fa
Feedback
𝑳𝑼𝑵𝑨 𝑾𝑯𝑰𝑺𝑷𝑬𝑹

𝑳𝑼𝑵𝑨 𝑾𝑯𝑰𝑺𝑷𝑬𝑹

رفتن به کانال در Telegram

برای ارتباط: @LUNAA_WHISPER_bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
866
مشترکین
-624 ساعت
-187 روز
-1830 روز
آرشیو پست ها
گاهی شب که میشود، همه‌چیز آرام‌تر به نظر میرسد. صداها کمتر میشوند، آدم‌ها میخوابند، خیابان خلوت‌تر میشود و دنیا برای چند ساعت از آن شلوغی همیشگی فاصله میگیرد. اما عجیب اینجاست که درست وقتی دنیا ساکت میشود، ذهن ما شروع میکند به حرف زدن. فکرهایی که تمام روز جایی تهِ ذهنمان نگه داشته بودیم، شب دوباره برمیگردند. یک جمله‌ی قدیمی، یک تصمیم، یک خاطره، یک سؤال بی‌جواب، یا حتی چیزی که نمیدانیم چرا هنوز به آن فکر میکنیم. شاید دلیلش این باشد که در طول روز، ذهن ما آنقدر درگیرِ صداها و اتفاق‌های مختلف است که فرصت نمیکند به همه‌ی چیزهایی که درونمان میگذرد توجه کند. اما شب، وقتی حواس‌پرتی‌ها کمتر میشوند، ذهن بالاخره فرصت پیدا میکند چیزهایی را که عقب انداخته بود روی میز بگذارد. برای همین است که یک مسئله‌ی کوچک ساعت سه‌ صبح میتواند شبیه بزرگ‌ترین مشکل دنیا به نظر برسد. شب الزاماً غمگین‌ترمان نمیکند؛ فقط صدای چیزهایی را که در طول روز نشنیده‌ایم، بلندتر میکند. و شاید به همین دلیل است که بعضی از عجیب‌ترین فکرهای زندگی در تاریکی به سراغمان می‌آیند. تصمیم‌هایی که صبح دیگر آنقدر مهم به نظر نمیرسند، خاطراتی که در روشنایی روز به آن‌ها فکر نمی‌چکنیم، و سؤال‌هایی که شاید هیچوقت قرار نباشد جوابشان را پیدا کنیم. شاید شب واقعی‌تر از روز نباشد؛ فقط ساکت‌تر است. و در سکوت، آدم گاهی چیزهایی را میشنود که تمام روز با شلوغیِ دنیا از شنیدنشان فرار کرده بود. شاید برای همین بعضی شب‌ها را نباید از فکر کردن ترسید. فقط باید به خودت یادآوری کنی که هر چیزی که ساعت سه صبح خیلی بزرگ به نظر میرسد، لزوماً در روشنایی صبح همانقدر بزرگ نخواهد بود. گاهی فقط شب است و یک ذهنِ خسته که برای چند ساعت بالاخره فرصت پیدا کرده بلند فکر کند.

مهم‌ نیست چقدر پیش انسان‌ها بمونی و سعی کنی تو لحظات سختشون حالشون رو بپرسی و مراقبشون باشی، درنهایت اگه تهِ تهِ دلشون یکی دیگه رو به تو ترجیح بدن، بعد از تمام اون تلاش‌هایی که براشون کردی مسیرشون رو کج میکنن و میرن به سمت شخصی که خودشون میخوان.

بعضی بوها، آدم را به گذشته برمی‌گردانند... عجیب است که گاهی یک بو، بیشتر از یک عکس، بیشتر از یک آهنگ و حتی بیشتر از یک اسم، میتواند ما را سال‌ها به عقب برگرداند. بوی عطر یک آدم، بوی خاک بعد از باران، بوی کتاب‌های قدیمی، بوی یک غذای خاص، یا حتی بوی یک خانه که سالهاست دیگر در آن زندگی نمیکنیم... ناگهان چیزی درون مغزمان روشن میشود و قبل از اینکه حتی بفهمیم چه اتفاقی افتاده، خودمان را وسطِ یک خاطره پیدا میکنیم. نه فقط تصویر آن روز را میبینیم؛ حسش هم برمیگردد. انگار برای چند لحظه دوباره همان آدمِ چند سال پیش میشویم، با همان سن، همان فکرها، همان آدم‌ها و همان دنیایی که آن روز تمام چیزی بود که میشناختیم. شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا این باشد که ممکن است چهره‌ی یک نفر را بعد از سال‌ها به‌درستی به یاد نیاوریم، اما بوی عطری که میزد هنوز بتواند تمام یک عصر را در ذهنمان زنده کند. چون بوها راه عجیبی برای پیدا کردن خاطره‌ها دارند. مستقیم سراغ قسمت‌هایی از مغز می‌روند که با احساس و حافظه ارتباط نزدیکی دارند؛ برای همین یک بوی ساده گاهی میتواند چیزی را بیدار کند که سال‌هاست حتی به آن فکر نکرده‌ایم. و شاید برای همین است که بعضی وقت‌ها وسط یک روز کاملاً معمولی، یک بوی آشنا از کنارمان رد میشود و ناگهان دلمان میگیرد. نه لزوماً برای یک آدم، نه لزوماً برای یک اتفاق... شاید فقط برای نسخه‌ای از خودمان که آن روزها وجود داشت و دیگر هیچوقت دقیقاً همان آدم نشد. یک بو میتواند ما را به خانه‌ای ببرد که دیگر خانه‌ی ما نیست، به خیابانی که سال‌هاست ندیده‌ایم، به مدرسه‌ای که از آن فارغ شده‌ایم، به یک تابستان دور، یا حتی به یک عصر معمولی که آن زمان هیچ اهمیتی برایمان نداشت. و این شاید یکی از عجیب‌ترین ویژگی‌های ذهن انسان باشد؛ اینکه بعضی خاطره‌ها واقعاً گم نمیشوند. فقط جایی در گوشه‌ای از ذهنمان می‌مانند، ساکت و منتظر، تا یک بو، یک آهنگ، یک صدا یا حتی یک لحظه‌ی خیلی ساده دوباره پیدایشان کند. شاید به همین دلیل بعضی بوها را که حس میکنیم، لبخند میزنیم یا بی‌دلیل دلمان می‌گیرد. چون گاهی چیزی که دلمان برایش تنگ شده، خودِ گذشته نیست؛دلمان برای آدمی تنگ شده که یک روز، در همان گذشته بودیم.

سکوت همیشه نشانه‌ی خالی بودن نیست. گاهی آدم آنقدر حرف در دلش دارد که دیگر هیچ کلمه‌ای برای گفتنش پیدا نمیکند. برای همین ساکت میشود، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون میداند هر توضیحی هم که بدهد، بخشی از آنچه درونش می‌گذرد باز هم ناگفته میماند. گاهی سکوت تنها جایی است که آدم میتواند بدون نقش بازی کردن کنار خودش بنشیند. نه قوی باشد، نه خوشحال، نه امیدوار... فقط خودش باشد. شاید به همین دلیل بعضی سکوت‌ها از هزاران جمله معنی بیشتری دارند. چون در سکوت، آدم دیگر برای کسی توضیح نمیدهد که کیست. فقط میماند با خودش، با فکرهایش، با ترس‌هایش و با تمام چیزهایی که مدت‌هاست به تعویق انداخته است. و شاید گاهی همین خلوت لازم باشد؛ تا دوباره بفهمیم صدای خودمان بین این همه صدای دنیا چطور شنیده میشود.

Farda Soraghe Man Bia (feat. Mohsen Namjoo) Ali Azimi.mp35.50 MB

Repost from N/a
درود بر شما زیبا رویان✨ باناموز میخواد بعد یه مدت خیلی طولانی تقدیمی بده. برای شرکت تو چالش این پیامو داخل چنلتون فور کنین تا
درود بر شما زیبا رویان✨ باناموز میخواد بعد یه مدت خیلی طولانی تقدیمی بده. برای شرکت تو چالش این پیامو داخل چنلتون فور کنین تا من بیام و بعد گشت و گذار تو چنلتون بر اساس وایب و انرژی که از شما میگیرم براتون یه آهنگ درست کنم. توجه کنین که کل این آهنگ رو خودم قراره درست کنم یعنی لیریک،سبک و نوع آهنگ، اسم و کاور آهنگ رو خودم درست میکنم پس این آهنگی که تحویل میگیرین هیچ جایی وجود نداره و مخصوص شما و ویژه شخصیت و چنل شما هست🩷 ★لطفا چنل های پرایوت حتما حتما اینجا بهم خبر بدین و لینک چنلتون رو برام بفرستین🎀 •هی خوشگله🫵🏻لطفا تو چنل جوین باش و با بودنت چنلو قشنگ تر کن🫶🏻

گاهی عجیب‌ترین چیز درباره‌ی آدم‌ها، تغییر کردنشان نیست؛ این است که میتوانند هم‌ زمان دو چهره‌ی کاملاً متفاوت داشته باشند. یک چهره برای وقتی که نگاهشان میکنی، و چهره‌ای دیگر برای وقتی که پشتت را برمیگردانی. با لبخند از خوبی‌ات حرف میزنند، اما پشت همان لبخند، چیزی کاملاً متفاوت جریان دارد. و شاید تلخ‌ترین قسمتِ دورویی این نباشد که کسی حقیقت را پنهان کرده؛ این باشد که تو مدت‌ها به تصویری اعتماد کرده‌ای که از اول واقعی نبوده. آدمِ دورو معمولاً با یک دروغ بزرگ شناخته نمیشود. با چیزهای کوچکی شناخته میشود؛ با حرفی که جلوی تو یک جور است و پشت سرت جور دیگری، با مهربانی‌ای که فقط وقتی به نفعش باشد وجود دارد، با تعریف‌هایی که بوی مقایسه میدهند، و با سکوت‌هایی که وقتی به نفعت هستند، طولانی میشوند. شاید برای همین، با گذشت زمان یاد میگیری کمتر به حرف‌ها گوش بدهی و بیشتر رفتارها را ببینی. چون حرف زدن آسان است؛ آدم میتواند هر تصویری که بخواهد از خودش بسازد. اما رفتار، بالاخره حقیقت را لو میدهد. و شاید بهترین واکنش به دورویی نه انتقام باشد، نه افشا کردن، نه حتی تلاش برای ثابت کردنِ حقیقت. گاهی فقط باید آرام فاصله گرفت. نه از روی ضعف، بلکه چون بعضی آدم‌ها ارزشِ توضیح دادن ندارند. قرار نیست هر کسی را به خاطر چیزی که هست تغییر بدهی. بعضی آدم‌ها را فقط باید شناخت، مرزشان را فهمید و دیگر اجازه نداد چهره‌ی ساختگی‌شان تو را از حقیقت دور کند. آخرش هم این را باید فهمید که آدم‌های دورو شاید بتوانند مدتی دیگران را فریب دهند، اما نمیتوانند برای همیشه خودِ واقعی‌شان را پنهان کنند. چون حقیقت، حتی اگر دیر، بالاخره خودش را نشان میدهد.

آنکه را ارزش دهی، انسان بماند آرزوست.

زمان عجیب‌ترین چیزی است که داریم. نه میتوانیم نگهش داریم، نه میتوانیم برش گردانیم، نه حتی میتوانیم بفهمیم دقیقاً چه زمانی از میان انگشت‌هایمان گذشته است. یک روز فکر میکنی هنوز خیلی وقت داری و روز بعد میبینی یک سال از چیزی که منتظرش بودی گذشته. عکس‌های قدیمی را نگاه میکنی و ناگهان میفهمی آدم‌هایی که در آن عکس خندیده‌اند، دیگر همان آدم‌های امروز نیستند. خانه‌ها تغییر کرده‌اند، چهره‌ها، آرزوها، حتی خودت. و شاید ترسناک‌ترین قسمتِ زمان همین باشد؛ اینکه وقتی متوجه گذشتنش میشوی، بخش بزرگی از آن قبلاً گذشته است. برای همین شاید نباید همیشه منتظرِ «بعداً» بمانیم. بعداً شروع می‌کنم. بعداً سفر می‌کنم. بعداً حرفم را میزنم. بعداً خوشحال میشوم. گاهی «بعداً» فقط نام دیگری برای فرصتی است که ممکن است هیچوقت نرسد. زندگی، همین روزهای معمولی است که بی‌سروصدا از کنارمان رد میشوند. شاید باید کمی بیشتر در همین امروز زندگی کنیم؛ قبل از اینکه تبدیل شود به همان گذشته‌ای که روزی برایش دلتنگ خواهیم شد.

گاهی آدم آنقدر دنبال جواب میگردد که یادش میرود بعضی سؤال‌ها قرار نیست همین امروز جواب داشته باشند. میخواهد بداند قرار است کجا برسد، چه کسی خواهد شد، آینده‌اش چه شکلی است و آیا تمام تلاش‌هایی که امروز میکند بالاخره یک روز ارزشش را نشان خواهند داد یا نه. اما زندگی نقشه‌ی کاملی دست آدم نمیدهد. فقط یک مسیر باریک جلوی پایت میگذارد و میگوید: «قدم بعدی را بردار.» شاید لازم نباشد همیشه بدانی آخرِ راه کجاست. گاهی کافی است بدانی چیزی درونت هست که هنوز میخواهد ادامه بدهد. شاید بعضی روزها فقط باید صبح از خواب بیدار شوی، پنجره را باز کنی، هوای تازه را نفس بکشی و بدون اینکه جواب تمام سؤال‌ها را بدانی، روزت را شروع کنی. قرار نیست هر روز یک اتفاق بزرگ بیفتد. گاهی رشد کردن خیلی بی‌سروصدا اتفاق می‌افتد؛ در روزهایی که فکر میکنی هیچ پیشرفتی نکرده‌ای، در لحظه‌هایی که فقط دوام آورده‌ای، در تصمیم کوچکی که دیروز نمیتوانستی بگیری و امروز توانسته‌ای. ما معمولاً منتظریم یک روز به جایی برسیم که بالاخره احساس کنیم «حالا دیگر همه‌چیز درست است.» اما شاید آن روز هیچ‌وقت به شکل کامل از راه نرسد. شاید زندگی همین مسیرِ ناتمام باشد؛ ترکیبی از روزهای خوب و بد، از اطمینان و تردید، از شروع کردن و دوباره شروع کردن. و شاید معنای واقعیِ زندگی این نباشد که بالاخره تمام جواب‌ها را پیدا کنیم... شاید این باشد که با وجودِ تمام ندانستن‌ها، باز هم جرئت کنیم فردا را امتحان کنیم.

برای تمام کنکوری‌هایی که قراره فردا و پسفردا برن سر جلسه🤍 میدونم شاید ذهنتون پر از «اگه»ها باشه؛ اگه یادم بره؟ اگه استرس بگیرم؟ اگه اون چیزی که میخوام نشه؟ ولی امشب و فرداشب، فقط برای چند ساعت، همه‌ی این فکرها رو بذارید کنار. شما قرار نیست تمام آیندتون رو توی چند ساعت رقم بزنید؛ فقط قراره برید و هرچی بلدید، با آرامش روی برگه بیارید. اگه یه سؤال سخت بود، نترسید. اگه یه لحظه ذهنتون قفل کرد، نفس بکشید. اگه چیزی رو بلد نبودید، قرار نیست به خاطرش کل آزمون رو از دست بدید. آروم برگردید به سؤال بعدی و ادامه بدید. و یادتون نره؛ هیچ رتبه‌ای نمیتونه ارزش شما رو تعیین کنه. شما فقط نتیجه‌ی یک آزمون نیستید. شما تمام روزهایی هستید که خسته بودید و ادامه دادید، تمام ترس‌هایی که باهاشون کنار اومدید و تمام امیدی که باعث شد تا اینجا برسید. پس با خودتون مهربون باشید. دیگه وقتِ سرزنش کردن خودتون برای چیزایی که نخوندید نیست. وقتِ فکر کردن به چیزایی که «کاش» بهتر انجام میدادید هم نیست. زمان آزمون فقط یه کار کنید: آروم باشید، نفس بکشید و به خودتون اعتماد کنید. برای تک‌ تکتون آرزو میکنم وقتی از جلسه بیرون میاید، فارغ از هر نتیجه‌ای، بتونید با لبخند بگید: «من هرچی تونستم، گذاشتم.» و شاید همین جمله، قشنگ‌ترین نتیجه‌ی این مسیر باشه. موفق باشید، کنکوری‌های خسته و دوست‌داشتنی. این دو روز فقط قراره فقط یک روز از زندگیتون باشه؛ نه تمام زندگیتون✨

بعضی آدم‌ها شبیه فصل‌اند؛ می‌آیند، چیزی را در زندگی‌ات تغییر میدهند و درست وقتی فکر میکنی قرار است همیشه بمانند، آرام‌ آرام از روزهایت کم میشوند. نه لزوماً با یک خداحافظی، نه با یک دعوای بزرگ؛ گاهی فقط فاصله‌ای کوچک بین دو نفر می‌افتد و بعد، هر روز کمی بیشتر میشود. اول هنوز حرفی برای گفتن هست، بعد حرف‌ها کوتاه‌تر میشوند، بعد پیام‌ها دیرتر، و یک روز میفهمی مدت‌هاست از حال هم خبر ندارید. عجیب است که بعضی رابطه‌ها بدون اینکه واقعاً تمام شوند، تمام میشوند. و شاید سخت‌ترین قسمتِ ماجرا همین باشد؛ اینکه چیزی برای تمام کردن نداری، اما دیگر چیزی هم برای ادامه دادن نمانده. با این حال، همه‌ی آدم‌هایی که میروند قرار نیست خاطره‌ی بدی باشند. بعضی‌ها زیبا بودند، فقط ماندگار نبودند. بعضی حضورها برای تمام عمر نیامده‌اند؛ آمده‌اند تا در یک برهه کنارمان باشند، چیزی یادمان بدهند، خنده‌ای به روزهایمان اضافه کنند و بعد، جایشان را به فصل دیگری بدهند. شاید نباید از هر رفتنی یک شکست ساخت. گاهی رفتنِ یک آدم فقط یعنی فصلِ او در زندگی ما تمام شده، نه اینکه تمام آنچه بینمان بوده بی‌ارزش بوده است. و شاید بلوغ، همین باشد که بتوانی برای چیزی که دیگر وجود ندارد دلتنگ باشی، اما همچنان به زندگی ادامه بدهی. با خاطره‌هایت مهربان بمانی، بدون اینکه در آن‌ها زندگی کنی. بفهمی که بعضی آدم‌ها قرار نیست برگردند، بعضی روزها تکرار نمیشوند و بعضی فصل‌ها، هرچقدر هم دوستشان داشته باشی، بالاخره باید تمام شوند. چون اگر قرار بود همه‌چیز برای همیشه بماند، شاید هیچ‌چیز اینقدر ارزشمند نمیشد.

گاهی آنقدر مشغولِ دوست داشتنِ آدم‌ها میشویم که یادمان میرود خودمان هم یکی از همان آدم‌هایی هستیم که باید دوست داشته شوند. آنقدر نگرانِ ناراحت نشدنِ دیگرانیم که ناراحتیِ خودمان برایمان عادی می‌شود. آنقدر برای ماندنِ آدم‌ها کوتاه می‌آییم که یک روز به خودمان می‌آییم و میبینیم از خودِ واقعی‌مان چیز زیادی باقی نمانده. اما هیچ رابطه‌ای نباید آنقدر مهم باشد که برای حفظش خودت را گم کنی. اگر برای ماندنِ کسی باید مدام خودت را تغییر بدهی، اگر برای دوست داشته شدن باید همیشه بهترین نسخه‌ی خودت باشی، اگر برای شنیده شدن باید هزار بار توضیح بدهی، شاید وقتش رسیده باشد کمی از آن همه تلاشی که برای دیگران میکنی را برای خودت کنار بگذاری. خودت را انتخاب کردن خودخواهی نیست. گاهی تنها چیزی که لازم داری این است که یک بار هم دست خودت را بگیری و بگویی: «من هم مهمم. حتی وقتی هیچکس حواسش به من نیست.»

Love_Is_Gone_Acoustic_feat_Dylan_Matthew_Dylan_Matthew.mp32.73 MB

تو زندگی یه سری چارچوب تعیین کن و هیچوقت ازشون خارج نشو، ادم بی در و پیکر خیلی خطرناکه.

گاهی آدم‌ها از زندگی ما میروند و ما مدت‌ها فکر میکنیم اگر بیشتر تلاش میکردیم، اگر یک جمله را جور دیگری میگفتیم، اگر کمی بیشتر صبر میکردیم، شاید همه‌چیز طور دیگری میشد. اما حقیقت این است که همه‌ی رفتن‌ها تقصیر ما نیستند. گاهی دو نفر با تمام علاقه‌ای که به هم دارند، دیگر نمیتوانند در یک مسیر ادامه بدهند. گاهی زمان آدم‌ها با هم جور نیست. یکی آماده‌ی ماندن است و دیگری هنوز درگیر پیدا کردن خودش. یکی میخواهد بسازد و دیگری فقط میخواهد برود. و اینجا، هیچکس لزوماً آدم بدِ داستان نیست. فقط بعضی آدم‌ها برای یک فصل از زندگی ما ساخته شده‌اند، نه برای تمام کتاب. شاید سخت باشد قبولش کنی، اما همه‌ی آدم‌هایی که دوستشان داریم قرار نیست تا آخر کنارمان بمانند. بعضی‌ها می‌آیند، چیزی به ما یاد میدهند، قسمتی از قلبمان را با خاطره‌ای پر میکنند و بعد میروند؛ و ما میمانیم با چیزی که از حضورشان درونمان ساخته شده. شاید هنرِ زندگی همین باشد؛ اینکه وقتی کسی رفت، به جای اینکه تمام خاطره‌های خوب را به خاطر پایانش انکار کنیم، یاد بگیریم بگوییم: «خوشحالم که یک روز بودی، حتی اگر قرار نبود همیشه بمانی.»

از تابستون فقط میوه هاش خوبه.

کاش زودتر پاییز و زمستون بشه:)