fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

🐾 FOX ART🐾

🐾 FOX ART🐾

رفتن به کانال در Telegram

هر چه در ذهن می‌گذرد و هر آنچه در روزمرگی می‌گذرد… 🎞️🎨 نقاشی‌هایی که از لحظه‌ها می‌آیند، نه از کتاب‌ها. همراه من باش تا زندگی را رنگی ببینیم. ناشناس 👇🏻🐾🦊 http://t.me/HidenChat_Bot?start=8541376131

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
287
مشترکین
-224 ساعت
-117 روز
-4630 روز
آرشیو پست ها
photo content

«اعتماد، تنها چیزیه که وقتی از دست می‌ره، دیگه با هیچ عذرخواهی‌ای برنمی‌گرده؛ فقط به یه جای خالی تبدیل می‌شه که تا آخر عمر، با هر کسی که می‌آید، اون جای خالی رو با شک و تردید پر می‌کنی.»

photo content

«بال‌هام رو می‌بینی؟ چقدر سنگین شدن. فکر می‌کردی فرشته‌ها مدام دارن سرودِ حمد می‌خونن؟ نه جانم، فقط نشستیم اینجا و تماشا می‌کنیم چطور با افتخار دارین همه‌چیز رو به گند می‌کشین. نیازی نیست نگرانِ تقدیرت باشی، وقتی اون بالا هیچ‌کس دیگه حتی برایِ سقوطِ تو هم کنجکاو نیست، دیگه فرقی نمی‌کنه چه خوابی برات دیدن.»

photo content

بلاخره رفتم سراغ لباس🫠
بلاخره رفتم سراغ لباس🫠

آتوسا: (با لحنی که انگار از لایِ هزاران شکافِ نور و تاریکی بیرون میاد، زمزمه می‌کنه) «فکر کردی من فقط یه رنگِ پاشیده شده روی بومم؟ اشتباه می‌کنی. من همون آتشم که زیر خاکسترِ سایه‌ها نفس می‌کشه. همه می‌گن این شاخ‌ها یعنی شرارت، این چشم‌های بی‌روح یعنی پوچی… اما نمی‌فهمن که من تنها پلی هستم بینِ دنیایِ خواب‌های شیرینِ تو و کابوس‌هایی که ازش فرار می‌کنی. من نیازی به روشناییِ خورشید ندارم، چون خودم، با همین رنگ‌های پخش‌شده، روشناییِ دنیایِ خودم رو می‌سازم. تو از چی می‌ترسی؟ از اینکه یه روز صبح بیدار بشی و ببینی توی آینه، دیگه خبری از خودت نیست و فقط… من اونجا هستم؟»

photo content

ناهار قایق رانان «یه دورهمیِ پر زرق و برق برای پنهان کردنِ این حقیقت که همه این آدم‌ها فقط دارن با خوردن و حرف‌های توخالی، مرگ رو به عقب می‌ندازن.»

photo content

روز بخیر 😉

شب بخیر ✨🦊

«می‌دونی… آدم‌ها فکر می‌کنن زمان، فقط یه چیزیه که از روی صورتت رد می‌شه، مثلِ یه بادِ سرد. اما حقیقت این نیست. زمان، یه تراشنده ست. اون هر روز با دقتِ یه مجسمه‌ساز، تکه‌هایِ جوانی رو از بدنت می‌تراشه، تا تهِ تهش، فقط استخوان و خاطره برات باقی بمونه. این خطوطی که می‌بینی؟ اینا فقط چروک نیستن؛ این‌ها ردِ پاهایِ اون آدم‌هایی هستن که یه روز فکر می‌کردم بدونِ اون‌ها زنده نمی‌مونم، اما حالا حتی یادم نمیاد اسمشون چی بود. این‌ها اثرِ خنده‌هایی‌ان که حالا تلخ شدن، و اشک‌هایی که اونقدر زیاد ریخته شدن که دیگه راهی برای جاری شدن پیدا نکردن و خشک شدن… درست همین‌جا، لایِ این پوستِ خشکیده. من دیگه اون پیرمردِ توی آینه نیستم که می‌دونست دنیا چیه؛ من فقط یه کتابِ قدیمی‌ام که صفحه‌هاش از شدتِ خوندن و دوباره خوندن، از هم پاشیده… و بدترین قسمتش؟ اینکه هر چقدر بیشتر به این نقشه‌ها نگاه می‌کنم، بیشتر می‌فهمم که هیچ‌وقت، هیچ‌وقت راهِ درست رو پیدا نکردم.»

photo content

مارو به دوستانتان معرفی کنید ✨🦊

هر چه در ذهن می‌گذرد و هر آنچه در روزمرگی می‌گذرد… 🎞️🎨 نقاشی‌هایی که از لحظه‌ها می‌آیند، نه از کتاب‌ها. همراه من باش تا زند
هر چه در ذهن می‌گذرد و هر آنچه در روزمرگی می‌گذرد… 🎞️🎨 نقاشی‌هایی که از لحظه‌ها می‌آیند، نه از کتاب‌ها. همراه من باش تا زندگی را رنگی ببینیم. https://t.me/Fox_painterr

آسمون سیاه، شعله‌های نارنجی که از درخت‌های پیر بالا می‌رن و صدای خرد شدن چوب‌های سوخته. شوالیه، در حالی که زرهش از شدت حرارت داغ شده و خونش داره با عرق می‌آمیزه، اون دختر رو پیدا کرده؛ اما شعله‌ها دارن هر دو رو محاصره می‌کنن. شوالیه: (در حالی که با زره سنگینش راه باز می‌کنه و از بین درخت‌های در حال سوختن رد می‌شه، صدایش زیر لب لرزان است) «… پیدا… پیدا کردمت… لعنت به این جنگل، انگار زمین داره ما رو می‌بلعه…» ماهلین: (با وحشت به اطراف نگاه می‌کند، زنجیرهای پاهای او با هر حرکت، جرقه‌هایی از برخورد با سنگ‌های داغ ایجاد می‌کنند) «رها کن! بیا از اینجا برو! شعله‌ها دارن نزدیک می‌شن… تو داری خودت رو می‌سوزونی! چرا نیومدی وقتی همه چیز آروم بود؟ چرا حالا؟!» شوالیه: (می‌افتد و کنار دختر زانو می‌زند، در حالی که دود غلیظ راه نفسش را بسته) «چون… آرامش برای آدم‌های ضعیفه ماهلین… (با خودش زمزمه می‌کند) یعنی منظورم اینه که… آرامش برای اوناییه که قرار نیست… این همه درد رو ببینن…» ماهلین: (با گریه و التماس) «بیا دستم رو بگیر! اگر منو از این زنجیرها آزاد کنی، شاید بتونیم از میان این شعله‌ها فرار کنیم! خواهش می‌کنم، من تنها نیستم، تو هم تنها نباشی!» شوالیه: (دستش را به سمت او دراز می‌کند، اما از شدت گرما و زخمی که برداشته، دستش می‌لرزد) «من… من دیگه نمی‌تونم بدوم… این جنگل… این آتیش… مثل یه حقیقتِ بزرگن… همه‌چیز رو می‌سوزونن… حتی اون قهرمان‌هایی که فکر می‌کردیم هستیم رو…» ماهلین: (فریاد می‌زند) «نه! تو قهرمانی! تو منو نجات دادی!» شوالیه: (در حالی که سرش را به عقب تکیه می‌دهد و به شعله‌های روبرو خیره می‌شود، با لبخندی که انگار از تهِ پوچی بیرون آمده) «نجات؟ من فقط… دارم بهت نشون می‌دم که… حتی وقتی همه چیز رو از دست می‌دی… هنوز می‌تونی… توی قلبِ این آتش… آزاد باشی… حالا… فقط… چشمات رو ببند… و اجازه بده… نور… برنده بشه…»

photo content

مایرا (Mayra) «می‌گویند در قدیم، چشم‌ها از سنگ قیمتی ساخته می‌شدند تا حقیقت را از دروغ تشخیص دهند. حالا که به من نگاه می‌کنی، بگو ببینم… تو در چشم‌های من دنبال حقیقت می‌گردی یا فقط می‌خواهی در تاریکیِ آن‌ها گم شوی؟»

photo content
+1