🐾 FOX ART🐾
رفتن به کانال در Telegram
هر چه در ذهن میگذرد و هر آنچه در روزمرگی میگذرد… 🎞️🎨 نقاشیهایی که از لحظهها میآیند، نه از کتابها. همراه من باش تا زندگی را رنگی ببینیم. ناشناس 👇🏻🐾🦊 http://t.me/HidenChat_Bot?start=8541376131
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
287
مشترکین
-224 ساعت
-117 روز
-4630 روز
آرشیو پست ها
287
شور زندگی:
«آدمی که فکر میکنه میتونه با هنر یا عشق، دنیا رو عوض کنه، یا خیلی احمقه یا خیلی خوشخیال. رنج کشیدن، تنها چیزیه که واقعاً بهش میرسی؛ باقیاش فقط رنگبازی و اتلاف وقته.»
287
قتل در خانواده:
«بیشتر مردم فکر میکنن جنایتکارها یه موجوداتِ عجیب و غریبن که از یه سیاره دیگه اومدن. ولی واقعیت اینه که هر کدوم از ما، اگه شرایطش پیش بیاد و بتونیم ازش قسر در بریم، میتونیم با خونسردیِ تمام چاقو رو تو قلبِ کسی فرو کنیم که مزاحمِ منافعمون شده. تنها تفاوتِ «قاتل» با «بقیه»، شجاعتِ احمقانهاش تو عملی کردنِ همون چیزیه که بقیه فقط تو ذهنشون باهاش کلنجار میرن.»
287
**"ما دو تا خواهریم… یکی آتیش، یکی خاکستر.
ولی هر دوتامون از یه زخم زندهایم."**
این فیلم شاهکار بود 😭✨
287
«به اون سمت خیره شدم… نه چون چیزی اونجاست، بلکه چون خلاء اونجا بهتر خودشو نشون میده. چشمهای آبیام رو میبینی؟ اینها بازتابِ آسمون نیست؛ اینها بازتابِ سردترینِ نقاطِ جهنمه که وقتی تو خواب بودی، من توشون قدم زدم.
میخوای بدونی به چی نگاه میکنم؟ به نوری که داره ذرهذره توی سیاهیِ مطلقِ اون گوشه دفن میشه. نزدیکتر نیا؛ بوی ترسی که از تنت بلند میشه، اشتهای منو برای چیزی که نباید، باز میکنه. سکوت کن، بذار صدای خرد شدنِ استخوانِ آرزوهات رو بشنوم…»
287
جوری که مشاور تحصیلیم سر کارم گذاشته و جوابم رو نمیده باعث میشه به مشاور روانی هم نیاز پیدا کنم ...🍷🦊
287
«اینکه چشمهام رو بستم، به این معنی نیست که نمیبینم. فقط دارم تویِ دنیایِ خیالیام، تماشایِ حماقتِ آدمهایِ بیدار رو به واقعیتِ خاکستریام ترجیح میدم. خوابیدن، تنها راهیه که میتونم بدونِ تحملِ هزینهیِ سنگینِ هوشیاری، برنده بشم.»
287
«هر درخششِ این مروارید، یادآورِ خندههای توست؛ خندههایی که امروز با لبهایِ دیگری مزین شده. این زره، دیگه سپرِ من نیست، بلکه زندانِ منه؛ زندانی که خودم ساختم، برایِ حفظِ آبرویِ از دست رفته. اگه قراره شاهدِ این نمایشِ دردناک باشم، کاش زمین دهان باز میکرد و من رو میبلعید. ولی نه… من میمونم و این زهرِ تلخِ وفاداری، تا وقتی که نفسِ آخرم رو بکشم و این زره، آخرین سنگِ قبرِ قلبِ شکستهام بشه.»
287
«میدونی چی قشنگه؟ این که وقتی چاقو توی پوست فرو میره، دنیا برای یه ثانیه از حرکت میایسته، دقیقاً همون لحظهای که حقیقتِ آدمها، نه توی کلماتشون، بلکه توی قرمزیِ گرمی که روی زمین پخش میشه، بیرون میزنه. بقیه عمرت همهاش یه دروغِ کشداره؛ من دارم بهت کمک میکنم که به اون پایانِ خالص و بدونِ نقاب برسی. افتخارِ بزرگیه، نه؟»
287
«چی دنبالشی؟ یه معجزه؟ یه نشونه؟ یا فقط میخوای ببینی بالا چیه؟ باور کن… بالا هم همون آشغالیه که پایین داریم، فقط یه ذره دورتره و با فاصله بیشتر، آدم رو گول میزنه!»
