fa
Feedback
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

رفتن به کانال در Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
-124 ساعت
-97 روز
+2630 روز
آرشیو پست ها
بالاخره یه بحث درست حسابی بین منو تونا استپه❤️

اینکه معلومه فادیمه هنوز به عنوان شوهر قبولش نکرده بود عادل قبول کرده بود❤️

فردا فادیمه رو با شکم بالا اومده دیدید تعجب نکنید با وجود همون لباساس بابابزرگی‌هم کارشو کرده

یه جوری همو با نگاهاشون میخوردن که

دیگه سخت‌ترینش که عادل بود اونم راضی بود🗿

والا تنها کسی که راضی نبوده من بودم

رفتم سکانسای ایسفاد بعد از اینکه به “اصطلاح” زوری ازدواج کردنو دیدم

دارای مقدار قابل توجهی ایسدیل😂😔

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم
چشمام رو که باز کردم،تا چند لحظه هیچ صدایی نمی‌شنیدم و جلوی چشمام تار بود. با واضح شدن دیدم،داداش عادل و زن‌داداش اسمه رو بالای سرم دیدم که با نگرانی بهم‌ خیره شده بودن. - ایسو...بیدار شدی؟! سعی کردم کمی بلند شم که سرم گیج رفت و چشمام رو روی هم فشار دادم. + داداش...چیشد؟! عادل با نگرانی نگاهش رو بین اجزای صورتم چرخوند و گفت: - تا ما اومدیم فرار کردن...ولی جای فادیمه رو میدونم.! با فهمیدن اینکه میدونه فادیمه رو کجا برده،به سرعت از جام بلند شدم و بدون توجه به سرگیجه‌ی عجیبم گفتم: + جاشو میدونی..؟! بریم..زود بریم! با اخم دستشو روی شونم فشار داد و گفت: - سرو وضعت رو دیدی اصلا؟! با این حال و روز کجا میخوای بری؟! خودم میرم! سرم رو تکون دادم و هم‌زمان که از جام بلند میشدم تو آینه‌ی کنار در نگاهی به خودم انداختم. پیشونیم،ابروم،لبم،چونه‌ام، همه‌جام زخمی بود؛ عضله‌های صورتم هنوز از درد گزگز میکردن و طعم تلخِ خون رو هنوز می‌تونستم احساس کنم. دوباره سعی کرد منو سر جام بنشونه و گفت: - ایسو...باور کنی،باور نکنی؛ اون دیگه داره با فادیمه ازدواج میکنه...دزدیدنش هم کار اشتباهی بود! + داداش... + تو فکر کردی...من نمیدونم به زور داشت ازدواج میکرد؟! ابروهاش بالا رفتن که ادامه دادم: + باشه داداش...ولی من وقتی داشت سوار ماشین اون حرومزاده میشد اشکاش رو دیدم...باشه نجاتش بدم‌...دیگه سر راهش سبز نمیشم! چند ثانیه نگاهم کرد و بعد منو بغل کرد که با تلخی چشمام رو روی هم فشار دادم. - بریم شیرمردم... با این حرفش سمت زن‌داداش اسمه برگشتم که با لبخند نگاهمون میکرد. گوشه‌ی لب‌هام رو کمی بالا بردم که از شدت درد لبخندم چند ثانیه بیشتر دووم نیاورد. دستش رو روی شونم فشار داد و گفت: + برید به سلامت...حواستون به خودتون باشه‌ها! بعد رو به داداش عادل کرد و گفت: + ببین...اسلحه نمیکشیا...پلیس کارشو میکنه! داداش عادل با خنده سری تکون داد و بیرون رفتیم. سوار ماشین شدیم و کمی از مسیر رو که رفتیم پرسیدم: - کجاان؟! + تو همین ترابزونه...تو یه رستوران! دستم رو مشت کردم و با لحنی که سعی میکردم ریلکس باشه پرسیدم: - چجوری پیداشون کردی؟! + آدمام رو فرستادم دنبالشون.. - اها.پلیس..پلیس چی گفت زن‌داداش؟! + به پلیس خبر دادیم. قرار بود اون‌روز دستگیر بشن اما فرار کردن..این بار میگیریمشون‌. سرم رو تکون دادم و برای چند لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم. هنوز هم سرگیجه داشتم و هر چند لحظه یک‌بار دیدم تار میشد. با بستن چشمام طولی نکشید که تصویر گریه کردن فادیمه جلوی چشمم اومد و با یادآوری اینکه هیچ‌کاری نتونستم بکنم،لعنتی به خودم فرستادم. با ایستادن ماشین،چشمام رو باز کردم. داداش عادل با دست رستورانی رو نشون داد و گفت: + ایناها...همین‌جاست! چند ثانیه صبر کردم اما طولی نکشید که دیگه نتونستم تحمل کنم و با پیاده شدن از ماشین سمت رستوران رفتم؛ عادل پشت سرم پیاده شد و با صدایی که سعی داشت اروم باشه دستمو کشید و گفت: + ایسو...چیکار میکنی پسرم؟! گفتیم که منتظر میمونیم پلیس بیاد! محکم نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - باشه...داخل نمیرم.فقط از بیرون.. با کلافگی سری تکون داد که سمت رستوران رفتیم. با دیدن فادیمه‌ای که چشماش هنوز خیس بودن و صورتش از شدت گریه قرمز شده بود و هاکانی که بهش خیره شده بود،خون توی رگ‌هام جوشید اما...خودم رو کنترل کردم. باید پلیس بیاد... هیچکس دیگه‌ای توی رستوران نبود. بهشون خیره شده بودم و سعی میکردم اروم باشم تا زمانی که گارسون سمت میزشون اومد و جلوی هر کدومشون..“سوتلاچ” گذاشت ، جمله‌ی النی توی گوشم پخش شد: “اول سوتلاچ ، بعد ازدواج” دیگه نتونستم صبر کنم. با دست های مشت شده‌از خشم و بدون توجه به عادلی که پشت سرم می‌اومد،وارد رستوران شدم. فادیمه با دیدنم،شوکه و ترسیده نگاهش رو بهم دوخت و هاکان هنوز متوجه حضورم نشده بود که سوتلاچ رو سمت فادیمه هول داد. با این حرکتش ، نفس عمیقی کشیدم و یقه‌ش رو توی دستام گرفتم. مشت ارومی حواله‌ی صورتش کردم و گفتم: - مرتیکه...تو با چه‌ حقی میخوای با زن من سوتلاچ بخوری؟! هنوز اتفاقات اطرافش رو هضم نکرده بود و با چشمای گرد شده نگاهم می‌کرد. عادل کرکره‌ی رستوران رو پایین کشید. چند نفر از کارکنان رستوران سعی داشتن مارو از هم جدا کنن. دستم رو از دور یقه‌اش شل کردم و روی زمین انداختمش با سرگیجه‌ای که داشتم،خودم رو به دیوار تکیه دادم. فادیمه با چشمای نگران بهم خیره‌ شده بود من اما نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم.. شاید.. شاید واقعا نمیخواست منو ببینه؟! جلوی چشمام رو تار میدیدم و حس میکردم دنیا دور سرم میچرخه که با شنیدن ناگهانیِ صدای اسلحه‌،سریع چشمام رو باز کردم...

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

یه‌کوچولو دیگه ری‌اکت بزنید پارت جدید اماده میشه

ولی نمیزارمش😔

کاریز واستون وویس فرستاده😔

اینکه چیزی نیست بقیه پکشو ببینید😞

https://t.me/Evimizz1/5151 کاریز کجایی ببینی با عکس شوهرت چیکار کردن

sticker.webp0.41 KB

https://t.me/Evimizz1/5141 اوووووو میبینم کتک کاری داری داریم ( البته زن و شوهرن به ما چه )

فادیمه تو جیبمه

https://t.me/Evimizz1/5141 فادیمه کجایی ایسو رو فراری دادن