𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
رفتن به کانال در Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+2330 روز
آرشیو پست ها
269
به خاطر اینکه عقد امامی نخونده بودن
ایسو هم میخواست خانومیش راحت باشه دیگ😌😂
https://t.me/Evimizz1/4203
269
این کدوم اسماعیله؟
اسماعیلی که من میشناسم با زنش خونه تنها شد هیچکاری نکرد
چند ماه شبا تو یه اتاق خوابیدن مردک سست عنصر روی زمین خوابید یه بار نزدیکش نشد
اینجا زرت زرت میبوسه بچه تولید میکنه
https://t.me/Evimizz1/4202
269
«خب ببینین ما الان سه نفریم درسته»
ایسو که تعجب گرفت جواب داد
«اره معلومه ک سه نفریم منو و تو و پسرمون»
«خب نه دیگه اشتباه میکنی درضمن دیگه هم اینجوری نگو بچم ناراحت میشه»
«نه مامان چرا ناراحت بشم ناراحت نمیشم ک اصلا»
«نه منظورم تو نیستی منظورم ابجیته»
درسته هنوز مشخص نبود دختره یا پسر ولی من یه حسی بهم میگفت دختره یعنی از اون حسه مطمئن بودم میدونستم بچم دختره
ایسو با قیافه گیج بهم نگاه کرد
«چی یعنی.یعنی چی چیشد الان چی گفتی تو فادیمم»
«اه بابا واقعا متوجه نشدی مامانم حاملس دیگه حامله»
ایسو بعد حرف باریش نگام کرد و با سر تکون دادن ازم پرسید راست میگه یا نه منم تاییدش کردم بعد باریشو بوسیدم گفتم «افرین پسرم درسته»
باریش بوسم کرد
«مامانی جدی میگی یعنی من الان یه ابجی کوچولو دارم»
با ذوق باریش اشکی تو چشام جمع شد و با سر تکون دادن تاییدش کردم و محکم بغلم کرد و کلی بوسم کرد
ایسو وقتی باریش ازم جدا شد سمتم اومد بغلم کرد
با چشم های اشک الود برگشت و نگام کرد
«واقعا فادیمم راست میگی»
بیبی چکو بهش نشون دادم بعد ازینکه دید محکم بغلم کرد کلی روی گونه های بوسه گذاشت سرمو بوسید و داشت از خوشحالی بال در میاورد که باریش باز با حسودی اومد بین منو ایسو خودشو جا کرد و بغلمون کرد
«من و مامانمو و بابامو ابجیم یه خانواده خوشبختیم»
بعد گفتن ابجی دستشو روی شکمم گذاشت بعد منم خم شدم و کلی بوسیدمش و خواستم بغلش کنم بریم تو اتاق که ایسو جلومو گرفت و نذاشت بغلش کنم
«خانومم تو حامله ای دخترمون اسیب میبینه من خودم شیرمردمو میارم تو خونه»
با لبخند سر تکون دادم اخه این کوچولو هنوز اندازه نخودم نشده ک ایسو انقد حساسه بعد باریش و تو بغلش گرفت و رفت توی اتاق و نشستن روی مبل با دستای باز منم به سمتشون دعوت کردن
«بیا مامانی توهم بیا بغلمون»
«الان منو دخترم گونش هم میایم پیشتون»
ایسو نگام کرد و ی امید خاصی تو چشاش بود میدونستم چقد اسم گونشو دوست داره برا همین گفتم دیگه طاقت نیاورد از جاش بلند شد و اومد بغلم کرد بعد لب هاشو اروم روی لب هام گذاشت
باریش هم با حالت مرموز دستشو جلو چشاش گرفت و گفت
«عه بابا زشته ناسلامتی من اینجا نشستماااا»
269
İkinci Minik🫶🏻✨
{فادیمه}
از توی راهرو که داشتم رد میشدم ایسو و باریش و تو اشپز خونه دیدم امروز تصمیم گرفته بودن کیک بپزن و مطمئن بودن تا چند دقیقه دیگه با یه اشپزخونه ترکیده مواجه میشم
همینطور محوشون شده بودم داشتم نگاهشون میکردم و یهو به خودم اومدم و یادم اومد ک میخاستم چیکار کنم به سمت سرویس رفتم چند روز بود یه شک هایی تو ذهنم بود ک نمیدونستم تا چه حد میتونه درست باشه
بسته ی بیبی چک و از توی جیبم در اوردم بعد از استفاده منتظر نتیجه بودم اصلا نمیدونستم ک امادم یا نه
چیزی هم به ایسو نگفتم که اگه اتفاقی نیوفتاده باشه الکی امیدوار نشه چون ایسو واقعا عاشق بچس
از وقتی ک باریش به دنیا اومد یه لحظه هم ولش نکرد و همیشه کنارش بود نمیتونست لحظه ای ازش دور باشه همیشه هم دلیلشو میپرسیدم میگفت
“ فادیمم من با نفس های این بچه زندگی میکنم چجوری بتونم ازش دور باشم”
همینطور ک غرق افکارم بودم یهو چشم افتاد به صفحه ی بیبی چک با دیدن دو خط روی صفحه از خوشحالی بال در اوردم و دستامو رو دهنم گذاشتم تا جیغ نزنم نا خوداگاه دستم روی شکمم رفت نازش کردم نمیدونستم چند وقته تو دلمه اما خیلی خوشحال شده بودم بعد از کلی هیجان و خوشحالی یادم افتاد ک باید این خبر رو به ایسو و باریش بدم داشتم فک میکردم چجوری مقدمه بچینم و شروع کنم بهشون بگم که با صداشون به خودم اومدم
“ فادیمم… مامانی کجایی !؟”
با صدای بلند جوابشونو دادم ک صدام بهشون برسه
“جانممم”
‘مامانی کیک منو با ایسوم اماده شد تستش نمیکنی’
.چرا ک نه مامانی اومدم صبر کن.
این بچه واقعا شیرین بود با هر کلمه ای که از دهنش میومد لبخندی رو لبم مینشست
کاملا شبیه ایسو بود خیلی خوشحال بودم ک ی نسخه ی دیگه از شوهرمو به دنیا اوردم اما الان وقتشه یه نسخه از خودم براش ایسوم ب دنیا بیارم
بیبی چک و گذاشتم تو جیبم و از دستشویی اومدم بیرون سمتشون رفتم
باریش روی کانتر توی اشپزخونه نشسته بود داشت کیک و شیر میخورد ایسو هم با عشق داشت نگاش میکرد چند ثانیه محوشون شدم
ایسو که متوجه اومدنم شده بود دستشو باز کرده بود تا برم بغلش وایستم منم بدون معطلی سمتش رفتم و تو بغلش جا گرفتم یه ماچ روی بینی کوچولوی باریش گذاشتم
ایسو موهامو بوسید
. مامانی کیک تو و بابات خوشمزه شدد؟ .
“ اره مامانی عالیهه میخای توهم تستش کنی “
« اره مامانی تستش میکنم ولی تو قبلش بهم بگو که از کیک های مامانتم قشنگ تر شد »
با ی لحن لاتی طور جوابمو داد
«نه بابا مامان جونم ما ک به دست پختمون به شما نمیرسه»
منو ایسو هردومون سعی کردیم جلو خندمون و بگیریم ولی موفق نبودیم ک با صدای بلند ب حرف باریش خندیدم
«باباجونم تو چرا اینجوری صحبت میکنی»
«چجوری بابایی مگه بده»
ایسو به صورت حق به جانب باریش خیره شد و نخواست ادامه بده و لپشو کشیدو گفت :
«نه شیرپسرم کیکتو بخور»
«حالا سهم من از کیک کجاست ک حسایی گرسنمه»
«از کنار همین بردار مامانی فقط کم بردار من خیلی دوسشون دارمم»
لپشو کشیدمو بوسش کردم بعد یه تیکه کوچولو از کیک و گرفتم و خوردم خیلی خوشمزه بود واقعا ایسو اشپز ماهری بود
«جانوم کوجام ، چقد خوشمزه شد باریکلا به دست پختت»
باریش بعد اینکه اخرین تیکه ی کیک و با عجله قورت داد قبل اینکه ایسو چیزی بگه برگشت با عصبانیت گفت
«دستت درد نکنه دیگه مامان جون حالا فقط ایسماعیل درست کرده من کمکش نکردم»
از عصبانیتش خندم گرفت خنده و تعجب باهم قاطی شده بود اخه اون هیچوقت به ایسو نگفته بود ایسماعیل
«پسرم تو که تا حالا ب من ایسماعیل نگفتی چیشد اصلا خوشتم نمیومد کسی بهم بگه ایسماعیل»
«الان موضوع فرق داره تو باعث حسودی من شدی اصلا قهرم باهات برو پیش زنت باهام صحبت نکن»
بعد ازینکه گفت روشو برگردوند و اون طرف و دید و مثلا قهر کرد ایسو به سمتم برگشت و بوسه ای رو گونه ام گذاشت منم جواب بوسشو دادم و بعد فرستادمش سمت باریش تا از دلش در بیاره
«خب شما برین تو تراس بشینین من الان میام میخام یه چیزیو براتون تعریف کنم باشه!؟»
با سر تایید کردن و رفتن بعد از جمع کرد اشپزخونه تازه یه خودم اومدم ک چجوری قراره بهشون بگم که حاملم کلی فک کردم وقتی دیدم هی دارم بیشتر و بیشتر گیج میشم سریع به سمتشون رفتم تا زودتر بگم داشتم خفه میشدم
رفتم دیدم ک ایسو داره باریشو قلقلک میده و باریشم باهاش اشتی کرده اخه چقد این بچه مهربونه اصلا دلش نمیاد با باباش قهر باشه دقیقا شبیه باباشه با سرفه ای که کردم به خودشون اومدن و با سر اشاره کردم بشینن بعد ازینکه نشستن دستپاچه شدم نمیدونستم چجوری بهشون بگم ایسو متوجه دستپاچگیم شد و گفت
«فادیمم چی میخای بگی تو چرا انقد دستپاچه ای»
«اره ایسو یچیزی هست نمیدونم چجوری بگم»
باریش با لحن بچگونه ی بامزش وسط حرفمون پرید
«هرچه زودتر بگو مامانی منتظرم این ک شوهرته منم پسرت این چ استرسیه»
این بچه عالی بود این قوت قلبی ک بهم داد باعث شد شروع کنم به گفتن
269
عشقم اگه میشه لطفا حمایت کنید از چنلش ممبراش بره بالاتر
سناریو و وان شات هم تک قسمتی هم چند قسمتی از ایسفاد میزاره.
اینم فن فیک خودش که جدید شروعش کرده
https://t.me/rowshanahome
پدرش بخاطر برادرش ؛ چون پشت عشق برادرش بود کشته شد
برادری که عاشق دختر فورتنا بود ؛ وقتی
همه درگیر دشمنی بودن اسمه و عادل از دشمنی فرار کردن ، بخاطر بچه شون
مادر فادیمه طاقت نیاورد دور از شوهر و پسرش چندماه بعد مرد
فادیمه موند که منتظر برادرش
۲۰ سال انتظار ...
قراره بعدش چی بشه؟
قرار فادیمه مون همیشه تنها بمونه؟
#تنها_مثل_کاردنیز
