوش میدیم و قهوه میخوریم☕ هر چه میخواهد دل تنگت بگو: https://t.me/SendHarfBot?start=ae863c41cf5b چنل پادکستمون🎙️: https://t.me/padcast_smellcoffee

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
459
مشترکین
-224 ساعت
+17 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
#چالش 👀
این پیامو فور کنید ، طبق وایب چنلتون یه جمله و عکس تقدیمتون کنم
جوین باشی قشنگتره🤍👀

Repost from N/a
این پیامو فور کنید تا بگم چنلتون اگه گل بود چه گلی بود و یه نامه ی کوچولو براتون بنویسم!.
جوین بودنتون زیباتره🩵.

🤍✨
این پیام+ یه پست ازاینجا که دوسش دارید رو فور بزنید چنلتون،  بیام چنلاتوتو نگاه کنم و منم پستی که دوس داشتم رو فور کنم اینجا  :)
جوین باشی قشنگتررره✨🥲

Repost from N/a
در پی تاری‌شب، روز شدی و بغلِ غزلی که در خموشی سروده بودم نشستی. گفتی که غمت نباشد ای دوست، صبح می‌دمد و نور از پس این ابر سیاه بیرون می‌جهد. چه تو را بنامم جز امید، وقتی در تارترین شب‌های من نوری عزیز؟ چه بگویم به تو جز زاده‌ی نور، وقتی خورشیدترین شرقی این قاره‌ای؟ چه به تو بگویم خورشید خانم؟ چه به تو بگویم؟

Repost from N/a
غروب من بار ها و بار ها نوشته ام؛ نه برای شنیده شدن، نه برای خریدن احساس ترحم، بلکه فقط برا اینکه اینقدر از این و آن بدی دیده ام؛که نوشتن تنها راه چاره برایم است از گفتن ترس دارم پس مینویسم تا این قلب تهی شود. قلب تکه تکه ای که حال خوب از میان ترک هایش چکه میکند. با این حال وقتی حالم بد بود باز هم سعی کردم حال بد را به کسی القا نکنم. همیشه بیشتر از چیزی که باید بودم. بزرگتر، پر دغدغه تر، حمایت گر تر.. همه این ها باعث شد تا این زندگی، یک کودک، نوجوانی و حتی یک جوانی به من بدهکار باشد. «دانستن» دانستن یک موهبت نیست؛ بزرگترین مجازات ممکن است. وقتی بیش از حد بدانی دغدغه ات بیشتر است. ذهنت مشغول تر است. و دیگر مثل گذشته نخواهی بود. پس کسی که درک زیادی دارد؛ یا به قول شما از سنش بیشتر میفهمد، بهایی پرداخته که حتی به فکر شما نیز نمی‌آید؛ شب نشینی های طولانی. من میترسم، از اینکه گوش شنوایی که دارم خسته بشود. «ترس» مجبورم این پانسمان عفونت زده را، لایه لایه باز بکنم، یک لایه به ازای هر شب؛ تا مبادا شنونده خسته شود. آنجا آن عفونت گسترش میابد اما، مجبورم به تحمل. چون اگر به یک باره این پانسمان باز شود، آن دست ها از ترس فرار میکنند. و این زخم به جای بهبود یافتن، دردناک تر میشود. از گفتن حال خودم همیشه ترسیده ام. ناگهان به خودم می‌آیم، صدای تیک تاک ساعت است که مرا از خلسه بیرون میکشد. به ساعت نگاهی می‌اندازم؛ بیش از یک ساعت است که گله های قلبم با چشمانی پر از اشک، پا روی کاغذ میگذارند. «تقلا» دوباره اشک هایم روی گونه ها جاری میشود. بی تفاوت به سوزش زخم های سر گونه هایم، نگاهی به کاغذ های روز میز می‌اندازم. قطرات اشک کاغذ ها را مچاله کرده بودند؛ گویی کاغذ نیز نتوانسته بار این اشک ها را به دوش بکشد. «کهنه» کاغذ نیز کهنه شده، پس صاحب این اشک ها چه کشیده بوده. نگاهی به متن روی کاغذ هایم می‌اندازم. «تکه پاره» گویا زنجیره افکارم است و هر تکه، قسمتی از حالم را بازگو میکند. اما هیچکدام کامل نیست و با خواندن آنها یک خلأ دیگر در من ایجاد میشود. احساس ترس به سراغم آمد. «بی کسی» سرمای دردناکی تا استخوان پیش رفت؛ ناگهان صدا زنگ خانه؛ خوشحال شدم، پنداری نوری که از من گرفته شده بود به من بازگشت. ناگهان به خودم آمدم؛ من که کسی را ندارم.

این پیام رو فور بزنید چنل تون تا رندوم بهتون آهنگ تقدیم کنم
اگه چنل تون پرایوته(خصوصی) یا فور نزنید یا لینکش رو ناشناس برام بفرستید که شرمنده تون نشم
جوین باشید خوشگل تره :)
بوس بهتون.
LM: خط میخوره

هنوز رویای تو دنبال منه✨

Repost from N/a
قلبم موزه‌ای‌ست از آدم های تمام شده، از آدم هایی که سال ها پیش جنازه‌شان در قلبم خاک شده؛ یکی‌شان صدایش از دیوار ها می‌آید، آن یکی فریاد می‌زند اما کسی او را نمی‌بینه و یکی آن‌قدر خودش را شکسته که دیگر چیزی جز سایه‌ای از آدمِ سابقش باقی نمانده است. سینه‌ام پر از ویترین هایی‌ست که نه مجسمه‌ای وجود دارد و نه حیوان تاکسیدرمی شده‌ای، فقط من و ویترین هایی که از فریاد پر شده‌اند، از استخوان افرادی که تلاش بر آدمیت می‌کردند؛ طفلکی ها چه امید و آرزوهایی را در سینه نگه می‌داشتند. بعضی‌ از آن‌ها آن‌قدر در این ویترین ها نگهداری شده‌اند که پلاک‌هایشان هم پاک شده‌است، چه برسد به یاد و خاطرشان در ذهن آشنایان؛ البت که من هم آن‌ها را نمی‌شناسم، یک مشت انسان با چهره‌های ناهنجار که آدم را به وحشت می‌اندازند. فقط و فقط فریاد و فریاد، آخر چه در دهان دارید که به زبان نمی‌آید؟ این موزه چرا تعطیل نمی‌شود؟ چرا این تکه گوشت های درون ویترین فریادهایشان را قطع نمی‌کنند؟ دنبال چه می‌گردند این دیوانگانِ اسیر شیشه؟ حتم دارم که کارکنان این‌جا هم عقلی در کله ندارند؛ البت اگر کارکنی وجود داشته باشد. اما عجیب آن است که هر شب کسی چراغ‌های این موزه را روشن می‌کند و درها را باز می‌گذارد؛ نمی‌دانم چه کسی‌ست، شاید یکی از همین دیوانگانِ اسیر شیشه است، شاید کسی هنوز به تماشای این جنازه‌ها می‌آید.

از دورنگی های مردم خسته ام حق با تو بود باده پنهان در قبا دارند و قرآن در بغل
- حسین دهلوی

Repost from ܀ فلق ܀
خب دوستان اهل کتاب و مطالعه▫️▫️ بیاید بگید کراش▫️کتابی تون کیه؟ من خودم عاشق
سیاوش از شاهنامه
جرویس پندلتون از بابالنگ دراز
گیلبرت بلایت از آنه شرلی
هستم. ▫️▫️ شما چی؟

Repost from ܀ فلق ܀
▫️▫️▫️▫️▫️▫️ ▫️▫️▫️▫️▫️
+2
▫️▫️▫️▫️▫️▫️ ▫️▫️▫️▫️▫️

اَندَر اَحوالاتِ این روزها🤎
اَندَر اَحوالاتِ این روزها🤎

📖 ★ اگر چنلی با محتوا کتاب / ادبی دارید . این پیام + این پست فوروارد کنید تا پستی که مشخص کردید رو فوروارد کنم اینجا.
Limit: 20ch

📖 ★ اگر چنلی با محتوا کتاب / ادبی دارید . این پیام + این پست فوروارد کنید تا پستی که مشخص کردید رو فوروارد کنم اینجا.
Limit: 20ch

بیاید گپ بگید از کی شروع کنیم✨

برای کتاب خوندن و و گفتگو به صرف قهوه بیاید گپ قهوه‌خونه🤎