fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"

𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"

رفتن به کانال در Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
266
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
نوچ اگه من پارت بعد ایسو رو نکشتممم

موازیه خیلی سخت بود فکر کنم؟

این سکوتتون ناراحت کنندس😔

میتونم تصور کنم فادیمه اگه حامله نبود فیدان زنده نبود😂👍

خب این پارت یه موازی از پارتای قبلی داشتیم ، ببینم چند نفرتون درست میگید🙂‍↔️! شما جای ایسو بودید چیکار میکردید؟
@ZarahearsBot

ــ اگه آماده‌ای... بریم که دیر نرسیم. همین؟ فقط همین؟ نمی‌دونم... شاید من زیادی حساس شدم! ناخودآگاه بغض کردم. یجورایی دلم گرفت. میدونم...رفتار خودم بد بود..اصلا دست خودم نبود.. اما بازم.. عادت ندارم ایسو اینجوری باهام رفتار کنه ! سوار ماشین شدم و ایسو..اصلا بهم نگاه نکرد . ناراحت بودم و عصبی. رسیدیم و از ماشین پیاده شدم. هنوز نوبتمون نبود و روی صندلی ها نشسته بودیم. تو همین حال ، منشی اومد سمت ایسو و من ، زیر چشمی داشتم بهش نگاه میکردم. ــ عااا ایسووو! باورم نمیشه اینجا میبینمت! با تعجب چرخیدم سمتشون . ایسو هم با تعجب اول نگاهی به من انداخت و بعد سمتش برگشت. ــ شما؟ ببخشید نشناختم! ــ وا! دختر شادیه دیگه ، فیدان! کل بچگیمونو باهم گذروندیم ،چطور یادت نمیاد! اینجا چیکار میکنی؟ ایسو لبخند فیکی زد و با بی میلی تمام گفت: ــ زنمو.. آوردم پیش دکتر. ــ زنت؟ ازدواج کردی؟ ــ آره دلم میخواست یه کاری با دختره بکنم ولی خب متاسفانه خیلی وقت بود که اسلحه هارو پشتم حمل نمیکردم! نفس عمیقی کشیدم و با تمام سعی که برای کنترل لحنم داشتم نزدیک ایسو شدم و گفتم: +ایسو..نوبتمون شد! ایسو سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد. دختره که اسمش"فیدان" بود ، خیلی مسخره دندوناشو بیرون انداخت و گفت: ــ زنت اینه؟ + نپسندیدی عزیزم؟ دختره لبخند پر حرصی زد و دستشو گرفت طرفم ــ من فیدانم. دخترِ دوست خاله ظریفه. دوست بچگی ایسو! دستشو گرفتم و محکم فشار دادم، جوری که چشماشو تنگ کرد. خب..من اگه میتونستم که انگشتاشو خورد میکردم! + خوشبختم عزیزم.منم همسر ایسو. اسمم فادیمه‌ست. و بعد رو به ایسو گفتم: +بریم؟ هنوزم سرد بود. سری تکون داد و رفتیم سمت اتاق دکتر . «ایسو» از دیدن فیدان ، اصلا خوشحال نشدم. اما از حسودی فادیمه ، بدم نیومد. رو به روی دکتر نشستیم. دکتر با لبخند گرمی نگاهمون کرد و گفت: ــ خب... مامان و بابای کوچولو چطورن؟ لبخند کمرنگی زدم. فادیمه آروم گفت: + خوبیم. دکتر پرونده رو بست و گفت: ــ خیلی خب... حالا ببینیم کوچولوی ما چطوره. فادیمه سری تکون داد و روی تخت دراز کشید. دکتر ژل سرد رو روی شکمش ریخت و دستگاه رو آروم حرکت داد. نگاهم از روی فادیمه سر خورد و روی مانیتور ثابت موند. چیزی از تصویر سر درنمی‌آوردم و فقط منتظر بودم دکتر یه چیزی بگه. چند ثانیه گذشت و دکتر یه‌دفعه لبخند زد. با نگرانی گفتم: + چیزی شده خانم دکتر؟ نگاهی بین من و فادیمه انداخت و خندید. ــ آقای فورتونا... ظاهراً یه مهمون دیگه هم دارین. اخمام از تعجب تو هم رفت. + متوجه نمیشم...؟ دکتر نوک دستگاه رو روی مانیتور گرفت. ــ این یکی... بعد چند سانتی‌متر اون‌طرف‌تر اشاره کرد. ــ و این یکی. چند لحظه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت: ــ تبریک میگم... تا جایی که الان مشخصه، همسرتون دوقلو بارداره. یعنی... شما قراره دوبار مامان بابا بشین. برای چند ثانیه انگار زمان ایستاد و من.. فقط به دکتر خیره شده بودم. بعد نگاهم آروم سمت فادیمه رفت که اونم با ناباوری به مانیتور نگاه می‌کرد. لباش از تعجب کمی باز مونده بود . نفسمو آروم بیرون دادم. دو تا... من و فادیمه... قراره دو تا بچه داشته باشیم... یه لبخند کوتاه و ناباورانه روی لبام نشست. دستام از هیجان می‌لرزید. ترس... نگرانی... شوق... همه‌ی احساس‌ها ، باهم بهم هجوم آورده بودن. آروم زیر لب گفتم: + دوقلو...؟ دکتر با خنده سری تکون داد. ــ آره... البته توی سونوگرافی‌های بعدی هم دوباره بررسی می‌کنیم، ولی فعلاً همه‌چیز نشون میده که قراره دو تا نی‌نی مهمون خونتون بشن. بی‌اختیار اشک توی چشمام جمع شد. لبخند زدم و فقط تونستم زیر لب بگم: + خدایا... شکرت... فادیمه هم داشت لبخند میزد فادیمه با همون لبخند گفت: ـ الان چی...میتونیم صدای قلبشونو گوش بدیم؟ خانم دکتر با لبخند سر تکون داد و بعد صدای دل نشینی توی فضا پخش شد ، صدای تند و منظم دو تا قلب کوچولو! هیچ وقت فکر نمی‌کردم صدای ضربان قلب دوتا موجود کوچولو، اشک به چشمام بیاره. چشام پر شده بودن که پاکشون کردم. لبخند از روی لبم کنار نمی‌رفت. به فادیمه نگاه کردم؛ لبخند داشت اما چشاش خیس بودن. + خانم دکتر... میتونم ضبط کنم صدا رو؟ ـ بله بله حتما فوری گوشیمو دراوردم و صدا رو ضبط کردم. خانم دکتر هم ژل روی شکم فادیمه رو پاک کرد. بعد از اینکارش ، فادیمه دستشو روی شکمش گذاشت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم. فادیمه سرشو بالا آورد و نگاهم کرد. می‌تونستم برق خوشحالی رو توی چشماش ببینم.. هنوز ازش دلخور بودم و به خاطرِ همین ، نگاهمو ازش گرفتم . اما باز هم نمیتونستم ذوقی که داشتم رو انکار کنم. سمتش رفتم و اروم کمکش کردم بلند شه. با ذوق بهم نگاه میکرد و حقیقتا دیدن ذوقش خوشحالی به قلبم میاورد.

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم
با خستگی از عروسی داداشم برگشتیم. ایسو با احتیاط مراقبم بود. بعد عوض کردن لباسم و شستن صورتم ، رفتم توی اتاق و مثل همیشه، لباس ایسو رو برداشتم و بغل کردم تا بخوابم. یکم روی تخت دراز کشیدم ، اما اینبار انگار پیراهنش کافی نبود و...دلم بهونشو میگرفت. روی تخت نشستم . یادم اومد که امشب ایسو چقدر شکسته بود و چقدر اذیت شد... نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ناخودآگاه ، شروع کردم گریه کردن. تموم سعیمو میکردم که صدای گریه‌م از اتاق بیرون نره اما انگار موفق نبودم. نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای باز شدن در و پشت بندش ، صدای ایسو اومد. ــ فادیمه؟ فادیمه...چیشده؟ با همون چشای اشکی نگاهش کردم. توی درگاه در وایساده بود. با دیدنش گریه‌م شدت گرفت. با نگرانی جلوی پام زانو زد و دستش اومد بالا که موهامو کنار بزنه اما همونجا متوقف شد ! اشکام هر ثانیه بیشتر میریختن و خودمم نمی‌دونستم چم شده! ایسو دستشو کشید و گفت: ــ فادیمه...بهم بگو چی شده؟ چیزی نگفتم. ایسو بادرموندگی نگاهم می‌کرد. نگاهش بین صورتم و چشام می‌چرخید. دوباره دستشو آورد با اما مشتش کرد آوردنش پایین و با صدایی که نگرانی ازش می‌بارید، دوباره گفت: ــ فادیمه... خواهش می‌کنم یه چیزی بگو... درد داری؟ حال کوچولو خوبه؟ +نه...خوبم...خوبیم! ــ پس چی شده؟ + ایسو میشه...؟ + میشه...بغلم کنی؟ نمیتونم..بخوابم! بعد با یادآوری چیزی و انگار ناخودآگاه ،چشامو بستم و تند گفتم: + بخاطر بچه..فقط! چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار مطمئن نبود که درست شنیده... لباش کمی از هم باز موند، اما هیچ کلمه‌ای بیرون نیومد. بعد خیلی آروم پرسید: ــ ...مطمئنی؟ چشمامو باز نکردم و فقط سرمو آروم تکون دادم. ــ فقط... بخاطر بچه؟ بغضم دوباره ترکید. با صدای لرزونی گفتم: +آره... چند ثانیه سکوت بینمون برقرار بود و بعد صدای نفس عمیقش رو شنیدم. آروم از جاش بلند شد، چراغ اتاق رو خاموش کرد و برگشت. سمت تخت اومد، اما قبل از اینکه کنارم دراز بکشه با احتیاط پرسید: ــ اینجا خوبه...؟ یه ذره جا باز کردم. کنارم دراز کشید. سمتش رفتم و سرمو گذاشتم رو سینش. کوچولو هم... انگار آروم گرفت که از تقلا دست کشید. لبخندی زدم و چشمامو بستم. «ایسو» با لبخند به فادیمه نگاه کردم. سرمو به موهاش نزدیک کردم و با تموم وجودم موهاشو بو کردم. چقدر دلم تنگ شده بود... بعد از چند وقت ، انگار تازه دارم نفس میکشم.. شاید هنوز راه خیلی زیادی تا جبران اشتباهاتم مونده بود؛ اما همین که امشب، برای آروم شدن منو انتخاب کرده بود... برای من از هر بخششی باارزش‌تر بود. ولی..همش بخاطر کوچولومونه که فادیمه هنوزم کنارمه! خب منم وقتی به دنیا بیاد..براش جبران میکنم! از شدت ذوق، تمام شبو خوابم نبرد. صبح شده بود و من هنوز داشتم به فادیمه نگاه میکردم. فادیمه تکون ریزی خورد که زود چشامو بستم. یکم تکون خورد و بعد با سرعت از کنارم بلند شد و از اتاق بیرون رفت. با فکر اینکه شاید حالش بد شده ، چشمامو باز کردم و رفتم دنبالش. پشت در دستشویی منتظر موندم تا بیاد بیرون. وقتی اومد بیرون انگار با دیدن من هول کرد و من پرسیدم: + فادیمه خوبی؟ چیزی نگفت و سرشو تکون داد + بیا بریم برات صبحانه درست کنم رفتم سمت آشپزخونه +راستی فادیمه...تو...منو...بخشیدی؟ چیزی نگفت که برگشتم. فکر کردم این سکوت یعنی بخشیده... با ذوق سمتش رفتم و آروم بغلش کردم. + ممنونم فادیمه‌م..من...م- نزاشت حرفمو کامل کنم و سریع و باتندی منو از خودش جدا کرد. با لحن عصبی گفت: ــ ایسو...دست از اینکارا بردار.بهت که گفتم فقط به خاطر بچه‌ست! گلوم خشک شد و سرم رو پایین انداختم. میدونم کارم اشتباه بوده.. اما این رفتار فادیمه... دیگه زیاده روی بود! بدون هیچ حرفی، سمت آشپزخونه رفتم. صبحانه رو آماده کردم و رفتم بیرون. -چند وقت بعد- «فادیمه» از اون شب ایسو انگار ازم دور تر شده. کمتر میبینمش.. ولی هرچیزی که لازم دارمو آماده می‌کنه و بدون هیچ حرفی میره. تقریبا...اصلا باهام حرف نمیزنه و این اذیتم می‌کنه! امروز وقت سونوگرافیمه. آماده شدم و رفتم صبحانه بخورم. ایسو مثل همیشه صبحانه رو روی میز چیده بود و خودش نبود. با دل گرفته نشستم و چند لقمه خوردم. شاید... ندیدن ایسو باعث شده بود اشتها نداشته باشم. از پشت میز بلند شدم و رفتم داخل پذیرایی. ایسو توی گوشیش بود و همون لحظه که حضورمو حس کرد، گوشی رو کنار گذاشت و از جاش بلند شد. ــ صبحونه خوردی؟ سرمو تکون دادم. +آره... چند لحظه سکوت بینمون موند. بعد کلید ماشینو از روی میز برداشت و با همون لحن سردی گفت:

" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "

مثل هر شب میزارم ،اندکی صبر🙂‍↔️.

ساعت ۹ هم رد شددد خواهر 😭 نمیزاریییی

استیکر موردعلاقه‌م🎀

sticker.webp0.37 KB

نه خداییش از حق نگذریم پارت ها همه به موقع میرسه دستتم درد نکنه بیبی جون💋

سلام قشنگم حمایت میکنی؟ 💗ازسریال های تاشاجاک، داها17 و بالا پایین استانبول فعالیت میکنیم 💘 https://t.me/Pearlescennn

الان ممبرای جدید بخونن فکر میکنن مثلا من اصلا پارت نمیدم:) من که هر شب سروقت میزازم پارتو

نویسنده‌مون اسم پارت که اومد فرار کرد🦦🤣🤣

منظورت چیه 😂😂

تا پارت گذاشته شه سکته میکنممممم

دم‌شما گرم💘

https://t.me/Evimizz1/2160 نه والا دیدم خلوته گفتم یه پیامی بدم🦦