𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
رفتن به کانال در Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
268
مشترکین
+124 ساعت
-17 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
268
چقد دلم میخواد بازم بهم بگه "فادیمهم"، دستمو روی قلبش بزاره و بخوابیم..
با لبخند ریزی که روی لبم بود ،دستمو روی شکمم کشیدم و گفتم:
+ دلِ جفتمون واسش تنگه ها! ولی کوچولو منو ببخش که حالا حالا ها قرار نیست با بابات اشتی کنیم!
« ایسو »
مثل کاری که هر شب میکردم ، بلند شدم تا ببینم فادیمه حالش خوبه یا نه.
در اتاق و باز کردم و بدون روشن کردن چراغ نزدیکش شدم.
چشماش بسته بودن.
یه دستش روی شکمش بود و با دست دیگهش..
لباسمو محکم بغل کرده بود!
با تعجب به منظرهی روبهروم نگاه میکردم.
درو بستم و بیرون اومدم.
مانع اومدن لبخند روی لبم شدم.
چرا وقتی من هستم باید لباسمو بغل کنه؟
با یادآوری اون راز و پنهان کاری که کردم ، بر خودم لعنت فرستادم.
قرار نبود به روی فادیمه بیارم...
روی مبل نشسته بودم که در اتاق باز شد و فادیمه بدو بدو سمت سرویس بهداشتی رفت.
منم سریع دنبالش دوییدم و اروم درو کوبیدم:
- فادیمه؟
- تو..خوبی؟
صدای شیر اب اومد و بعد فادیمه بیرون اومد.
از جلوی در کنار رفتم که اروم و با قدم های کوچیک جلو رفت.
سریع دوییدم و جلوش وایسادم.
حواسم بود که بهش دست نزنم تا اذیت نشه ، سرمو آروم خم کردم و با صدای ضعیفی گفتم:
- فادیمه..خوبی؟
دستشو جلوم گرفت و با صدای آروم ، مظلومانه و با نگاهی که پر بود از احساسات ولی نمیتونستم بخونمش گفت:
+ خوبم..حالت تهوع-
قبل از اینکه ادامهی جملهش رو بگه ، انگار سرش گیج رفت که دستشو به سرش گرفت
+ دارم..
- خوب نیستی فادیمه..بیا ببرمت دکتر!
حالش بد بود و معلوم بود که جون مخالفت کردن نداشت.
سرشو تکون داد که سمت در رفتم ولی وقتی برگشتم ، فادیمه سر جاش وایساده بود.
برگشتم سمتش.
- فادیمه..راه رفتن سختته؟
سرشو اروم تکون داد.
- بزار کمکت کنم..میشه..الان...دستتو بگیرم؟
بازم سرشو اروم تکون داد.
اروم دستشو گرفتم و به خودم تکیه دادمش.
کمکش کردم تا دم در اومد و بعد ، کت و کفششو براش پوشوندم.
نگاهی به ساعت انداختم و سوییچم و برداشتم.
بازم دستشو گرفتم و تا ماشین بردمش.
سوار ماشین شدم و شروع به روندن کردم.
البته فکر اینکه دستشو گرفته بودم ولم نمیکرد..
با نگرانی چند بار وسط راه پرسیدم:
- فادیمه..حالت خوبه؟ سعی کن نخوابی فقط..باشه؟
و اونم فقط سرشو تکون میداد.
جلوی بیمارستان که رسیدیم ، اروم پیادش کردم و با تکیه به خودم بردمش داخل.
روی تخت خوابوندمش که دکتر اومد و بعد معاینه ، براش سرم وصل کرد.
- خانم دکتر..چیزیش که نیست؟
+ نگران نباشید چیز خاصی نیست. همسرتون باردارن درسته؟
- بله
+ فعلا ماهای اولشونه...خیلی اذیت ندارن ولی به نظر میرسه بارداری سختی دارن. حواستون خیلی بهش باشه کارای سنگین انجام نده.
سرمو تکون دادم که چند قدم جلو رفت و باز برگشت:
+ راستی...چیزی ویار کرد زود براش فراهم کنید. الانم به خاطر ارامبخش سرم خوابش برده ، بیدار شد میتونید ببریدش.
سرمو تکون دادم و سمت صندلی کنار تختش رفتم.
با یادآوری اینکه دستشو گرفته بودم ،دوباره دستشو گرفتم.
- چرا به خودم نمیگی فادیمه..؟
حدود نیم ساعت بعد ، مقدار کمی از سرمش مونده بود که بیدار شد.
اول کمی گُنگ این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و بعد نگاهش به من افتاد.
با اطمینان و ارامش نگاهش کردم و لبخندی زدم که اونم اول لبخند زد اما بعد چند ثانیه،سریع دستشو از دستم بیرون کشید و روشو برگردوند.
لبخندم اروم از رو لبام محو شد و بلند شدم.
با صدا زدن پرستار برگشتم و پرستار هم سمتمون اومد.
وقتی داشت سرم رو از دست فادیمه بیرون کشید ، فادیمه چشماشو روی هم فشار داد که رو برگردوندم.
- خانوم پرستار..یکم آرومتر خب..!
پرستار چسبی روی زخم فادیمه زد و بیرون رفت.
فادیمه بلند شد و اروم جلوی من شروع به حرکت کرد.
- فادیمه..بشین رو صندلی من برم پذیرش بیام.
بدون حرف نشست که بعد انجام کاراش ، سمتش رفتم و باهم سمت ماشین رفتیم.
در و واسش باز کردم که نشست و خودمم همینکارو کردم.
- فادیمه..دکتر گفت ویار هر چی داشتی زود برات فراهم کنم. هر چی خواستی بهم بگو ، خب..؟
کلافه سرشو تکون داد.
+ باشه..میگم.
+ میشه یکم زودتر برسیم خونه؟ من خوابم میاد..
سرمو تکون دادم و با سرعت بیشتری به رانندگیم ادامه دادم.
268
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتمبعد از راهی کردن اوروچ ، توی خونه نشسته بودم و سعی میکردم افکارمو یه جا جمع کنم تا بتونم با فادیمه صحبت کنم و به خاطر همین سردرد بدی توی سرم پیچیده بود. سرمو به پشتی مبل تکیه داده بودم و سعی داشتم ارومش کنم که فادیمه از اتاق بیرون اومد. - ایسو؟ سریع صاف نشستم و سوالی نگاهش کردم که گفت: - میخوام برم خونه داداشم! + غذا...نخوردی! اول بخور بعد میریم سرشو تکون داد و سمت اشپزخونه رفت.. بعد خوردن غذاش ، رفت اتاق و منم بعد پوشیدن کتم سوییچ و برداشتم و ماشینو روشن کردم. وقتی فادیمه از در بیرون اومد ،درو براش باز کردم که نشست و شروع به حرکت کردم. وقتی رسیدیم ، سریع درو براش باز کردم و پیاده شد. از پله ها بالا رفتیم و با داداش عادیل و زنداداش اسمه که بیرون بودن ، سلام و احوال پرسی کردیم. + خب..فادیمه من میرم داشت با آلینا صحبت میکرد که با این حرفم برگشت سمتم - کجا؟ + میرم شرکت..داداش عادیل میدونه. رو به عادیل ادامه دادم: + مدارکی که لازمه رو میارم شب کاراشو بکنیم. جفتشون سرشونو تکون دادن. + فادیمه...چیزی خواستی بهم زنگ بزنا! لبخند ریز روی لبش از چشمم دور نموند و از پله ها پایین اومدم. « فادیمه » تموم روزو یه جوری سر کرده بودم تا شب بشه و روز طولانیای بود. تو فکر بودم که صدای در اومد. با خوشحالی بلند شدم سمتش رفتم و همونطور که انتظار داشتم ، ایسو بود. درو باز کردم که باهم چشم تو چشم شدیم. اول لبخند ریزی زدم ولی بعد سریع خودمو جمع کردم و از جلوی در کنار رفتم. ایسو وارد شد و روی مبل کنار داداشم نشست. سمتم برگشت و آروم گفت: + فادیمه..حالت خوبه؟ کوچولو...چطوره؟ با شنیدن "کوچولو" برای چندمین بار در طول روز ، لگد زدنشو حس کردم. چشمامو روی هم فشار دادم و خم شدم که نگران نزدیکم شد و گفت: + فادیمه؟ چیشد؟ - هیچی...جفتمون خوبیم! کوچولو کم کم داره لگد میزنه... لبخند کوچیکی روی لباش اومد و چند ثانیه به دستم که روی شکمم بود نگاه کرد. بعدش با داداشم مدارکی که برای شرکت بود رو کامل و مرتب کردن. تقریبا نیمه شب بود که کاراشون تموم شد. + خب فادیمه...بریم؟ قبل از اینکه حرفی بزنم ، داداشم گفت: - بمونید خب ، صبحم قراره باهم بریم شرکت. ایسو اول نگاهشو به من دوخت که شونهای بالا انداختم. + آخه داداش..اون مدارکی که باید بیارمشون توی خونهست. من باید برم.. - خب باشه. فادیمه میمونه.. سریع برگشتم و گفتم: + نه داداش..میرم خونمون! هر چقدر هم که بینمون سرد بود ، بازم نبودنش اذیتم میکرد. اینو امروز که ایسو نبود فهمیدم. کوچولوهم انگار خیلی باباشو دوست داره که تو نبودش ، بیشتر اذیتم کرد. داداشم چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت: - هر جور راحتید. ایسو کتمو جلوم گرفت که پوشیدمش و مثل همیشه ، کفشمو جلوی پام گذاشت. با لبخند محسوسی کفشام و پوشیدم و بیرون اومدیم. - خونه که رسیدیم ،لباسامو عوض کردم و یه لیوان دمنوش برای خودم ریختم. روی مبل نشستم و کانالای تلویزیون و بالا پایین میکردم که با یادآوری چیزی سمت ایسو برگشتم. + ایسو با لگد های پشت سر همی که کوچولو زد ، دوباره چشمام و روی هم فشار دادم و لیوان و روی میز گذاشتم. - فادیمه؟ چیزی شد؟ دستمو جلوش گرفتم و گفتم: + چیزی نیست..لگد زد. لبخند ریزی زدم و خواسته یا ناخواسته ، فکری که توی سرم بود رو به زبون اوردم: + فکرکنم اسم باباشو شنید خوشحال شد..! وقتی فهمیدم چی گفتم ، چشامو باز کردم. ایسو لبخند کاملا واضحی روی لبش بود و با لبخند داشت نگاهم میکرد. سرفهی الکی کردم و شروع به حرف زدن کردم + چیزه..میخواستم بگم داداشم اینا هفتهی دیگه قراره حنا و عروسی بگیرن.. بدون اینکه لبخند از رو لباش کنار بره سرشو تکون داد + چند روز دیگه با آلینا میریم خرید بازم سرشو تکون داد. بعد خوردن دمنوشم لیوان و توی سینک گذاشتم و سمت اتاق رفتم. ایسو پتو و بالشتشو برداشته بود و هم زمان که از اتاق بیرون میرفت گفت: - اگه حالت بد شد..یا چیزی خواستی،بیدارم کن سری واسش تکون دادم. در اتاق و اروم بستم. خب کوچولوی ما انگاری خیلی دلش بابا و بغل میخواد ، ولی... قرار نیست بغلش کنم! روی تخت نشسته بودم و ناچار به زمین زل زده بودم. میل عجیبی به این داشتم که ایسورو بغل کنم و عطرشو بو بکشم. ولی نمیتونستم اینکارو بکنم! دستمو روی صورتم کشیدم و اومدم دراز بکشم که نگاهم به کمد افتاد. با خوشحالی بلند شدم و سمتش رفتم. از بین لباساش ، لباس آبی موردعلاقهم رو برداشتم. همونجوری که محکم لباس و بغل کرده بودم ،چراغ و خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم. با بغل کردن لباسش و بوی عطر مهربونش که حتی از لباسش هم به مشام میرسید ، تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده..
268
یعنی من چجوری عاشق این چنل نباشمم وقتی یه پیام ارسال میشه سریع 11 تا به طور مثال سین داره اخه چقد خوبیننن شماااا
268
https://t.me/Evimizz1/1893
سوال داره ؟
به نظرت من برای شما یک جوک هستم که از ساعت ۸ تو کاناتم تا پارت بدی 😐😅
268
بیبی من ب شخصه عاشق این رمانم و اینکه بیشتر از موضوع بستگی به قلم طرف داره مثلا شاید همین موضوع رو یکی با یه قلم بد بنویسه ولی قلم شما عالیه خانومیی💘🤌🏻
268
ارن خب دستتون درد نکنه خیبی هم قشنگه
ولی یکی دوتا صحنه هم از محیط خارجمون نمیکنه فقط ت ر ت بالا سرمون نیست😂
268
ببینید 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 تو محیطای خود سریاله یعنی داریم تموم تلاشمونو میکنیم ک مثل خود سریال پیش بره
بازم هرجایی که جا داشته باشه مینویسیم
268
میشه لطفا بعلاوه ی صحنه ی ویار یک چندتا صحنه کیس هم بنویسی😭
بابا تو فیلم نمیبینم تو بده بما لطفا همچین صحنه ای رو🥺😭
