𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
رفتن به کانال در Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
276
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+3630 روز
آرشیو پست ها
276
دفعه قبلی که شمع روشن کردی فقط آفیش اسدیل اومد اما نیسه اگه اینبار ایسفاد داشته باشیم مدیون شمعای توایم🫵🏼
276
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتمچند ثانیه فقط سرشو تکون میداد و زیر لب تکرار میکرد: ــ نه... این امکان نداره... اشک از چشمهاش سرازیر شد و با صدای لرزونی گفت: ــ من امروز با ایپک حرف زدم... چشمهاشو بست و یه نفس عمیق کشید اما نفسش وسط راه شکست ــ قرار بود برگردن... هیچ جوابی نداشتم و فقط نگاهش میکردم.. نمیدونم الیف توی نگاهم چی دید که دستشو جلوی دهنش گرفت و به اشکاش اجازه داد آروم از چشماش جاری بشن.. «الیف» ناز توی بغلم بود و فادیمه بالاخره بعد از چند ساعت از اتاقش اومده بود بیرون؛ چشماش قرمز و پف کرده بودن و مشخص بود گریه کرده. ناز اروم تر شده بود ولی هر ازگاهی بی قراری میکرد و ایسو و بورا هم رفته بودن. احساس ضعف میکردم ولی حتی نمیتونستم چیزی آماده کنم که بخورم.. نگاهی به ناز انداختم. با دیدن اینکه خوابه از جام بلند شدم تا توی کریرش بزارم اما چشمام سیاهی رفت؛ ترسیده از اینکه ناز از دستم بیوفته سر جام نشستم و رو به فادیمه با صدایی گرفته آروم گفتم: + فادیمه..میشه نازو بزاری توی جاش.. فادیمه سری تکون داد و سمتم اومد. بدون هیچ حرفی ناز رو گرفت و توی اتاق رفت. نگاهم رو به نقطهی نامعلومی دوختم که صدای در رو شنیدم. اهمیتی بهش ندادم که صدای در زدن دوباره بلند شد. چند لحظه به در خیره موندم و بعد به زحمت بلند شدم سمت در رفتم. درو باز کردم که با دیدن ایسو و بورا تعجب کردم. با صدای بی جونی که خودمم به زور میشنیدمش گفتم: + هوف..چیزی جا گذاشتین؟! بورا خستگی از سر و روش میبارید ولی انگار میخواست روحیشو حفظ کنه که با لبخند بی جونی دستاشو بالا آورد . دوتا کیسه دستش بود و با اشاره بهشون گفت: ــ غذا آوردیم! بعد بدون توجه به من رفت داخل. ایسو هم شونهای بالا انداخت و پشت سرش رفت. چند لحظه همونجا جلوی در ایستادم و رفتنشون رو نگاه کردم بعد درو بستم و آروم پشت سرشون راه افتادم. بورا کیسهها رو روی میز گذاشته بود و یکییکی ظرفها رو بیرون میآورد ایسو هم کنار میز ایستاده بود و نگاهش بین من و فادیمه که از اتاق بیرون اومده بود میچرخید. فادیمه با دیدن غذاها چند ثانیه مکث کرد و گفت: ــ مگه شماها نرفتین؟! بورا همینجور که مشغول چیدن غذاها روی میز بود گفت: ــ بخاطر ناز برگشتیم گیج نگاهش کردم که متوجه شد و ادامه داد: ــ منظورم اینه که...شما دوتا که نمیتونید الان حواستون به خودتون باشه...چه برسه به ناز! بورا ظرف آخر رو روی میز گذاشت و ادامه داد: ــ رفتیم یه چیزی برای خوردن بگیریم...با خودمون گفتیم شماها احتمالا حتی یادتون نمیاد چیزی بخورید ایسو بطریهای آب رو روی میز گذاشت و آروم گفت: ــ درست هم میگفتیم! فادیمه چیزی نمیگفت و فقط به غذاها خیره شده بود. بورا روی صندلی و نشست گفت: ــ بشینید دیگه! آروم نشستیم و شروع کردیم. چندتا لقمه خورده بودم که بغض گلومو گرفت و دیگه نتونستم بخورم. آروم تشکر کردم و از سر میز بلند شدم که فادیمه هم پشت سرم بلند شد؛ اما از صورتش مشخص بود حال خوبی نداره. چشمهاش دوباره پر شده بودن و انگار فقط با زور خودش رو سرپا نگه داشته بود. سرم رو کج کردم و غمگین نگاهش کردم. آروم سمتش رفتم + فادیمه..بیا ــ کجا؟! دستشو گرفتم. +بخوابی ــ من خوابم نمیاد! + مهم نیست..فقط دراز بکش! ــ الیف... + فادیمه.. این بار چیزی نگفت و دنبالم اومد. بهتر از هر کسی میدونستم ظاهر آرومش به معنی حال خوبش نیست؛ برعکس ما اون همهچیز رو میریزه تو خودش.. وقتی رسیدیم،روی تخت نشست و چند لحظه فقط به زمین خیره موند. پتو رو کنار زدم و گفتم: + دراز بکش! آروم روی تخت دراز کشید. پتو رو روش کشیدم و کنارش نشستم که فادیمه با صدای گرفتهای گفت: ــ تو هم باید بخوابی! لبخند کمرنگی زدم + بعدا! ــ قول؟ چند ثانیه مکث کردم و گفتم: +قول! چشمهاش رو بست و چند دقیقه بعد،نفسهاش آروم شد. وقتی مطمئن شدم خوابیده،از کنار تخت بلند شدم و در رو آروم بستم. وارد هال که شدم،صدای گریهی ناز می اومد. ایسو روی مبل خوابیده بود و ساعدشو گذاشته بود روی چشماش،بورا هم ناز رو بغل کرده بود و توی خونه میچرخوندش تا شاید ساکت بشه اما هیچ فایده نداشت! سمتشون رفتم و اروم گفتم: + فکر کنم گشنشه! بورا که پشتش بهم بود برگشت و به ناز که با گریه داشت دستشو میخورد نگاهی انداخت. لبخند تلخی زد و زیرلب گفت: ــ آره انگار گشنشه نگاهی به شیشهی شیر انداختم. +بذار ببینم..شاید هنوز مونده باشه! رفتم سمت آشپزخونه و قوطی شیرخشک رو تکون دادم. هیچی توش نبود.. آروم زیر لب گفتم: + تموم شده...
