fa
Feedback
𝑳𝑼𝑵𝑨 𝑾𝑯𝑰𝑺𝑷𝑬𝑹

𝑳𝑼𝑵𝑨 𝑾𝑯𝑰𝑺𝑷𝑬𝑹

رفتن به کانال در Telegram

برای ارتباط: @LUNAA_WHISPER_bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
866
مشترکین
-624 ساعت
-187 روز
-1830 روز
آرشیو پست ها
گاهی به آدمی که چند سال پیش بودی فکر کن. به آن دختر یا پسری که برای چیزهای کوچکی ذوق میکرد، برای آدم‌ها زود دل میبست، به حرف‌ها بیشتر از رفتارها اعتماد داشت و فکر میکرد اگر خودش صادق باشد، دیگران هم حتماً صادق خواهند بود. شاید امروز کمی فرق کرده باشی، شاید دیگر به این راحتی اعتماد نکنی، شاید قبل از نزدیک شدن به آدم‌ها کمی بیشتر نگاهشان کنی، شاید بعضی حرف‌ها را در دلت نگه داری که قبلاً با شوق برای همه تعریف میکردی. اما این تغییر لزوماً به معنی سرد شدن نیست. گاهی آدم فقط یاد میگیرد که مهربانی، نباید به قیمتِ نادیده گرفتنِ خودش تمام شود؛ یاد میگیرد که میشود آدم خوبی بود و در عین حال «نه» گفت؛ میشود کسی را دوست داشت و باز هم از او فاصله گرفت؛ میشود بخشید اما دوباره همان اشتباه را به زندگی برنگرداند؛ و میشود قلب مهربانی داشت، بدون اینکه در را به روی هر کسی باز گذاشت. شاید قرار نیست همان آدمِ گذشته بمانی. قرار است هر بار کمی بیشتر خودت را بشناسی، کمی بهتر از خودت مراقبت کنی و بفهمی چه چیزهایی واقعاً ارزش ماندن در زندگی‌ات را دارند. بزرگ شدن شاید همین باشد؛ نه اینکه کمتر احساس کنی، بلکه یاد بگیری احساست را کجا خرج کنی.

طوری به نظر میرسد که انگار تکه‌ای از روحم را جایی جا گذاشته‌ام. چیزی از وجودم را گم کرده‌ام و هرچه بیشتر میگردم، بیشتر به هیچ میرسم.

وقتی دوتا اسکل بی عقل میوفتن به هم:
وقتی دوتا اسکل بی عقل میوفتن به هم:

بعضی چیزها را آدم همان موقع که اتفاق می‌افتند، نمیفهمد. مثلاً نمیفهمد آخرین باری که با کسی بی‌ دغدغه حرف میزند، شاید آخرین بار باشد. نمیفهمد بعضی خنده‌ها قرار است بعدها تبدیل به خاطره شوند، بعضی آدم‌ها قرار است یک روز فقط از دور شناخته شوند و بعضی روزها، که آن موقع معمولی به نظر میرسند، بعدها تبدیل شوند به همان روزهایی که دلت برایشان تنگ میشود. شاید زندگی همینقدر بی‌خبر است. ما وسط لحظه‌ها زندگی میکنیم؛ بدون اینکه بدانیم کدامشان قرار است برای همیشه در ذهنمان بمانند. برای همین شاید باید کمی بیشتر حواسمان به امروز باشد؛ به آدمی که کنارمان نشسته، به حرفی که هنوز میتوانیم بزنیم، به آغوشی که هنوز فرصتِ داشتنش هست، و به دوست داشتنی که هنوز برای گفتنش دیر نشده. چون بعضی فرصت‌ها با دعوا تمام نمیشوند، با خداحافظی هم تمام نمیشوند؛ فقط یک روز دیگر تکرار نمیشوند. و شاید تلخ‌ترین قسمتِ بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه یاد میگیری قدرِ بعضی چیزها را درست زمانی بفهمی که دیگر نمیتوانی به گذشته برگردی.

مراقب حرفاتون باشین ممکنه بخاطر حرفاتون خوابو از آدما بگیرین(:

آدم‌ها را از حرف‌هایشان نمیشود شناخت؛ گاهی باید دید با چه چیزهایی سکوت میکنند. یکی وقتی ناراحت است، بیشتر حرف میزند، یکی کمتر، و یکی آن‌قدر عادی رفتار میکند که حتی نزدیک‌ترین آدم‌هایش هم متوجه هیچ چیز نمیشوند. برای همین، شاید بهتر باشد کمی کمتر از آدم‌ها بپرسیم «چرا اینطوری شدی؟» و کمی بیشتر یاد بگیریم کنارشان بمانیم. همه‌ی دردها به توضیح احتیاج ندارند. گاهی یک نفر فقط نیاز دارد بداند اگر یک روز نتوانست خودش را جمع کند، کسی هست که از دیدنش ناامید نمیشود. شاید مهربانی واقعی همین باشد؛ اینکه آدم‌ها را فقط در روزهایی که دوست‌داشتنی‌اند دوست نداشته باشیم.

حساب کتاب🧮
+1
حساب کتاب🧮

شاید یکی از سخت‌ترین چیزهایی که آدم با بزرگ شدن یاد میگیرد، این باشد که همه‌چیز قرار نیست درست شود. بعضی آدم‌ها قرار نیست برگردند، بعضی رابطه‌ها قرار نیست مثل قبل شوند، بعضی سؤال‌ها هیچ‌وقت جواب قشنگی پیدا نمیکنند و بعضی آرزوها، حتی اگر تمام تلاشت را هم بکنی، باز هم قرار نیست اتفاق بیفتند. اما عجیب اینجاست که زندگی با تمام این «نشدن‌ها» تمام نمیشود. یک روز میبینی هنوز صبح میشود، هنوز برای چیزهای کوچک ذوق میکنی، هنوز آدم‌های تازه‌ای وارد زندگی‌ات میشوند و هنوز گوشه‌هایی از خودت هست که باید کشفشان کنی. شاید پذیرفتنِ بعضی چیزها به معنی دوست داشتنشان نباشد؛ فقط یعنی دیگر نمیخواهی تمام زندگی‌ات را صرفِ جنگیدن با چیزی کنی که قرار نیست تغییر کند.

اونو میبینی آقای رنگو بازم تنهاست...

اگر زخمِ روان قابل رؤیت با چشم بود، اگر با چشم هامون میتونستیم زخمی که به روان دیگری میزنیم رو ببینیم، اونوقت باهم مهربون تر میبودیم.

هیچ حسی بدتر از این نیس که کاری از دستت برای عزیزات برنمیاد (؛

1|1 - Hush - The Marías (320).mp37.07 MB

یک روز، بی‌آنکه متوجه شوی، دیگر برای چیزهایی که زمانی تمام شب فکرت را مشغول میکردند، نگران نمیشوی. نه اینکه جوابشان را پیدا کرده باشی، نه اینکه دیگر برایت مهم نباشند؛ فقط یاد گرفته‌ای همه‌ چیز ارزشِ جنگیدن ندارد. آدم وقتی بزرگ‌تر میشود، بیشتر از آنکه چیزهای جدیدی به زندگی‌اش اضافه کند، چیزهایی را از آن کم میکند آدم‌های اشتباه، توضیح‌های اضافه، دلخوری‌های قدیمی و توقعاتی که هیچوقت قرار نبود برآورده شوند. و شاید آرامش، همین کم کردن‌ها باشد... اینکه یک روز به خودت برسی و ببینی دیگر برای نگه داشتنِ چیزی که خودش قصد ماندن ندارد، خودت را از دست نمیدهی.

سعدی میشوم اگر این باغو گلستان کنی واسم خیام زمانه‌ام به تو پرته حواسم 🫀

شما دوتا قشنگ‌ترین اتفاقِ همدیگه‌این؛ برای هم بمونین، پناهِ هم باشین و دستِ همو توی تمامِ روزای زندگی بگیرین. چشم بد ازتون دور❤️

گاهی آدم نه از آدم‌ها خسته است، نه از زندگی. فقط از این خسته است که همیشه باید خودش را جمع کند، حتی وقتی چیزی درونش از شدتِ خستگی فرو ریخته. خسته است از اینکه برای بعضی‌ها قوی به نظر برسد و برای بعضی‌ها بی‌تفاوت و برای بعضی‌ها همان آدمِ همیشه‌ای باشد که هیچ‌وقت چیزی کم نمی‌آورد. اما حقیقت این است که همه‌ی آدم‌ها گاهی دلشان میخواهد کسی از راه برسد و بگوید:«لازم نیست این بار خودت را جمع کنی؛ بیا، من هستم.» شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه بفهمی قوی بودن همیشه به معنیِ تنها ماندن نیست. گاهی قوی‌ترین کار دنیا، قبول کردنِ این است که خودت هم گاهی به یک نفر احتیاج داری.

تمام حرف‌ها، مسئولیت‌ها و افکار برایم زیادی است. سکوت می‌خواهم و نبودن، بسیار نبودن.

دور افتادگی از آدم‌هایی که دوستشان داری، شکلِ دیگری از مُردن است.

‏میدانی رنجِ ما از چیست؟ از بیش از حد ماندن و از خود گذشتگی‌های مُکرر.