𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
رفتن به کانال در Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
273
مشترکین
-424 ساعت
-37 روز
+2930 روز
آرشیو پست ها
273
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول
«فادیمه» با عجله سوار ماشین شدم و حرکت کردم. مطمئن بودم که ایپک پوستم رو میکنه بهخاطر اینکه برای عروسیش دیر کردم. نگاهم رو به ساعت روی داشبورد انداختم و زیر لب غر زدم: - فقط دو ساعت... دو ساعت برای عروسی صمیمیترین دوستم، قطعا چیزی بیشتر از “فقط دو ساعت” بود. گوشیم از روی صندلی کناری لرزید و حتی لازم نبود صفحهاش رو ببینم تا حدس بزنم کیه؛ ایپک بود! دستمو روی فرمون محکمتر کردم و با حرص گفتم: ــ الان جواب بدم احتمالا عروسی به ختم من تبدیل میشه! گوشی دوباره لرزید و اینبار پیامی از طرف الیف بود؛ Elif: فادیمه؟! Elif: کجایی دختر..ایپک خیلی عصبیه؟! براش نوشتم: Fadime: نزدیکم...ده دقیقه دیگه! سورپرایز دارم براتون.. پیامو براش فرستادم و فقط امیدوار بودم قبل از اینکه ایپک واقعا تصمیم به کشتن من بگیره،خودمو برسونم. - همین که رسیدم، ایپک با قدمهای سریع سمتماومد و مشت محکمی به بازوم زد . ــ آخ! بازوم رو گرفتم که با اخم نگاهش کردم؛ سرمو بالا اوردم که ایپک روبهروم ایستاد و شروع به باز جویی کردن کرد. ــ فادیمه! چرا انقدر دیر کردی؟ + اوم... یه کار مهم داشتم. ــ اوها! چه کاری مهمتر از عروسی من؟! لبخند شیطانیای زدم و به الیف که با دقت داشت به صحبتهای ما گوش میداد، چشمکی زدم. بعد رو به ایپک گفتم: + از عروسیت مهم تر...اوم..بچهات! هر دوتاشون گیج و منگ نگاهم کردن و قبل از اینکه ایپک چیزی بگه،الیف با تعجب پرسید: ــ چی داری میگی فادیمه؟! رو به ایپک کردم و گفتم: + یادته قبل از عروسی، همش حالت بد بود و حالت تهوع داشتی؟! سرش رو به نشونه تایید تکون داد که ادامه دادم: + و منم به زور مجبورت کردم آزمایش بدی.. دستامو با ذوق به هم زدم و گفتم: +خب... امروز از آزمایشگاه زنگ زدن برای نتیجه آزمایش..منم رفتم اونجا و فهمیدم... چند ثانیه مکث کردم و با لبخندی که هر لحظه عمیقتر از قبل میشد،نتونستم صبر کنم و با ذوق گفتم: + تو..باردارییییی! ایپک خشکش زده بود و حتی پلک هم نمیزد. اما الیف از خوشحالی بالا و پایین پرید و با ذوق گفت: ــ یعنی...داری میگی..من و تو داریم خاله میشیم؟! سرمو تکون دادم و گفتم: +دقیقا! الیف با ذوق دستمو گرفت و گفت: ــ وای فادیمه...باورم نمیشه! اما ایپک هنوز مات و مبهوت نگاهم میکرد که الیف با مهربونی دستش رو گرفت و گفت: ــ ایپک...دختر..تو قراره مامان بشی! این بار لبخند روی صورت ایپک نشست. دستش رو آروم سمت شکمش برد و با چشمهای پر از ذوق به من نگاه کرد: ــ واقعا...مامان؟! خندیدم و سرمو تکون دادم که ایپک از خوشحالی بغلم کرد و با صدایی که از بغض میلرزید گفت: ــ فادیمه..نمیدونی چقدر خوشحالم کردی! الیف هم خودش رو انداخت وسط بغلمون که با خنده گفتم: + خب دخترا..هنوز یه مشکل کوچیک داریم! ایپک با تعجب و نگرانی نگاهم کرد و پرسید: ــ چی؟! +شوهرت..هنوز خبر نداره! ایپک متفکرانه سری تکون داد و همزمان که شونهای بالا میانداخت گفت: ــ خب الان میریم بهش میگم! + باهوش! همینجوری؟! با تعجب شونه ای بالا انداخت و گفت: ـ اره خب...پس چجوری؟! از توی کیفم جعبه ای که توی راه اومدن خریده بودم رو برداشتم؛ توش یه جوراب با جواب آزمایش بود که دادمش دست ایپک و گفتم: + اینو بده بهش...اما بزار خودش بفهمه ها..نگی بهش! ایپک سری تکون داد که لبخند ارامشبخشی به روش زدم . با قدمهای آروم،سمت مرتی که کنار دوستای همیشگیش وایساده بود رفتم. ایسو فورتونا و بورا اوزتورک! دوتا آدم به شدت نچسب که هر روز توی شرکت مجبورم تحملشون کنم،مخصوصا اون پسرهی فورتونا که حتی اینکه باهم زیر یه آسمون زندگی میکنیم هم عصبیم میکرد.
